نخستين چيزي که در عالمِ خواب و بيداري از دهان مادرم شنيدم، اين بود: «... بهنام! 520 کُدِ کجاست؟» کدِ 520 برايم بسيار آشنا مي آمد (البته در اين که اين همان کد قبولي ام در سال 1378 باشد، شک دارم). کدِ رشته/شهرِ اولِ انتخابم در آزمون کارشناسي ارشد سال 1378 بود؛ اما مادرم براي چه اين را از من ميپرسيد؟! ناگهان به زمانِ حال بازگشتم. خواب از چشمانم پريد... به آرامي چشمانم را باز کردم و چهرة مضطرب و خوشحالِ مادر را ديدم. گفت: «....جان زنگ زد و گفت بهنام کدِ 520 قبول شده... شمارة شناسنامة تو رو هم گفت... درست بود». خوشحالي توصيف ناشدني اي سراپايم را فرا گرفت. گفتم: «مامان...! من قبول شدم...! رشتة اوّلم هم قبول شدم... مهندسي پزشکي دانشگاه اميرکبير

Biomaterials - Bone

 

٭ ٭ ٭

مادر لبانش را به هم فشرده بود و از فورانِ کنترل نشدة خوشحالي اش خودداري ميکرد. با دستِ راستش سرم را جلو آورد و گونه هايم را بوسيد. کمتر زماني بود که بوسيدنِ مادر اين اندازه برايم دلنشين باشد.

 

مادر گفت: «بذار به ....جان زنگ بزنم بگم چه رشته اي قبول شدي. به من سپرد ازت بپرسم و بهش بگم...» من هم انگار که از سطحِ يک دانش آموخته مثلِ خيليهاي ديگر به سطحي بالاتر رفته باشم؛ احساس غرور از به نتيجه رسيدنِ تلاشهايم داشتم؛ اما انتظارش را نيز ميکشيدم. مادر تلفني با دخترخاله ام در هال صحبت ميکرد که وارد شدم. به مادرم سپردم تا بپرسد ثبت نامِ وروديهاي 1378 چه روزي است. دخترخاله از مادرم پرسيد: «خوشحاليد؟» و مادرم گفت: «آره... خيلي!»

 آرم دانشگاه امیرکبیر

 

مادر را کمتر پيش آمده بود که اين اندازه شاد ببينم. اين نخستين بار بود که ميديدم تلاشهاي شب و روزم به ثمر ميرسد و مادر را هم از ژرفاي وجود شاد ميکند.

 

اين خبر را مادر با غرور براي تمام فاميل با آب و تاب تعريف ميکرد. گاهي از نحوة پُـز دادنِ مادرانه اش به خنده مي افتادم، اما شايد من هم به جاي او بودم همين گونه رفتار ميکردم. قرار شد تا به منزل دخترخاله برويم تا هم ببينيمشان و هم ويژه نامه را که خريده بود، از او بگيريم و بدانم که با چه کساني همرشته هستم. طبق معمول، دو روزي را هم ميهمانشان ميشديم و پسرخالة دوست داشتني ام که با من بود، نميگذاشت به من بد بگذرد.

 

دکتر کیانوری

 

نزديک نيمروز (ظهر) بود که دخترخاله دوباره زنگ زد. گفت: «خبرِ قبولي بهنام رو اول از همه به دکتر خامه اي دادم... اون قدر خوشحال شد، حد نداشت. گفت شما کِي مياين اينجا تا ببينمتون؟! همش ميگفت من ميدونستم قبول ميشه من آرزوم بود اين روز رو ببينم...». براي جناب آقاي دکتر انور خامه اي احترام ويژه اي قائل بودم و هستم. ايشان دکتراي اقتصاد از يکي از دانشگاههاي معتبر اروپا و مدارک متعدد ديگري در رشته ها و دانشگاههاي ديگر دارند. دکتر خامه اي يکي از آن 53 نفر معروف است که در دوران محمد رضا شاه پهلوي که دستگيري سران حزب توده در دستور کار ساواک قرار گرفته بود، دستگير شد. با زبانهاي انگليسي، فرانسه، آلماني، عربي و تا حدي روسي آشنائي کامل دارند. سالهاي زيادي در کشورهاي مختلف و به ويژه آلمان زندگي کردند. کتابهاي زيادي از سوي ايشان نوشته يا ترجمه شده است که موضوعِ بيشترِ آنها شوروي سابق و بررسي نظام کمونيستي است. بعضي از اين کتابهاي ترجمه شده، با وجود برشمردنِ مزاياي ظاهري نظام کمونيستي، اهداف کلي آنها را زير سئوال ميبرند. تعدادي از کتابهاي تأليف يا ترجمه شده از دکتر انور خامه اي در زير معرفي شده اند:

