بازگشت دوباره به سوی خدا (سرگذشت واقعی یک عشق- 81)

 آرامش شب

نمره هايم در اين ترم نسبتاً درخشان بودند. نگاه متعجب همرشته ايها را ميديدم و لذت مي بردم. من اما بسيار خونسرد تر و آرام تر از گذشته با ورقه اي که نمره ها را بر آن نوشته بودند، روبرو مي شدم. گوئي انتـظار اين موفقيت را داشتم و آن را نيز حق خود مي دانستم (نمره هاي ترم پنجمم را مي توانيد در پايانِ همين پست ببـينيد). احساسم را از اين که مي ديدم در بعضي از درسها نمره هايم اختلاف زيادي با ديگران دارد، نمي توانم بيان کنم. احساسي آميخته با غرور، اطمينان، رضايت از تلاش فراوانم و بالاتر از همة اينها، ياري خداي بزرگم... در دل، خدا را سپاس مي گفتم و با آن که «ظاهراً» با او سرِ آشتي نداشتم، اما دلم به سوي نقطة آغازِ تمامِ نيکي ها پر مي کشيد.

***

يگانه دختر باهوش، پولدار و درسخوان رشتة ما در نيمسالِ نخست 76-1375 براي کسب رتبة اول حسابي به زحمت افتاد. من و بسياري از همرشته اي هايم چه دختر و چه پسر، در ذهنمان بود که داشتنِ تأمينِ مالي، فکر دانشجو را باز مي کند و درس خواندن را برايش آسان تر. هر چند در دانشگاه آزاد (به اصطلاح اسلامي) درس نمي خوانديم، اما جواني که دانشگاه براي او دروازه اي هر چند کوچک براي وارد شدن به اجتماع و زندگي مستقل است، نمي تواند نسبت به مخارج روزانه، پس انداز و آيندة مالي-کاري اش بي تفاوت بماند. به جرأت مي توانم بنويسم که ما او را با اقدسيه که در آن سکونت داشت، مي شناختيم نه با نامش...!

 قلب های پراکنده

( لطفاً بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

دو خاطره ی دخترانه به مناسبت روز ملی دختران

 

امروز « روز ملي دختران » است يا به قول يکي از برنامه هاي صبحگاهي رسانة مثلاً ملي، روز «ليلي ها». حتما پسرها رو هم «مجنون» مي دونند و روز اونها را روز «مجانين» يا «مجنون»ها خواهند ناميد! در اين پست دو خاطرة دخترانه مي گذارم. اگه خوانندگان گرامي استقبال کنند، تعداد پست هاي خاطره رو زيادتر خواهم کرد.

 

خاطرة نخست

 

بچه که بوديم (البته اگر بشه گفت پسرهاي دورة راهنمائي بچه هستند)، يکي از دختراي فاميلمون به خونه مون اومده بود. نمي دونم چرا هوس کرده بود که موهاش رو مثل بعضي آفريقائي ها با نخ ببنده! همون طور که دخترها بهتر مي دونند، اين کار رو بايد دو نفره انجام داد و اگه غيرممکن نباشه، خود فرد به سختي مي تونه تنهائي موهاش رو با نخ ببنده.

 

Valderrama

 

وقتي با کمک خواهرم موهاش رو درست کرد، کلي ذوق زده شده بود. اومد داخل اتاق و ازم پرسيد موهام خوب شده؟! من هاج و واج اون رو نگاه مي کردم! اصلاً باورم نمي شد که اون همون دختر فاميلمون باشه! دختري که صورت و تني لاغر و کوچک داشت، کله اش شده بود مثل «کارلوس والدراما» (Carlos Valderrama) بازيکن معروف تيم ملي فوتبال کلمبيا! وقتي بهش گفتم مثل آفريقائيها شدي، خودش رو به نشنيدن زد و پيش خواهرم رفت. از مادرم پرسيدم: «چرا دخترا اين قدر با خودشون ور مي رن تا خوشگل بشن؟» و مادرم جواب داد: «آخه زيبائي مالِ زنه...»... جوري گفت که انگار مردها نبايد به خودشون برسن و زيبا بشن!

 

خاطرة دوم

 

خيلي کم پيش مياد که با فاميلها جائي بريم؛ حتي پارکهاي داخل شهر. شايد توي اون قديمها بيشتر بود ولي الان تقريباً مي شه گفت به جز «سيزده به در»هاي هر سال، روزي نبوده که دور هم جمع بشيم.

 

در يکي از اون سالهاي دور که شايد سن خيلي از خوانندگان اين وبلاگ بهش نرسه، يکي از عموهام ما رو دعوت کرد تا به باغ پسته اش بريم و ناهار رو اون جا بخوريم. هر سه برادر (پدرم و دو تا عموهام) و دو تا از عمه هام هم بودند.

 

نمي دونم باغ پسته رفتين يا نه ولي درخت پسته مي تونه خيلي بزرگ باشه و چيدن پسته ها براي افراد بي تجربه مثل من اصلاً آسون نيست. اون باغ پر خاطره بوته هاي انگور هم داشت اما نمي دونم چرا زنبورهاي زرد بزرگ و لجوج هم داشت؛ اون هم نه يکي دو تا... هزار تا. انگاري اون جا «معدن زنبور» يا «زنبورستان» بود نه باغ پسته!

 

wasp

 

ناهار که صرف شد، يکي از دخترها آفتابه رو برداشت تا....! خب! ما پسراي مؤدبي بوديم و فکراي ناجور از سرمون نمي گذشت اما آفتابه ديدن دست هر کس خنده داره... چه برسه به دختر!

 

هنوز لبخند روي لبهامون بود که صداي فريادي رو شنيديم. بعدش صداي گريه اومد! صدا از کجا بود؟ بله... از همون جائي که ما نبايد مي رفتيم ببينيم چه خبر شده؟! اون طور که با سانسور بزرگترها دست گيرمون شد اين بود که زنبور (که ظاهراً نر بوده!) بـ ـاسـن عليا مخدره رو نيش مي زنه! نيش زنبور زرد رو هر کسي چشيده تا عمر داره فراموش نمي کنه؛ حالا اگه جاي حساسي باشه، چه بدتر!

 

***

 

پيش خودمون مي گفتيم اون بيچاره پا شد از يه شهر ديگه اومد اين جا و اين بلا سرش اومد!

 

اين هم شعري از «مهدي سهيلي» شاعر دوست داشتـني ام که براي دخترش سهيلا گفته. اين شعر بسيار بسيار زيبا رو تقديم مي کنم به تموم دختران خوب و پاکدامن اين کهن بوم.

 

مهدی سهیلی

 

به دختر خوب و پاكدلم؛ سهيلا

 

دخترم! با تو سخن ميگويم

گوش كن، با تو سخن مي گويم:

زندگي در نگهم گلزاريست

و تو با قامت چون نيلوفر

شاخة پر گل اين گلزاري

من در اندام تو يك خرمن گل مي بينم

گل گيسو، گل لبها، گل لبخند شباب

من به چشمان تو گلهاي فراوان ديدم

گل تقوا

گل عفت

گل صد رنگ اميد

گل فرداي بزرگ

گل دنياي سپيد

 

***

 

مي خرامي و تو را مي نگرم

چشم تو آينة روشن دنياي منست

تو همان خُرد نهالي كه چنين باليدي

راست، چون شاخه سر سبز و برومند شدي

همچو پر غنچه درختي، همه لبخند شدي

ديده بگشاي و در انديشه گلچينان باش

همه گلچين گل امروزند

همه هستي سوزند

 

***

 

كس بفرداي گل باغ نمي انديشد

آن كه گرد همه گلها به هوس مي چرخد

بلبل عاشق نيست

بلكه گلچين سيه كرداريست

كه سراسيمه دَوَد در پيِ گلهاي لطيف

تا يكي لحظه به چنگ آرد و ريزد بر خاك

دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاك

تو گل شادابي

به ره باد، مرو

غافل از باغ مشو

 

***

 

اي گل صد پر من!

