روزهاي پاياني ترم پنجم غم انگيز و پرخاطره (سرگذشت واقعی یک عشق- 79)
همچنان با خدا بد بودم. ذره اي از تـنفرم نسبت به خدا برطرف نشده بود. روزها بود که به عمد نماز نمي خواندم و اصلاً هم ناراحت نبودم و حتي آن را حق خودم و تصميمي از روي اختيار و قدرتِ انتخابم مي دانستم. با اين وجود، خلأ عجيبي از اين نظر در قلبم احساس مي کردم، اما به آن اهميت نمي دادم.
ديگر به پايان ترم پر خاطره و غم انگيزِ پنجم نزديک مي شديم. کلاسها يکي يکي به اتمام مي رسيدند و بچه ها به دنبال تکميلِ جزوه هاي ناقص يا تحويلِ پروژه هاي درسي به استادان بودند. هميشه در انتهاي هر ترم اين جنب و جوش شيرين و کمي تا قسمتي دلهره آور به چشم مي خورد. با توجه به اين که جزوه نويسي دخترهاي دانشجو از بسياري از دانشجويانِ پسر بهتر بود، پس تعجبي نداشت که در اين مواقع از سال تحصيلي پسران «در به در» به دنبالِ دختران باشند! من هم همين طور! منـتها با وجود لطف و خيرخواهي نفيسه که مي خواست جزوه هاي نهائي اش را در اختيارم بگذارد، با سپاسِ فراوان از او درخواستش را رد کردم و به دروغ گفتم که جزوه هايم کامل است؛ البته کامل نبود و من در روزهاي پاياني ترم از مسعودِ عزيز گرفتم و تکميل کردم.
ندائي دروني به من مي گفت که وقتي براي کامل کردنِ جزوه هايت اين همه زحمت مي کشي، پس انقلابِ ديگري برايت در راه خواهد بود... انقلابي که ممکن است مسير تحصيلي تو را تغيـير دهد. واقعاً هم خودم نمي دانستم که چطور اين کار را انجام مي دهم؟ اصلاً چرا با اين زخمِ قلبي عميق و فکرِ پريشان و نامتمرکز، رفتارِ تحصيلي اميدوارانه در پيش گرفته ام؟ آيا اين از روي عادت بود؟ آيا به خاطرِ اين بود که دلم نمي آمد سابقة تحصيلي خودم را خراب ببينم؟
من در طولِ چهار ترم معدل هائي معمولي داشتم. از ديدگاهِ من، معدلِ بين 15 و 16 حتي در رشته هاي مهندسي سراسري معدلِ بالائي به شمار نمي رود. دوستانم مي دانستند که آموخته هايم بيش از اين معدلهائي که مي گيرم، ارزش دارند و من براي نمره تلاش نمي کنم. براي من هم، همين باارزش بود. اين بار اما با داشتنِ يکي از سنگين ترين ترمهاي تحصيلي در طولِ هشت ترم، چيزي ديگر انـتظارم را مي کشيد... شايد هم معدلي پائين تر از 14...
بارها و بارها به يادِ حرفي که به «او» زده بودم و جوابي که «او» به من داد، مي افتادم:
« شما مي دونيد که من تا حالا دانشجوي نمونه اي بودم و نمره هام خوب بوده... اما اگه اين ترم مشروط شدم، بدونيد که علتش چي بوده... اما اگر هم درسم بهتر شد و شاگرد اول شدم، بدونيد که به خاطر فراموش کردن شما اين همه تلاش کرده ام...» و «او» با آرامش پاسخ داد: « من هم اميدوارم که همين طور بشه و در درسهاتون پيشرفت کنيد...»

