ها یـد ه - ای زندگی سلام

ای زندگی سلام

Hayede 

سلام سلام سلام سلام
همگی سلام همگی سلام
ای زندگی سلام ای زندگی سلام
ای عزیزای دلم یه روزی
ایوون از پرستوها پر میشه باز
ای عزیزای دلم یه روزی
سبزه رو باغچه ها چادر میشه باز
ای عزیزای دلم دوباره
غصه ها از دلامون رونده میشن
ای عزیزای دلم یه روزی
غزلای مهربون خونده میشن
سلام سلام سلام سلام
همگی سلام همگی سلام
ای زندگی سلام ای زندگی سلام

روز نو مبارکه روزی نو خونه نو مبارکه
عشقمون مبارکه مستی و میخونه نو مبارکه
روز میره هفته میاد هفته میره ماه میاد
با زمونه ساختیم و زمونه با ما راه میاد
سلام سلام سلام سلام
همگی سلام همگی سلام
ای زندگی سلام ای زندگی سلام

یه روزی با اشک شادی می بینیم
گلدونای خونه رو
عاشق همدیگه هستیم و به دنیا نمیدیم
اون هوای خونه رو
تو عزیز مرهم عشقو رو زخم دل دیوونه بذار
تو عزیز باز تو سفره مون شراب و گل و پیمونه بذار
هرجا که یه سایه بونه واسه مون
باز بیاد خونه مون

اسمشو خونه بذار اسمشو خونه بذار
اسمشو خونه بذار

یه روزی با اشک شادی میبینیم
گلدونای خونه رو
عاشق همدیگه هستیم و به دنیا نمیدیم
اون هوای خونه رو
تو عزیز مرهم عشقو رو زخم دل دیوونه بذار
تو عزیز باز تو سفره مون شراب و گل و پیمونه بذار
هرجا که یه سایه بونه واسه مون
باز بیاد خونه مون

اسمشو خونه بذار اسمشو خونه بذار
اسمشو خونه بذار
سلام سلام سلام سلام
همگی سلام همگی سلام
ای زندگی سلام ای زندگی سلام
سلام سلام سلام سلام
همگی سلام
سلام سلام سلام سلام
همگی سلام

نوروز و هموطنانم در خارج از کشور

  نوروز در خارج از کشور

 

در پست « فراخوان: نوروز در خارج از کشور چگونه ميگذرد؟ » به تاريخ ۲۰ اسفند 1387 از خوانندگان عزيز مقيم خارج از کشور درخواست کرده بودم که مرا در نوشتن پستي ويژه نوروز 1388 ياري دهند.

ميخواستم اين پست تنها به تبريک سال نو اختصاص داشته باشد؛ اما نميدانم که چگونه شد به سفرهايم به ايتاليا و اسپانيا و ديدن هموطنانم در آنجا کشيد. اينها دلنوشته هاي من هستند و نوشتارهاي ديگري هم داشتم که گمان بردم حوصله عزيزان را سر خواهد برد و جاي آن اينجا نيست. اگر اين نوشته ها مورد پسند خوانندگانم قرار گرفت، از خاطرات ديگرم در پستهاي آينده خواهم نوشت. اين شما و اين پست ويژه تبريک آغاز سال نوي 1388 و سال «گاو».

 

 

« بهار » عزيز از « هلند » نوشته اند:

« با توجه به اينکه در خارج از ايران عيد نوروز جزو تعطيلات رسمي نيست، پس هموطنان مقيم خارج از کشور نميتوانند همانند ايرانيها ديد و بازديد و مسافرتهاي نوروزي را تجربه کنند. خانواده ها در خارج از ايران «سفره هفت سين» پهن ميکنند و ميتوان لوازم اين سفره را از فروشگاههاي ايراني به قيمت گران خريداري کرد. بعضي از خانواده ها هم با هم جمع ميشوند و سال نو را تحويل ميکنند. بعضي از جوانان و به خصوص مجردها  با هم قرار ميگذارند و به تماشاي کنسرت ميروند».

 

تا اين نوشته ها را از اين خواننده عزيز دريافت نکرده بودم، اصلاً به تعطيل نبودن نوروز در کشورهاي خارج فکر نکرده بودم. ميتوانيد تصور کنيد؟ چقدر دشوار است که کسي عيد شما را در خارج و در غربت تحويل نگيرد؟ مجبور باشيد در روزهائي که ما در ايران به ديد و بازديد، خوردن ميوه و آجيل و دادن و گرفتن عيدي ميپردازيم، ايرانياني در خارج از کشور مجبور باشند به دانشگاه و محل کارشان بروند.

 

هموطنانمان در خارج از کشور

 

نويسنده وبلاگ در سفرهاي کاري که به ايتاليا و اسپانيا داشت، شاهد بود که فروشگاههاي فرش ايراني، فرشهاي دستبافت را به قيمتهائي بسيار بالاتر از قيمتهاي بازار ايران به فروش ميرساندند. مشتريان اين مغازه ها زياد نبودند ولي مغازه ها ابهت و کلاس بالائي داشتند. به همين منوال ميتوان گفت که کالاهاي ايراني در خارج از کشور نميتوانند چندان ارزان تمام شوند.

« زيتون » در ايران چندان ارزان نيست اما در ايتاليا و به خصوص اسپانيا ميتوانيد بدون محدوديت از روغن زيتون که روي ميز رستورانها چيده شده است، استفاده کنيد؛ اما غذاهاي زعفران دار اگر يافت شود، بسيار گران هستند. شما چند رستوران ايراني را ميشناسيد که روغن زيتون را روي ميز بچينند؟!

دوستان ايتاليائي و اسپانيائي ما وقتي بسته هاي زعفران و پسته ايراني را به عنوان هديه از ما دريافت ميکردند، بسيار خوشحال ميشدند. اين دو محصول به خوبي در اروپا شناخته شده هستند و قيمتهاي بالائي دارند. با وجود تبليغات منفي که کشورهاي ترکيه و آمريکا براي خراب کردن بازار رقابتي ايران انجام ميدهند، هنوز اين محصولها ارزش بالاي خود را حفظ کرده اند. اين تبليغات به دروغ بيان ميکنند که سمهاي غذائي (مانند آفلا توکسين) در اين دو محصول در حد بالاتر از مجاز قرار دارند.