با تو در پرده سخن مي گويم:

گل چو پژمرده شود، جاي ندارد در باغ

گل پژمرده نخندد بر شاخ

كس نگيرد ز گل مرده سراغ

 

***

 

 دخترم! با تو سخن مي گويم:

عشقِ ديدار تو بر گردن من زنجيريست

و تو چون قطعه الماس درشتي كمياب

«گردن آويز» بر اين زنجيري

تا نگهبان تو باشم ز «حرامي» هر شب

خواب بر ديده من هست حرام

بر خود از رنج بـپـيچم همه روز

ديده از خواب بپوشم همه شام

 

***

 

دخترم، گوهر من!

گوهرم، دختر من!

تو كه تك گوهر دنياي مني

دل به لبخند «حرامي» مسپار

«دزد» را «دوست» مخوان

چشم اميد بر ابليس مدار

 

***

 

ديو خويان پليدي كه سليمان رويند

همه گوهر شكنند

«ديو» كي ارزش گوهر داند ؟

نه خردمند بود

آن كه اهريمن را

از سر جهل، سليمان خواند

 

***

 

دخترم، اي همة هستي من!

تو چراغي، تو چراغ همه شبهاي مني

به رهِ باد مرو

تو گلي، دسته گل صد رنگي

پيش گلچين منشين

تو يكي گوهر تابندة بي مانندي

خويش را خوار مبين

 

***

 

آري اي دختركم، اي به سراپا الماس

از «حرامي» بهراس

قيمت خود مشكن

قدر خود را بشناس

قدر خود را بشناس

 

مهدي سهيلي - آدينه 29 / 3 / 1351

 

پس نوشت:

 

اون دختر خانم زنبور گزيده چند سال پيش با يه متخصص اطفال ازدواج کرد و شکر خدا زندگي خوبي دارن. اون يکي عمو هم که رفته بوديم باغش، 13 خرداد 1380 بر اثر ديابت فوت شد. خيلي دوستش داشتم. خدا رحمتش کنه.

گل بادکنکی ساندرلند به لیـورپـول

 

رويداد عجيب و خنده دار در ليگ برتر فوتبال انگلستان:

 

گل بادکنکي ساندرلند به ليورپول !

 

ترجمه: بهنام

 

 ديروز، 17 اکتبر 2009 و در ليگ برتر انگلستان تيم ساندرلند ميزبان خود ليورپول را با گلي عجيب شکست داد. روزنامه ها و وبسايتها از اين گل به عنوان «گل بادکنکي» (Balloon goal) ياد کردند.

 

 گل عجیب بادکنکی

ضربة «دارن بنت» (Darren Bent) پس از برخورد به يک توپ بادکنکي بزرگ و قرمز رنگ (که معمولاً در کنار ساحلِ دريا از آن استفاده مي شود) تغيـير مسير داد و پس از فريب دروازه بان ليورپول، «پپه رينا» (Pepe Reina) وارد دروازه شد.

ليورپول پيش از اين بازي با سه باخت در موقعيت بدي قرار داشت و اين شکست که پيامد يک اتفاق نادر و خنده آور بود، اوضاع را براي ليورپول بدتر کرد.

 

کدام توپ

گل بادکنکی !!

 « پـپه رينا » در اين که کدام توپ را دفع کند، دچار ترديد شد.

 

«رافا بنيتـز» (Benítez) مشکلات تيم خود را آسيب ديدگي «استيون جرارد» (Steven Gerrard) و «فرناندو تورس» (Fernando Torres) در بازيهاي ملي، تأخيرهاي پروازي و دير رسيدن هواپيماي جت عنوان کرد. «خاوير ماسچرانو» (Javier Mascherano) و «اميليانو اينسوا» (Emiliano Insua) پس از ياري تيم ملي آرژانتين در بازيهاي مقدماتي جام جهاني 2010، آن قدر دير به هتل تيم بازگشتند که تنها براي نشستن روي نيمکت تيم آماده بودند!

 

 گل از زاویه ی مخالف

اگر بنيتس اين ها را دلايل شکست خود مي داند، اشتباه مي کند. دروازه بان ليورپول از حرکت يار خودي، «گلن جانسون» (Glen Johnson) که به طور ناگهاني پاي خود را در مسير توپ قرار داد، بيشتر گيج شد و در اين حال تلاش داشت تا شوت «بنت» را سد کند. «رينا» و «جانسون» پس از تأئيد شدن اين گل به داور و کمک داور اعتراض شديدي کردند که سودي نداشت.

 گلن جانسون

در اين مواقع، يک قانون «مبهم» بيان مي کند که بازي بايد دوباره با انداختن توپ شروع شود.

هر چند به نظر مي رسد که ليورپولي ها بايد از اين گل شانسي خوشنود باشند، اما عملکرد آنها به گونه اي بود که لايق پيروزي بودند.

 خوشحالی دارن بنت (سمت چپ) پس از به ثمر رسیدن گل عجیب

خوشحالي «دارن بنت» (سمت چپ) پس از به ثمر رسيدن گل عجيب بادکنکي.

 

منابع:

 http://www.telegraph.co.uk/sport/football/leagues/premierleague/liverpool/6358909/Sunderland-1-Liverpool-0-match-report.html#

http://www.liveoddsandscores.com/news/sports/421819/english-premier-league-football-betting-sunderland-vs-liverpool

http://www.guardian.co.uk/football/2009/oct/17/premier-league-sunderland-liverpool

 

براي مشاهدة ويدئوي اين گل بر اين لينکها کليک کنيد:

 

http://www.freeunblocker.co.cc/browse.php?u=Oi8vd3d3LnlvdXR1YmUuY29tL3dhdGNoP3Y9TmFReGY1NndTWFk%3D&b=13

http://www.freeunblocker.co.cc/browse.php?u=Oi8vd3d3LnlvdXR1YmUuY29tL3dhdGNoP3Y9TFV2MV9TQVpKWjQ%3D&b=13

شگفـتی های یک کوه ایرانی

 

کوه پرديس جم

 

 جاده عسلویه به جـم

نام اين کوه باستاني پرديس است و در حومة شهرستان جم از توابع عسلويه استان بوشهر و در نيمه هاي راه بندر کنگان به فيروز آباد شيراز قرار دارد.

 

نکات قابل توجهي كه در اين کوه باستاني وجود دارد:

1- قلة اين کوه نزديک ترين نقطه زمين به خورشيد است، چون بالاترين ارتفاع در نزديکي خط استواست.

 

2- آتشکدة باستاني اي که در قلة کوه قرار دارد، محل تولد و غسل تعميد پدر جمشيد جم است.

 

کوه پردیس جم

3- مغناطيس فوق العاده قوي کوه در جهان زبانزد است و اگر در فاصله 50 تا 100 متري کوه يعني تقريباً انتهايي ترين نقطة مشخص آسفالت با ماشين توقف کنيد و ترمز دستي را بخوابانيد، ماشين به جاي سر پائيني به نرمي به سمت کوه کشيده مي شود. البته همين مغناطيس براي رانندگان نا آشنا بسيار دردسر ساز بوده و تا کنون تعداد زيادي از خودروها بي اختيار با کوه تصادف کرده اند.

 

4- پوشش گياهي منطقه نوعي خار بياباني گرمسيري منحصر به فرد است که خواص دارويي فراوان دارد. عسل حاصل از منطقه تماماً پيش خريد چند کارخانة داروسازي بزرگ جهان است. يکي از ترکيبات اصلي مسکن Advil که يکي از بهترين قرصهاي شناخته شده براي ناراحتي هاي اعصاب و دردهاي ميگرني است، از همين عسل تهيه مي شود.

 مسکن Advil

5- اين منطقه خرماي ويژه اي توليد مي کند كه به نام خرماي خصه معروف است و کاملاً در شيرة خود غرق مي شود؛ يعني يک کاسة آن ظرف سه ساعت پر از شيره مي شود. اندازة اين خرما اندازه آلبالو بوده و به جهتِ داشتنِ خواص دارويي تماماً براي ساخت قندهاي رژيمي براي بيماران ديابتي صادر مي شود. نکتة جالب ديگر، رويش درخت زيتون در دامنه شمالي کوه، حد فاصل شهرستان جم تا روستاهاي چاهه و دره پلنگي مي باشد که در آب و هواي آن منطقه بسيار بعيد مي نمايد.

