ماجراهائی که شالوده تـنفر من از دختران را شکل دادند (سرگذشت واقعی یک عشق- 37)
توجه ما زماني بيشتر جلب شد که ديديم دوست پسر همان دختر (؟) که داخل باجه تلفن بود، در ميان صحبتهاي دختر و طرف ديگرش در آن سوي خط تلفن مزه ميپراند. گاهي به داخل باجه مي رفت و داخل حرفهاي آن دو ميشد و حرکات ناشايستي ميکرد. در آن شب سرد پائيزي انگار فقط ما بوديم. نميدانم چرا آن سالها خيابانها به شلوغي اي که اکنون هستند، نبودند. اصلا دلم به حال آن دختر خفيف نميسوخت. دختري که بشود اين چنين و به راحتي از او (سوء) استفاده کرد، لايق ترحم نيست. لايق دفاع نيست.
ممکن است بگوئيد که شما نه به عنوان يک برادر اسمي (نميخواهم بگويم ديني) بلکه به عنوان يک شهروند بايد مانع آن دو ميشديد. من اما با اين که در آن زمان به اين مسائل حساسيت زيادي داشتم، اما نميدانم چه چيز در درون من ميگفت که او يک دختر «نرمال» نيست. وقتي خودش راضي است که اين چنين و مثل يک دستمال کاغذي کم ارزش به مصرف لذات حيواني يک جوان فرومايه تر از خود برسد، چرا بايد وقت خودم را صرف آن کنم؟ بر فرض که اقدام من و حسام در آن وقت شب به طور موقت مانع از کامجوئي آنها ميشد؛ چه تضميني براي عدم تکرار آن بود وقتي هر دو مايل بودند؟
من خودم به شخصه ممانعتهاي قانوني و غير قانوني را در اين گونه موارد که هر دو طرف از يکديگر نفع ميبرند (مشروع يا غير مشروع)، کارساز نميدانم. اگر اين دست ارتباطها باب ميل قانونگزار نيست، بايد علل گرايش به چنين روابطي ريشه يابي شود و کار ريشه اي در مورد آنها انجام گيرد. متاسفانه اين روابط از منبعي نيرو ميگيرند که در نهاد تمام انسانهاي «طبيعي» از هر نژاد و مليتي که باشند، به وديعه گذاشته شده است و کنـترلهاي شديد بيروني و واگذاشتن افراد به وجدان دروني و اعتقادهاي ديني خود هميشه کارساز نيست؛ چون ريشه اين رابطه ها «بيشتر» در برآورده کردن نيازهاي دو طرفه است و پس از مدتي، مساله عذاب وجدان با اين توافقها (که مورد تائيد من نيست) کنار گذاشته ميشود.
پس از مدتي که آنجا بوديم، ماشين پاترولي (که آن زمان خودروئي روي بورس محسوب ميشد) کنار باجه توقف کرد و آن دختر و پسر به سرعت سوار آن شدند. داخل پاترول هم دو دختر با راننده پسر نشسته بودند... عجب جمعي...! آن زمان تلفن همراه نبود و اين گونه بايد همديگر را پيدا کرد!

الان که به آن زمان مينگرم، با خود ميگويم که چه قدر دل ساده و بي آلايش من که به جز مهر و وفاداري خانوادگي چيز ديگري را شاهد نبود، با ديدن اين زشتکاريها به درد آمد. اثر آن نگاههاي بدبينانه و جوانه هاي اوليه شک و ترديد به جـنـس مخالف تا مدتهاي زيادي با من ماند و مانده است.
