«او»، مژگان و همدوره اي هايشان درس آزمايشگاه فرآيند ساخت III را برداشته بودند و پس از رفتن آنها، آزمايشگاه را براي درس آزمايشگاه فرآيند ساخت I تحويل ميگرفتيم. نميدانم به دليل ماهيت اين درس آزمايشگاهي بود که تقريباً همه آنها پيش از آمدن ما آزمايشگاه را ترک ميکردند؟ يا اين که خودشان تمايلي به کار بيشتر در آزمايشگاه نداشتند؟ خود من هميشه آخرين نفري بودم که آزمايشگاه را ترک ميکردم... شايد کمي به خاطر «کند» بودنم بود؛ اما من وسواس زيادي به خرج ميدادم و مايل بودم تا آزمايش را با دقت بالا به انجام برسانم.

در اولين ترمهائي که آزمايشگاههای اصلی و تخصصی داشتيم، از کار گروهي اصلاً استقبال نميکردم چرا که اعتقاد داشتم تمام دقت و زحمتي که در انجام آزمايشها صرف ميکنم، توسط ديگران به باد ميرود. اگر اشتباه نکنم از همين ترم پنجم بود که دروس آزمايشگاهي را با «مسعود» برداشتم و او هم مثل من دقت زيادي به کار مي بست و نمره هاي پايان ترم هر دوي ما هم «الف» ميشد.

***

نديدن «او» همچنان ادامه داشت تا اين که روزي «او» را در آزمايشگاه دانشکده ديدم. در چند روز گذشته «او» را جسته و گريخته در کلاسها مي ديدم، اما اصلا نميشد سر صحبت را با «او» باز کرد.

                

ساعت کار آزمايشگاهي ما شروع شده بود، اما هنوز تمام همدوره اي هايم نيامده بودند. کار آزمايشگاهي «او» هنوز به اتمام نرسيده بود. در واقع، براي پخت الکتريکي يکي از قطعات آزمايشي منتـظر بود تا سيکل پخت کوره به پايان برسد.

«او» در گوشه اي تنها بود. به نزديکش رفتم و سلام کردم. جواب سلامم را داد... از همان سلامها. گوئي که مزاحمش هستم. اخلاقش از ابتداي اين ترم عوض شده بود. بي حوصله بود... نه فقط با من، بلکه آشکار بود با دختران هم برخوردش بهتر از اين نيست. نگاهي به اطراف انداختم. فکر ميکردم «او» اين برخورد را به اين خاطر دارد که ديگر همرشته اي هايمان به ما نگاه ميکنند؛ اما نه. نگاهها به ما نبود و وضعيت آزمايشگاه عادي بود... لحن صحبتم از آن حالت مهرباني اوليه اش خارج شد و کمي رسمي ادامه دادم. اين پرسشي که در درونم بود، بدجوري مرا مي آزرد و آن روز هم نتوانستم در درونم نگه دارم. از «او» پرسيدم: «مي بخشيد... شما چند وقتيه که اصلاً پيداتون نيست... ميتونم بپرسم چی شده؟ مشکلي براتون پيش اومده...؟».

             

با نگاهي سرد و بي روح به من نگريست... انگار به «او» برخورده باشد... بي تفاوت گفت: «اين يه موضوع خصوصيه.. من نميتونم همه چيز رو به شما بگم...». خيلي به من بر خورد. واقعاً انتظار اين گونه صحبت کردن را از «او» نداشتم. مواقعي بود که خودم را آماده شنيدن بدتر از اينها هم ميکردم ولي آن روز... به هيچ وجه.

با اخلاقي که دارم، اگر هر کس ديگري به جاي «او» بود، ميگفتم: «چيه بابا...؟ حوصله نداري... چرا اين طور برخورد ميکني؟»... و واقعاً هم ميگفتم. اما طرف صحبتم «او» بود و «بايد» به دل نميگرفتم. «بايد» مثل روزهاي پيش «تحمل»اش ميکردم. آيا باور ميکنيد که هنوز هم به خاطر اين کار و اين برخوردش از «او» دلگيرم؟ بسيار هم دلگيرم. شايد هم حق من بود... به تو چه؟ آخر مگر تو فضول مردم هستي؟ انگار جواب پرسشم از خودم، «آري» است... پس حق من است که ناراحت شوم.

با خود گفتم: « اگر همين طور و بدون هيچ حرفي «او» را ترک کني، تنها ارزش خودت را بيشتر پائين مي آوري؛ پس بحث را ترک نکن... ادامه بده...». اين شيوه هميشگي من تاکنون است. کمتر موقعيتي بوده که بخواهم بدون حرفي (البته نه ناسزا و توهين، بلکه با ادامه همان بحث) از طرف مقابلم جدا شوم و فکر ميکنم بهترين راه براي حفظ ارزش فرد همين است. پس از چند لحظه اي سکوت... دنبال واژه هاي مناسبي ميگشتم تا «او» را بيشتر عصباني نکند. به «او» گفتم: «آخه ميدونيد...؟ مدتي بود که من و همرشته ايهاي ديگه مون شما رو نمي ديديم... همه ما شما رو ميشناسيم. ميدونيم که هميشه از اولين جلسه سر کلاس مي آئيد. به همين خاطر همه ما نگران تون بوديم. گفتيم شايد مشکلي براتون پيش اومده باشه..». در واقع، منظور من از همرشته ايهاي ديگر تنها خودم بودم! شايد ديگراني هم پيدا ميشدند که نگرانش باشند، اما بيشتر هشت نفر دختر همدوره اي ما اصلاً جنبه برخوردي و همرشته خوب بودن را نداشتند و گمان ميکنم که تنها من و مژگان نگران «او» بوديم.

  

«او» به سرعت و با لبخندي ساختگي که مدت زيادي بر لبانش نماند، گفت: « خيلي ممنون...! مادر بزرگم مريضه به خاطر همين هم من کمتر ميام دانشگاه». بي اختيار گفتم: «من براي شفاي مادربزرگتون حتماً بعد از نمازهام دعا ميکنم... ايشاءالله که زودتر خوب بشن». خيلي مصنوعي و سريع پاسخ داد: «خيلي ممنون...!».

ديدم نه... امروز مثل روزهاي ديگر نيست. کاملاً عوض شده. هيچ وقت «او» را اين طوري نديده بودم. در حالي که ناراحتي ام را پنهان ميکردم، خداحافظي کردم و به سر ميز آزمايشگاهي ام برگشتم. بعد از آن روز ديگر هيچ گاه با «او» در آن آزمايشگاه صحبت نکردم.