شهادتِ «او» در بـيدادگاهِ عشق (سرگذشت واقعی یک عشق- 65)
پاسخ شنيدم: « من با پدر و مادرم يه قراري گذاشتم که تا وقتي درس مي خونم، ازدواج نکنم». پرسيدم: «وقتي درس تون تموم شد چي؟» که گفت: «براي اون موقع هم تصميم مي گيرم».
چشمانمان به همديگر گره خورده بود. نگاهم ميانِ چشمانش جا به جا مي شد. گوئي مي خواستم روزنه اي اميد بخش در آن نااميدترين لحظه هاي عمرم (تا آن زمان) بيابم. دلم براي دلِ عاشقِ خودم سوخت. آن روز، آفتاب درخشاني هوا را روشن کرده بود و چشمانِ زيـبايش را مي آزرد. در آن لحظه هاي بد هم دلم نمي آمد که «او» در رنج و ناراحتي باشد. وقتي ديدم که دستش ر ا سايـبان چشمانش کرده تا آفتاب اذيتـش نکند، کمي جا به جا شدم تا سايه ام به روي «او» بـيفتد. «او» اين کارِ مرا درک کرد و بلافاصله دستش را پائين آورد. در دلم احساس آرامش کردم؛ اما آيا «او» در آن لحظه از آن چه در دلِ من مي گذشت، خبر داشت؟
نگاهم به سنگفرشهاي سيماني صورتي و خاکستري و آجرنماهاي زرد ديوار کناري مان رفت. گوئي مي خواستم تمامِ آن منظره را به ياد بسپارم. تا آن زمان، تک و توک علفهاي هرزي را که از ميانِ سنگفرشها به بيرون رشد کرده بودند، اين قدر دوست داشتني نيافته بودم. آيا عشقِ من در نظر «او» همچون علفي هرز بود که نمي خواست درکش کند يا زيـبائي وجوديِ آن را انکار مي کرد؟
پرسيدم: « شما جواب تون رو داديد... اما من چي کار کنم؟... من خيلي به شما وابسته شدم و هميشه به شما فکر مي کنم... شما نمي تونيد دوباره تصميم بگيريد...؟»
«او» سرش را بلند کرد و نگاهِ مستـقيمش را به چشمانم دوخت. در حالتِ چهره و چشمانِ «او» نوعي اعتماد به نفس و شايد رگه هائي از سنگدلي، غرور و شيطنت را مي توانستم به وضوح ببـينم. خيلي خونسرد و بي تفاوت و در حالي که همچنان نگاهش به چشمانم بود، گفت: « اين مشکلِ شماست، مشکلِ من نيست... من از اول به شما گفتم که رابطة ما فقط در حد درسه...».
گفته هايش مثل پتک بر سرم فرود مي آمد...

( لطفا بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )
