در اسپانيا نتوانستيم هموطني را ببينيم، اما با ايرانيهاي زيادي در ايتاليا ملاقات داشتيم. اين دو کشور و به خصوص اسپانيا بسيار زيبا هستند و اگر از من خواسته شود که براي اقامت يکي از اين دو را انتخاب کنم، انتخابم «اسپانيا» خواهد بود. در ايتاليا شنبه بازار و يکشنبه بازارهاي فراواني را ميتوانيد در شهرهاي مختلف آن بيابيد. درصدي از کالاهائي که در اين بازارها به فروش ميرسند، چيني هستند اما در مجموع اجناس با کيفيت بالا و قيمتهاي بسيار مناسب را ميتوان خريداري کرد. براي نمونه، کاپشنهائي که در ايران بين پنجاه تا يکصد و پنجاه هزار تومان قيمت دارند، در بازارها و فروشگاههاي ايتاليائي و اسپانيائي به قيمتهاي زير پنجاه يورو ميتوان تهيه کرد! شکلاتهاي اين دو کشور نيز اصلاً با محصولهاي داخلي قابل مقايسه نيست؛ هم از لحاظ کيفيت و هم از لحاظ قيمت. توصيه ميکنم اگر به اروپا رفتيد، کمتر از صد يورو شکلات نخريد!

 

                        

                                                      مجسمه نپتون در بولونا

 

      piazza maggiore

                                                 Piazza maggiore در بولونا

 

در ژانويه سرد سال 2005 ميلادي (بهمن 1383) در شنبه بازار شهر زيباي بولونيا (Bologna)ي ايتاليا قدم ميزديم. شرکت معتبر SACMI که براي مأموريت ميزبان ما بود، شنبه و يکشنبه تعطيل بود. بازارچه آنجا ما را ياد بازارهاي محلي ايران انداخت. غرفه هائي که با پارچه برزنت و ستونهاي داربستي فلزي و به طور موقت برپا شده بودند. يکي از اين غرفه ها کفشهاي اسپرت بسيار شيکي داشت. يکي از آنها را پسنديدم و از يکي از دو دختري که صاحب غرفه بودند به انگليسي خواستم که سايز فلان آن را به من بدهد. در کمال تعجب دريافتيم که آن دو دختر ايراني هستند و در دانشگاه معروف بولونيا در رشته هاي «زبان و ادبيات ايتاليائي» و «مهندسي صنايع» تحصيل ميکنند! هم کار و هم تحصيل. ديدار هموطن در خارج از کشور دستکم براي من ذوق زيادي دارد، نميدانم چرا. هنوز تصميم نگرفته بودند که در ايتاليا ساکن شوند يا پس از اتمام تحصيل به ايران برگردند. هنگام خداحافظي برايشان آرزوي موفقيت کرديم.

 

                       

                        (Chiesa di S.Maria del Fiore (Duomo در شهر فلورانس

 

در شهر بسيار زيباي فلورانس Florence (به ايتاليائي Firenze) قيمتها بسيار بالا بود. بهاي يک تکه نان حجيم که قيمت آن در ايران به زحمت به يکصد تومان ميرسيد، نيم يورو (ششصد تومان) بود! از بازارچه هاي ارزان اصلاً خبري نبود. درحين قدم زدن در محوطه زيباي يکي از بناهاي فلورانس مشغول صحبت بوديم که يکي از دستفروشان آنجا که مجسمه هاي گچي و تابلوهاي نقاشي ميفروخت به ما نزديک شد و گفت: «شما ايراني هستيد؟!» متعجب و شادمان از ديدن يکي ديگر از هموطنانمان با او دست داديم. از ايران و شرايط زندگي در آن دل پري داشت. ميگفت: «در ايران ديپلم گرفتم. ديدم اصلاً نميتونم اونجا رو تحمل کنم. بيکار بودم. گفتم اگه قرار باشه به کارهاي سطح پائين مشغول بشم، بيام اينجا همون کارها رو اينجا انجام بدم. الان ايجا روزگارم بد نيست. از کارم هم راضي ام...». هر چند به ما تعارف کرد که مجسمه هايش را به عنوان هديه برداريم؛ اما بين خودمان بماند: خيلي گران بودند!

 

                                     firenze-piazza-signoria-palazzo-veccio

                                               Palazzo Veccio در فلورانس

 

ايتاليائيها فرهنگ اروپائي عجيبي دارند. شايد شنيده باشيد که ميگويند يافتن يک جنتلمن ايتاليائي کار مشکلي است! نسبت به اسپانيائيها مردماني تندخو، عصبي و بي بند و بار هستند.

تکنسينهاي ايتاليائي که در شرکت ما کار ميکردند، داد کارگران ما را درآورده بودند. يادم هست يکي از مهندسان صنايع ايراني (سرپرست واحد) با يک تکنسين ايتاليائي (ناظر نصب دستگاهها) شروع به مشاجره کرد. فحشهائي مانند mother f… و f… در اروپا و به خصوص آمريکا عادي تلقي ميشود؛ اما همکار ما که معاني آنها را ميدانست، همان فحشها را با مايه هاي غليظتر ايراني به او برگرداند!

بر خلاف ايتاليائيها، اسپانيائيها بسيار خونگرمند. انگار شرقي ترين اروپائيها هستند. استحکام پيوندهاي خانوادگي در اسپانيا قابل مقايسه با ايتاليا نيست. يکي از تکنسينهاي جوان شرکت Itaca ي اسپانيا به نام رائول در ناحيه Pobla Tornesa برايمان مقدار زيادي فندق از باغشان آورده بود که در آزمايشگاه خورديم! آنقدر مهمان پسند بود که تمام آن فندقها را قبلاً شکسته بود... فندقهاي تازه اسپانيائي.

چند شب بعد و پس از خريد شبانه، او را با دوست دخترش که مهندس کشاورزي بود، در بيرون فروشگاه معروف Alcampo ديديم. بعد از سلام، يکي از همکاران به زبان انگليسي سئوالي طولاني پرسيد. او در تمام مدت بيست ثانيه اي که دوستم صحبت ميکرد، با دقت گوش ميداد. سئوال دوستم که به آخر رسيد، او با تعجب و با لحني دلنشين و خنده آور گفت: Haah…?! يعني که نفهميدم!!

دست خودمان نبود. خيلي خنده مان گرفت. دوست دخترش هم که با حيائي خاص لبخند ميزد، از کار دوستش شگفت زده شده بود. ماشين فولکس هاچ بک مشکی مدل بالائي داشت و ما را به هتل محل اقامتمان (NH Mindoro) رساند؛ مسيري که با صرف حدود شش يورو آمده بوديم...

(در صورت پسند خوانندگان گرامی ادامه خواهد داشت)

عيدت مبارک اي همسفر جامانده من...

