شهادتِ «او» در بـيدادگاهِ عشق (سرگذشت واقعی یک عشق- 65)

     

پاسخ شنيدم: « من با پدر و مادرم يه قراري گذاشتم که تا وقتي درس مي خونم، ازدواج نکنم». پرسيدم: «وقتي درس تون تموم شد چي؟» که گفت: «براي اون موقع هم تصميم مي گيرم».

چشمانمان به همديگر گره خورده بود. نگاهم ميانِ چشمانش جا به جا مي شد. گوئي مي خواستم روزنه اي اميد بخش در آن نااميدترين لحظه هاي عمرم (تا آن زمان) بيابم. دلم براي دلِ عاشقِ خودم سوخت. آن روز، آفتاب درخشاني هوا را روشن کرده بود و چشمانِ زيـبايش را مي آزرد. در آن لحظه هاي بد هم دلم نمي آمد که «او» در رنج و ناراحتي باشد. وقتي ديدم که دستش ر ا سايـبان چشمانش کرده تا آفتاب اذيتـش نکند، کمي جا به جا شدم تا سايه ام به روي «او» بـيفتد. «او» اين کارِ مرا درک کرد و بلافاصله دستش را پائين آورد. در دلم احساس آرامش کردم؛ اما آيا «او» در آن لحظه از آن چه در دلِ من مي گذشت، خبر داشت؟

نگاهم به سنگفرشهاي سيماني صورتي و خاکستري و آجرنماهاي زرد ديوار کناري مان رفت. گوئي مي خواستم تمامِ آن منظره را به ياد بسپارم. تا آن زمان، تک و توک علفهاي هرزي را که از ميانِ سنگفرشها به بيرون رشد کرده بودند، اين قدر دوست داشتني نيافته بودم. آيا عشقِ من در نظر «او» همچون علفي هرز بود که نمي خواست درکش کند يا زيـبائي وجوديِ آن را انکار مي کرد؟

پرسيدم: « شما جواب تون رو داديد... اما من چي کار کنم؟... من خيلي به شما وابسته شدم و هميشه به شما فکر مي کنم... شما نمي تونيد دوباره تصميم بگيريد...؟»

«او» سرش را بلند کرد و نگاهِ مستـقيمش را به چشمانم دوخت. در حالتِ چهره و چشمانِ «او» نوعي اعتماد به نفس و شايد رگه هائي از سنگدلي، غرور و شيطنت را مي توانستم به وضوح ببـينم. خيلي خونسرد و بي تفاوت و در حالي که همچنان نگاهش به چشمانم بود، گفت: « اين مشکلِ شماست، مشکلِ من نيست... من از اول به شما گفتم که رابطة ما فقط در حد درسه...».

گفته هايش مثل پتک بر سرم فرود مي آمد...

    

( لطفا بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

عکسهای زیـبا، هدیه عید مبعث به خوانندگان

 

 عيد مبعث شاد باد

 

تلخ ترين « نه » ي زندگي من... (سرگذشت واقعی یک عشق- 64)

پرسيدم: « شما هدفهاي آينده تون چيه؟». نگاهي پرسشگرانه به من کرد و پرسيد: «از چه لحاظ...؟». پرسيدم: «شما سالِ بعد فارغ التحصيل مي شيد. بعد از اون چه برنامه اي داريد؟». اين سئوال را پرسيدم تا اگر با کسي قرارِ ازدواج دارد، همين جا بگويد تا من بيش از اين ادامه ندهم. پاسخ داد: «مي خوام ادامه تحصيل بدم...». به ميانِ حرفش پريدم و پرسيدم: «تا دکترا...؟!». گفت: «اگه بشه... آره...!». پرسيدم: «بعد از اون چي...؟!».

احساس کردم که از اين پرسش و پاسخ خسته شده است. پاسخِ «او» را نيک مي دانستم. «او» يا تقريباً هر دخترِ ديگري تا آن سن و پس از گذراندنِ دوره هاي تحصيلات تکميلي پس از ليسانس بايد «ازدواج» مي کرد؛ اما «او» با نگاهي معصومانه به چشمانم خيره شد. انگار با زبانِ بي زباني مي خواست به من بگويد: «تو خودت که جواب سئوالت را مي داني، چرا از من مي پرسي...؟!». گوئي دريافته بود و مطمئن شده بود که چه مي خواهم به «او» بگويم.

ادامه دادم: « من بيشترِ ساعت هاي روز رو به شما فکر مي کنم. احساس مي کنم که به شما وابسته شده ام... حتي جوري شده که موقع نماز، سررسيدتون رو روي سجاده ام مي ذارم و نماز مي خونم...»