 خلیـج همیشه فارس

فعلاً سندي براي قدمت چاهه و دره پلنگي وجود ندارد ولي علائم مشهودي از غار نشيني مشاهده و فسيلهاي مختلفي در اين منطقه به وفور پيدا شده است.

 

6- در لايه هاي زيرين اين کوه معدن عظيمي از آب خنک و فوق العاده سالم وجود دارد، آن هم در اطراف عسلويه!

 

مردم چاهه و جم، کوه پرديس را فوق العاده مقدس و محترم مي شمارند و به استـناد علائم موجود در آتشکده، احتمالا يکي از اولين مکانهايي بوده که نفت در آن سوزانده شده است.

 

با افتـتاح جادة فيروز آباد به عسلويه توسط پتروشيمي، رفتن به اين منطقه خيلي راحت تر شده است. پتروشيمي با تأسيس سه شهرک بزرگ در اين منطقه اقدام به تاسيس فرودگاه جم نموده و چهارشنبه هر هفته يک پرواز به مقصد جم انجام مي شود که امکان سفر آسان به اين منطقه اعجاب انگيز را فراهم مي آورد.

 

منابع:

 Pardise Jam Mountain

 www.musclepacked.com/advil.html

پايان امتحان هاي ترم پنجم (سرگذشت واقعی یک عشق- 80)

 

پائیز 

گوش دادن هاي گاه و بي گاه و پر شمارِ «نحسي فال» آن خلأ معنوي را ژرف تر کرد. گاهي دلم براي آن آرامشِ نصفه و نيمه اي که با خواندنِ نماز نصيـبم مي شد، لک مي زد. آخرين سدهاي لجبازي ام با «خداي اسلامي» در حالِ فرو ريختن بود.

***

خواهرِ نوعروسم گاهي روزها هنگامِ صبح به منزلمان مي آمد. عطرِ آن روزهاي پائيزي پر خاطره را هنوز هم به ياد دارم و آن را با تمامِ رويدادهاي تلخ و شيرينش دوست مي دارم. مادرم هميشه عادت دارد که پـيش از رسيدنِ فصل سرد زمستان، پتوها و لحافهاي منزل را ساماني دوباره بدهد. پارچه هاي آنها را مي شويد و گاهي هم عوض مي کند. در آن سال، با کمک خواهرم پارچه ها را عوض مي کرد و دوباره مي دوخت. گاهي که پتوي پهن شده در اتاقِ پذيرائي بزرگمان، راهِ گام برداشتـنم را سد مي کرد، با دقت و به گونه اي که نظم و آرايش پارچه ها به هم نخورد، بر روي آنها قدم مي زدم و درس مي خواندم. هنوز هم عادت دارم که وقتي روي مطلبي تمرکز مي کنم، حتي اگر دروسي مانند رياضي و فيزيک هم باشند، راه بروم. شايد به اين دليل که ناخودآگاه با اين کار، مقداري از تنش (استرس)هايم کم مي شوند.

آرام بر روی نیمکت 

جزوة درس «ترموديناميک» را تقريباً خوانده بودم. به سراغ کتاب انگليسي Metallurgical Thermodynamics نوشتة David R. Gasskel رفتم. کلِ اين کتاب را دانشکده به صورت زيراکس براي ما تکثير کرده بود. اين همان کتابي بود که «او» نامش را روي کاغذ يادداشتِ کوچکِ سربرگ دارِ يکي از شرکتها و در روزي از ماهِ بهمن 1374 که جزوه هاي ترم چهارمش را برايم آورد، نوشته بود. اين کتاب را نه به دليلِ اين که خاطره اي از «او» را برايم زنده مي کرد، بلکه به خاطرِ تکميل کردنِ ناگفته هاي احتمالي استادِ اين درس و فهم بهترِ آن مي خواندم. در واقع، اين اولين کتابِ زبان اصلي بود که تا شروع امتحانهاي پايان ترم پنجم، به طور جدي بيشترِ فصلهاي آن را خواندم. از صبح که خواهرم آمد و تا وقتي که رفت، ده ساعت به طورِ پيوسته آن را خواندم. مثالها و تمرينهاي حل شده و حل نشده اش را حل کردم. تنها هنگام صرفِ نهار و خستگي گرفتن هاي گاه و بي گاه بود که مطالعه را کنار مي گذاشتم. دور از چشمِ مادر و خواهرم، چند باري هم با هاتف عزيز گرم گرفتم!

( لطفاً بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

 

ادامه نوشته

ابر هاله ای مسکو

 halo cloud

ابر هاله اي روي مسکو

 

نوشته: مايک کرومبولتز – 14 اکتبر 2009

 Mike Krumboltz

 

ترجمه: بهنام

 

توجه: منابع در انتهاي مقاله درج شده اند.

 

چند روز پيش يک ابر حلقه اي شکل مرموز روي آسمان شهر مسکو پديدار شد و هنوز هم شايعه هائي در مورد آن وجود دارد.

براي بار نخست پذيرفتيم که تصويري از ابر آسماني با فتوشاپ کار شده است. اين کار خيلي بي عيب بود؛ اما هواشناسان گفتـند که اين ابر به صورت ديجيتالي تغيـير داده نشده است. به هر حال، اين مطلب آن چه را که پيدا شده بود، به طور دقيق بيان نمي کرد.

 

 ابر هاله ای شکل مسکو

هنگامي که ابر به تازگي تشکيل شد، تعدادي از شيفتگان يوفو UFO از آن به عنوان يک «راز واقعي» نام بردند. حتي برخي آن را با سفينة فضائي بزرگي که در فيلم سينمائي «روز استقلال» بر روي زمين شناور مي شد، مقايسه کردند. واقعيت به سرعت بر تمام پيشگوئيهاي يک تهاجم بيگانه خط بطلان کشيد. مقاله اي از ديلي ميل Daily Mail  بيان مي کند که «ابر حلقه اي شکل درخشان» يک اثر نوري ساده است.

 صحنه ای از فیلم « روز استـقلال »

صحنه اي از فيلم « روز استـقلال »

 

سخنگوي رسمي بخش هواشناسي مسکو گفت: «به تازگي چند جبهه هوا از ميان آسمان مسکو گذشته اند که باعث ورود ناگهاني هواي سرد شمالي آرکتيک Arctic شد. خورشيد از غرب مي تابد و اين اثر را به وجود مي آورد».

اين ابر هفتة گذشته درخشيد اما هنوز تحقيقات به صورت روز افزون در حال انجام هستند. به واژه هاي «ابر هاله اي» ("halo cloud") و «ابر مسکو» ("Moscow cloud") نگاه کنيد. هر دو حيرت انگيزند و يک کليپ ويدئوئي در سايت يوتيوب (YouTube) صدها هزار بازديد کننده را به خود جلب کرده است. مي توانيد امتحان کنيد!

دلايلي که تاکنون براي اين رويداد بيان شده به شرح زير هستند:

- تابش نور خورشيد به ابرها پس از يک توفان؛

- نشانة آخر الزمان؛

- بشقاب پرنده اي بزرگ و ناشناخته (UFO

- نمونه اي از فناوري هارپ HAARP و احتمالاً کار آمريکائيها؛

- پديده اي حاصل از آزمايش جديد روسيه بر روي يک سلاح تازه و پيشرفته؛

- جلوه اي از فناوري نوين روسيه براي تغيـير وضعيت آب و هوا (با توجه به اين که شهردار مسکو چندي پيش گفته بود که امسال شهروندان مسکو رنگ برف را در زمستان نخواهند ديد) و..

.


 

پس نوشت:

UFO حرفهاي خلاصه شدة کلمات انگليسي Un-identified Flying Objects به معناي «اجسام پرندة ناشناخته» است.

منابع:

 www.buzzlog.buzz.yahoo.com

http://bigpondnews.com

 www.YouTube.com

 The SUN

 

پس از سال ها از رفيقان نارفيق دلم شکست...

 

چقدر نفرت انگيز است اين که :

- ديگري به گونه اي با تو رفتار کند که تو او را دوست و هم صحبت خود بداني. توئي که بسيار سخت است بتواني ديگران را به عنوان محرم رازت برگزيني.

