وقتي براي هفتة نخست به دانشگاه ميرفتم، بد نديدم که به بابک زنگ بزنم. از قبولي ام بسيار خوشحال شد و گفت که يک روز را حتماً با من به دانشگاه خواهد آمد تا آنجا را ببيند. به تنهائي به دانشگاه رفتم. کارهاي مربوط به دريافت کارت دانشجوئي، کارت تغذيه و خوابگاه را انجام دادم. دانشگاه صنعتي اميرکبير از نظر امکانات خوابگاهي براي دانشجويان تحصيلات تکميلي (مجرد) نسبتاً خوب بود. کسي نبود که دانشجوي کارشناسي ارشد و دکترا باشد و در صورت درخواست، به او خوابگاه نداده باشند. همان روز برگه اي به من دادند تا خودم را به خوابگاه شهيد شرفي (خيابان وليعصر-خيابان دمشق) معرفي کنم؛ اين در حالي بود که کارت تغذيه را بايد چند روز ديگر ميگرفتم!

 

در روزهاي شروع سال تحصيلي، ژتون نهار به صورت آزاد هم به فروش ميرسيد و در روزهاي ديگر بايد صبر ميکرديم تا در محدودة زماني مشخصي که براي فروش ويژه در نظر گرفته شده بود، ژتون غذا بگيريم. به هر حال پس از صرف نهار و انجام کارهاي اداري با برگ معرفي خوابگاه به سمتِ درب خيابان حافظ راه افتادم. نميدانستم خوابگاه کجاست؛ چون آدرس را ننوشته بودند. همان طور زيرِ پل حافظ ايستاده بودم که جواني خوش قيافه با موهاي بلند، ريشي تميز و انبوه و با هيکلي نسبتاً درشت و قدي متوسط در حالي که کيفي بر دوش داشت، از درب حافظ بيرون آمد. بايد آدرسِ خوابگاه را از کسي ميـپرسيدم که دانشجوي خودِ دانشگاه اميرکبير باشد. تعجب کردم که آن پسرِ جوان مستقيم به سمتِ من مي آيد. نميشناختمش اما با خود گفتم نشاني را از او ميـپرسم. انگار او منـتظرِ پرسشي از من بود چون همين که گفتم: «سلام... ميـبخشيد يه سئوال داشتم...» با اشتياق به سمتِ من برگشت. لبخند مهربانانه اي بر لب داشت؛ احساس صميميتي زياد کردم. گفت: «بله... بفرمائيد...» برگه را به دستش دادم و پرسيدم: «خوابگاه شهيد شرفي کجاست؟» خودکاري از کيفش در آورد و پشتِ همان برگه خيلي سريع کروکي دقيقي از خيابان وليعصر، محلِ دانشگاه صنعتي اميرکبير و تقاطعهاي خيابانهاي رشت و دمشق با وليعصر و خيابانهاي طالقاني، انقلاب و بلوار کشاورز کشيد. خوابگاه را با دايره اي پر رنگ کرد و نامش را در کنارش نوشت. از او تشکر و خداحافظي کردم. دستان درشتش را پيش آورد و با هم دست داديم. با برخوردي که از آن جوان ديدم، بسيار به فکر فرو رفتم... اکنون که پس از يازده سال اينها را مينويسم، هنوز هم نميدانم او که بود...؟ ياد خاطره اي از دوران کودکي ام افتادم و اين که شايد... شايد... من و پسرعموهايم روحِ امام رضا، امام زمان يا شايد يکي از اوتاد را ديده باشيم. آيا آن جوان هم يکي از اينان بود...؟

 

 

Mashhad

 

٭ ٭ ٭

 

سالهاي زيادي پيش، وقتي پسرکي پنج-شش ساله بودم با خانوادة هشت نفرة «حبيب عمو» به مشهد رفتيم. حبيب عمو چهار پسر داشت؛ دو تا آن قدر بزرگ بودند که نميتوانستيم با آنها بازي کنيم و دو تاي ديگر، يکي شش ماه و ديگري سه سال و نيم از من کوچکتر بودند. با مهدي در سالهاي کودکي همبازي بوديم و وقتي حسين به اندازه اي بزرگ شد که ميتوانست با ما فوتبال بازي کند، به جمع پسرهاي محله پيوست.

 

بزرگترها در آن سفر پرخاطره آپارتماني را اجاره کردند تا لشکر سلم و تور را اسکان دهند! وقتي جاگير شديم، مهدي با زبان کودکي به من گفت: «بيا بريم بگرديم...» من اما از محيطهاي ناآشنا وحشت داشتم؛ گفتم: «نه... ميريم گم ميشيما!» مهدي گولم زد و گفت: «بهنام زياد دور نميشيم...» و در حالي که با دستش به نقطه اي در انتهاي کوچه اشاره ميکرد، ادامه داد: «فقط تا اونجا ميريم». من هم با عقل کودکي ام نخواستم «نه» بگويم و پذيرفتم. مهدي و من که راه افتاديم، حسين کوچولو هم دنبالمان راه افتاد! وقتي به انتهاي آن کوچه رسيديم، مهدي گفت: «حالا ميريم اون وَر...!» و اين وَر و اون وَر رفتنِ ما همين طور ادامه يافت! به مهدي گفتم: «ديگه بسه بيا برگرديم». مهدي با اکراه پذيرفت؛ اما اي کاش راهِ بازگشت را يادش ميماند! همين طور راه ميرفتيم تا به آپارتمان برسيم. خيلي راه رفته بوديم؛ تا اين که چشم باز کرديم و ديديم نه شکلِ کوچه، نه رنگِ ديوارها و درها و نه آدمهائي که از کنارِ ما ميگذشتند براي ما آشنا نيست! ترسيديم و چه وحشتناک هم. خدا اين بلاي گم شدنها در شهري غريب را به هيچ کودکي نازل نکند... تاريک شدنِ هوا را حس نميکرديم و تنها ميخواستيم آپارتمان را پيدا کنيم. در مسيري که ميرفتيم، به تقاطعِ کوچه و خيابانِ ماشين رو رسيديم. وقتي ميخواستيم از پلِ فلزي بگذريم و واردِ خيابان شويم، سوگند به خدائي که جان من در دستِ اوست؛ مردي ريشو و خوش صورت را ديديم با پوششِ سفيد و عبا مانند... دستانش را باز کرد، حرکت داد و اشاره کرد که به همان کوچه اي که آمديم بازگرديم. نميدانم آن مرد چه ويژگي اي داشت که مقاومت نکرديم. دقيقه اي بيش نگذشته بود که پدران و برادرانمان ما را پيدا کردند.

 

Ferdowsi

 

چند ماه پيش با مادرم خاطرة گم شدنم را در سفر به مشهد مرور ميکرديم. مادرم ميگفت از پيش از نيمروز (ظهر) تا عصر دنبالتان ميگشتيم و باورِ آن برايم بسيار دشوار بود چه آن که فکر ميکردم تنها دو ساعت دور از والدينمان بوديم. مادرم گفت: «من خيلي گريه ميکردم و از حال ميرفتم. زن عمو چون خودش چهار تا پسر داشت به من دلداري ميداد؛ ميگفت اگه بچه هام پيدا نشن، بچة تو پيدا ميشه... غصه نخور...!» مادرم ادامه داد: «يه پسر داشتن خيلي سخته». پس از سالهاي زيادي که گذشته اند، وقتي نظرِ پسرعمو مهدي را در مورد آن مرد مرموز ميـپرسم، چشمانش حالتي خاص پيدا ميکند و آن روزِ دلهره آور را به ياد مي آورد و ميگويد: «نميدونم... شايد...»...