ديدم که «او» سرش را تکان داد... انگار از اين همه وابستگيِ من به خودش متأسف شده بود. تغيـيرِ حالت چهره اش را به خوبي مي توانستم ببينم. نگران شدم. چاره اي نبود، بايد ادامه مي دادم. حرفي زدم که «او» اصلاً انـتظارش را نداشت و تا آن لحظه چنين عکس العملي را از «او» نديده بودم. گفتم: «خانم ......! شما تويِ اين چند وقت، خدايِ زمينيِ من بوديد...».

از بازگو کردنِ حالتِ چهره اش در لحظه اي که اين حرف را از دهانم شنيد، ناتوانم. حالتي داشت مابين عصبانيت، حيا و شگفتي! شايد هم با توجه به حالِ عجيبي که در آن دقيقه هاي حساس و پر اضطراب داشتم، برداشتم از احساسِ «او» نادرست بود.

 

( لطفا بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

دانلود کتابهای ژان پل سارتر

                  

براي دانلود هفت کتاب از « ژان پل سارتر » با فرمت PDF بر اين نشانه کليک کنيد.

 

منبع: وبلاگ « همشهری جوان»

"بهنام خسروی" کجا رفتـی ؟ + کمنـت یک خواننده عزیز

 

           

 

خوانندة عزيزي به نام « بهنام خسروي » نظر دادند و خود را از طرفداران مجلة دوست داشتني « همشهري جوان » معرفي کردند و نيز نوشتند که اين وبلاگ را در وبلاگ خودشان لينک کرده اند. متأسفانه ايشان فراموش کردند آدرس وبلاگ خود را درج کنند. بنابراين، خواهشمندم آدرس خود را براي تبادل لينک برايم بنويسند.

 

***

خوانندة عزيزي با نام « يه دوست » در ساعت 2:27 دقيقة صبح روز پنج شنبه 25 تير ماه 1388کمنتي برايم ارسال کردند و چنين نوشتند:

اول سلام مي کنم به شما و اميدوارم خوب باشين.

من تاحالا نشده جايي نظر بذارم يا چيزي بنويسم ولي اين بار اومدم.

من تقريباً آبان پارسال خيلي اتفاقي گذرم به اينجا افتاد و شديداً ذهنم درگير شد واسة تمام وقايعي که واسه تون اتفاق افتاده؛ شايد چون منم يه جايگاهي مثل «او» واسة کس ديگه اي تو دانشگاه مون داشتم. آدرس اين جا رو گم کردم، اما تو اين مدت هميشه تو فکرم بود تا اين که امشب باز کاملاً اتفاقي...

تمام 63 قسمت رو خوندم.

تاحالا نشده بود آن قدر نسبت به داستان زندگيِ کسي و دونستن باقيش کشش داشته باشم.

براتون آرزوي موفقيت مي کنم.

 


 

من هم براي اين خوانندة گرامي از صميمِ قلبِ سياهم آرزوي بهروزي و پيروزي دارم و اميدوارم آن کسي که قلب و محبت خالصانه اش رو نثار اين خوانندة عزيز کرده و هرگز قادر نيست که «عشق نخستين» اش رو فراموش کنه، اکنون به حالِ عادي خوش برگشته باشه.

 

با تشکر - بهنام

 

عکس های مراسم خاک سپاری "سهراب اعرابی"

 

مراسم خاکسپاري « سهراب اعرابي »

سهراب اعرابي، جوان 19 ساله، از روز 25 خرداد در جريان نا آرامي هاي پس از اعلام نتايج انتخابات ناپديد شد. سپس به خانوادة او اطلاع داده شد که وي جان باخته است. پيکر او با حضور خانواده و تعدادي از مردم و نيروهاي امنيتي و اطلاعاتي در بهشت زهراي تهران به خاک سپرده شد.

 

                              

صاحب عکس فوق منم !

صاحب عکس فوق گم شده است !

رفته از خانه و نيامده است.

مادرش گريه مي کند شب و روز...

تا ساعت سيزده و سي دقيقه چه گذشت ؟ (سرگذشت واقعی یک عشق- 63)

 چهرة «او» حالتي جدي و پرسشگر به خود گرفت و پرسيد: « من فهميدم که شما اون نامه رو نوشتيد اما جوابِ خانواده ام رو بايد چي مي دادم؟ من مجبور بودم بهشون دروغ بگم... من از دروغ بدم مياد...». با نگاهي محبت آميز به چشمانش خيره شدم. در دلم شخصيتِ «او» را تحسين کردم. خودم نيز از دروغ متـنفر بودم و هستم اما نمي دانستم که دختري هم پيدا مي شود که اين چنين باشد!