- پيشِ تو بيايد آن هم تنها وقتي که احساس کند شايد بتواني نيازش را برآوري.

- خودش را « بامرام » و « رازدار » جا بزند.

- نان و نمکش را خورده باشي و او هم، هم غذايت شده باشد.

- هنگامي که تصميم داشتي قيد تمامِ کارهاي نيک و بد، مهم و نامهم، تمام شده يا ناتمامت را در محلي که در آن کار مي کني، بزني و آن را با تمام خاطره هاي تلخ و شيرينـش فراموش کني؛ در آن دورانِ حساس تصميم گيري که نياز به هم صحبت داشتي کسي بيايد و از زبانت بيرون بکشد و در نقشِ «مشاوري خوب» راهنمائي ات کند و تو را از تصميم جدي ات باز دارد تا عاقلانه تر به کاري که مي خواهي انجام دهي، بينديشي.

- با او همراه و هم سفر باشي.

- عليرغم خواسته ات و براي آن که نشان دهي به او اعتماد داري، آدرس وبلاگت را در اختيارش بگذاري و او...

او پس از چندي که حجمِ زياد کار فاصله اي بينِ ما انداخت، به نزدِ رفيقِ گرمابه و گلستانش برود. با رفيقش وبلاگ شخصي و عاشقانه ات را بخواند... و شايد هم... به دلنوشته هايت... به غمنامه هايت خنديده باشد. از حماقـتت که او را «مرد» فرض کرده بودي، به اندازة کاري که دوستـش داري، پشيمان شده باشي.

 

 تـنـفـر

پاسخ هايم به خوانندگانِ دختر وبلاگم را « دوستي» کردن با آنان فرض کنـند. واکاوي نظرهاي خوانندگانِ ساکنِ خارج از کشورم را «لاس زدن» و خوش آمدنِ من از آنان بدانـند... و تو... نداني که چه کني و نتواني که پاسخي شايستة اين «نامردي» به آنان بدهي.

تنها راهي که در اين جا برايم مي ماند، تغيـيرِ آدرس اين وبلاگ خواهد بود... وبلاگي که خوانندگانِ اندک اما به مفهومِ حقيقي وفادارش را با اين آدرس زيبا و شايستة محتوايش يافته است.

او (آنها) اما بداند (بدانند) که خدا را سپاس مي گويم که تجربه اي ارزشمند را به من ارزاني داشت. تجربه اي که براي کارِ آينده ام بسيار سودمند خواهد بود و آن، دقتِ بيشتر در آشنائي با افراد و اعتماد نکردن به آنها در هر مسألة «غير کاري» است.

اين تجربه آن چنان برايم باارزش بود که وقتي سر از سجادة مقوائي ام برداشتم که مُهرِ آن را با خاک سفيدي ساخته بودم؛ کسي گفت: «مهندس...! پيشاني تون سفيد شده!» و من در حالي که دستانم را به آسمان گرفته بودم، پيشاني ام را پاک کردم و گفتمش: «الهي شکر... پيشِ خدا روسفيد باشم برام کافيه تا اين که پيشِ اين مردم...» و منظورم هم شايد همين بود که نوشتم و خواهم نوشت.

 تـنـفر یا عشق ؟

او (آنها) اگر به نزد دوستانش برود (بروند) و نوشته هايم را بخواند (بخوانند) و با ديگري تعريف کند (کنند)، مرا باک نيست. او خودش خواهد خواند و خواهد دانست که در موردش چه مي انديشم. من در قبالِ هيچ کدام از کارهائي که انجام داده ام، چه در شرکتِ قبلي، چه در شرکتِ فعلي و چه در اين وبلاگ شرمگين نيستم.

من به نظرهاي خوانندگانم فارغ از جـنـس، سن، کشور و تحصيلات شان پاسخ خواهم داد و آن را ادايِ ديني نسبت به محبتي که نسبت به من دارند، خواهم دانست. او خود به خوبي مي داند که نيازي به اين رفتارهاي سبکسرانه اي که خودِ کوته انديش اش مي داند، ندارم و نيک هم مي داند. پس تا زماني که اقدامم را در تغيـيرِ نشاني اين وبلاگ عملي کنم، مهمانِ ناخوانده ام خواهد بود و صد البته، قدمهايش بر روي چشمانم.

 

کسي که پس از سالها دوباره دلش شکست... آن هم از کسي (کساني) که انـتظارش را نداشت - بهنام

روزهاي پاياني ترم پنجم غم انگيز و پرخاطره (سرگذشت واقعی یک عشق- 79)

 

 

همچنان با خدا بد بودم. ذره اي از تـنفرم نسبت به خدا برطرف نشده بود. روزها بود که به عمد نماز نمي خواندم و اصلاً هم ناراحت نبودم و حتي آن را حق خودم و تصميمي از روي اختيار و قدرتِ انتخابم مي دانستم. با اين وجود، خلأ عجيبي از اين نظر در قلبم احساس مي کردم، اما به آن اهميت نمي دادم.

ديگر به پايان ترم پر خاطره و غم انگيزِ پنجم نزديک مي شديم. کلاسها يکي يکي به اتمام مي رسيدند و بچه ها به دنبال تکميلِ جزوه هاي ناقص يا تحويلِ پروژه هاي درسي به استادان بودند. هميشه در انتهاي هر ترم اين جنب و جوش شيرين و کمي تا قسمتي دلهره آور به چشم مي خورد. با توجه به اين که جزوه نويسي دخترهاي دانشجو از بسياري از دانشجويانِ پسر بهتر بود، پس تعجبي نداشت که در اين مواقع از سال تحصيلي پسران «در به در» به دنبالِ دختران باشند! من هم همين طور! منـتها با وجود لطف و خيرخواهي نفيسه که مي خواست جزوه هاي نهائي اش را در اختيارم بگذارد، با سپاسِ فراوان از او درخواستش را رد کردم و به دروغ گفتم که جزوه هايم کامل است؛ البته کامل نبود و من در روزهاي پاياني ترم از مسعودِ عزيز گرفتم و تکميل کردم.

ندائي دروني به من مي گفت که وقتي براي کامل کردنِ جزوه هايت اين همه زحمت مي کشي، پس انقلابِ ديگري برايت در راه خواهد بود... انقلابي که ممکن است مسير تحصيلي تو را تغيـير دهد. واقعاً هم خودم نمي دانستم که چطور اين کار را انجام مي دهم؟ اصلاً چرا با اين زخمِ قلبي عميق و فکرِ پريشان و نامتمرکز، رفتارِ تحصيلي اميدوارانه در پيش گرفته ام؟ آيا اين از روي عادت بود؟ آيا به خاطرِ اين بود که دلم نمي آمد سابقة تحصيلي خودم را خراب ببينم؟

من در طولِ چهار ترم معدل هائي معمولي داشتم. از ديدگاهِ من، معدلِ بين 15 و 16 حتي در رشته هاي مهندسي سراسري معدلِ بالائي به شمار نمي رود. دوستانم مي دانستند که آموخته هايم بيش از اين معدلهائي که مي گيرم، ارزش دارند و من براي نمره تلاش نمي کنم. براي من هم، همين باارزش بود. اين بار اما با داشتنِ يکي از سنگين ترين ترمهاي تحصيلي در طولِ هشت ترم، چيزي ديگر انـتظارم را مي کشيد... شايد هم معدلي پائين تر از 14...

بارها و بارها به يادِ حرفي که به «او» زده بودم و جوابي که «او» به من داد، مي افتادم:

« شما مي دونيد که من تا حالا دانشجوي نمونه اي بودم و نمره هام خوب بوده... اما اگه اين ترم مشروط شدم، بدونيد که علتش چي بوده... اما اگر هم درسم بهتر شد و شاگرد اول شدم، بدونيد که به خاطر فراموش کردن شما اين همه تلاش کرده ام...» و «او» با آرامش پاسخ داد: « من هم اميدوارم که همين طور بشه و در درسهاتون پيشرفت کنيد...»