مورد بعدي، در شب پائيزي ديگري بود که من و حسام در جائي بالاتر از محل قبلي پياده ميرفتيم. ديدم که سه پسر که از ظاهر آنها به آساني ميشد فهميد که از چه قماشي هستند، از سمت مقابل خيابان به دنبال دختري بد لباس به سمتي آمدند که ما بوديم. حسام براي تماس با دوستش ترجيح داد که از تلفن سکه اي يکي از سوپر مارکتها (بخوانيد: بقاليها) استفاده کند. من هم همانجا ايستاده بودم که آن دختر به داخل مغازه آمد و از فروشنده چيزي خواست. آن پسرها همان موقع به کنار مغازه رسيدند. شنيدم که با وجود حضور دو دختر معصوم و زيباي حدودا هشت ساله که موهاي قهوه اي کمرنگشان را از پشت بسته بودند، فحشهاي بسيار رکيکي نثار آن دختر کردند که از آوردن حرف اول آنها هم در اينجا شرم دارم. اينجا را نتوانستم تحمل کنم. جلو رفتم و رو به روي پسري که از بقيه بزرگتر بود و همچنان با چشمهاي هيز و خيره اش مينگريست و ناسزا ميگفت، ايستادم. با عصبانيت فرياد زدم: «غيرت داشته باش... پا شدي دنبال دختر مردم راه افتادي، حالا مياي جلوي اين دختر بچه ها ميگي کـ. ...؟ خفه شو». حسام وقتي عصبانيت مرا ديد، تماسش را نيمه تمام گذاشت و جلو آمد. با وجودي که دو نفر بوديم، اما آن سه پسر چند سالي کوچکتر از ما بودند و من هم قصد دعواي جدي نداشتم. حسام مرا به کناري برد و با آن سه نفر صحبت کرد. با چشمانم عصبي ام به آنها نگاه ميکردم. حسام به نزدم آمد و گفت: «اونها گفتند اين دختره، خرابه! اين آقاهه چرا اين قدر به خاطرش عصباني شده؟ منم بهشون گفتم خوب ميکنه... اصلا چرا جلوي اين دختر بچه ها از اين فحشها ميدين؟ اونا هم معذرت خواهي کردن گفتن فقط به اين خاطر که حواسمون نبود نبايد اين فحشها رو ميداديم...!». از حسام پرسيدم: «حالا اين دختره کيه که اينا دنبالش راه افتادن؟!». گفت: «من ميشناسمش... باباش خلبانه و به خاطر فشار کاري رواني شده و تعادل روحي نداره. زنش هم ازش طلاق گرفته و اون مونده با دخترش. دختره هم که داره سوء استفاده ميکنه. تا الان هم بيشتر پسرهاي محله مون باهاش رابطه داشتن. بي خيالش بابا اين واقعا ...ـه!». به حسام گفتم: «برو بابا تو هم... مثلا اومدي از من دفاع کني، حرف اونا رو ميزني...». در دلم غوغا بود. من در واقع از يک دختر ولگرد خياباني حمايت کرده بودم... چقدر از ساده دلي خودم بدم آمد. غيرتم را براي چه کسي خرج کرده بودم...؟!

در آن روزها، ماهها و سپس سالهائي که با حسام بودم، چشمم از دختران ترسيد. انگار دختر به مفهموم حقيقي «دختر» قحط شده بود. ديگر حتي به دختران فاميل و نزديکان که رفتاري کمي آزادانه داشتند، شک ميکردم. اين تـنفر از راحت طلبي و خوش بودن دختران، ديدن لذت فراوان دختران از کامجوئي پسران و رفتارهاي سبک و خارج از شأن آنها همراه با مشاهده نمونه هاي عيني از اين فـ احـشـ ـه هاي سرگردان، تأثير بسيار منفي بر روحيه حساس من گذاشت. پسري که تا چندي پيش از ديدن يک دختر زيبارو و سنگين در عمق قلبش احساس محبت ميکرد، اکنون برايش ديدن آنها عذابي بود همراه با تفکري بدبينانه درباره آنان. اين ذهنيت منفي من نسبت به دختران تا سالهاي بعد هم ادامه پيدا کرد، تا اين که ديدن «او» در کلاس 313 درس کريستالوگرافي، آغاز آشنائي بيشتر من با «او» و برخورد با دختراني متين و تحصيلکرده در محيط دانشگاه اين احساس را تا اندازه زيادي از دلم زدود.
با حسام همچنان ارتباط داشتم که روزي اوايل غروب، عليرضا از من خواست تا براي رفتن به پارک ملت و نشان دادن چيزي با او همراه شوم...