گفتم: « حق با شماست... شما تحصيل کرده و روشن فکر هستيد و اين کارِ من رو مي تونيد درک کنيد و مي تونيد مطمئن باشيد که منظوري از اين کار ندارم؛ اما خانواده تون چه طور؟ اونها من رو نمي شناسن... حتي من رو هم نديده اند. پس ممکن بود از اين کارم ناراحت بشن و براتون بد بشه. از طرفي، من مطمئن بودم که شما خطِ من رو مي شناسيد. براي همين هم اسم خانم .... (مژگان) رو آوردم تا با وجودي که شما مي فهميد که اين نامه رو من نوشتم، اما خانواده تون ناراحت نشن. من مي دونم که خانواده تون خانمِ .... (مژگان) رو مي شناسن...».

«او» نگاهي جستجوگر به من انداخت. گوئي بعد از ماه ها اين کارم را آناليز مي کرد. احساس کردم که هنوز خودش را در دروغ گفتن به خانواده اش سرزنش مي کند. آن چه را مي خواستم به «او» بگويم، در ذهنم سبک و سنگين کردم و گفتم: «خانم ......! اين همه دختر هستند که هر روز براي کارهائي که از نظر من و شما درست نيست، به پدر و مادر و خانواده شون دروغ مي گن... اون هم نه يکي دو بار... چند بار! حالا چي مي شه شما فقط يه بار يه دروغ مصلحتي براي کاري که زشت نيست، بگيد؟»

«او» به من نگاه معناداري کرد. نمي دانم... آيا مي خواست جوابم را بدهد يا آن که مايل نبود بحث در اين مورد بيش از اين ادامه يابد. «او» اما حرفي را گفت که هنوز پس از سپري شدن سيزده سال از آن روز آن را با لحن خاصش به ياد دارم. حرفي که تا عمق ذهنم نفوذ کرد و به حق در جاي خودش بر زبان آورد و به نوعي شايد پاسخي نامستقيم به پرسش من به شمار مي آمد. «او» گفت: « من يه خواهر کوچکتر از خودم دارم که از من الگو مي گيره و تموم کارهام رو زير نظر داره. من نمي تونم هر طور که مي خوام رفتار کنم چون روي اون هم اثر مي ذاره...».

     

ثانيه هائي به سکوت گذشت... احساس کردم که لازم است تا حرف دلم را بگويم. «او» خيلي سريع به ساعتش نگاه کرد؛ اما اصلاً نمي خواست که من فکر کنم مزاحم وقتش شده ام. من گوئي تازه گذشت زمان را به ياد آوردم و به ساعتم نگاه کردم. ساعت سيزده و سي دقيقه بود و هنوز مطلب اساسي را به «او» نگفته بودم. شرطِ ادب اين بود که از «او» مي خواستم تا اگر حضور در کلاس برايش اهميت دارد، برود و در وقتي ديگر هم ديگر را ببينيم.

( لطفا بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

Live Real Time Satellite Tracking and Predictions

براي رديابي ماهواره ها به طور زنده و بر روي نقشة کرة زمين بر تصوير زير کليک کنيد.

 

زیـباترین زن جهان

مسکو - 29 فروردين، خبرگزاري «ريا نووستي» - در نظرسنجي ای که اخيراً توسط مجله Vanity Fair انجام شد، يک بازيگر به عنوان زيباترين زن جهان برگزيده شد. 58 درصد خوانندگان اين مجله از بين 19 نفر از بانوان زيباي جهان به اين بازيگر آمريکايي رأي دادند.

                          ( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

یادی از نامه « تولدت مبارک » (سرگذشت واقعی یک عشق - 62)

 

 «او» سرش را کمي بالا آورد و گفت: « من اصلاً از شما توقع نداشتم که اين کار رو بکنين... من اگه سررسيدم رو با اسم و شماره تلفنهاي بستگان و دوستانم که توش نوشته بودم، به شما دادم به خاطر اعتمادي بود که به شما داشتم. اگه شما ديديد که اطلاعاتِ خصوصي ام رو پاک نکردم، باز هم به همين علت بود. نمي دونم شما چه فکري کرده بوديد وقتي ديديد که من چند صفحة اول سررسيدم رو که با مداد نوشته بودم، همه اش رو پاک کردم؟ ولي درست نبود که اون نوشته ها رو همون طور مي ذاشتم بمونن... خوندن اونها براتون خوب نبود...».

اشارة «او» به چند صفحة ابتدائيِ سررسيدش بود... همان صفحاتي که شمارة حساب بانکي (بانک ملت سبزه ميدان)، گروه خوني، آدرس منزل و... را نوشته بود. پس از اين صفحه ها به صفحه هائي رسيدم که براي يادداشتهاي فوري بودند. ديدم که «او» قبلاً مطالبي را با مداد نوشته بود و پيش از دادنِ سررسيد به من، نوشته هاي خودش را با پاک کن پاک کرده بود. من در روز نخستي که سررسيد پر خاطرة خاکستري رنگِ بانکِ ملي اش را گرفتم، خيلي کنجکاو بودم که «او» چه نوشته بود که آنها را پاک کرد؟ آيا آن نوشته ها از آدرس منزل و شماره تلفنهاي بستگانش با ارزشتر بودند؟ اصلاً نتوانستم بفهمم که نوشته هاي مدادي «او» چه بود، اما چند کلمه اي را که توانستم با زحمت بخوانم، نشان از آن داشت که «او» خاطرات چند روزِ خودش را نوشته بود و بنا به دلايلي، راضي به خوانده شدن آنها توسط من نبود.

