عيدت مبارک اي همسفر جامانده من...
تولدت مبارک دوست من...
در سومين سالگرد تولدت که ديدن جاي خالي تو طعم شيرين نوروز و سال جديد را برايم ناگوار ميسازد، ناگفتني هائي دارم که نگارش آنها برايم سخت و دشوار است.
چه آمدني داشتي و چه رفتني...

در آخرين روزهاي سرد زمستان پاي بر اين جهان خاکي نهادي و در اوايل بهار چشم از آن فرو بستي.
گوئي دل تنگت سخت به درد آمده بود که حتي فرصت ندادي تا گلبرگهاي ترد و نازک شکوفه های زندگي جواني ات بر زمين بريزند و راهي دراز براي رسيدن به کمال را در پيش گيري...
افسوس که نابهنگام، داس مرگ آن گلبرگهاي معصوم زندگي تو را به يکباره چيد...
گوئي کمالي داشتي که جائي بيشتر براي تکامل نداشت... چون سيبي سرخ که در اوج کمال چيده ميشود.

خدا ميداند که چه روزها و شبهائي را در خلوت خود با آن بلوز نارنجي ام به ياد تو اشک ريختم...
خدا ميداند چه شبها و روزهاي زيادي را به يادت بوده ام و از صندلي، کنار سفره و يا از بستر برخاسته ام تا به تو زنگ بزنم يا آماده شوم و به منزل تو رهسپار شوم... اما...
اما... لحظه اي مکث... لحظه اي تأمل و قطره اشکي که بي اختيار از گوشه چشمانم به ياد چشمان ميشي ات سرازير ميگشت، مرا به خود مي آورد.
جاي تو بسي در ميان ما خالي است...
«تو» فکر نکن پس از سه سال، نبودنت را باور کرده ايم...
«تو» فکر نکن پس از سه سال، خنده اي از ته دل بر لبانمان نقش بسته است...
«تو» فکر نکن پس از سه سال، مي توانم به منزلت بيايم و با عکس قاب شده «تو» بر شيشه بوفه اتاق پذيرائي تان «عيد ديدني» نکنم.
ياد «تو» هميشه در قلب من جاري است...
سال نوي «تو» مبارک... اي همسفر و رفيق جامانده من...
♥ تذکر: ريزش گلبرگهاي شکوفه هاي درختان ميوه، نشانه مرگ آنها نيست؛ بلکه راهي است که براي رسيدن به کمال و تبديل شدن به ميوه اي رسيده در پيش ميگيرند.