تلخ ترين « نه » ي زندگي من... (سرگذشت واقعی یک عشق- 64)
پرسيدم: « شما هدفهاي آينده تون چيه؟». نگاهي پرسشگرانه به من کرد و پرسيد: «از چه لحاظ...؟». پرسيدم: «شما سالِ بعد فارغ التحصيل مي شيد. بعد از اون چه برنامه اي داريد؟». اين سئوال را پرسيدم تا اگر با کسي قرارِ ازدواج دارد، همين جا بگويد تا من بيش از اين ادامه ندهم. پاسخ داد: «مي خوام ادامه تحصيل بدم...». به ميانِ حرفش پريدم و پرسيدم: «تا دکترا...؟!». گفت: «اگه بشه... آره...!». پرسيدم: «بعد از اون چي...؟!».
احساس کردم که از اين پرسش و پاسخ خسته شده است. پاسخِ «او» را نيک مي دانستم. «او» يا تقريباً هر دخترِ ديگري تا آن سن و پس از گذراندنِ دوره هاي تحصيلات تکميلي پس از ليسانس بايد «ازدواج» مي کرد؛ اما «او» با نگاهي معصومانه به چشمانم خيره شد. انگار با زبانِ بي زباني مي خواست به من بگويد: «تو خودت که جواب سئوالت را مي داني، چرا از من مي پرسي...؟!». گوئي دريافته بود و مطمئن شده بود که چه مي خواهم به «او» بگويم.
ادامه دادم: « من بيشترِ ساعت هاي روز رو به شما فکر مي کنم. احساس مي کنم که به شما وابسته شده ام... حتي جوري شده که موقع نماز، سررسيدتون رو روي سجاده ام مي ذارم و نماز مي خونم...»
ديدم که «او» سرش را تکان داد... انگار از اين همه وابستگيِ من به خودش متأسف شده بود. تغيـيرِ حالت چهره اش را به خوبي مي توانستم ببينم. نگران شدم. چاره اي نبود، بايد ادامه مي دادم. حرفي زدم که «او» اصلاً انـتظارش را نداشت و تا آن لحظه چنين عکس العملي را از «او» نديده بودم. گفتم: «خانم ......! شما تويِ اين چند وقت، خدايِ زمينيِ من بوديد...».
از بازگو کردنِ حالتِ چهره اش در لحظه اي که اين حرف را از دهانم شنيد، ناتوانم. حالتي داشت مابين عصبانيت، حيا و شگفتي! شايد هم با توجه به حالِ عجيبي که در آن دقيقه هاي حساس و پر اضطراب داشتم، برداشتم از احساسِ «او» نادرست بود.

در همين هنگام، عاقل مردي ميان سال از نگهبانان يا حراست دانشگاه با نگاهي عميق و پرسشگر، با گامهائي بسيار آهسته در چند قدمي مان پيدا شد. «او» سرش پائين بود. من از نگاه هايِ کارمندِ حراست به ما خوشم نيامد ولي چون کارِ نادرستي نمي کرديم، پس من هم به چشمانِ آن کارمندِ «وظيفه شناس» خيره شدم. ثانيه هائي تا آن مرد بگذرد، بينِ ما به سکوت گذشت. گوئي آن مرد از دور متانتِ ما را ديده بود که بدونِ بر زبان آوردنِ کلمه اي از آن جا دور شد.
ادامه دادم: «من مطمئـنم که کسي رو نمي تونيد پيدا کنيد که مثل من شما رو درک کرده باشه و شما رو به خاطر خودتون بخواد...».

«او» با زيرکي خاصي واردِ صحبت هايم نمي شد. گوئي مي خواست در جائي که بايد تصميم اصلي را گرفت، تصميم بگيرد. گفتم: «احساس مي کنم که نمي تونم کسي رو مثل شما دوست داشته باشم و کسی هم نمی تونه شما رو مثل من دوست داشته باشه. لطفِ شما اون قدر روي من اثر گذاشته که من فکر مي کنم مي تونم شما رو خوشبخت کنم... در واقع خوشبخت کردنِ شما پاسخِ من به محبت هاي شماست. من دو سالِ ديگه رو هم در پيش دارم و شما سالِ بعد فارغ التحصيل مي شيد».
...
«او» 418 روز از من کوچکتر بود اما بنا به دلايلي که در پست هاي قبلي نوشتم، يک سال از من بالاتر بود؛ در واقع، همدوره بوديم که به خاطرِ اشتباه «سازمان سنجش آموزش کشور»، يک سال تحصيلي را از دست دادم.
...
ادامه دادم: «... خودم هم مي خوام ادامه تحصيل بدم و جداً هم مي خوام که اين کار رو انجام بدم... اما به خاطرِ شما حاضرم روي اين آرزوي خودم خط بکشم و دنبالِ کار برم... اگه موافق باشيد، تا اون موقع يا دست کم تا فارغ التحصيلي مون جوابي به من بديد تا خيالم راحت باشه...».
«او» بدونِ هيچ مکث و ترديدي رو به من کرد و گفت: «من جوابم منفيه...».

چشمانم گرد شدند. براي ثانيه هائي گيـج بودم. چيزي نمي فهميدم. انـتظارِ اين پاسخ را از «او» و آن هم بدون فرصت خواستن براي فکر کردن رويِ اين پـيشنهاد نداشتم. بغـضي را که از دقيقه هاي پيش با زحمت فرو خورده بودم، با ناله اي بـيرون دادم و بي اختيار گفتم: « نه...!».
«او» پيش از اين هم، همين ناله و همين لحن را از من شنيده بود... در سيزدهم تيرماه 1375 و در خوابگاهِ دختران... وقتي که از «او» پرسيدم: «آيا فکر مي کنيد من اين ترانه (تنهائي) رو به خاطرِ اون کلمة سه حرفي توي سررسيدتون نوشتم؟» و وقتي با نگاه تأئيد کنندة «او» مواجه شدم، به دروغ، بلافاصله و با لحني عاشقانه و بغض آلود گفتم: « نه...!»...
اما چه سود؟ اين « نه » با آن يکي بسيار تـفاوت داشت. آن « نه» اگر براي رد گم کردن بود و تلاشي بـيهوده براي «لو ندادن» ام بود، اين «نه» تعيـين کنندة تکليفِ «عشقِ نخستين» ام بود.
از «او» پرسيدم: «چرا...؟» و پاسخ شنيدم: ...
با تشکر از خانم « شب بو » براي انتخاب و ارسال عکس هاي اين پست.