شماره تلفن منزلِ آنها را در دفتر نيافتم؛ اما شماره هاي...

( لطفا بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

هفدهم تیرماه، سال مرگ جدائی ابدی لاله و لادن بیژنی

 

هفدهم تير ماه 1382

سال روز مرگ دوقلوهاي به هم چسبيدة محبوب ايراني گرامي باد

مروري بر تولد، زندگي، تحصيل، عمل جراحي و مرگ

لاله و لادن

(به همراه عکسهاي کمياب و استـثـنائي از لاله و لادن)

 

لاله بيژني (سمت راست) و لادن بيژني (سمت چپ)

درست روز دهم دي‌ماه 1352 هجري شمسي بود كه مريم‌خاتون همسر بيمار و تهي‌دست «دادالله بيژني» يكي از ساكنان روستاي كوچك لهراسب واقع در 7 كيلومتري شهرستان فيروزآباد فارس، دختران دوقلويي به دنيا آورد كه از ناحية سر به هم چسبيده بودند. زنِ روستايي وحشت‌زده و غمگين دوقلوها را در بيمارستان رها كرد و به خانه بازگشت. بيمارستان فيروزآباد آن دو را به بهزيستي منطقه سپرد و مادر نيز هر از چندي به ديدار فرزندان خود مي‌رفت. اما دوقلوها، با صلاح‌ديد مسوولان بهزيستي ابتدا به شيراز و سپس به بيمارستان شهداي تجريش تهران منتقل شدند. بدين ترتيب مريم‌خاتون از ديدن دوقلوهاي كوچك محروم شد. فقر و تنگدستي توان تأمين نيازهاي دوقلوها و ايجاد امكانات مناسب براي آنان را از مادر گرفته بود و حالا فرسنگ‌ها فاصله تا تهران شنيدن خبري از فرزندان را به رويايي دست‌نيافتني تبديل مي‌كرد.

عليرضا صفائيان، مدير كلينيك خيرية صفائيان واقع در ستارخان كنوني در سال 1354 دوقلوها را از سازمان بهزيستي تحويل مي‌گيرد. لاله و لادن اسم‌هايي بود كه در سازمان بهزيستي براي اين خواهران به‌هم‌چسبيده انتخاب شده بود و حالا پدرخوانده‌اي، با اصرار بر صدور شناسنامة مجزا براي هر كدام، آنان را به فرزندي مي‌پذيرفت. خانواده‌ي صفائيان در حومه‌ي كرج زندگي مي‌كردند و در سال‌هاي بعد خانه ويلايي آنان واقع در مارليك كرج محل رشد و پرورش دوقلوهاي استثنايي بود.

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

چوپان دروغگو ، مردم و گوسفندان

يکي بود يکي نبود.

چوپاني بود که در نزديکي ده، گوسفندان را به چرا مي برد.

مردم ده، همه گوسفندانشان را به او سپرده بودند و او هر روز مشغول مراقبت از آنان بود .

 چوپان،‌ هر روز که گرسنه ميشد، گوسفندي را ميکشت. کباب ميکرد و خود و بستگانش با آن سير ميشدند.

سپس فرياد ميزد: گرگ. گرگ. اي مردم. گرگ...

مردم ده سرآسيمه ميرسيدند و ميديدند که مانند هميشه، کمي دير شده و گرگ گوسفندي را خورده است.

مردم ده تصميم گرفتند پولهاي خود را روي هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشي ترين و خونخوارترينها.

چوپان به آنها اطمينان داد که با خريد اين سگها، ديگر هيچگاه، گوسفندي خورده نخواهد شد .

هنوز چند روزي نگذشته بود که دوباره، صداي فرياد چوپان به گوش رسيد. مردم دويدند و خود را به گله رساندند و ديدند گوسفندي خورده شده است.

يکي از مردم، به بقيه گفت:

ببينيد. ببينيد. هنوز اجاق چوپان داغ است. هنوز خرده هايي از گوشت سرخ شده گوسفندانمان باقي است.

بقيه مردم که تازه متوجه شدند چوپان، دروغگوست، فرياد برآوردند: دزد. دزد. دزد را بگيريد...