 

فرصت بزرگِ از دست رفته، پيوند گسستن از مسکو، اقتصاد بدون نفت: ابتکار بزرگ دکتر مصدق، پنجاه نفر و سه نفر، خاطرات کنگو و کتابهاي ديگر.

 

سه کتاب نخست را تهيه کرده و خوانده ام.

 

از اين که ميديدم مردي چون دکتر خامه اي که از لحاظ درسي او را الگوي خودم قرار داده بودم، به ياد من است نيروي زيادي براي ادامة تحصيل در خودم احساس کردم. اکنون نيز احساس ميکنم علاقة زيادم به يادگيري زبانهاي خارجي ناشي از صميميتِ توأم با احترامي است که نسبت به الگوي خودم احساس ميکنم. زبان روسي (سال 1373) نخستين زبان غير انگليسي و غير عربي بود که شروع به يادگيري کردم و بعدها زبان آلماني (سال 1375) و سپس ايتاليائي (سال 1388) نيز به آنها اضافه شد. در اين ميان تنها از انگليسي و ايتاليائي خودم راضي هستم و ديگر زبانها در حد آشنائي اوليه مانده اند.

 

عصر آن روز در خانه تنها بودم که زنگ آيفون به صد در آمد. دائي هومن عزيزم بود. با جعبه اي بزرگ از شيريني تر در دست، بالا آمد. جعبه را به من داد، مرا در آغوش گرفت و بوسيد. به داخل آمد و در اتاق پذيرائي نشستيم. قبولي ام را به من تبريک گفت. بسيار شاد بود؛ گفت: «توي فاميلهاي زن دائي تحصيلکرده نداشتيم حالا برام افتخاره که ميگم خواهرزاده ام فوق ليسانس قبول شده! باور کن از الان سرم رو توي فاميلاي زنم بالا ميگيرم... فقط به خاطر تو». لحن آرام و دوست داشتنيِ دائي هومن هنوز هم در گوشم است. خيلي آرزو داشت که فرزندانش هم ادامه تحصيل دهند اما اين طور که بر مي آمد، آرزو به دل مانده بود. آمدنِ دائي برايم بسيار غيرقابل تصور بود. ميتوانست به يک تلفن زدن اکتفا کند اما با شيريني آمد و بزرگيِ کاري را که کرده بودم، به من اثبات کرد.

 

فرداي آن روز عبدالله و حميد همکلاسهاي دوران دبيرستانم در رشتة رياضي-فيزيک زنگ زدند. همان عصر نيز تا دربِ ورودي آپارتمان آمدند، تبريک گفتند و با يکديگر روبوسي کرديم. آن چه برايم خنده آور بود، طرزِ نگاههاي آنها به من بود... گوئي انتظار داشتند که خودم را برايشان بگيرم! اما نـه! اعتقاد داشتم و دارم که اگر تکه اي کاغذ (مدرک، حکم مديريت و غيره) باعث غرورِ کاذب در فرد شود آن شخص مشکل شخصيتي دارد و آن چه کسب کرده است، بزرگتر از کالبدِ اوست.

طبق هماهنگي قبلي با مادر به منزل دخترخاله رفتيم. گرما در اواسط شهريور ماه هنوز خودنمائي ميکرد و مادر خيسِ عرق شده بود. زود به طبقة سومِ منزل دخترخاله که کولر آبيِ بزرگي مستقيم باد خنک را به اتاق ميداد، رفتيم. دخترخاله ويژه نامة سازمان سنجش را آورد. زود به صفحة پذيرفته شدگان رشتة مهندسي.... رفتم و نامها را خواندم. اين رشته در دانشگاه صنعتي اميرکبير ده نفر ظرفيت داشت؛ هشت نفر مرد و دو نفر زن! نامِ نُـه نفر برايم ناآشنا بود اما يکي از دختران پذيرفته شده را تقريباً کامل ميشناختم و او کسي نبود جز...