تولدت مبارک دوست من...

در سومين سالگرد تولدت که ديدن جاي خالي تو طعم شيرين نوروز و سال جديد را برايم ناگوار ميسازد، ناگفتني هائي دارم که نگارش آنها برايم سخت و دشوار است.

چه آمدني داشتي و چه رفتني...

 

 

در آخرين روزهاي سرد زمستان پاي بر اين جهان خاکي نهادي و در اوايل بهار چشم از آن فرو بستي.

گوئي دل تنگت سخت به درد آمده بود که حتي فرصت ندادي تا گلبرگهاي ترد و نازک شکوفه های زندگي جواني ات بر زمين بريزند و راهي دراز براي رسيدن به کمال را در پيش گيري...

افسوس که نابهنگام، داس مرگ آن گلبرگهاي معصوم زندگي تو را به يکباره چيد...

گوئي کمالي داشتي که جائي بيشتر براي تکامل نداشت... چون سيبي سرخ که در اوج کمال چيده ميشود.

 

 

خدا ميداند که چه روزها و شبهائي را در خلوت خود با آن بلوز نارنجي ام به ياد تو اشک ريختم...

خدا ميداند چه شبها و روزهاي زيادي را به يادت بوده ام و از صندلي، کنار سفره و يا از بستر برخاسته ام تا به تو زنگ بزنم يا آماده شوم و به منزل تو رهسپار شوم... اما...

اما... لحظه اي مکث... لحظه اي تأمل و قطره اشکي که بي اختيار از گوشه چشمانم به ياد چشمان ميشي ات سرازير ميگشت، مرا به خود مي آورد.

جاي تو بسي در ميان ما خالي است...

«تو» فکر نکن پس از سه سال، نبودنت را باور کرده ايم...

«تو» فکر نکن پس از سه سال، خنده اي از ته دل بر لبانمان نقش بسته است...

«تو» فکر نکن پس از سه سال، مي توانم به منزلت بيايم و با عکس قاب شده «تو» بر شيشه بوفه اتاق پذيرائي تان «عيد ديدني» نکنم.

ياد «تو» هميشه در قلب من جاري است...

سال نوي «تو» مبارک... اي همسفر و رفيق جامانده من...


تذکر: ريزش گلبرگهاي شکوفه هاي درختان ميوه، نشانه مرگ آنها نيست؛ بلکه راهي است که براي رسيدن به کمال و تبديل شدن به ميوه اي رسيده در پيش ميگيرند.

پاسخ به ابهامات خوانندگان در مورد پستهای گذشته

در پست نوشته شده در تاریخ ۲۴ اسفند 1387، از خوانندگان عزیزم خواسته بودم تا نظرشون رو درباره دادن آدرس این وبلاگ به «او» برام بنویسند. چرا که اگر این وبلاگ بر پـاست و خوانندگانی مثل شما عزیزان داره، به دلیل وجود «او» ست.

از یکی از همراهان گرامی که همیشه لطف بزرگی به من داشتند، درخواست کرده بودم که خودش رو به جای «او» فرض کنه و عکس العمل «او» رو شبیه سازی کنه. این گرامی همدل، با وجود مشغله زیادی که داشتند، قبول زحمت کردند و نظر مفصلی دادند. پاسخ به این نظرشون رو میخواستم به طور خصوصی ارسال کنم اما با توجه به اینکه این نوشتار مکمل آن پست میشه، ترجیح دادم که به صورت یک پست مستقل ارائه کنم که در زیر میخوانید:

 

با سلام و با تشکر قلبی از شما دوست فرهیخته

می پذیرم که ممکنه با خواندن این وبلاگها این پرسش در ذهنش به وجود بیاد که منظور من از دادن نشانی این وبلاگها چیست؟ این وبلاگها، وبلاگهای تخصصی من در زمینه رشته لیسانسم و نیز در مورد ریاضی هستند؛ به علاوه همین وبلاگ "دلنوشته های یک دلشکسته سابق". میتونم اگه تصمیم بر دادن آدرس اینها گرفتم، در مورد آخری توضیح مختصری بدم و بگم که «حیفم آمد آن احساسات پاک جوانی رو که الان بسیار کمتر در پیرامون خودم می بینم، به نگارش در نیارم. شما میتونید ببینید که چقدر بر من اثرگذار بودید» و...

 

حضورتون عرض کنم که «او» به خاطر اینکه پروژه فوق لیسانسم رو در همون جائی که کار میکرد، انجام میدادم، کم و بیش از تغییر و تحولات من آگاه بود. تا الان هم میتونم به جرأت بگم که ما همرشته ایها هر چند دیر، اما در نهایت از حال و روز همدیگه باخبر میشیم و این نه چیز عجیبیه و نه زشت.

خوشبختانه من الان در موقعیتی به مراتب بهتر از آن دوران قرار دارم و دیگه از موضع آن سالها با «او» مواجه نخواهم شد. امروز اگه این یادداشتها رو مینویسم، خدا را شاهد میگیرم که ذره ای حسرت از نرسیدن به «او» در دلم نیست؛ اما نمبدانم چرا بودن در یاد و خاطره آن سالها و یادآوری اون برام هنوز لذت بخشه... انگار به آن عشق کهنه قدیمی خو گرفته ام، نه آن کسی که باعث این عشق شده؛ همان گونه که استاد «محمد حسین شهریار» به خوبی در شعرهای عاشقانه اش اونها رو بیان کرده. تنها تأسف من برای «او»ست... و اون هم به این دلیل که هرگز... هرگز گمان نمیکنم که کسی در این دنیا پیدا بشه که «او» رو به اندازه ای که من در آن دوران حساس دوست داشتم، دوست بداره. هر چند از اعماق قلب سیاهم از ایزد پاک سرشت میخوام که بیشتر از اون محبتی رو که به «او» داشتم، همسر محترمش به «او» داشته باشه و احساس من اشتباه مطلق باشه. این رو واقعا از خدا میخوام که روزی رو نیاره که «او» حسرت نه گفتن به من رو بخوره... چرا که اگه این ماجرا در سال 1375 به آن صورت ادامه یافت، تنها یک دلیل داشت و آن اینکه «او» را لایق خوشبخت شدن میدانستم و در خودم توانائی خوشبخت کردن «او» را میدیدم. این احساسات پاک من مال اون سالها بود و الان دیگه اون احساس رو نسبت به «او» ندارم و از اون پروردگاری که مصلحت تلخش رو با بیرحمی تمام به من چشاند، بابت راه دیگری که پس از «او» پیش پای من گشود، سپاسگزارم.

