برگي از خاطرات و دل نوشته هاي بهنام در آبان 1375
امروز دوشنبه ششم مهر ماه 1388 به طور اتفاقي يکي از دفترهاي خاطراتم را که مربوط به سالِ 1375 مي شد، از انباري منزلم پيدا کردم. پيدا شدنِ اين دفتر مرا عميقاً به فکر فرو برد. آيا پديده هائي که دوست دارم رخ دهند، ولي اصلاً انـتظارش را ندارم، به موقع اتفاق مي افتـند؟!
مي دانستم که دفتري 60 برگ و جلد آبي دارم و مي خواستم ريز و درشت خاطراتِ با «او» بودن را در آن بنويسم... اما گمش کرده بودم و حال به طورِ کاملاً دور از ذهن و هنگامي که براي نظافتِ دوره اي انباري به آن جا رفته بودم، گوئي خودش را به من نماياند!
عکسي از صفحة 10 آن گرفتم که تاريخ يکشنبه 13/8/1375 -يعني پانزده روز پيش از آخرين صحبتهاي من و «او»- را نشان مي دهد. با خواندن تنها همين يک صفحه به خوبي مي توانيد از حال و روزِ من در آن روزهاي سخت ميانة پائيز 1375 آگاه شويد. خوانندگاني هم که از «خط شناسي» و روانشناسي سر رشته دارند، با ديدنِ دستخطِ من مي توانند شخصيتِ مرا بهتر ارزيابي کنند... همان گونه که خودم اين کار را در مورد دستخطِ ديگران انجام مي دهم.
بر روي عکس کليک کنيد تا در اندازة اصلي نمايش داده شود. در صورتِ تمايل نيز مي توانيد آن را در کامپيوترِ خود ذخيره کنيد و با بزرگنمائي دلخواه ببـينيد.
♥ بخشي از انتهاي صفحة 9 را که به ابتداي اين صفحه مربوط مي شود، در زير مي آورم تا جمله بندي کامل شود:
هر مدتي که مي گذشت، رفتار و شخصيتِ «او» را که در طولِ سه ترم ديده بودم... مرتباً به خاطر مي آوردم... وقار... درسخوان بودن... حجابِ کامل... عدم رو دادن به پسرها... جدي بودن... اجتماعي بودن... سؤالاتش در سر کلاسِ درس... و... اين ها صحنه هائي بود که خواسته يا ناخواسته به ذهنم مي رسيد و خوشبختانه و اکنون مي نويسم: «بدبختانه»... با کمال تأسف و ناراحتي... در خودم نوعي احساسِ ... (به عکس مراجعه کنيد)
