طعمِ دوست داشتـني « در پناهِ تو » (سرگذشت واقعی یک عشق- 77)

امتحانِ ميان ترمِ درس «کينـتيک و دگرگونيهاي فازي» چندان آسان نبود. تا انتهاي زمانِ امتحان که در واقع پايانِ ساعتِ کلاس بود، روي صندلي دسته دارِ فلزي کلاس نشستم. جزو آخرين نفراتي بودم که ورقة پاسخ به پرسشها را تحويل مي دادند. من تقريباً هميشه اين گونه بودم. حتي اگر آزموني برايم آسان بود، پاسخهايم را چندين و چند بار بررسي مي کردم تا چيزي از قلمم نيفتاده باشد. از کلاس که بيرون آمدم، متوجه شدم که اين امتحان چندان هم برايم مشکل نبود. همرشته ايها از دشواري پرسشهاي طرح شده مي گفتند؛ اما از ديدِ من ميزانِ دشواري پرسشها در حد مناسبي بود.
اطمينانِ خاطري که از بابتِ اين امتحان پيدا کردم، برايم کمکِ بزرگي بود. اين که با وجودِ درگيري ذهني شديد در رابطه با «او» و ماجراي تلخِ 28 آبانِ 1375 بتوانم با آمادگي مناسب در سرِ امتحان حاضر شوم، هر چند با مرارتِ زياد و تلاشِ طاقت سوزي همراه بود، اما قوت قلبي برايم به حساب مي آمد.
تصميم گرفتم چند روزي را در آرامش به سر بـبرم. به رفتارهاي خودم و «او» بينديشم و راههاي کنار آمدن با وضعيتِ دشوار پيش آمده را بررسي کنم. کم کم به نوارهاي کاستِ دوست داشتـني و خاطره انگيزم باز مي گشتم... اما با نگاه و دلي شکسته و حسرت بار.
برايم هـيچ گـاه خاطـرة اولين گوش سپرد نها به ترانه هاي «نـحسي فال» هاتف و «تـنهائي» ا نـ ـدي فراموش نخواهد شد. گوئي لبة تيزِ کاردي سنگين را به آرامي بر قلبِ خسته ام بکشند... ناله هايِ دل و احساسِ زخم خورده ام را با گوشِ درون به آساني مي شنيدم.

بيشتر اوقات ترجيح مي دادم که در نيمه شب به نواي استريو گوش فرا دهم. آرامش شبانگاهي و صداي غمگينِ هاتف و انـ ـدي آرامشي را در من ايجاد مي کرد که در زمانِ ديگري برايم دست يافتـني نبود. سرازير شدن قطره هاي گرمِ اشک بر گونه هايم در دلِ سکوتِ نيمه شب برايم عادي شده بود و گوئي تـنشهاي وارد شده بر خودم را اين گونه رها مي کردم.
چه قدر دشوار است که نزديک ترين کسان ِتو با غريـبگاني که نمي تواني راز و دردِ دلت را به آنها بگوئي، تفاوتي نداشته باشند. چه قدر سخت است که نياز به گفتنِ دلگويه هاي انباشته در قلبت داشته باشي، اما با خواستِ خودت بر لبانت مهر خموشي بنهي. من چنين بودم و با وجودِ داشتنِ مادري که به رنج کشيده بودنش در طول زندگي ام ايمان پيدا کرده بودم، حرفي از غصه هايِ دلم به او نزدم... و تا اکنون هم. گاهي با خود مي انديشم که مادرم در تربيت من زحمتهاي زيادي کشيد. بخشي از بارِ کارهاي پدر هم بر دوشِ او بود... پس چرا رابطة صميمانه اي با مادر نداشتم؟
اين پرسش از سال هاي دور با من بوده است و من فکر مي کنم که مشکلاتِ حاشيه اي زندگي و اهميت دادنِ بيش از حد من و خانواده به تحصيلات مدرسه اي و دانشگاهي ام، فرصتِ گفتگو و ارتباطِ مادر-پسري را از ما گرفت. مادرم هم در کودکي پدري سخت گير اما به مفهوم واقعي خيرخواه و انسان داشت. براي نماز خواندن و تربيتِ فرزندانش هم سختگيري زيادي مي کرد.
کساني که دوران کودکي و نوجواني شان در دهه هاي سي و چهل شمسي گذشته، انسانهاي سختي کشيده اي هستند. مادرم، خاله ام و دائي هايم از اين واقعيت مستثـني نيستند. نمي دانم چرا مادرم (و نمي گويم چرا پدرم) تلاش زيادي نکرد تا دست کم از سمتِ او ارتباطِ صميمي ايجاد شود؟ مادرم و خواهرم تنها مي دانستند که «او» يکي از همکلاسيهايم است و من اصلاً از «او» با آنها صحبت نمي کردم و آنها نيز جز مواقعي که گاه و بيگاه حرفي از دهانِ يکي از ما در مي رفت يا صحبتي از عشق و عاشقي و ازدواج مي شد، از «او» حرف نمي زديم.
***
تقريباً دو هفته از آن دوشنبة لعنـتي 28 آبان 1375 گذشته بود. مثل تمامِ يکشنبه شبهاي خاطره انگيز 1375 منـتظر تماشاي سريال زيباي «در پناهِ تو» به کارگرداني حميد لبخنده بودم. رفته رفته به انتهاي داستان نزديک مي شديم و من از اين که ديگر اين سريال را نمي بينم، بي تاب تر. من تا کنون به هيچ مجموعه يا فيلمي به اندازة «در پناهِ تو» علاقه پيدا نکرده ام. حسِ هم ذات پنداري عجيبي با «محمد» (حسن جوهرچي) داشتم. هر چند فداکاري اش را در کنار کشيدن از عشقِ «مريم» (لعيا زنگنه) به خاطرِ «رامين» (رامين پرچمي) مي ستودم؛ اما آن را ناممکن مي دانستم! من اگر به جاي محمد بودم، با تمامِ ايرادهائي که گفتنِ اين حرفها به رامين داشت، عشقِ خودم را بازگو مي کردم. چه قدر دشوار است که محمد پس از شنيدنِ صحبتهاي رامين و ابراز عشقش به مريم و درخواست از محمد براي خواستگاري کردن از دخترِ همکلاسي شان، بگويد که خودم هم مريم را براي آينده ام در نظر دارم!

غصه هاي محمد را با عمقِ جانم درک مي کردم. دردِ دلش را گوئي چون زخمي تازه بر قلبم حس مي کردم. هر چه قصة اين سريال جلوتر مي رفت، از قدرناشناسي رامين احساسِ تنفري بزرگ در من رشد مي کرد. از مريم دلگير بودم که چرا با وجودي که رامين را دوست نداشت، به خواستگاري کردنِ او پاسخ مثبت داد؟ آيا به خاطرِ اين بود که روي محمدِ عزيز را بر زمين نيندازد؟ بعيد نيست...