 

این احساس عدم نیاز توأم با قدرشناسی برام بسیار لذت بخشه. امیدوارم این چنین برداشت نکنید که میخوام از موضع بالا با «او» برخورد کنم و قصدم در نهایت دهن کجی به تموم اون بی احساسیها و دل شکستن های «او» باشه. «او» اگه این رفتارها رو نشون داد، مشکل از خودش نبود... بلکه همان طور که در روز آخر هم گفت: «این مشکل شماست... مشکل من نیست...». آری... به همین راحتی! «نمیخوام» پزشک جراحی رو مثال بزنم که بعد از یک عمل سنگین ول کنه و بذاره بره و بگه این مریض از اینجا به بعد دیگه ربطی به من نداره. چون اگه واقع بین باشیم، «او» این رابطه پاک رو شروع نکرده بود... برای خوانندگانی که برداشتشون این چنین نیست، تأکید میکنم که هدف «او» تنها کمک به من بود... یک کمک ناب و بدون هیچ چشمداشت؛ اما من با توجه به محدودیتها و مشکلاتی که در اون دوران داشتم، از این لطف «او» بسیار تحت تأثیر قرار گرفتم.

 

خواننده عزیز... نوشته بودی که از خودم و تأثیر پذیری ام از «او» چیزی ننوشته ام. این برام بسیار عجیب بود. من هر جا لازم بوده در این مورد نوشته ام و احساسات، نگرانیها و دل مشغولیهای خودم رو در پستهای مختلف یبان کرده ام. ممکنه من دقیقاً متوجه منظور شما از ننوشتن احساسات و تأثیراتی که از «او» گرفته ام، نشده باشم و موارد دیگری را مد نظر داشته اید که به آن پی نبرده ام. البته می پذیرم که آنچه در پاسخ به «نظرات» دوستان نوشته ام، کامل کننده آن پستهاست و بر طرف کننده ابهامات خوانندگان گرامی است.

در یکی از نظرهائی که داده بودی، آورده بودی که اگر از مسائلی ناراحت باشی، اونها رو درون خودت نگه میداری و بروز نمیدی. این خیلی خوبه... البته بیشتر به این خاطر که دیگرانی که با شما همکار یا همکلاس هستند، معمولاً در ناراحتی پیش آمده برای شما نقشی ندارند. میدانم که مردم کشورهای دیگر چنین نیستند و دیگران هم موقعیت اونها رو درک میکنند و اون رو به حساب ناراحتی آنها در اون روز یا ساعت خاص میگذارند؛ ولی به هر حال، اینجا ایرانه و فرهنگ غالب ما چنین نیست.

 

با شناختی که از «او» دارم، برای پژوهشهائی که انجام میده مجبور به استفاده از اینـترنت خواهد بود و فکر میکنم که دستکم از روی کنجکاوی به تمام وبلاگهائی که به «او» معرفی خواهم کرد ، بره و اونها رو بخونه. بیشتر به خاطر این کنجکاوی که وبلاگ یکی از همرشته ایهاش چه جوریه؟ نه صرفاً به این دلیل که وبلاگ عشقی منه و بیاد بهشون سر بزنه و این خیلی مهمه... و فکر میکنم بتونه راحت با این جنبه قضیه کنار بیاد.

 

مسأله دیگری که ذهن من رو به خودش مشغول کرده اینه که در زمان انجام پروژه دانشجوئی ام، با وجودی که «او» را میدیدم انگار چیزی در درونم مرا از رو در رو شدن با «او» و سلام دادن به «او» منع میکرد. اما اکنون این گونه نیست. در طول این سالهائی که گذشت، دیگر نمیتوانم از کسی تأثیر بپذیرم؛ یا خودم را تحمیل میکنم یا کوتاه نمی آیم. فکر نمیکنم «او» بتواند مثل آن سالها مرا تحت تأثیر قرار دهد و شاید هم بعد از این سالها فرد تأثیر پذیر (از جنبه مثبت) شخص دیگری باشد... مثبت فکر کنید لطفاً.

 

در دو روزی از اردیبهشت ماه 1388 که در اینترنت حضور نخواهم داشت (و احتمالاً یک روز هم قبل از آن دو روز؛ آنهم به خاطر پروازی است که خواهم داشت) این پست را «حذف» یا «ثبت موقت» خواهم کرد و اگر مصلحت به دیدار دوباره با دوستان عزیز بود، نتیجه دیدار در آن کنگره علمی را در اولین پست خواهم نوشت... دیداری پس از هفت سال...

برخورد بد « او » در آزمايشگاه (سرگذشت واقعی یک عشق- 43)

«او»، مژگان و همدوره اي هايشان درس آزمايشگاه فرآيند ساخت III را برداشته بودند و پس از رفتن آنها، آزمايشگاه را براي درس آزمايشگاه فرآيند ساخت I تحويل ميگرفتيم. نميدانم به دليل ماهيت اين درس آزمايشگاهي بود که تقريباً همه آنها پيش از آمدن ما آزمايشگاه را ترک ميکردند؟ يا اين که خودشان تمايلي به کار بيشتر در آزمايشگاه نداشتند؟ خود من هميشه آخرين نفري بودم که آزمايشگاه را ترک ميکردم... شايد کمي به خاطر «کند» بودنم بود؛ اما من وسواس زيادي به خرج ميدادم و مايل بودم تا آزمايش را با دقت بالا به انجام برسانم.

                              

در اولين ترمهائي که آزمايشگاههای اصلی و تخصصی داشتيم، از کار گروهي اصلاً استقبال نميکردم چرا که اعتقاد داشتم تمام دقت و زحمتي که در انجام آزمايشها صرف ميکنم، توسط ديگران به باد ميرود. اگر اشتباه نکنم از همين ترم پنجم بود که دروس آزمايشگاهي را با «مسعود» برداشتم و او هم مثل من دقت زيادي به کار مي بست و نمره هاي پايان ترم هر دوي ما هم «الف» ميشد.

***

نديدن «او» همچنان ادامه داشت تا اين که روزي «او» را در آزمايشگاه دانشکده ديدم. در چند روز گذشته «او» را جسته و گريخته در کلاسها مي ديدم، اما اصلا نميشد سر صحبت را با «او» باز کرد.

( لطفا بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

اردیبهشت 1388

مدت زياديه که به ايني که خواهيد خواند، فکر ميکنم. نميدونم در مورد من چه برداشتي ميکنيد و با مطالعه مطالب وبلاگم تا کنون چه نظري در مورد من داريد.

