امروز « روز ملي دختران » است يا به قول يکي از برنامه هاي صبحگاهي رسانة مثلاً ملي، روز «ليلي ها». حتما پسرها رو هم «مجنون» مي دونند و روز اونها را روز «مجانين» يا «مجنون»ها خواهند ناميد! در اين پست دو خاطرة دخترانه مي گذارم. اگه خوانندگان گرامي استقبال کنند، تعداد پست هاي خاطره رو زيادتر خواهم کرد.
خاطرة نخست
بچه که بوديم (البته اگر بشه گفت پسرهاي دورة راهنمائي بچه هستند)، يکي از دختراي فاميلمون به خونه مون اومده بود. نمي دونم چرا هوس کرده بود که موهاش رو مثل بعضي آفريقائي ها با نخ ببنده! همون طور که دخترها بهتر مي دونند، اين کار رو بايد دو نفره انجام داد و اگه غيرممکن نباشه، خود فرد به سختي مي تونه تنهائي موهاش رو با نخ ببنده.

وقتي با کمک خواهرم موهاش رو درست کرد، کلي ذوق زده شده بود. اومد داخل اتاق و ازم پرسيد موهام خوب شده؟! من هاج و واج اون رو نگاه مي کردم! اصلاً باورم نمي شد که اون همون دختر فاميلمون باشه! دختري که صورت و تني لاغر و کوچک داشت، کله اش شده بود مثل «کارلوس والدراما» (Carlos Valderrama) بازيکن معروف تيم ملي فوتبال کلمبيا! وقتي بهش گفتم مثل آفريقائيها شدي، خودش رو به نشنيدن زد و پيش خواهرم رفت. از مادرم پرسيدم: «چرا دخترا اين قدر با خودشون ور مي رن تا خوشگل بشن؟» و مادرم جواب داد: «آخه زيبائي مالِ زنه...»... جوري گفت که انگار مردها نبايد به خودشون برسن و زيبا بشن!
خاطرة دوم
خيلي کم پيش مياد که با فاميلها جائي بريم؛ حتي پارکهاي داخل شهر. شايد توي اون قديمها بيشتر بود ولي الان تقريباً مي شه گفت به جز «سيزده به در»هاي هر سال، روزي نبوده که دور هم جمع بشيم.
در يکي از اون سالهاي دور که شايد سن خيلي از خوانندگان اين وبلاگ بهش نرسه، يکي از عموهام ما رو دعوت کرد تا به باغ پسته اش بريم و ناهار رو اون جا بخوريم. هر سه برادر (پدرم و دو تا عموهام) و دو تا از عمه هام هم بودند.
نمي دونم باغ پسته رفتين يا نه ولي درخت پسته مي تونه خيلي بزرگ باشه و چيدن پسته ها براي افراد بي تجربه مثل من اصلاً آسون نيست. اون باغ پر خاطره بوته هاي انگور هم داشت اما نمي دونم چرا زنبورهاي زرد بزرگ و لجوج هم داشت؛ اون هم نه يکي دو تا... هزار تا. انگاري اون جا «معدن زنبور» يا «زنبورستان» بود نه باغ پسته!

ناهار که صرف شد، يکي از دخترها آفتابه رو برداشت تا....! خب! ما پسراي مؤدبي بوديم و فکراي ناجور از سرمون نمي گذشت اما آفتابه ديدن دست هر کس خنده داره... چه برسه به دختر!
هنوز لبخند روي لبهامون بود که صداي فريادي رو شنيديم. بعدش صداي گريه اومد! صدا از کجا بود؟ بله... از همون جائي که ما نبايد مي رفتيم ببينيم چه خبر شده؟! اون طور که با سانسور بزرگترها دست گيرمون شد اين بود که زنبور (که ظاهراً نر بوده!) بـ ـاسـن عليا مخدره رو نيش مي زنه! نيش زنبور زرد رو هر کسي چشيده تا عمر داره فراموش نمي کنه؛ حالا اگه جاي حساسي باشه، چه بدتر!
***
پيش خودمون مي گفتيم اون بيچاره پا شد از يه شهر ديگه اومد اين جا و اين بلا سرش اومد!
اين هم شعري از «مهدي سهيلي» شاعر دوست داشتـني ام که براي دخترش سهيلا گفته. اين شعر بسيار بسيار زيبا رو تقديم مي کنم به تموم دختران خوب و پاکدامن اين کهن بوم.

به دختر خوب و پاكدلم؛ سهيلا
دخترم! با تو سخن ميگويم
گوش كن، با تو سخن مي گويم:
زندگي در نگهم گلزاريست
و تو با قامت چون نيلوفر
شاخة پر گل اين گلزاري
من در اندام تو يك خرمن گل مي بينم
گل گيسو، گل لبها، گل لبخند شباب
من به چشمان تو گلهاي فراوان ديدم
گل تقوا
گل عفت
گل صد رنگ اميد
گل فرداي بزرگ
گل دنياي سپيد
***
مي خرامي و تو را مي نگرم
چشم تو آينة روشن دنياي منست
تو همان خُرد نهالي كه چنين باليدي
راست، چون شاخه سر سبز و برومند شدي
همچو پر غنچه درختي، همه لبخند شدي
ديده بگشاي و در انديشه گلچينان باش
همه گلچين گل امروزند
همه هستي سوزند
***
كس بفرداي گل باغ نمي انديشد
آن كه گرد همه گلها به هوس مي چرخد
بلبل عاشق نيست
بلكه گلچين سيه كرداريست
كه سراسيمه دَوَد در پيِ گلهاي لطيف
تا يكي لحظه به چنگ آرد و ريزد بر خاك
دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاك
تو گل شادابي
به ره باد، مرو
غافل از باغ مشو
***
اي گل صد پر من!
با تو در پرده سخن مي گويم:
گل چو پژمرده شود، جاي ندارد در باغ
گل پژمرده نخندد بر شاخ
كس نگيرد ز گل مرده سراغ
***
دخترم! با تو سخن مي گويم:
عشقِ ديدار تو بر گردن من زنجيريست
و تو چون قطعه الماس درشتي كمياب
«گردن آويز» بر اين زنجيري
تا نگهبان تو باشم ز «حرامي» هر شب
خواب بر ديده من هست حرام
بر خود از رنج بـپـيچم همه روز
ديده از خواب بپوشم همه شام
***
دخترم، گوهر من!
گوهرم، دختر من!
تو كه تك گوهر دنياي مني
دل به لبخند «حرامي» مسپار
«دزد» را «دوست» مخوان
چشم اميد بر ابليس مدار
***
ديو خويان پليدي كه سليمان رويند
همه گوهر شكنند
«ديو» كي ارزش گوهر داند ؟
نه خردمند بود
آن كه اهريمن را
از سر جهل، سليمان خواند
***
دخترم، اي همة هستي من!
تو چراغي، تو چراغ همه شبهاي مني
به رهِ باد مرو
تو گلي، دسته گل صد رنگي
پيش گلچين منشين
تو يكي گوهر تابندة بي مانندي
خويش را خوار مبين
***
آري اي دختركم، اي به سراپا الماس
از «حرامي» بهراس
قيمت خود مشكن
قدر خود را بشناس
قدر خود را بشناس
مهدي سهيلي - آدينه 29 / 3 / 1351
◄ پس نوشت:
اون دختر خانم زنبور گزيده چند سال پيش با يه متخصص اطفال ازدواج کرد و شکر خدا زندگي خوبي دارن. اون يکي عمو هم که رفته بوديم باغش، 13 خرداد 1380 بر اثر ديابت فوت شد. خيلي دوستش داشتم. خدا رحمتش کنه.