 هاتف

( لطفاً بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

 

ادامه نوشته

ماجرای کفن توریـن

 

دانشمندان « کفن تورين » را باز-توليد کردند

 

 

 

 

ترجمه: بهنام

 

 

منبع اصلي:  www.yahoo.com

 

 

 

رم (رويتر)- يک دانشمند ايتاليائي مي گويد که «کفن تورين» (Shroud of Turin) را باز-توليد کرده است؛ شاهکاري که به طور قاطع ثابت مي کند پارچة کتاني که بعضي از مسيحيان به آن به عنوان لباس دفن عيسي مسيح احترام مي گذاشتند، يک جعل قرون وسطائي است.

 

اندازة کفن 14 فوت و 4 اينچ در 3 فوت (440 در 92 سانتي متر) است. هفت اينچِ (18 سانتيمتر) آن تصويري بر خود دارد که به طور ترسناک مانند يک نگاتيو عکاسي از يک مرد به دار آويخته شده است و بعضي مؤمنان مي گويند همان عيسي است.

 

لوئيجي گارلاسچلي (Luigi Garlaschelli) که اين نتايج را در يک کنفرانس مسائل ماوراء طبيعي که اين آخر هفته در شمالِ ايتاليا ارائه داد، در روز دوشنبه پنج اکتبر 2009 (13 مهر 1388) گفت: « ما نشان داديم که توليد دوبارة بعضي چيزها که همان مشخصه هاي کفن معروف را دارند، ممکن است».

 

Gallarschelli 

لوئيجي گارلاسچلي

 

 

گارلاسچلي، يک پروفسور شيمي آلي در دانشگاه پاويا (Pavia) نامه اي را همراه با تصاوير مقايسه اي در اختيار خبرگزاري رويتر گذاشت.

 

 

 کفن تورين پشت و جلوي يک مرد ريشو با موهاي بلند را نشان مي دهد که دستانش را روي قفسة سينه اش صليب کرده است؛ در حالي که تمامِ لباسش با چيزي که به نظر مي رسد جوي هاي کوچکي از خون جاري شده از مچ ها، پاها و پهلو باشد، لکه دار شده است.

 

 

 

آزمونهاي زمان سنجي کربن که در آزمايشگاه هاي آکسفورد، زوريخ و تاکسون و آريزونا در سال 1988 انجام شدند، عمر آن را بين 1260 و 1390 سال نشان دادند. شکاکين گفتند که اين فريـبي است تا باعثِ جذب زائران قرون وسطا شود و تجارت سودآوري را ايجاد کند. اما دانشمندان در توضيح دادنِ اين که چطور تصوير روي لباس حک شده، ناموفق بودند. گارلاسچلي کفنِ تمام اندازه را با استفاده از مواد و روشهائي که در دوران ميانه در دسترس بودند، باز-توليد کرد. آنها صفحه اي از پارچة کتاني را روي يک داوطلب قرار دادند و سپس آن را با رنگدانه اي که مقدار بسيار کمي اسيد داشت، ماليدند. نقابي هم براي صورت به کار رفت.

 

پوشاندن جسد در پارچه کتان

 

رنگدانه، لکه هاي خوني و سوختگي ها

 

رنگدانه با حرارت دادنِ لباس در يک اجاق و شستنِ آن، به طور مصنوعي پير شد (به اين فرآيند اصطلاحاً پير سازي يا aging گفته مي شود-مترجم). اين فرآيند رنگدانه را از سطح خارج مي کند اما تصويري محو، پُرز دار و نيمه پيدا مشابه تصوير روي کفن بر جاي مي گذارد. او معتقد است که رنگدانة روي کفنِ اصلي به طور طبيعي با گذشتِ قرنها محو شده است.

 

 

سپس آنها لکه هاي خون را اضافه کردند، سوراخها را  به صورت سطحي سوزاندند و با آب لکه دار کردند تا به اثرِ نهائي دست پيدا کنند. کليساي کاتوليک نه ادعاي معتبر بودنِ کفن را دارد و نه آن را به ايمان مربوط مي داند؛ اما اعتقاد دارد که بايد يادآوري کنندة رنج هاي مسيح باشد.

 

اين يکي از پر مناقشه ترين آثار باستاني مسيحيت است که در کليساي جامع تورين در ايتاليا نگه داري مي شود و به ندرت به نمايش گذاشته شده است. آخرين باري که به نمايش در آمد، سال 2000 بود و قرار بود که سالِ بعد دوباره به نمايش در آيد.

 

 

گارلاسچلي انـتظار دارد که مردم به يافته اش اعتراض داشته باشند. او مي گويد: « اگر آنها نمي خواهند تاريخ نگاري کربن انجام شده در تعدادي از بهترين آزمايشگاههاي جهان را باور کنند، يقيناً مرا نيز باور نخواهند کرد».

 

برخي از مؤمنانِ سخت گير، دقت آزمونهاي انجام شده در سال 1988 را مورد چالش قرار داده اند و مي گويند که دستکاري ها و بازسازي هاي صورت گرفته روي کفن در قرن هاي گذشته نمونه ها را آلوده کرده و روي نتايج به دست آمده اثر گذاشته است.

 

تاريخ کفن طولاني و جدال آميز است. پس از پيدائي آن در شرقِ ميانه و فرانسه در سال 1578 توسطِ خانوادة سابق سلطنتي ايتاليا ساووي ها Savoys- به محل اقامت شان در تورين آورده شد. در سال 1983 شاه سابق اومبرتوي دوم (Umberto II) آن را به پاپ سابق، ژان پل بخشيد.

 

در يازده آوريل  سال 1997 کفن به صورتي معجزه آسا از نابودي نجات يافت؛ آن هم هنگامي که حريق، نمازخانة گوآريني (Guarini) کليساي جامع تورين را ويران کرد، جائي که کفن در آن نگه داري مي شد. لباس را مردِ آتش نشاني که زندگي اش را به خطر انداخت، نجات داد.

 

آتش سوزی نماز خانه گوآرینی - یازده آوریل 1997

 

گارلاسچلي بودجة مالي براي انجامِ کارش را از انجمن ايتاليائي «کافران و عرفاي منکر وجود خداوند» (Italian association of atheists and agnostics) دريافت کرد اما گفت که اثري بر نتايجش نداشت. او گفت: «پول بو ندارد. اين کار به طور علمي به انجام رسيد. اگر در آينده کليسا بخواهد مرا در تحقيقاتم تأمين مالي کند، آماده ام».

 

 

 

  

 

 

منابع:

 www.news.yahoo.com

 www.westarkchurchofchrist.org

 www.sanfranciscosentinel.com

 

 

بازدید از ایوان نیاق

 دورنمای ایوان نیاق

طبق برنامه ريزي انجام شده در هفتة گذشته، امروز، شنبه 11 مهر ماه 1388 فرصتي شد تا با همکارانِ عزيزم ديداري از روستاي کوچک و تاريخي «نياق» در استانِ قزوين داشته باشيم و از «ايوانِ نياق» مشهور آن ديدن کنيم.

 

 بر روی ایوان نیاق

عکس هاي با ارزشي که از اين سفرِ کوتاه مدت تهيه شده، در نوع خود کم نظير هستند.

در فرصتي مناسب، روايتِ تصويري اين سفرِ به ياد ماندني را براي شما عزيزان خواهم نوشت.

بهنام 

دو بومی قبـیله پاپو (گینه نو) در پاریـس

نظر دو  بومي قبيلة پاپو:

 

چقدر زنان سفيدپوست ارزان به دست مي‌آيند!

 

قبیله پاپو - گینه نو 

 

رؤساي شما، بيش از اندازه پرحرفند؛ اين قدر حرف مي‌زنند که آب از دهانشان جاري مي‌شود. اين، قضاوت آشکار دو نفر از اعضاي قبيله «پاپو» (Papoue) بود که براي ديدن جوامع مدرن به مدت يک هفته ميهمان پاريس بودند.