اون روزي که مسعود عزيزم به منزلم آمد و خبر ازدواج «او» را به من داد (دوشنبه 28 بهمن) از مسعود پرسيدم: «نظرت چيه که آدرس اين وبلاگ رو به «او» بدم تا بخونه...؟ به نظر تو کار زشتيه يا دور از شأن منه؟». مسعود که ابتدا فکر کرده بود منظور من دادن نشاني منزلم به «او»ست، گفت: «نه! فکر نميکنم بخواد بياد اينجا». با تعجب گفتم: «چي داري ميگي جان من؟! من آدرس اينجا رو بدم که «او» بياد اينجا؟!» گفت: «پس چي پرسيده بودي؟». گفتم: «سئوال کردم از نظر تو کار بدي نيست که نشاني وبلاگ دلنوشته ها رو به «او» بدم؟». گفت: «نه... فوقش ميتونه نره بخونه»...

...

براي شرکت در يک کنگره تخصصي در مورد رشته تحصيلي ام، ارديبهشت ماه «او» را حتماً خواهم ديد. نميدونم «او» پس از هفت سال چه تغييراتی کرده اما من ديگه از اون احساسي که قبلاً در مورد «او» داشتم، بسيار بسيار فاصله گرفته ام. اما آنچه براي من جالبه اينه که ميخوام بدونم نظر «او» نسبت به اين يادداشتهائي که در مورد خودشه، چيه؟ آيا برداشتهائي که «او» قبلاً از من داشت، هميني خواهند بود که پس از خواندن اين دلنوشته ها به آنها خواهد رسيد؟ آيا برداشتهاي «او» اشتباه يا بدبينانه بودند و پس از خواندن اين وبلاگ دچار دگرگوني خواهند شد؟ يا اين کار ديگه بي فايده است و تنها ارزش خودم را در نزد «او» پائين مي آورم؟

باور کنيد وسوسه عجيبي دارم که «او» اين وبلاگ رو بخونه... نميدونم چرا؟ اگه شما خوانندگان عزيز نظري داريد يا اينکه دليلي منطقي داريد که اين کار ناپسنده، برام بنويسيد. بسيار سپاسگزار خواهم بود.

دلشکسته "سابق"- بهنام

تصاويري غم انگيز از جنايات بشري

چند روز پيش در گشت و گذار اينترنتي ام به سايتي دو زبانه (ليتوانيائي– انگليسي) بر خوردم. موضوع اين سايت، شرح جنايات کمونيستهاي کشورهاي مختلف دنيا به همراه عکس و مدارک مربوط به آنهاست. اطلاعات تاريخي با ارزشي در آن پيدا ميشود و بسياري از آنها دردناک هستند و دل آدمي را به درد مي آورند. هر چند خواندن اين سايت شکي برايم باقي نگذاشت که نويسنده آن تمايلات ضد کمونيستي دارد و به يقين جنايات نازيها، صهيونيستها، طالبان (نماينده طيف تندروي اسلامي)، امپرياليستها و ديگر پيروان مرامهاي بشري کمتر از آنها نيست، اما خواندن آن را به تمام کساني که تسلط مناسب بر زبان انگليسي دارند و از ديدن تصاوير دلخراش ناراحت نميشوند، توصيه ميکنم. پيش از مطالعه آن مناسب است به هشداري که در ابتداي اين سايت داده شده و ترجمه آن در زير آورده شده است، توجه کنيد:

 

All following photo material is strictly prohibited for person under 18 and contains brutal scenes of death.  If you are under 18 or you are pregnant women please leave this page straight now. For your psychical/mental state after you see following photos we are not responsible.

 

تمام تصاوير زير اکيداً براي اشخاص زير 18 سال ممنوع است و شامل صحنه هاي وحشيانه از مرگ است. اگر شما کمتر از 18 سال داريد يا زن بارداري هستيد، هم اکنون مستقيما اين صفحه را ببنديد. اگر تصاوير زير را ببينيد ما مسئول ناراحتي روحي و رواني شما نيستيم.

 

به چند پست از اين سايت که برايتان ترجمه کرده ام، توجه کنيد:

کمونيستهاي يوگسلاوي به رهبري «تيتو» 13/2-2/1 ميليون نفر را به قتل رساندند.

در طول سالهاي 1946-1945 ارتش سرخ شوروي که کمونيستها هدايت آن را در دست داشتند، نزديک به 70 درصد زنان آلماني را ربودند. دختراني که مقاومت ميکردند، کشته ميشدند. کسي براي اين جنايات محکوم نشد يا تحت تعقيب قرار نگرفت.

در 4 نوامبر 1956 حدود دويست و پنجاه هزار سرباز کمونيست شوروي که با صدها تانک پشتيباني ميشدند، براي سرکوب انقلاب مجارستان وارد بوداپست شدند. تنها در بوداپست احتمالاً سي هزار نفر کشته شدند و حدود سه ميليون نفر مجارستان را ترک کردند.

شاخه کمونيست چين و شيوه «بحث» با مخالفان. شهروندان جمهوري خلق چين به طور ميليوني با اعدام، بردگي يا موج خودکشيهاي دسته جمعي از فرط نااميدي به سوي مرگ رفتند (عکس زير).

              

يک ميليون و ششصد هزار نفر (يا بيشتر) از مردم ويتنام جنوبي از 1962 تا پايان 1974 به دست «ويت کنگ»ها کشته شدند (عکس زير).

 

 

 

تا کنون در کوبا هفتاد هزار نفر از مردم به دست کمونيستها کشته شده اند (از 1956 تا 2006). اين تعداد کشته ها حاصل اعدامها، مرگ در اردوگاهها و کشته شدن پناهجوياني است که سعي داشتند با قايق از کوبا فرار کنند. فرزندان کساني که در مقابل رژيم کمونيستي مقاومت ميکردند، زنده در آتش سوزانده ميشدند.

48 درصد مسيحيان کامبوج کشته شدند.

در نهايت، تعداد کل کشته شدگان دنيا به دست کمونيستها طي سالهاي 1987-1900 :

000 202 169 (يکصد و شصت و نه ميليون و دويست و دو هزار نفر)

 

احساس ميکنم که همين ها بس است. به اين سايت برويد و از ديدن تصاوير و خواندن شرح جنايات «آدم»هائي مثل ما لذت ببريد. براي ديدن اين سايت بر اینجا کليک فرمائيد.

براي تمام بشريت متاسفم.