ناگهان چهره مهربان و دلسوخته چوپان تغيير کرد. چهره اي خشن به خود گرفت. چوب چوپاني را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم او را همراهي ميکردند.

برخي مردم زخمي شدند. برخي ديگر گريختند.

از آن شب، پدرها و مادرها براي بچه ها، در داستانهاي خود شرح ميدادند که :

عزيزان. دورغگويي هميشه هم بي نتيجه نيست. دروغگوها ميتوانند از راستگويان هم سبقت بگيرند. خصوصاً وقتي پيشاپيش،  چوب، گوسفندها و سگهاي نگهبانتان را به آنها سپرده باشيد...

آن کلمه زیـبای سه حرفی (سرگذشت واقعی یک عشق - 61)

نگاهم را از زمين برداشتم و به چهرة «او» نگاه کردم. گوئي «او» خود مي دانست و يا حدس مي زد که من چه مي خواهم بگويم و اين، هر چند به نظر مي رسيد که مي توانست مرا در گفتنِ حرفهاي برخاسته از دلم ياري دهد، اما از طرفي هم شرمِ گفتن آن چه که «او» مي دانست در دلم چه مي گذرد، کار را برايم دشوار ساخته بود. در اين ميان، انگار شرمِ بـيـجا را به کناري نهادم و لب باز کردم...

«خانم ...... ! من مدت زياديه که دارم به يه موضوعي فکر مي کنم. تموم فکرهام رو به خودش مشغول کرده و گفتم بيام اينجا و با شما در ميون بذارم شايد شما راهي پيش پاي من بذارين...».

«او» بدون اين که سرش را بالا بـياورد، خيلي متين گفت: «بـفرمائيد... من گوشم با شماست...».

گفتم: «من فکر مي کنم که دليلِ اصلي اين مسأله، لطف و کمک بزرگ شما به منه... از وقتي که اون لطف بزرگ رو در حق من انجام داديد، احساسِ احترامِ زيادي نسبت به شما دارم. کارِ خوب تون رو به مادر و خواهرم هم گفتم. خوبيِ شما رو به تمومِ دوستان و همکلاسي هام گفتم». «او» همان طور که سرش پائين بود، به ميان حرفم پريد و گفت: «خواهش مي کنم... من کاري نکردم. لطفاً حرف تون رو بگيد».

ادامه دادم: «اوايل، احساس خاصي نسبت به شما نداشتم. بعد از مدتي، يه احساس خاصي در من به وجود اومد... نمي دونم چرا؟ اما وقتي که بيشتر فکر کردم، ديدم که اين نمي تونه تنها به خاطر اين کارِ خوب شما نسبت به من باشه... هر چند که اين هم مي تونه يه دليل به حساب بياد اما فکر مي کنم که علت ديگه اي داشته باشه...».

انگار داشتم انشاء مي گفتم. نمي توانستم مستقيم به «او» بگويم که «عاشقت شده ام... دوستت دارم يا تموم لحظه هام با فکر تو مي گذره» و از اين حرفهاي کوچه و بازاري. «او» از سنخ دختران سبک سر نبود که بتوانم اين حرفهاي عاشقانه را که منظور اصلي من نيز در همين ها نهفته بود، راحت به «او» بگويم... که اگر چنين مي بود، من «او» را اين چنين دوست نمي داشتم...

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

مناجات - مصلحت

 

وقتي با موجودي زميني پيمان محبت بستي و اين رشته ي دوستي به «عشق» رسيد، بايد خداي ديگري برگزيني علاوه بر خداي آسماني ات... و از خدای آسماني ات براي «پاک ماندن» و «پاک رسيدن» به او ياري بخواهي. تنها در اين صورت است که پيمان عشق ناگسستني تو نسبت به خداي زميني ات تا ابد پايدار مي ماند.

 

افسوس که گاهي اين خداي زيبا و ناديده ي آسماني، گوش شنوائي براي شنيدن حرف هايت ندارد... و نام آن «مصلحت» است.

 

حرف هاي برخاسته از اعماق قلب سياهم را «کفر» ندانيد.

دلشکسته سابق - بهنام

جشن تیرگان شاد باد

جشن تيرگان شاد باد

 

از ويکي‌پديا، دانشنامة آزاد

 

 

تيرگان جشن تيرگان در تير روز از تيرماه برابر با ۱۰ تير در گاهشمار خورشيدي (برابر با ۱۳ تير ماه گاهشمار زرتشتيان ايران باستان) برگزار مي‌شود. اين جشن درگرامي داشت تيشتر (ستاره ي باران آور در فرهنگ ايراني) است و بنا به سنت در روز تير (روز سيزدهم) از ماه تير انجام مي‌پذيرد. در تواريخ سنتي تيرگان روز کمان‌کشيدن آرش کمانگير و پرتاب تير از فراز البرز است. همچنين جشن تيرگان به روايت ابوريحان بيروني در آثارالباقيه، روز بزرگداشت مقام نويسندگان در ايران باستان بوده‌است. (آثارالباقيه، فصل نهم، بخش عيد تيرگان).