 

به گزارش خبرنگار «بازتاب» از پاريس، «مارک دوزيه» که تدارک سفر دو بومي آفريقايي را ترتيب داده بود، دربارة آوردن اين دو به پاريس اظهار داشت: «هدف ما از آوردن آنان، مطالعة نگاه دو سياه‌پوست بومي‌ به جامعه سفيدپوستان بود و اين در حالي است که هميشه جهان، زيرنظر و قضاوت سفيدپوستان بوده؛ اما اين‌ بار جهانِ سفيد‌پوستان، زير نظر و قضاوت ديگر جهان خواهد بود.

دو بومی پاپو 

 

« موديا کپانگا» رئيس جنگ و «پوپوبي پاليا» رئيس صلح از قبيله پاپو در «گينه‌نو» در مدت اقامت خود در پاريس، ملبس به کت و شلوار و کراوات با آرايش سر به شيوة بومي‌ بودند. اين دو توريست فوق‌العاده، در مدت يک هفته اقامت در پاريس از مجلس، موزه‌ها، رقاص‌‌خانه‌ها و... ديدن کردند و همچنين روزنامه‌نگاران، جامعه‌شناسان و افراد کنجکاو از واکنش‌هاي آنان فيلم و عکس تهيه مي‌کردند.

 

در نخستين بخش سفر، برنامة ديدار از مجلس به هنگام روز کاري در پارلمان فرانسه ترتيب داده شد. پس از اين ديدار، کپانگا و پاليا به خبرنگاران گفتند: «مجلس شما مانند خانه‌اي طلايي است که از کف تا سقف، مزين به طلاست؛ در حالي که مجلس ما از کپر تشکيل شده است. براي ما هميشه اين پرسش وجود داشت که چرا سفيدپوستان زماني که به مناطق ما مي‌آيند، هميشه در پي استخراج معادن طلاي ما هستند. حالا متوجه مي‌شويم که اين‌ همه طلا را براي چه مي‌خواستند».

در بازديد از برج ايفل، يکي از دو مسافر چند ميخ را برداشته، گفت: «اينها را مي‌برم تا بکارم، شايد در منطقة ما هم اين ميخ‌ها به برج ايفل تبديل شود».

 

 دو بومی پاپو در حال بازی بیلیارد

 

مسافران بومي ‌پس از بازديد از موزه‌ها و بقيه اماکن توريستي به يکي از کاباره‌هاي پاريس دعوت شدند.

پس از پايان برنامه، رؤساي قبيله بومي ‌آفريقايي با حيرت اظهار داشتند: «چقدر زنان سفيدپوست ارزان به دست مي‌آيند. اميدواريم زنان ما هم روزي به ‌اندازة زنان سفيدپوست پيشرفت کرده (!!) و آسان به دست آيند؛ چرا که ما براي به دست آوردن زنان و ازدواج با آنان بايد بهاي سنگيني بپردازيم؛ حال آن که زنان سفيدپوست به راحتي خود را در اختيار مردان قرار مي‌دهند».

 


از اين نشانه عکسهاي بيشتري از گينه نو و بوميان آن ببينيد.

 

منابع:

 

سايت « بازتاب »

 

http://bhrumeur.blog.lemonde.fr

 

http://forumcanadaeurope.wordpress.com

 

http://bourses-expe.com

پايانِ خوشِ « در پناهِ تو » (سرگذشت واقعی یک عشق- 78)

 

حسن جوهرچی - محمد                 لعیا زنگنه - مریم

قصة سريالِ «در پناه تو» به آنجا رسيد که رامين پس از جدا شدن از مريم بيمار مي شود. آن هم احتمالاً به خاطرِ ضربة روحي که از اين جدائي به او وارد آمده بود. محمد به عنوانِ يک دوست و يک همرشته اي به عيادتِ رامين در بيمارستان مي رود. در آن جا متوجه مي شود که رامين مشتاقِ ديدار دوبارة مريم است چرا که ممکن است روزهاي آخرِ زندگي اش هم باشد. محمد که اوضاع را چنين مي بيند و احتمالاً با سفارشِ عموي رامين که سرپرستي او را بر عهده داشت (رامين پدر خود را سالها پيش از دست داده بود)، تصميم مي گيرد که به نزدِ مريم برود و او را بر بالين رامين حاضر کند؛ شايد که اين ديدار باعث بازيابي روحية در هم شکستة رامين و بازگشتِ او به زندگي شود.

مدتي است که محمد دختر يتيم و حدوداً شش ساله اي به نام «گلناز» را که نزدِ سرايداري در ويلاي شمال زندگي مي کرد، به نزد خود و مادرش آورده است. محمد با همراهي گلناز به دنبالِ مريم مي رود.

محمد براي آن که سکوتِ گلناز را بشکند، به او گفت: «امروز خيلي خوشگل شدي ها...!» و گلناز با لبخندِ شيريني به محمد گفت: «خوشگل بـــــــودم...!».

در راهِ رفتن، گلناز که در رؤياي خود مريم را مادرش مي پندارد، از محمد مي پرسد: «مريم مامانمه...؟» و نگاهِ حسرت بار و پر آرزوي محمد را هنوز پس از سيزده سال به خوبي به ياد دارم که مدتي به جلوي خودرو و به راه نگاه کرد. لحظه هائي نگاهش به جاده خيره شده بود. سرانجام سرش را به سوي گلناز برگرداند و با لحني آرزومند گفت: «اگه خدا بخواد...».

مريم را مي يابد و سوار خودرو مي کند تا به بيمارستان ببرد. به بيمارستان که مي رسند، مريم براي عيادت از رامين پياده مي شود. دوباره محمد و گلناز دقيقه هائي با هم تنها مي شوند.

 شادی ازدواج

( لطفاً بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

 

ادامه نوشته

داستان کوتاه - شلغم یا هلو ؟

هــلــو 

شلغم يا هلو ؟!

 

داستانِ کوتاهي از دکتر « لئو بوسکاليا »

 

( Felice Leonardo Buscaglia )

 

 لـئـو بـوسکالـیـا

 

 

 

من اين داستان را بارها تعريف کرده ام، ولي چون خيلي دوستش دارم، باز هم تعريف ميکنم.

 

يک روز يکي از دانشجويانم گفت: «من مي دانم چرا هميشه غمگين و نا اميد هستم، به خاطر اين که دلم مي خواهد همه من را دوست داشته باشند و اين، در زندگيِ آدمها غير ممکن است. شايد من خوشمزه ترين و درشت ترين هلوي دنيا باشم، ولي واقعيت اين است که خيلي ها به هلو حساسيت دارند؛ آن قدر زياد که ترجيح مي دهند من شلغم باشم و هلو نباشم».

 

بدبختي ما موقعي تماشايي مي شود که شلغم هستيم، ولي مي خواهيم به هر ضرب و زوري که هست هلو بشويم. چه سالاد ميوة شلم شوربايِ افتضاحي!

 

بهتر نيست به آدم ها بگوييم: « متأسفم! اگر امکانش بود دوست داشتم براي شما هلو باشم، ولي من يک شلغم هستم و کاري هم نمي توانم بکنم».

 

مي دانيد موضوع چيست؟ صبر نداريد. اگر به اندازة کافي صبر کنيد، بالاخره کسي پيدا مي شود که ديوانة شلغم باشد؛ آن وقت مي توانيد تمام عمرتان را شلغم باشيد و مجبور نيستيد مثل يک هلو زندگي کنيد و بيهوده انرژي خود را براي هلو بودن از دست بدهيد.

 


براي آشنائي بيشتر با « لئو بوسکاليا » بر اين نشانه کليک نمائيد.

براي آشنائي با برخي از کتابهاي « لئو بوسکاليا » بر اين نشانه کليک نمائيد.

يک سالگي وبلاگ « دلنوشته هاي يک دلشکسته سابق» مبارک

درست يک سال پيش، ششم مهر ماه 1387 خورشيدي، وبلاگ «دلنوشته هاي يک دلشکستة سابق» پا به عرصة اينترنت گذاشت. در اين شروع پر خاطره، اصلاً فکر نمي کردم که دوستاني فراوان و ارزشمند از تمامِ ايران و تمامِ دنيا بيابم و دلنوشته ها و دلگويه هاي عشقِ نخستينِ پر خاطره ام را با آنان به بحث بنشينم.

تولدت مبارک وبلاگ من... 