« او » چرا نيست؟ (سرگذشت واقعی یک عشق- 42)

love alone

دو هفته از شروع ترم تحصيلي جديد گذشته بود. در طول اين مدت «او» را تقريبا نمي ديدم. اصلا معلوم نبود کجاست؟ از کسي هم نميتوانستم بپرسم. اين مرا نگران کرده بود. کم کم داشتم به آن حس نگراني که تابستان در مورد «او» داشتم، ميرسيدم. اين که آيا «او» در حال فراهم کردن مقدمات ازدواج است؟ آيا خواستگار دارد؟! اين پرسشها شايد به نظر برخي مسخره بيايند اما با توجه به شناختي که از «او» داشتم و «او» همواره از همان ابتداي ترم تحصيلي در دانشگاه حضور مي يافت، اين برداشت در مورد «او» در من به وجود آمده بود و عجيب هم نبود.

مژگان را هميشه در کلاسهائي که با هم داشتيم و يا در کلاسهاي ترم خودشان ميديدم، اما «او»؟ نميتوانستم از مژگان بپرسم که «او» چرا نيست؟ کجاست؟ چه ميکند؟ آيا مراسمي دارند؟!! با خوبيهائي که در مژگان سراغ داشتم و دارم، مطمئنم که به من ميگفت... اما خودم و مژگان را بالاتر و سنگينتر از اينها ميدانستم. تنها بايد صبر ميکردم... صبر. همين هم باعث يک درگيري فکري ديگر براي من شد. ديگر داشتم خودم را به نبودن و نديدنش و در واقع از دست رفتنش مي باوراندم. من در آن زمان و در آن سن و سال به هيچ وجه شرايط مادي و روحي تشکيل زندگي مشترک را در خودم نميديدم. پس، اگر براي «او» مورد مناسبي پيش مي آمد عقل و منطق حکم ميکرد که بايد برود. به من هم تعهدي نداشت... با هم قراري هم نداشتيم... پس من هم بهانه اي نداشتم. با آن همه علاقه اي که به «او» داشتم، اينها را داشتم ميپذيرفتم و کنار مي آمدم. حالت کسي را داشتم که ناظر رويداد دردناکي است که در جلوي چشمانش رخ ميدهد اما کاري از دستش بر نمي آيد و «نبايد» هم کاري بکند.

                        ( لطفا بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

انتخاب واحد به ياد ماندني ترم پنجم (سرگذشت واقعی یک عشق- 41)

                 

سوار اتوبوس شدم و حدود ساعت هشت و سي دقيقه در دفتر دانشکده بودم. دوستان و همرشته ايها يکي يکي پيدايشان ميشد. با بيشتر آنها سلام و احوالپرسي ميکرديم... اما نگاهم و دلم دنبال يکي ديگر بود... مخفي نميکنم که مشتاق ديدار «مژگان» عزيز هم بودم، چه آن که با او بسيار راحت بودم و او نيز با من راحت بود. هر چند مژگان زياد صحبت نميکرد و اين من بودم که از اتفاقها و از درسها برايش ميگفتم يا از او پرسش ميکردم، اما به هر حال ارتباط صميمانه اي بود که تا اکنون هم با کمتر کسي اين گونه راحت بودم.

مزگان زودتر از «او» آمد. کنار درب دفتر مدير گروه با هم سلام و احوالپرسي کرديم. چند دقيقه اي نگذشته بود که «او» هم آمد. «او» را از دور در راهروي دانشکده ديدم. ما دو نفر را که از دور ديد، سرش را پائين انداخت... چقدر اين سر پائين انداختنش را دوست داشتم... به ما که رسيد ابتدا به مژگان سلام کرد و بدون اين که به من نگاه کند، سلامي داد و به داخل دفتر رفت. مژگان کمي رفتنش را ديد و وقتي سرش را به سمت من برگرداند، حالت نگاهش انگار عوض شده بود.

( لطفا بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

دانلود چهار کتاب خواندنی برای آخر هفته شما

۱- دانلود کتاب "یک شاخه گل سرخ برای غمم" نوشته «پرویز قاضی سعید» به حجم ۵۹۰ کیلوبایت و با فرمت PDF اینجا.

شرحي کوتاه بر رمان «يک شاخه گل سرخ براي غمم» نوشته «پرويز قاضي سعيد»

با وجودي که مناسب سن و سال من نبود، کتابهاي اين نويسنده را از دوران نوجواني ميخواندم و بسيار دوست ميداشتم. يادم هست که گاهي مجبور ميشدم آنها را مخفيانه مطالعه کنم. «قاضي سعيد» با خلق کارآگاهي زبردست به نام «لاوسون» در بازار کتابهاي جيبي پيش از انقلاب تحول بزرگي ايجاد کرد. کتابهاي «ششلول بندها را بکشيد» و «قلاب ماهي» هيچگاه از يادم نميروند.

در داستان «يک شاخه گل سرخ براي غمم» عشقهائي از نوع جسماني با حوادث و افراد گوناگون گره ميخورند و پوچي اين روابط براي خواننده به خوبي آشکار ميشود. فريب دختران توسط پسران و مردان هوسران، نقش تربيت خانوادگي، ثروت، دوستان و محيط اجتماع در داشتن زندگي سالم اجنماعي و خانوادگي به خوبي در اين کتاب روايت شده است. خواننده در صفحه 62 اين رمان، جائي که از زبان مردي هوسران که دامان دختران و زنان زيادي را به پليدي کشانده است، ميخواند «...من دوست ندارم غذاي نيم خورده ديگران را بخورم...»، به خوبي درک ميکند که خود اين گونه افراد نيز به زشتي اعمال حيواني خود نيز واقفند ولي از روي خودخواهي (و يا بخوانيد: زرنگي) اين «غذاهاي نيم خورده» را براي خود نميخواهند.

بزرگترين اشکال اين رمان، تقارن چند رويداد غير قابل پيش بيني با يکديگر و نيز انجام يافتن بي مقدمه برخي اتفاقهاست که باور پذير بودن داستان را دست کم براي من مشکل ميسازد. نکته آخر اين که:

مطالعه اين رمان را براي افراد کمتر از 18 سال مناسب نميدانم.

۲- دانلود کتاب "جهانی که من می شناسم" اثر « برتراند راسل» به حجم ۸۳۴ کیلوبایت  اینجا.

۳- دانلود بخش اول کتاب "اتوبوس آبی" نوشته « ر. اعتمادی» به حجم ۴۸/۱ مگابایت و با فرمت PDF اینجا.

