پائیز 

گوش دادن هاي گاه و بي گاه و پر شمارِ «نحسي فال» آن خلأ معنوي را ژرف تر کرد. گاهي دلم براي آن آرامشِ نصفه و نيمه اي که با خواندنِ نماز نصيـبم مي شد، لک مي زد. آخرين سدهاي لجبازي ام با «خداي اسلامي» در حالِ فرو ريختن بود.

***

خواهرِ نوعروسم گاهي روزها هنگامِ صبح به منزلمان مي آمد. عطرِ آن روزهاي پائيزي پر خاطره را هنوز هم به ياد دارم و آن را با تمامِ رويدادهاي تلخ و شيرينش دوست مي دارم. مادرم هميشه عادت دارد که پـيش از رسيدنِ فصل سرد زمستان، پتوها و لحافهاي منزل را ساماني دوباره بدهد. پارچه هاي آنها را مي شويد و گاهي هم عوض مي کند. در آن سال، با کمک خواهرم پارچه ها را عوض مي کرد و دوباره مي دوخت. گاهي که پتوي پهن شده در اتاقِ پذيرائي بزرگمان، راهِ گام برداشتـنم را سد مي کرد، با دقت و به گونه اي که نظم و آرايش پارچه ها به هم نخورد، بر روي آنها قدم مي زدم و درس مي خواندم. هنوز هم عادت دارم که وقتي روي مطلبي تمرکز مي کنم، حتي اگر دروسي مانند رياضي و فيزيک هم باشند، راه بروم. شايد به اين دليل که ناخودآگاه با اين کار، مقداري از تنش (استرس)هايم کم مي شوند.

آرام بر روی نیمکت 

جزوة درس «ترموديناميک» را تقريباً خوانده بودم. به سراغ کتاب انگليسي Metallurgical Thermodynamics نوشتة David R. Gasskel رفتم. کلِ اين کتاب را دانشکده به صورت زيراکس براي ما تکثير کرده بود. اين همان کتابي بود که «او» نامش را روي کاغذ يادداشتِ کوچکِ سربرگ دارِ يکي از شرکتها و در روزي از ماهِ بهمن 1374 که جزوه هاي ترم چهارمش را برايم آورد، نوشته بود. اين کتاب را نه به دليلِ اين که خاطره اي از «او» را برايم زنده مي کرد، بلکه به خاطرِ تکميل کردنِ ناگفته هاي احتمالي استادِ اين درس و فهم بهترِ آن مي خواندم. در واقع، اين اولين کتابِ زبان اصلي بود که تا شروع امتحانهاي پايان ترم پنجم، به طور جدي بيشترِ فصلهاي آن را خواندم. از صبح که خواهرم آمد و تا وقتي که رفت، ده ساعت به طورِ پيوسته آن را خواندم. مثالها و تمرينهاي حل شده و حل نشده اش را حل کردم. تنها هنگام صرفِ نهار و خستگي گرفتن هاي گاه و بي گاه بود که مطالعه را کنار مي گذاشتم. دور از چشمِ مادر و خواهرم، چند باري هم با هاتف عزيز گرم گرفتم!

***

امتحان هاي پايان ترم پنجم آغاز شد. اتـفاق خاصي در اين امتحانها رخ نداد. تنها موردي که به ياد دارم و دلم را به درد آورد، امتحان کتبي درس «آزمايشگاه فرآيند ساخت مواد II» بود. استاد اين درس، همان استاد آلماني زبان ما بود. ايشان آن قدر سخت گير بودند که بر خلاف ديگر استادانِ درسهاي آزمايشگاهي، هر کدام از گزارشهاي آزمايشگاهي را جداگانه و با دقت تصحيح مي کرد و نمره مي داد. با دقتي که من در نوشتن گزارشها و رديابي خطاها و کسب نتايج دقيق داشتم، نمرة هيچ کدام از گزارشهاي گروه سه نفرة «بهنام» (من)، «مسعود» و «محمد حسين» از هيجده بيشتر نشد و بيشتر حول و حوشِ 16 تا 17 مي چرخيد. علاوه بر اين گزارشها و نتايج کار، قرار بود در پاين ترم نيز امتحانِ کتبي داشته باشيم. نمي دانستيم که دقيقاً چه مطالبي را بايد بخوانيم؛ براي همين هم مروري داشتيم بر درس «فرآيند ساخت مواد II» و نه آزمايشگاهِ اين درس، که در واقع مباحث و تئوري هاي ساخت را بررسي مي کرد.

 

 بن بست عشق

صبح که براي امتحان درسِ «آزمايشگاه فرآيند ساخت مواد II» رفتيم، اطلاعيه اي بر دربِ دفترِ دانشکده نصب شده بود با اين مضمون که به دليلِ فوتِ مادر استاد، امتحانِ اين درس لغو مي شود و تنها گزارشهاي آزمايشگاهي و نتايج کارهاي دانشجويان براي ارزيابي تحصيلي آنها (همان نمرة پايان ترم) مد نظر قرار مي گيرد.

***

پس از پايانِ امتحانها، هر چند روز يک بار نمره هاي جديد پايان ترم پنجم بر تابلوي اعلانات شيشه اي دانشکده نصب مي شد. وقتي نمره هايم را مي ديدم، ياد تمام زحمتها و مشکلاتي که براي درس خواندن داشتم، مي افتادم. نمره هايم در اين ترم...