 

يک سالگي اين وبلاگ را به شما که صاحبانِ اصلي آن هستيد، تبريک مي گويم و اميدوارم که با نظرها و انـتقادهاي خود مرا در ريشه يابي و واکاوي موارد مطرح شده در اين وبلاگ ياري دهيد.

در زير، اولين پستِ اين وبلاگ را مي آورم؛ پستي که برايم خاطره اي با طعمِ خوشِ توت فرنگي دارد!

***

نيازهاي زندگي انسان را اگر به دو دسته نيازهاي حياتي (اوليه) و نيازهاي ثانويه تقسيم کنيم، احساسي که آنرا «عشق» ميناميم، در رديف نيازهاي ثانوي تقسيم بندي مي شود. گاهي از آن به عنوان اُميد دهنده، آرامبخش و غذاي روح و موردي در مرز نيازهاي اوليه نام برده مي شود که اگر دچار اختلال شود، بنيان زندگي فرد را ويران خواهد کرد.

نيم نگاهي به رويدادها و جنگهاي تاريخي از بدو پيدايش بشر تا عصر حاضر، گسترش و بروز تغييرات شگرف در روابط افراد با پيشرفت فناوريهاي ارتباطي، خودکشيهاي عشقي، طلاقهاي شنيع خانوادگي در جهت رسيدن به (به اصطلاح) عشقي که در زندگي زناشوئي فعلي وجود نداشته و مواردي از اين دست نشانگر اهميت احساسي است که افراد گوناگون درست يا نادرست از آن به «عشق» تعبير مي کنند.

عشق در بسياري از افراد قويترين نيروئي است که مي تواند ساير عملکردهاي زندگي روزمره را تحت تأثير قرار دهد. فرهنگ، قوميت، مذهب، ايدئولوژي، مکاتب مختلف فلسفي و ساير عوامل اثر گذار بر جنبه هاي معنوي و مادي انسان هيچ گاه نتوانسته اند اين نيروي سترگ وجودي را براي هميشه سرکوب کنند و يا آنرا ناديده بگيرند.

من، نه به عنوان قرباني يک عشقِ بزرگ، بلکه به عنوان کسي که قسمتي از اين راه مرموز را طي کرد، نقطه نظرات، دل نوشته ها، خاطرات و تجربيات خود را در اختيار هم ميهنان عزيزم قرار خواهم داد. اميدوارم شيوه «وبلاگ نويسي» بتواند به يادداشتهاي پراکنده ام نظم و ساماني بدهد. بديهي است نتوانم اين دل نوشته ها را به صورت موضوعي و يا در يک نظم کتابي گرد آورم؛ اما اميد است که مطالب اين وبلاگ، اميد دهنده، راهنما، سنگ صبور و راهگشاي عزيزاني باشد که به نوعي درگير اين ميل بهشتي و غير مادي هستند.

انتخاب رنگ مشکي براي قالب وبلاگ يادآور يک خاطره ناگوار يا افسرده کننده نيست، بلکه رنگ مشکي، رنگي است که بر موضوع اين وبلاگ به خوبي مينشيند و به قولي «رنگ عشق» است.

 

                         تولدت مبارک وبلاگ من...

برگي از خاطرات و دل نوشته هاي بهنام در آبان 1375

 

امروز دوشنبه ششم مهر ماه 1388 به طور اتفاقي يکي از دفترهاي خاطراتم را که مربوط به سالِ 1375 مي شد، از انباري منزلم پيدا کردم. پيدا شدنِ اين دفتر مرا عميقاً به فکر فرو برد. آيا پديده هائي که دوست دارم رخ دهند، ولي اصلاً انـتظارش را ندارم، به موقع اتفاق مي افتـند؟!

مي دانستم که دفتري 60 برگ و جلد آبي دارم و مي خواستم ريز و درشت خاطراتِ با «او» بودن را در آن بنويسم... اما گمش کرده بودم و حال به طورِ کاملاً دور از ذهن و هنگامي که براي نظافتِ دوره اي انباري به آن جا رفته بودم، گوئي خودش را به من نماياند!

عکسي از صفحة 10 آن گرفتم که تاريخ يکشنبه 13/8/1375 -يعني پانزده روز پيش از آخرين صحبتهاي من و «او»- را نشان مي دهد. با خواندن تنها همين يک صفحه به خوبي مي توانيد از حال و روزِ من در آن روزهاي سخت ميانة پائيز 1375 آگاه شويد. خوانندگاني هم که از «خط شناسي» و روانشناسي سر رشته دارند، با ديدنِ دستخطِ من مي توانند شخصيتِ مرا بهتر ارزيابي کنند... همان گونه که خودم اين کار را در مورد دستخطِ ديگران انجام مي دهم.

بر روي عکس کليک کنيد تا در اندازة اصلي نمايش داده شود. در صورتِ تمايل نيز مي توانيد آن را در کامپيوترِ خود ذخيره کنيد و با بزرگنمائي دلخواه ببـينيد.

بخشي از انتهاي صفحة 9 را که به ابتداي اين صفحه مربوط مي شود، در زير مي آورم تا جمله بندي کامل شود:

هر مدتي که مي گذشت، رفتار و شخصيتِ «او» را که در طولِ سه ترم ديده بودم... مرتباً به خاطر مي آوردم... وقار... درسخوان بودن... حجابِ کامل... عدم رو دادن به پسرها... جدي بودن... اجتماعي بودن... سؤالاتش در سر کلاسِ درس... و... اين ها صحنه هائي بود که خواسته يا ناخواسته به ذهنم مي رسيد و خوشبختانه و اکنون مي نويسم: «بدبختانه»... با کمال تأسف و ناراحتي... در خودم نوعي احساسِ ... (به عکس مراجعه کنيد)

 

 دفتر خاطرات بهنام - یکشنبه 13 آبان 1375

طعمِ دوست داشتـني « در پناهِ تو » (سرگذشت واقعی یک عشق- 77)

سرمای عشق

 

امتحانِ ميان ترمِ درس «کينـتيک و دگرگونيهاي فازي» چندان آسان نبود. تا انتهاي زمانِ امتحان که در واقع پايانِ ساعتِ کلاس بود، روي صندلي دسته دارِ فلزي کلاس نشستم. جزو آخرين نفراتي بودم که ورقة پاسخ به پرسشها را تحويل مي دادند. من تقريباً هميشه اين گونه بودم. حتي اگر آزموني برايم آسان بود، پاسخهايم را چندين و چند بار بررسي مي کردم تا چيزي از قلمم نيفتاده باشد. از کلاس که بيرون آمدم، متوجه شدم که اين امتحان چندان هم برايم مشکل نبود. همرشته ايها از دشواري پرسشهاي طرح شده مي گفتند؛ اما از ديدِ من ميزانِ دشواري پرسشها در حد مناسبي بود.

اطمينانِ خاطري که از بابتِ اين امتحان پيدا کردم، برايم کمکِ بزرگي بود. اين که با وجودِ درگيري ذهني شديد در رابطه با «او» و ماجراي تلخِ 28 آبانِ 1375 بتوانم با آمادگي مناسب در سرِ امتحان حاضر شوم، هر چند با مرارتِ زياد و تلاشِ طاقت سوزي همراه بود، اما قوت قلبي برايم به حساب مي آمد.

تصميم گرفتم چند روزي را در آرامش به سر بـبرم. به رفتارهاي خودم و «او» بينديشم و راههاي کنار آمدن با وضعيتِ دشوار پيش آمده را بررسي کنم. کم کم به نوارهاي کاستِ دوست داشتـني و خاطره انگيزم باز مي گشتم... اما با نگاه و دلي شکسته و حسرت بار.

برايم هـيچ گـاه خاطـرة اولين گوش سپرد نها به ترانه هاي «نـحـسي فال» هاتف و «ـتنهائي» ا نـ ـدي فراموش نخواهد شد. گوئي لبة تيزِ کاردي سنگين را به آرامي بر قلبِ خسته ام بکشند... ناله هايِ دل و احساسِ زخم خورده ام را با گوشِ درون به آساني مي شنيدم. 