***
بيشترين تلاشم را روي درس «ترموديناميک» متمرکز کرده بودم. چه اين درس براي واحدهاي تخصصي در ترمهاي آينده به عنوان پيش نياز محسوب مي شد و در آزمون کارشناسي ارشد هم ضريب بالائي داشت. در کل، جو کلاس طوري بود که نمرة بالا در اين درس نوعي نشانة باکلاسي به شمار مي رفت! «خواص مکانيکي مواد» هم هر چند درسي سنگين بود و نياز به ذهنيتي باز و خلاق در رياضي (هندسة برداري) و فيزيک مواد داشت، اما براي من بسيار شيرين بود و آن را به آساني مي فهميدم. هنوز هم در فرصتهاي کوتاهي که پيش مي آيد، مقاله هاي جديدِ اين درس را تهيه و مطالعه مي کنم. «مباني علوم و تکنولوژي پليمرها» را به طور مفهومي خوانده بودم و با پيش زمينة نسبتاً خوبي که به خاطرِ مطالعات خارج از کلاس نسبت به ديگر همرشته ايهايم در دانشِ «پليمر» (بسپار) داشتم، مي توانستم وقتِ کمتري را به آن اختصاص دهم. از استادِ درسِ «روشهاي نوين آناليز و شناخت مواد» بسيار خوشم مي آمد و همان استادي بود که چند جمله اي با هم در پاي برگة حاضر-غايب کلاسِ اين درس با هم زبانِ آلماني کار مي کرديم. مبحثِ پايه و نسبتاً پيشرفته اي بود و به آن علاقة زيادي داشتم.

دانشگاه تصميم گرفته بود که کلاسهاي «آزمايشگاه شيمي تجزيه دستگاهي» را در يک مرکز تحقيقاتي معتبر برگزار کند. اين کلاسها که قرار بود پنجشنبه ها در چهار جلسه و از ساعت 9 صبح تا 15:30 دقيقه بعد از ظهر برگزار شود، به بهمن ماه و پس از خاتمة امتحانات پايان ترم موکول شده بود. در نهايت، درسهاي «فرآيند ساخت مواد I» و «معارف اسلامي I» بودند که به دليلِ ماهيت مطالعاتي آنها بايد وقتِ نسبتاً زيادي را براي آنها مي گذاشتم.
***
![]()
گاهي مي شد که ترانة «نحسي فال» هاتف را در کنارِ مطالعة درسها گوش مي دادم. استراحتهاي کوتاهِ ميان ساعتهاي متمادي مطالعه را با اين آهنگِ دوست داشتـني پر مي کردم. پيوندِ عجيـبي بود... اين آهنگ، ديگر کارکردي متفاوت با گذشته پيدا کرده بود. با شنيدنِ آن هر چند به يادِ «او» مي افتادم، اما آرامشي که از رهگذرِ به ياد آوردنِ عظمتِ عشقِ نخستينم و پاکي بي رياي آن نصيبِ من مي شد، مرا در درس خواندن ياري مي کرد؛ کاري که در آن زمان مهم ترين وظيفه ام بود. گوئي با شنيدنِ اين آهنگِ زيبا به خودم گوشزد مي کردم که
« عشق، تنها يک بار است و نه حتي دوبار... »
و با خودم پيمان مي بستم که در آينده کاري نکنم که اگر کسي به رازِ عشقِ نخستينم پي برد، عشقم را سبک و ناشي از خامي جواني بداند. بايد به گونه اي رفتار مي کردم که اگر هم با «او» مي بودم، همان رفتار از من سر مي زد.

گوئي «نحسي فال» را هاتف براي دل من خوانده بود. با وجودي که اين ترانه مرا به يادِ «او» مي انداخت، يکي از دلايلي که بسيار به اين آهنگ گوش مي کردم اين بود که حرفِ دلم را از زبان ديگري مي شنيدم. سنگِ صبورم در آن دورانِ سخت عليرضا بود که هميشه هم پـيشم نبود. من حتي عکس هاتف را هم نديده بودم اما از لحنِ اندوه بار و عاشقانة اين ترانه به خوبي احساس مي کردم که شايد هاتف عزيز هم در گذشته درگير عشقي بزرگ بوده است.