 

                         

 

                         

                                  تنديس آرش کمانگير در بروجرد

 

آب پاشي

اين جشن در کنار آب­ها، همراه با مراسمي وابسته با آب و آب پاشي و آرزوي بارش باران در سال پيش ِرو همراه بوده و همچون ديگر جشن­هايي که با آب در پيوند هستند، با نام عمومي «آبريزگان» يا «آب پاشان» يا «سر شوران» ياد شده‌است.

در گذشته «تيرگان» روز بزرگداشت نويسندگان و گاه به «روز آرش شيواتير» منسوب شده‌است.

ابوريحان بيروني و گرديزي در «زين الاخبار» ناپديد شدن يکي از جاودانان ايراني يعني «کيخسرو» را در اين روز و پس از شستشوي خود در آب چشمه‌­اي دانسته‌­اند.

جشن تيرگان بجز اين روز در نخستين تير روز از سال يعني سيزدهم فروردين (سيزده‌­بدر) و سيزدهم مهرماه (قاليشويان اردهال) نيز برگزار مي­شود.

ارمنيان ايران نيز در روز سيزدهم ژانويه آيين­هايي برگزار مي­کنند که برگرفته و در ادامه­ جشن تيرگان است.

 

                      

براي خواندن مطالب بيشتر بر اين نشانه کليک کنيد

براي مشاهدة جشن تيرگان در شهر تورنتوي کانادا بر اين نشانه کليک کنيد.

 

ازدواج هم زمان یک پسر 16 ساله با دو دختر

                 تاريخ آخرين به روز رساني پست نود سياسي : ۹ تير 1388

                                ***

       

در يک اتفاق نادر يک جوان به طور همزمان با دو دختر ازدواج کرد.

به گزارش البرز يک جوان اهل کاشمر به طور همزمان با دو دختر مورد علاقه خود در يک روز ازدواج کرد. داماد که يک پسر 16 ساله است دراتفاقي نادر دو دختر همسن و سال خودش را به عقد دائم در آورد تا رکورددار اين نوع ازدواج در زير سن قانوني کشور باشد.

اين ازدواج زماني رخ مي دهد که اين جوان 16 ساله ابتدا با دختر عمة خود ازدواج کرده و بعد به دنبال عشق و احساس ديگري رفته و همين امر موجب ازدواج همزمان با دو دختر مي شود. جالب اين جاست که هر يک ازهمسران اين مرد جوان از اين ازدواج راضي بوده و از اين اتفاق ابراز خرسندي مي کنند.

گفتني است يکي از همسران اين مرد دخترعمه و ديگر نسبتي با وي نداشته است. اين اتفاق نادر در روستاي دهميان از توابع کوهسرخ شهرستان کاشمر رخ داده است.

سرنوشت چه خواهد نوشت ؟ (سرگذشت واقعی یک عشق- 60)

     

پيش از اين که بتوانم خودم را به «او» برسانم، به سرعت خودش را به من رساند. سلام و جوابِ سلام کوتاهي رد و بدل شد. گوئي آمادة شنيدنِ صحبتهايم بود. با نگاهي که به چهره اش کردم، دريافتم که همان چهره و شخصيتِ سنگين و مغرورش را دارد. جا، جاي حاشيه رفتن و با خوشروئي صحبت کردن نبود. تک و توک دانشجوياني در سالن بودند و سکوت وهم ناکي که در آن هنگام از روز حاکم بود، کمي نگرانم مي کرد.

نگاهي به ساعتم کردم. عقربه ها درست روي سيزده بودند و اين يعني اين که من دير نکرده بودم. «او» دانشجويِ وقت شناس و با انضباطي بود. به ندرت شاهد تأخير «او» در سر کلاس ها بودم.

«او» با دست به سوي کلاسي اشاره کرد و با هم به سمت آن به راه افتاديم. نگاهي سريع به برنامة کلاسي قيد شده بر روي درب کلاس انداخت. درسي که ساعت 13:30 دقيقه در آن کلاس برگزار مي شد، به ما فهماند که بيشتر از نيم ساعت نمي توانيم در آنجا صحبت داشته باشيم. «او» زودتر از من وارد کلاس شد. يک صندلي دسته دار فلزي را به سوي درب کلاس کشيد. درب را تا آخر باز کرد و به ديوار کلاس تکيه داد و صندلي را به درب چسباند. اين بار هم شرم و حياي به جاي «او» مرا براي چندمين بار جلبِ خودش کرد. از اين که «او» بدون خجالت و رو در بايستي درب کلاس را اين گونه باز گذاشت، بيش از پيش به انتخابِ خودم مطمئن شدم.