( لطفاً بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

مریم - لعیا زنگنه

 

ادامه نوشته

برنادت سوبـیرو - بخش دوم

برنادت سوبـيرو

دختري که حضرت مريم (س) را ديد

 

تابوت شیشه ای برنادت مقدس

 

بخش دوم: زيارت « برنادت مقدس »

 

وقتي از مدرسة سعدي گفتند كه مي‌خواهند ما را به سفر زيارت ببرند، اول خنده‌ام گرفت. فكر كردم اشتباهي شده و به جاي سفر سياحتي گفته‌اند زيارتي؛ اما وقتي برگة توضيح سفر را دادند و ديدم رويش نوشته سفر زيارتي، فهميدم اشتباهي در كار نبوده.

«سفر زيارتي در فرانسه» اگر چه تضاد قشنگي دارد اما عينِ حقيقت بود. ساعت 8 راه افتاديم به سمت شهر نووق، آرامگاه برنادت. پيش‌تر چيزهايي از ديگران دربارة فيلم «آهنگ برنادت» شنيده بودم اما خودم اين فيلم را نديده بودم و بدون هيچ زمينة ذهني و تنها با چند توضيح كوتاه و مختصر مي‌رفتم تا برنادت را ببينم. شنيدنِ اين كه جسد دختركي كه مريم مقدس را ديده، سالم مانده، برايم تعجب‌آور نبود چرا كه چنين روايت‌هايي را شنيده بودم.

 جنازه ی سنت برنادت


اما اين‌كه اين صحنه را به چشم خود ببينم كه جسدي بعد از سال‌ها وقتي از خاك بيرون آمده است، سالم است، برايم يك دنيا جذابيت داشت. بي‌شك اين تنها تجربة عيني بود كه مي‌شد از اين روايت‌ها كرد و به اين خاطر من مشتاق بودم تا زودتر ثانيه‌هاي آن ديدار را درك كنم.

وقتي به نووق رسيديم و وقتي به دير كوچك رفتم، باورم نشد كه اين استثناء را در چنين شهر آرام، خاموش و كوچك (و با چنين غربتي) گذاشته باشند؛ دير در محوطة كوچكي بود كه در گوشه‌اش غاري را شبيه به غاري كه برنادت در آن‌جا حضرت مريم را ديده درست كرده بودند (اصل غار در شهر لوقد بود).

 


در غار پر بود از شمع‌هايي كه مردم روشن كرده بودند و در ديوارة غار كاغذهاي كوچكي بود كه مردم حاجت‌شان را نوشته و در آن جا گذاشته بودند. وارد دير كه شديم، حس خاصي همة وجودم را فرا گرفت. پدر روحاني به همراه تني چند مشغول عبادت بود. با اين‌كه چيزي نمي‌فهميدم، اما آهنگِ صداي‌شان طنين دلچسبي در فضاي آن‌جا انداخته بود.

دير با اين‌كه كوچك بود اما پر بود از روح و زندگي، آرامش و حيات (آن هم از جنس ابدي‌اش). نور كم‌رنگي از پنجره‌هاي مشبك مي‌تابيد و دير را روشن مي‌كرد. سمت چپ كليسا در گوشه‌اي، تابوت شيشه‌اي با حاشيه‌هاي طلايي قرار داشت كه درونش جسد خانمي با لباس راهبه‌ها آرام در آن آرميده بود. چشم‌هايش را بسته بود و انگشتانش را در هم گره زده روي سينه‌اش گذاشته بود. در بين دست‌هاي سفيدش تسبيحي چوبي قرار داشت. نگاه كه مي‌كردي چيزي در دلت فرو مي‌ريخت. گمان نكنم كه كسي وقتي برنادت را نگاه مي‌كرد حس كرده باشد كه مرده است. انگار چند ثانيه پيش براي لحظه‌اي كوتاه چشمانش را بسته است. به نوعي مي‌شد در چهرة او آرامش برزخي را به وضوح ديد.

وقتي برنادت را ديدم مطمئن شدم كه راه‌ها متفاوت است و گرنه هدف و مقصود يكي است. راه‌هاي رسيدن به خدا بسيار است، به شرط آن‌كه نگاهت به قله باشد.

ديدن برنادت لذت خاصي داشت و دروغ نيست اگر بگويم وقتي خوب به دستانش خيره مي‌شدي، حس مي‌كردي تكان مي‌خورد، نفس مي‌كشد (از بسياري ديگر كه در آن‌جا بودند هم شنيدم).

ديدن اين صحنه‌ها، درك كردن آن ثانيه‌ها و چشيدن لذت نفس كشيدن در هواي مقدس آن‌جا كافي بود تا هر كافري خدا را باور كند. وجود همين يك نشانه بس بود براي هر عاقلي تا بفهمد مي‌شود همة دين را از يك تابوت در فرانسه فهميد.

 

در صورتِ علاقة خوانندگان عزيز، مقاله هاي ديگري دربارة «برنادت مقدس» تقديم حضور خواهد شد. لطفاً در بخش نظرها پيام بگذاريد.


 

منبع:   وبسايت سنت برنادت http://www.golha.net

 

بحثی درباره اجباری بودن حجاب

              حجاب

در وبگردي هاي فراوانم به وبسايت www.profiles.yahoo.com برخوردم. در مورد حجاب، اجباري بودن يا نبودنش، بررسي آن از جنبة عقلاني و ديني، تفاوت ميانِ اختياري يا قانوني بودن حجاب که اين دومي منجر به اجباري شدنِ آن مي شود (چرا که رعايتِ قانون اجباري است) و نيز بحث جالبي در مورد اجباري بودن حجاب (به آن مفهومي که در جامعة امروز ما وجود دارد) و ريشه يابي آن در آيه هاي قرآني و مقايسة دستوراتِ قرآن در موردِ حجاب با دستوراتِ مهم تري چون زکات، خمس و احسان به والدين و مباحثِ ديگر آورده شده است که خوانندگانِ عزيز را به مطالعة آن توصيه مي کنم.

 

خواهشمندم نظر خود را با دلايلِ روشن و بدونِ وارد کردنِ تعصبهاي بي جا در اين باره بنويسيد تا اين بحث کامل تر شود.

***

حجابِ اجباري

 

اين سئوال که شما با حجاب اجباري موافـقيد يا مخالف؟ سئوال صحيحي نيست؛ اگر محدودة سئوال روشن شود که حجاب اجباري يعني چه؟ و منظور اجبار در کجا است؟ نادرست بودن اين سئوال خود را نشان مي دهد.

 کشف حـجاب

يک وقت حجاب بعنوان يک امر عقلائي يا به صورت امر ايماني و ديني مطرح مي گردد؛ يعني فرد مي خواهد مسئلة حجاب را يا به عنوان يک فکر و انديشه (که به نظرِ او بهتر است) مطرح کند که ديگران هم آن را بپذيرند، يا بعنوان امري ايماني و الهي ابلاغ شود که به آن ايمان بياورند. بديهي است که اجبار در اين دو محدوده اساساً بي معنا است؛ نه اجبار در انديشه و فکر و نه اجبار در ايمان و باور، هيچ کدام معنا ندارد و امکان پذير نيست تا بگوئيم ]بـپرسيم[ شما با آن مخالفيد يا موافق.

يک وقت حجاب بعنوان يک قانون اجتماعي در نظر گرفته مي شود؛ يعني اينکه جداي از بحث انديشه و ايمان، وارد جامعه اي مي شويم که تحت قوانين خاصي اداره مي شود و فرض ما بر اين است که رعايت حجاب به عنوان يکي از قوانين اجتماعي در اين جامعه تعريف شده و به تصويب رسيده است که در اين صورت اجبار انجام آن صرفاً يک مسئووليت قانوني است.

زیـبـائی حجاب 

قوانين، هنجارهايي هستند که توسط حکومتها به عنوان اصولي که شهروندان بايد از آنها پيروي کنند تعريف و ارائه مي شود و هر شيوة رفتاري که قانون را نقض کند، جرم محسوب مي شود و حکومت عليه کساني که از قوانين پيروي نمي کنند از ضمانـتهاي اجرايي رسمي استـفاده مي کند (و بايد هم استـفاده کند).

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

 

ادامه نوشته