آخرین دقیقه های پیش از قرار (سرگذشت واقعی یک عشق- 59)

کلاس که تمام شد، مدت زيادي در آن جا نماندم و راهي محوطة گلکاري شدة دانشکده شدم. گاهي پيش مي آمد که هنگامِ رفتن به کتابخانه، زيبائي گلهاي ميخک زرد و خرمائي رنگ مرا به سوي خودشان جلب ميکرد و کنارشان و با دوستانم روي سکوي سيماني مي نشستيم و به صحبت مشغول ميشديم. وقتي تنها بودم، زيبائي خيره کنندة گلهاي ميخک که تا آن سالها چندان به آن توجه نکرده بودم و نيز پروازِ زنبوران و پروانه هاي کوچک و درشت به اندازة کافي برايم سرگرم کننده بودند.
به سالن مطالعة کتابخانه رفتم تا دست کم در اين نيم ساعت باقيمانده تا ساعت 12 با ورق زدن مجله ها و نشريات داخلي يا بين المللي سرگرم شوم. کتابخانه، در اين ساعت براي استراحت، اداي نماز و صرف نهار تا ساعت 13 تعطيل ميشد. مجله ها را ورق ميزدم و تنها عکسها و تيترهاي آنها را ميخواندم. فکرم جاي ديگري سير ميکرد... به حرفهائي که در ساعت 13 زده خواهد شد.
پس از تعطيلي موقت کتابخانه بلند شدم و وضو ساختم. به سوي مسجد دانشگاه حرکت کردم. اذان نيمروز (ظهر) را تازه گفته بودند. هنوز روحاني دفتر نمايندگي ولي فقيه در دانشگاه نيامده بود و نيز تعداد دانشجويان در آن ساعت روز چندان زياد نبود. هر کس نماز خودش را ميخواند تا از فيض «نماز اول وقت» حتي به صورت تکي (فرادي) محروم نشود.

شايد تنها هفت– هشت نفر در نمازخانه بودند. در گوشة سمت چپ نمازخانه به نماز ايستادم. آرامش و توجهي که در آن نماز داشتم، قابل وصف نيست. اين آخرين دعاي من و آخرين راز و نيازم به درگاه خداوند بود. تنها خدا ميتوانست مرا در «آخرين تلاش» ام ياري کند. در سجدة پس از نماز، چه قدر قدرت خداوندي در ايجاد رشتة مهر و عشق و دوستي به يادم آمد. ايزدي که عشق را آن قدر بزرگ آفريد که مرا -کسي که از بيخ و بن وجود عشق زميني را منکر بود- با تمام حواس و گنجايش ذهني به خود مشغول ساخت. اين باور، سجدة آخرينم را به درازا کشاند. تلاشم اين بود که چشمان اشک آلودم در هنگام نماز، راز دروني ام را فاش نسازند. آخرين دعاهايم مرا کمي آرام کرد اما اضطرابم هنوز فروکش نکرده بود.

به سوي سالن غذاخوري راه افتادم. ظرف استيل غذا را گرفتم و روي ميز نشستم. دوستي از دوستانم را نديدم، پس به تنهائي و در حضور غريبگان به خوردن نهار مشغول شدم. به ياد خاطره ام در تابستان گرم 1375 افتادم. هنگام يک غروب دلگير که در اتاقم، روي تختم و کنار پنجرة رو به شمال دراز کشيده بودم، ياد «او» به من هجوم آورد. چشمانم به اشک نشست و دقيقه هائي چنين گذشت. مادرم براي آوردن چيزي به اتاقم آمد. لحظه اي نگاهش به سرخي چشمانم افتاد. من و مادرم تنها بوديم. مادرم گفت: «چي شده بهنام؟».
دستپاچه پاسخ دادم: «هيچي...».
مادرم کمي نگران شد و به کنارم آمد و خيره به چشمانم نگريست و گفت: «اما حالت چشمات مثل اينه که گريه کردي».
جوابي نداشتم که بدهم. سکوت کردم. مادرم اما گفت: «دختري رو دوست داري؟ بگو شايد کمکت کنم... «.....» رو ميخواي؟... يا «....» رو؟... بگو پسرم... نگرانم کردي...».
صدائي از من در نمي آمد. چه ميتوانستم به مادرم بگويم. بگويم که «.....» و «....» (دو دختر فاميل) را نميخواهم؟! مادرم پا پس نکشيد. دوباره پرسيد: «دختري رو توي دانشگاه دوست داري؟ اگه اين طوره، آدرس خوابگاهشون رو بده تا من زنگ بزنم باهاش صحبت کنم...».
من اما مادرم را سنگِ صبور و محرمِ رازم نميدانستم. احساس ميکردم که گفتن ماجرا ارزش خودم را پائين مي آورد و گفتنِ رازِ عشقم را به کسي که از روي غرورِ جواني احساس ميکردم که مرا درک نميکند، دونِ شأن خود ميدانستم. مادرم دقيقه هائي را پاي من صرف کرد و سرانجام با صدها پرسش بي جواب که در ذهنش پديد آمده بود، تنهايم گذاشت.
در هنگامِ خوردنِ نهار پيشِ خود ميگفتم که اي کاش پيش از اين که کار به اين جا بکشد، قرارِ ديدارمان را به مادرم گفته بودم. ترديد نداشتم که حضور کاريزماتيک مادرم و تجربه و تيزهوشي خاصي که در او سراغ داشتم، ميتوانست مرا به هدفم نزديکتر کند. اما اين تنها فکري گذرا بود که از ذهنم گذشت و دوباره همان احساسم -شايد غرور- مرا مصمم ساخت که حرفِ دلم را به تنهائي با «او» در ميان گذارم.
از غذاخوري دانشگاه بيرون آمدم و به سمت کريدور شمالي دانشکدة فني و مهندسي به راه افتادم. کلاسهاي عصر از ساعت 13:30 دقيقه آغاز ميشد و من بايد در مدت نيم ساعت حرفهاي دلِ عاشقم را که يازده ماه درگيرِ عشق به «او» شده بود، با «او» در ميان ميگذاشتم. پيچِ آخر کريدور را رد کردم به کلاس هاي درس رسيدم. درِ کلاس ها باز بود و آشنائي از دوستان و همرشته اي ها را نديدم.

نگاهِ جستجوگرم به داخل کلاسها بود و سرم را به چپ و راست مي گرداندم. در قرارمان جائي مشخص نشده بود، پس حتماً «او» را بايد در اين جا مي ديدم... نگاهم به سمتي برگشت... «او» بود که به سويم مي آمد.
بــــار خـــدايــا... ديگر دقايقي بيشتر به نتيجة اين عشقِ يازده ماهه باقي نمانده بود...
با تشکر فراوان از خانم « شب بو » برای تهيه و انتخاب عکس هاي اين پست.