چند قدمي به داخل کلاس نيامده بودم که به «او» گفتم: «خانم ...... ! اگه ممکنه اين جا صحبت نکنيم».

«او» با کمي تعجب به چشمانم نگريست. کمي مکث کرد و پاسخ داد: «هر طور ميل شماست! کجا باشه؟».

گفتم: «اگه براتون مشکلي نيست، من ترجيح ميدم که در حياط با شما صحبت کنم... مي خوام راحت حرفهام رو به شما بگم...».

«او» بسيار منطقي رفتار کرد و پيشنهادم را پذيرفت. من جلو افتادم و «او» به دنبال من راه افتاد. به اولين محوطة گلکاري شدة شمال شرقي دانشکدة فني و مهندسي رفتيم. کنار پيچِ درب بزرگ ورودي-خروجي محوطه ايستادم. سکوتِ آن جا را بسيار دوست مي داشتم...

( لطفا بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

مرگ مایکل جکسون

 

ظهر روز پنجشنبه چهارم تيرماه 1388 (25 ژوئن 2009) مايکل جکسون ملقب به «سلطان موسيقي پاپ دنيا» در سن ۵۰ سالگي در محل سکونت خود دچار غش شد و سرانجام در حدود ساعت سه بعد از ظهر (به وقت لس آنجلس) به دليل ايست قلبي در مرکز پزشکي دانشگاه کاليفرنيا درگذشت.

يکي از مقام‌هاي فوريت‌هاي پزشکي به سي‌ان‌ان گفت: «به دليل قوانين حفظ حريم خصوصي افراد نمي‌تواند جزئيات زيادي را در اين مورد شرح دهد». لس‌آنجلس تايمز نيز از قول وي نوشت: «هنگامي که مأموران اورژانس به منزل مايکل جکسون رسيدند، او نفس نمي‌کشيده ‌است». سي‌ان‌ان همچنين گزارش کرد که در زمان بستري شدن مايکل جکسون، ورودي‌هاي منتهي به مرکز فوريت‌هاي پزشکي بسته شده بود و حتي به کارکنان نيز اجازه ورود داده نمي‌شد. لس‌آنجلس تايمز به نامشخص بودن وضعيت دقيق مايکل جکسون در زمان مرگ اشاره کرده و اين‌که پليس در حال بررسي موضوع است.

                                       

مايکل جکسون در سال 1984

                 

درگذشت مايکل جکسون در حالي روي داد که وي کنسرت‌هايي در پيش داشت که تمام بليت‌هاي آن‌ها پيشاپيش به فروش رفته بود (بيچاره تماشاگرها!).

«يوري گلر» ‌از دوستان نزديک مايکل جکسون به خبرگزاري‌ها گفت: «مايکل در وضع جسماني خوبي قرار داشت و به ورزش و تمرين مشغول بود و خبر درگذشت او کاملاً شوکه‌کننده است».

                     

مايکل جکسون فرزند هفتم خانوادة جکسون ها بود و فعاليت حرفه‌اي خود را در عرصة موسيقي از سن ۱۱ سالگي و به عنوان يکي از اعضاي گروه «جکسون فايو» آغاز نمود. در حالي که هنوز عضوي از گروه بود، در سال ۱۹۷۱ کار خود را به عنوان يک تک‌خوان شروع کرد. او را سلطان پاپ مي‌نامند و پنج آلبوم از آلبوم‌هاي استوديويي او جزو پر فروش ترين آلبوم‌هاي جهان هستند. اين آلبوم ها عبارتند از:

جدا از بقيه (Off the Wallدلهره آور (Thriller)، بد (Bad)، خطرناک (Dangerous) و تاريخ (History).

براي مطالعة اطلاعات نسبتاً کاملي دربارة اين ستارة موسيقي پاپ بر اين نشانه کليک کنيد.


پس نوشت: در دهة 1360 و اوائل دهة 1370 خورشيدي يکي از سرگرميهاي من به ويژه در تابستان، تماشاي اجراهاي مايکل جکسون با نوارهاي قديمي VHS و با دستگاههاي ويدئو بود که آن زمان ممنوع و نشانة ثروت به شمار ميرفت (البته خود ما نداشتيم!). هر چند که جزو خوانندگان محبوب من به شمار نمي رفت، اما تأثير او را بر موسيقي پاپ و تحولاتي که در زمينة اجرا و آواز ايجاد کرد، غير قابل انکار ميدانم. در آن دوران نوجواني سعي زيادي ميکرديم که حرکات خاص «رباتيک» و «مون واک» او را تقليد کنيم و هنوز هم تماشاي آنها برايم خاطره انگيز است.

چهار اجراي

Blood on the dance floor

Who is it ?

