«او» سرش را کمي بالا آورد و گفت: « من اصلاً از شما توقع نداشتم که اين کار رو بکنين... من اگه سررسيدم رو با اسم و شماره تلفنهاي بستگان و دوستانم که توش نوشته بودم، به شما دادم به خاطر اعتمادي بود که به شما داشتم. اگه شما ديديد که اطلاعاتِ خصوصي ام رو پاک نکردم، باز هم به همين علت بود. نمي دونم شما چه فکري کرده بوديد وقتي ديديد که من چند صفحة اول سررسيدم رو که با مداد نوشته بودم، همه اش رو پاک کردم؟ ولي درست نبود که اون نوشته ها رو همون طور مي ذاشتم بمونن... خوندن اونها براتون خوب نبود...».

اشارة «او» به چند صفحة ابتدائيِ سررسيدش بود... همان صفحاتي که شمارة حساب بانکي (بانک ملت سبزه ميدان)، گروه خوني، آدرس منزل و... را نوشته بود. پس از اين صفحه ها به صفحه هائي رسيدم که براي يادداشتهاي فوري بودند. ديدم که «او» قبلاً مطالبي را با مداد نوشته بود و پيش از دادنِ سررسيد به من، نوشته هاي خودش را با پاک کن پاک کرده بود. من در روز نخستي که سررسيد پر خاطرة خاکستري رنگِ بانکِ ملي اش را گرفتم، خيلي کنجکاو بودم که «او» چه نوشته بود که آنها را پاک کرد؟ آيا آن نوشته ها از آدرس منزل و شماره تلفنهاي بستگانش با ارزشتر بودند؟ اصلاً نتوانستم بفهمم که نوشته هاي مدادي «او» چه بود، اما چند کلمه اي را که توانستم با زحمت بخوانم، نشان از آن داشت که «او» خاطرات چند روزِ خودش را نوشته بود و بنا به دلايلي، راضي به خوانده شدن آنها توسط من نبود.

شماره تلفن منزلِ آنها را در دفتر نيافتم؛ اما شماره هاي عموها، عمه ها و برخي از بستگانشان را مي توانستم ببـينم. از اين که «او» تا اين اندازه به من اعتماد کرده بود، خوشحال بودم و سعي مي کردم که جنبة اين اعتمادش را هم داشته باشم (که تا اندازة زيادي داشتم). نمي توانم کتمان کنم که از خواندن اسمهائي چون علي، امير و رضا در سررسيدش به همراه شماره تلفن آنها چه قدر نگران شدم؛ اما تنها چيزي که مرا دلداري مي داد، اين بود که نام خانوادگي بعضي از آنها هم جزو نام خانوادگي کساني بود که اسم آنها را به عنوان عمو و عمه خوانده بودم و احتمال اين که اين افراد پسر عمه، پسر دائي و ديگر جوانهاي فاميل «او» باشند، زياد بود و ماية آرامش من و شايد هم نگراني من! خود شما با چند جوان از فاميل خود دوست و صميمي هستيد و شماره شان را داريد؟ پس، از مشاهدة اين نامها و شماره ها اصلاً به «او» شک نکردم و پيش از آن، شخصيت، متانت و اخلاق خاص «او» بود که مرا از هر پيش داوري دور نگه مي داشت. از سوي ديگر، احساس کردم که «او» هر چند بر زبان نياورد، اما مايل است تا بداند که چگونه من به تاريخ و روز تولدش پي برده ام.

گفتم: « من اصلاً به اين که شما نوشته ها رو از سررسيدتون پاک کرديد، شک نکردم. حتي مي تونم بگم که اگه به جاي شما بودم، اونها رو قبلاً مي کندم اما شما به من اعتماد کرديد... خيلي ممنون!». «او» سرش را بالا آورد و لحظه اي به چشمانم نگاه کرد. ادامه دادم: «شايد براتون جالب باشه که من چه طور روز تولدتون رو متوجه شدم... شما روي سررسيد خاکستري تون روي صفحة اول فروردين با خط خودتون نوشته بودين تولدم مبارک باد...».

نگاهش تغيـير کرد. لبخندي بر لبانش نقش بست. چه قدر اين تناسب نگاه و لبخندهايش را دوست داشتم. گوئي از هوشِ (!!) سرشار من در شگفت مانده بود!

ادامه دادم: « من هم از اين جا متوجه شدم و براتون به آدرس خونه تون نامه نوشتم و تولدتون رو بهتون تبريک گفتم. من مي دونستم که شما دست خط من رو مي شناسيد... به همين خاطر، براي اين که خانواده تون ناراحت نشن، به اسم خانم .... (مژگان) نوشتم و امضاء کردم. مي دونم نبايد اين کار رو مي کردم، اما من به روز تولد افراد خيلي اهميت مي دم و فکر کردم که به خاطر خوبـيهائي که در حقِ من کرديد، بايد تولدتون رو به شما تبريک مي گفتم».

....

يادم رفت به روزهاي پايانيِ اسفندِ 1374. با دل خود مي جنگيدم که برايش نامه بنويسم و تولدش را تبريک بگويم يا نه؟ از دو هفته قبل از آغاز سال نوي 1375، با خودکار روي کاغذ کلاسورِ پانچ داري با خطِ نستعليقِ درشتي نوشتم «تولدت مبارک» و داخل آن را با مداد رنگي رنگ کردم. عکس گلهاي سرخ و زيباي رز را که از روزنامة همشهري بريده بودم، در اطرافش چسباندم. نواري از کاغذ را از لبه اي که سوراخِ پانچ داشت، بريدم تا صاف شود. در گوشة پائين سمت راست آن با زيباترين خطي که از من انتظار مي رفت، نوشتم:

با سلامي گرم حضور همرشته اي عزيز و گرامي ام خانم ... ...

....مين سالروز تولدت را صميمانه تبريک مي گويم و اميدوارم که اين سال، سالي پر از شادي و موفقيت براي شما باشد. نمي دانيد که چقدر از ديدن موفـقيتهاي شما در تحصيل، نمره هاي خوب شما و کسب رتبة اول خوشحال مي شوم. اميدوارم که اين ترم و ترمهاي آتي نيز هم چنان در درس و تحصيل پيروز باشيد.

آرزومند آرزوهايت

مژگان ....

هنگامي که نامه را در پاکت مي گذاشتم، آدرس خوابگاه دختران دانشگاه را بر روي آدرس فرستـنده نوشتم. حالم را در هنگام انداختنِ نامه در صندوق نمي توانم وصف کنم. نامه را انداختم و به انتـظار اولين روز تشکيل کلاسها در سال نو نشستم.

....

چهرة «او» حالتي جدي و پرسشگر به خود گرفت و پرسيد: ...


با تشکر از خانم « شب بو » براي انتخاب و ارسال عکسهاي اين پست.