به خوابگاه شهيد شرفي رسيدم. ساختمان ده طبقة بزرگي بود همساية ديوار به ديوارِ سازمان پايانه ها و حمل و نقل کشور. نسبت به ساختمانهاي اطرافش زيبائي خاصي نداشت اما ابهتي دوست داشتني را در نماي بيروني آن حس ميکردم. از درب اصلي که وارد حياط خوابگاه شدم، متوجه موکتها و تختخوابهاي دانشجوئي دو طبقه شدم که در گوشه و کنار حياط به چشم ميخورد. در تابستان آن سال (1378) خوابگاه را سفيدکاري و رنگ آميزي کرده بودند و اين ميتوانست دلهره هاي اسکان در نخستين خوابگاهِ دوران تحصيلم را کاهش دهد! برگة معرفي را که به مسئول خوابگاه دادم، متوجه شدم که خود نيز دانشجوي تحصيلات تکميلي است و به عنوان «کار دانشجوئي» اين سِمَت را پذيرفته است. مرا به طبقة آخر و اتاق XXX ارجاع داد. اتاقي بود به ابعاد تقريبي پنج در چهار متر و پنج نفر بايد در آن اسکان داده ميشدند. خدا خدا ميکردم که هم اتاقيهاي خوبي داشته باشم و از همان ترم نخست، با آرامش درسهايم را شروع کنم. کارگران از چند روز پيش از ورودم به خوابگاه کف اتاقها را تميز کرده بودند و اتاق کمي نمناک بود.  

 

خوب يادم هست... موکتها را شسته و تازه در اتاق پهن کرده بودند. هنوز نَمِ موکتها را ميتوانستم احساس کنم اما آزارنده نبود. رنگ آميزي سفيد-طوسي به اتاق آرامش خاصي ميداد. پنجرة آلومينيومي بزرگي به سمت شمال تهران باز ميشد. رشته کوههاي البرز، درختان بلوار کشاورز، تابلوي نئون چشمک زنِ يکي از مغازه هاي رو به ميدان وليعصر و همين طور پشت بام و حياط خانه هاي همساية خوابگاه را به آساني ميشد ديد. سري به پشت بام زدم. موکتهاي پهن شده در گوشه گوشة پشت بام نشانه اي از دانشجوئي بودنِ اين ساختمان بزرگ بود. چند دقيقه اي از پشت بامِ طبقة دهم به ساختمان زيباي سازمان پايانه هاي کشور نگاه کردم. ميتوانستم تصور کنم که طراحي زيباي اين ساختمان، ديوارة شيشه اي بزرگي که نماي بيرون آن را تشکيل ميداد و همين طور لامپهاي دکوري کوچکِ آن، محيط دلپذيري را براي کارمندان سازمان پايانه ها به وجود مي آورد و کمتر ساختمان خوابگاهي در ايران اين ويژگيهاي شاد و جوان پسند را داشت (و دارد).

 

طبق برنامه اي که دانشکده داده بود، کلاسها از فرداي روزي که خودم را به خوابگاه معرفي کردم آغاز ميشد. نزديک غروب آفتاب بود که مسئول اسکان مرا به رامين و حميد معرفي کرد. رامين فوق ليسانس «مهندسي هسته اي-طراحي رآکتور» ميخواند و حميد هم دانشجوي فوق ليسانس «مهندسي برق-کنترل» بود. پسران باشخصيت و مؤدبي به نظر ميرسيدند. آن دو زود خداحافظي کردند تا به منزل بستگانشان در تهران بروند. من دو دل بودم که به شهرمان بازگردم يا شب را در همين خوابگاه بمانم. در نهايت، چون صبح اول وقت بايد به کلاس ميرفتم در همان اتاق با همان شرايط نسبتاً دشوار ماندم.

 

٭ ٭ ٭

 

هفتة نخست شروع کلاسها برايم دلهرة زيادي داشت؛ پيدا کردن محل کلاسها، آشنا شدن با همرشته ايها، کنار آمدن با استادان، خو گرفتن با جو دانشگاه و آشنا شدن با امکاناتِ خوب دانشگاه چيزي نبود که بتوانم آن را به آساني هضم کنم و زمان ميـبرد تا برايم عادي شود. کاغذي تايپ شده بر تابلوي اعلاناتِ تحصيلات تکميليِ دانشکده ميگفت که کلاسها در ساختمان دانشکدة هوا-فضا تشکيل ميشود! خُب...! وقتي دانشکده تان را دارند ميسازند، نميتوانيد در حياطِ دانشگاه درس بخوانيد... ميتوانيد؟! دانشکدة هوا-فضا ساختماني نسبتاً نوساز، پُر از پله و فکر کنم پنج طبقه بود (شک از من است). کلاسهاي دانشکدة مهندسي پزشکي در طبقة سوم يا چهارم بود و بايد براي هر کلاس کلي پله را بالا و پائين ميکرديم. بيچاره استادان پير دانشکده هاي هوا-فضا و مهندسي پزشکي! کارها، برنامه ها، اردوها و کارگاههاي بچه هاي هوا-فضا برايم بسيار جالب بود. از مسابقه هاي پرواز کايت و گلايدر شروع ميشد تا کارگاههاي مرتبط با توربينهاي جت و پيشرانه هاي موشکها! جالبتر، تعداد زياد دختران هوا-فضائي بود! نميدانستم دختران هم اين قدر به مباحث فني و تخصصي که بيشتر و پيشتر در حوزة کارِ آقايان بود، علاقه نشان دهند. به مباحث آيروديناميک خيلي علاقه داشتم و مباني آن را قبلاً خوانده بودم و دوست داشتم فرصتي پيش بيايد و به صورت آزاد آن را دنبال کنم؛ اما وقتي کتاب و دروس آيروديناميک رشتة مهندسي هوا-فضا را ديدم، مطمئن شدم که درسي است بسيار دشوار و همان آشنائي اوليه اي که داشتم در همان سطح مورد پذيرش است.