Jam

 و يکي ديگر را که عنوانش را نميدانم، به صورت فايل 3gp در گوشي موبايلم دارم. ديدنِ اين ترانه ها پس از درگذشت مايکل جکسون برايم خيلي با دفعه هاي گذشته متفاوت است. باور اين که چنين انسان پر جوش و خروشي ديگر در ميان زندگان نيست، حالتي ترس بر انگيز برايم ايجاد ميکند و اين، سرانجام قصة انسانهاست.

راهگشای فیس بوک و درخواست از گوگل برای تغییر لوگوی گوگل

 

جهت دانلود نرم افزار Free Gate جهت دسترسي به Face Book بر اين نشانه کليک نمائيد. حجم اين نرم افزار (به صورت فشرده) ۴۰۷ کيلوبايت است.


 

اگر مايل هستيد که يک روز لوگوي گوگل به مناسبت حوادث اخير ايران به شکل زير تغيـير يابد، بر روي لوگوي گوگل (تصوير زير) کليک کنيد.

در صفحه اي که باز ميشود، بر حسب تمايل، Yes يا No  را علامت زده و بر روي VOTE! کليک کنيد.

کنار لوگو در کادر سمت راست آن نوشته شده:

 

Would you like Google to change their logo for one day to help the people of Iran?

Yes
No

 

آيا مايليد که گوگل براي کمک به مردم ايران لوگويشان را براي يک روز عوض کنند؟

  بله

  خير

رأي دهيد !

 

We are writing for all Iranian who are seeking peace and freedom and are against war and savage.

 

ما مي نويسيم براي تمام ايرانياني که به دنبال صلح و آزادي هستند و مخالف جنگ و خشونـتـند.

آخرین دقیقه های پیش از قرار (سرگذشت واقعی یک عشق- 59)

کلاس که تمام شد، مدت زيادي در آن جا نماندم و راهي محوطة گلکاري شدة دانشکده شدم. گاهي پيش مي آمد که هنگامِ رفتن به کتابخانه، زيبائي گلهاي ميخک زرد و خرمائي رنگ مرا به سوي خودشان جلب ميکرد و کنارشان و با دوستانم روي سکوي سيماني مي نشستيم و به صحبت مشغول ميشديم. وقتي تنها بودم، زيبائي خيره کنندة گلهاي ميخک که تا آن سالها چندان به آن توجه نکرده بودم و نيز پروازِ زنبوران و پروانه هاي کوچک و درشت به اندازة کافي برايم سرگرم کننده بودند.

به سالن مطالعة کتابخانه رفتم تا دست کم در اين نيم ساعت باقيمانده تا ساعت 12 با ورق زدن مجله ها و نشريات داخلي يا بين المللي سرگرم شوم. کتابخانه، در اين ساعت براي استراحت، اداي نماز و صرف نهار تا ساعت 13 تعطيل ميشد. مجله ها را ورق ميزدم و تنها عکسها و تيترهاي آنها را ميخواندم. فکرم جاي ديگري سير ميکرد... به حرفهائي که در ساعت 13 زده خواهد شد.

پس از تعطيلي موقت کتابخانه بلند شدم و وضو ساختم. به سوي مسجد دانشگاه حرکت کردم. اذان نيمروز (ظهر) را تازه گفته بودند. هنوز روحاني دفتر نمايندگي ولي فقيه در دانشگاه نيامده بود و نيز تعداد دانشجويان در آن ساعت روز چندان زياد نبود. هر کس نماز خودش را ميخواند تا از فيض «نماز اول وقت» حتي به صورت تکي (فرادي) محروم نشود.

شايد تنها هفت– هشت نفر در نمازخانه بودند. در گوشة سمت چپ نمازخانه به نماز ايستادم. آرامش و توجهي که در آن نماز داشتم، قابل وصف نيست. اين آخرين دعاي من و آخرين راز و نيازم به درگاه خداوند بود. تنها خدا ميتوانست مرا در «آخرين تلاش» ام ياري کند. در سجدة پس از نماز، چه قدر قدرت خداوندي در ايجاد رشتة مهر و عشق و دوستي به يادم آمد. ايزدي که عشق را آن قدر بزرگ آفريد که مرا -کسي که از بيخ و بن وجود عشق زميني را منکر بود- با تمام حواس و گنجايش ذهني به خود مشغول ساخت. اين باور، سجدة آخرينم را به درازا کشاند. تلاشم اين بود که چشمان اشک آلودم در هنگام نماز، راز دروني ام را فاش نسازند. آخرين دعاهايم مرا کمي آرام کرد اما اضطرابم هنوز فروکش نکرده بود.

( لطفا بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

با تشکر فراوان از خانم « شب بو » برای تهيه و انتخاب عکس هاي اين پست.

ادامه نوشته