پسورد فایل زیپ (www.98ia.com). برای دریافت دیگر قسمتهای این کتاب به سایت www.98ia.com بروید.

۴- دانلود کتاب "واژه های ایرانی در زبان انگلیسی" به حجم ۳۴۸ کیلوبایت اینجا.

هفدهم شهریور 1375 (سرگذشت واقعی یک عشق- 40)

                     

ترانه « نحسي فال » هاتف در گرماي تابستان 1375 تنها آهنگي بود که مرا به آرامش ميرساند. اين آرامش اما به اختيار خودم از مدتي قبل تر از من دريغ شد.

پس از اتمام ترم چهارم و بازگشت دانشجويان به شهرهايشان، با خود عهد بستم که تا «او» را نبينم، نبايد تعداد دفعات شنيدن آهنگ « نحسي فال» از هزار بار بيشتر شود...! تا انتهاي خرداد ماه، 999 بار با اين ترانه به دنيائي ديگر سفر کرده بودم و چون عهد خود را به ياد مي آوردم، بسيار عصبي ميشدم. عادت به شنيدن اين آهنگ در عمق جانم رسوخ کرده بود... حتي اگر به امامزاده اي يا پارکي ميرفتيم، واکمن قرمزم را با خود ميبردم. هنوز هم برايم شگفت انگيز است که چگونه تعداد دفعات شنيدن آن ترانه را به ياد دارم؛ اما حقيقت داشت. قبلا هم نوشته بودم که دو بار اين ترانه را در ابتداي يک نوار کاست ضبط کرده بودم و همان نوار را دوباره برگردانده و دو بار ديگر هم ضبط کرده بودم. اين کار، علاوه بر اين که باعث ميشد زحمت عقب و جلو بردن نوار از من برداشته شود، به شمارش تعداد دفعات گوش سپردن به آن هم کمک زيادي ميکرد. اميدوارم اين شائبه براي شما عزيان ايجاد نشده باشد که صرفا به دليل بالاتر بردن اين آمار اين کارها از من سر ميزد... هرگز... انگار ميخواستم اشتياق و علاقه قلبي پاکم را نسبت به «او» با اين شمارش «اندازه گيري» کنم.

( لطفا بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

ازدواج با دختر سرطانی

کتی دختری بود با بیماری سرطان پیشرفته. شیمی درمانی بی نهایت ضعیف و لاغرش کرده بود. در اواخر عمرش مجبور شده بود که از کپسول اکسیژن و لوله های پلاستیکی برای تـنفس استفاده کند. به دلیل اجبار به استفاده از کپسول اکسیژن، باید بر روی صندلی چرخ داری می نشست که کپسول را بر آن می گذاشتند.

بیماری وحشتـناک سرطان مانعی برای ازدواج او و دوستش بود. سرطان، روز به روز کتی را ضعیف تر میکرد.

سرانجام تصمیم به ازدواج گرفـتـند...

( لطفا بر روی لینک ادامه مطلب کلیک فرمائید )

ادامه نوشته

فراخوان: نوروز در خارج از کشور چگونه می گذرد؟

با سلام به همه عزيزاني که گرمي اين وبلاگ از اونهاست...

با توجه به نزديک شدن فصل بهار و فرا رسيدن «عيد نوروز» به نظرم رسيد درخواستي از خوانندگان عزيزم که در خارج از کشور به سر ميبرند، داشته باشم و اون اين که

عيد نوروز را در خارج از کشور چگونه جشن ميگيريد؟

چگونه به پيشواز نوروز مي رويد؟

ديد و بازديدهاي شما با هموطنان و با مردم آن کشورها به چه صورتي است؟

چه خاطراتي از عيد نوروز و ديد و بازديدها داريد؟

پاسخهاي دريافتي از تمام خوانندگان گرامي را در پستي ويژه که در روزهاي آتي خواهم نوشت، قرار خواهم داد. بديهي است که بايد چيزي در اين باره دريافت کرده باشم تا به صورت يک پست در وبلاگ قرار دهم. با وجودي که سه سفر کاري به ايتاليا و اسپانيا داشتم و حتي شماري از هموطنان خودمون رو به طور اتفاقي در ايتاليا ديدم، ولي در ايام نوروز نبود و با خانواده هاي ايراني هم نبودم.

کاش می شد... (مریم حیدر زاده)

« مهجو » يکي از خوانندگان خوبم پيشنهاد داد که از شعرهاي زيبا در اين وبلاگ استفاده کنم و شعر زير را نيز ارسال کردند که در همين جا از ايشان سپاسگزاري ميکنم. با توجه به اين که علاقه زيادي به ادبيات شعري ندارم، تعداد آنها بسيار کم خواهد بود.

                                  ***

red rose

كاش مي شد سرزمين عشق را در ميان گام ها تقسيم كرد
كاش مي شد با نگاه شاپرك عشق را بر آسمان تـفهيم كرد
كاش مي شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز كرد
كاش مي شد با پري از برگ ياس تا طلوع سرخ گل پرواز كرد
كاش مي شد با نسيم شامگاه برگ زرد ياس ها را رنگ كرد
كاش مي شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ كرد
كاش مي شد در سكوت دشت شب ناله ي غمگين باران را شنيد
بعد، دست قطره هايش را گرفت تا بهار آرزوها پر كشيد
كاش مي شد مثل يك حس لطيف لابه لاي آسمان پرنور شد
كاش مي شد چادر شب را كشيد از نـقاب شوم ظلمت دور شد
كاش مي شد از ميان ژاله ها جرعه اي از مهرباني را چشيد
در جواب خوبها جان هديه داد سختي و نا مهرباني را شنيد

مريم حيدرزاده

زبان آلمانی با طعم عشق (سرگذشت واقعی یک عشق - 39)

                                German love

آن روزهاي تابستان 1375 برايم رنگ و بوئي خاص دارند... نوعي نجابت و نوعي معصوميت در خاطرات آن روزهاي من هست که هنوز هم برايم يادآوري آن در عين ناگوار بودن، شيريني خاصي دارد. يادم مي آيد که فاصله 45 دقيقه اي منزل پدري تا پارک ملت را شبهاي زيادي پياده طي ميکردم تا با نشستن بر نيمکتهاي آنجا و زير نور زرد رنگ چراغ، کتابي و جزوه اي بخوانم. اين پياده رويهاي طولاني مرا به حرکتها و رفتارهاي جوانان دقيق ميکرد و در آرامشي که در قدم زدنيهاي تنهايم وجود داشت، بهتر و واقع بينانه تر ميتوانستم رفتارهاي خودم و «او» را بررسي کنم و به آينده اين رابطه بينديشم.