 

نخستين کلاس کارشناسي ارشد، درسِ «مباني پرتودهي و کاربرد ليزر در پزشکي» بود. دکتر «محمد عترتي خسروشاهي» از استادان بسيار سختگير دانشکده بود. در ايران کمتر کسي به اندازة ايشان (دستِ کم تا آن زمان) بر روي برهمکنشهاي ليزر-بيومتريالها و ليزر-پليمرها و کاربردهاي ليزر در پزشکي پژوهش کرده بود. سريع و با تسلط کافي درس ميداد. در بيشتر جلسه ها، مقاله هاي داخلي و خارجي (به زبان انگليسي) را که به تنهائي يا با ديگر پژوهشگران ارائه داده بود، به صورت کپي شده و به عنوان جزوة درسي به ما ميداد. يادم هست که همکار او در بيشترِ مقاله هاي انگليسي، آقاي پـيتر داير از انگلستان بود، همان کشوري که خودش با آقاي دکتر داير فرصت مطالعاتي داشت. استادِ کلاس درس «آناتومي» هم يکي از پزشکان دانشکدة پزشکي دانشگاه علوم پزشکي (فکر کنم) شهيد بهشتي بود. تسلط او در توضيح دادن کوچکترين جزئيات ساختماني بدن انسان ما را به تعجب وا ميداشت. اين که فلان سرخرگ به کجاي بدن خون ميرساند يا مفصلِ مچ دست انسان از هشت استخوان بزرگ و کوچک تشکيل شده و شکل و نام همة اين قسمتها را برايمان روي «وايت بُرد» مينوشت، مرا مطمئن کرد که اين دانش و مهارت در بيان درسها تنها به دليلِ مطالعه و زحمتهاي زياد اين استادان در سالهاي جوانيشان است و خوشحال از اين که با ياري ايزد و تلاش خودم در اين دانشگاهِ ممتاز پذيرفته شدم.

 

پس از نخستين روز کلاسهاي کارشناسي ارشد براي عيادتِ شوهر دخترخاله ام به بيمارستان دکتر شريعت رضوي رفتم که آن روزها به خاطر ناراحتي قلبي در بيمارستان بستري بود. مردي است بسيار آرام، دلسوز و ياريگر. درشت جثه و قوي پنجه و در کارِ تعميرات خودرو مهارت زيادي دارد. چيزِ بدي از او نديدم، چشم پاک و ناموس پرست و عاشقِ همسر و خانواده است. وقتي در خوشيها با کسي هستي، در گرفتاريها نيز نبايد تنهايش بگذاري.

 

٭ ٭ ٭

در کلاس «مباني پرتودهي و کاربرد ليزر در پزشکي» پسري بود با لباسي بسيار ساده و ته ريشي بر صورت. موها و ته ريشي قهوه اي مايل به خُرمائي داشت. وقتي براي نخستين بار او را ديدم، با باند سفيد پزشکي (گاز) گردنش را بسته بود. در کلاس ساکت و آرام بود. در زمان استراحت نيمة بين دو کلاس، تنها به ديوار کريدور دانشکده تکيه داده بود. جلو رفتم و خودم را معرفي کردم. عباس از دانشگاه فردوسي مشهد دانش آموخته شده بود؛ متولد تهران و ساکن اصفهان بود و در همان خوابگاهي شهيد شرفي اقامت داشت. چند شب پس از آن روز به اتاقم آمد و درسها را با هم بررسي کرديم. اتاقش در طبقة ديگري بود و هر چه ميگذشت، از سادگي، اعتقاد و پاکي او بيشتر خوشم مي آمد. نميدانم پيشتر نوشته ام يا نه؟ اما از همان سالها يکي از بزرگترين تجربه هاي زندگي ام را کسب کرده بودم و آن عدم توجه به ظاهر افراد در برخورد نخست است. با خيليها آشنا شده بودم و تيپ و ظاهرشان مرا از انتخابم راضي ميساخت، اما گذشت زمان نشان ميداد که برخي از اينان چه باطنِ زشت و ناخوشايندي دارند و افسوس اين که تعدادِ اين افراد کم نبود...