به يقين براي بيشتر کساني که مرا با کيف دوشي و چند جزوه و کتاب در ساعتهاي بين 21 تا 23 بر روي نيمکتي از نيمکتهاي پارک ملت ميديدند، سئوال بود که اين ديگر چه دانشجوئيست؟! گاهي آن قدر غرق مطالعه ميشدم که گذر زمان را به آساني از ياد ميبردم. آن شبها حوالي نيمه شب به منزل برميگشتم، اما جاي سئوالي براي پدر و مادرم نبود.

( لطفا بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

همسر وفادار !

مطلبی که در زیر خواهید خواند، E-mail ارسال شده از سوی دوستان است:

***

fishing

شنبه صبح زود از خواب بيدار شدم، آروم لباس پوشيدم و طوری که زنم از خواب بيدار نشه، جعبه ناهارم رو برداشتم، سگم رو صدا کردم و آروم رفتم توی گاراژ خونه. قايق ام رو بستم به پشت ماشينم و از خونه به قصد ماهيگيری رفتم بيرون...درهمين حين متوجه شدم که بيرون باد شديدی مياد، بارونيه و راديو رو هم که روشن کردم متوجه شدم تمام روز وضعيت هوا به همون بدی باقی خواهد موند.

تصميمم عوض شد. دوباره آروم برگشتم خونه، ماشين رو تو گاراژ پارک کردم، لباسم رو درآوردم و يواش رفتم تو رختخواب کنار زنم که هنوز خواب بود.... اون رو از پشت بغل کردم و آهسته تو گوشش گفتم: "هوای بيرون خيلی بده...". همسر عزيزم که الان بيست ساله با هم ازدواج کرديم، جواب داد: " آره، ولی باورت ميشه که اين شوهر احمق من تو همچين هوائی رفته ماهيگيری؟!!..."

من هنوز که هنوزه نميدونم همسرم اون روز شوخی ميکرد يا نه، ولی من ديگه هيچوقت نرفتم ماهيگيری...!

دانلود سه کتاب خواندنی از علیرضا ذیحق برای آخر هفته شما

برای روزهای آخر هفته خوانندگان گرامی وبلاگم سه کتاب خواندنی از «علیرضا ذیحق» را جهت دانلود قرار میدهم. در صورت پسند و استقبال شما عزیزان، تلاش خواهد شد تا ارائه کتابهای الکترونیکی در هفته های بعد نیز ادامه یابد. کتابهای « مجاز» و مورد نظر خود را در بخش نظرات درخواست نمائید.

***

دانلود کتاب « شبهای استانبول» (درخواستی یکی از خوانندگان) به حجم ۹۴/۶ مگابایت اینجا.

دانلود داستان کوتاه « عاشق قربانی و پری» از داستانهای عامیانه آذربایجان به حجم ۱۷۶ کیلوبایت اینجا.

دانلود داستان کوتاه « محبوبه و سرخوش» از داستانهای عامیانه آذربایجان به حجم ۳۱۸ کیلوبایت اینجا.

درد دل های دو تـفنگدار عشق (سرگذشت واقعی یک عشق- 38)

  

با هم به سمت پارک ملت به راه افتاديم. در ميان راه، به خواست او راهمان را به سمت کوچه اي فرعي کج کرديم. گفت که بعدا ميگويد کجا ميرويم... بعضي مواقع از کوچه ها به عنوان ميانبر استفاده ميکرديم و بيشتر از کشف کوچه ها و ديدن خانه هائي که پشت خيابانهاي اصلي هستند و قبلا آنها را نديده بوديم، لذت مي برديم. بنابراين تعجبي نداشت که چرا عليرضا از من خواست از کوچه اي فرعي برويم. در چهره به ظاهر آرامش ميتوانستم انقلاب دروني اش را ببينم. خودم هم کنجکاو شده بودم که کجا خواهيم رفت. آيا مثل بعضي روزها ميخواهد با يکي از دوستانش ديداري داشته باشد؟ او ميدانست من از اين که مدت زيادي را با دوستانش سر کنم، بيزارم؛ پس بنابراين احتمال اين که به خانه دوستش برويم، خيلي کم بود.

مقابل در خانه اي مرا نگهداشت و خودش چند متر دورتر ايستاد...

( لطفا بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

ماجراهائی که شالوده تـنفر من از دختران را شکل دادند (سرگذشت واقعی یک عشق- 37)

   hate-love

توجه ما زماني بيشتر جلب شد که ديديم دوست پسر همان دختر (؟) که داخل باجه تلفن بود، در ميان صحبتهاي دختر و طرف ديگرش در آن سوي خط تلفن مزه ميپراند. گاهي به داخل باجه مي رفت و داخل حرفهاي آن دو ميشد و حرکات ناشايستي ميکرد. در آن شب سرد پائيزي انگار فقط ما بوديم. نميدانم چرا آن سالها خيابانها به شلوغي اي که اکنون هستند، نبودند. اصلا دلم به حال آن دختر خفيف نميسوخت. دختري که بشود اين چنين و به راحتي از او (سوء) استفاده کرد، لايق ترحم نيست. لايق دفاع نيست.

ممکن است بگوئيد که شما نه به عنوان يک برادر اسمي (نميخواهم بگويم ديني) بلکه به عنوان يک شهروند بايد مانع آن دو ميشديد. من اما با اين که در آن زمان به اين مسائل حساسيت زيادي داشتم، اما نميدانم چه چيز در درون من ميگفت که او يک دختر «نرمال» نيست. وقتي خودش راضي است که اين چنين و مثل يک دستمال کاغذي کم ارزش به مصرف لذات حيواني يک جوان فرومايه تر از خود برسد، چرا بايد وقت خودم را صرف آن کنم؟ بر فرض که اقدام من و حسام در آن وقت شب به طور موقت مانع از کامجوئي آنها ميشد؛ چه تضميني براي عدم تکرار آن بود وقتي هر دو مايل بودند؟

( لطفا بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

پـوم

در زیر عکس هائی از "پـوم" دخترک معصوم مجموعه تلویزیونی "متشکرم" (شبکه تهران) را که به تازگی پخش آن به اتمام رسید، از سایت tinsul.com و وبلاگ webnava.blogf.com آورده ام. امیدوارم مورد پسند شما قرار گیرد.

بقیه عکسها در ادامه مطلب

ادامه نوشته