اواخر دهه‌ي هفتاد... عروس بيست ساله‌ي خونين و بي‌حال را به اورژانس رساندند. پرستاراني که آن‌جا بودند، تمام گزينه‌ها را روي ميز گذاشتند:

(1) عروس تصادف کرده؟... (2) چون از داماد خوش‌اش نمي‌آمده خودکشي کرده؟... (3) کسي با عروس دشمني شخصي داشته و در شب عروسي بهش حمله کرده؟... يا (4)...؟!

جايي که خون‌ريزي کرده بود نشان مي‌داد که گزينه‌هاي 1 و 3 نمي‌توانستند درست باشند! گزينه‌ي 2 هم با توجه به محل خون‌ريزي عروس، معمولاً به عنوان جايي براي بريدن و خودکشي استفاده نمي‌شه... پس... گزينه‌ي 4 احتمالاً پاسخ معماست...! اما مشکل چه بود؟!

داماد بيست و يک ساله با پشتوانه‌ي پدرش شرکتي مي‌زنه و وقتي در يکي از مجموعه‌هايي که پيمان‌کار آن‌جا بود، با خانم عروس آشنا مي‌شه، عاشق‌اش مي‌شه. پدر و مادر داماد معتقد بودند که پسرشون هنوز بچه‌ است و اگه قرار باشه که عروس هم بچه باشه، نمي‌تونند بار زندگي رو به آسوني به مقصود برسونند. اما وقتي مي‌بينند که عروس با وجود سن کم‌تر از داماد، دختري خوداتکاء و اجتماعيه، بساط عروسي رو زود برپا مي‌کنند.

شب عروسي انگار که داماد بعد از سال‌ها (حدود شش سال!) که از بلوغش مي‌گذشت، قلعه رو مي‌بينه، براي فتح اون «لشکر» بزرگي رو مي‌فرسته! غافل از اين‌که «دروازه‌«ي قلعه رو معمولاً کوچک مي‌سازند تا دشمن نتونه بي‌گدار به آب بزنه يا کسي از قلعه بدون اجازه بيرون بره!

دردسرتون ندم... آن‌چنان حمله‌ي برق‌آسايي صورت مي‌گيره که در تاريخ جنگ‌هاي جهان بي‌سابقه بود! حتي «ويت‌کنگ»«هايي که در شبـيخون‌هاي شبانه به نيروهاي آمريکايي در جنگ ويتنام شهره بودند، از قافله عقب مي‌مونند! طوري‌که پس از شنيدن خبر واقعه، با وزارت دفاع ايران تماس مي‌گيرند تا در خصوص چگونگي و چرايي اين حمله‌ي شبانه‌ي تاريخي تبادل تجربيات و اطلاعات بين دو کشور دوست و برادر، يعني ايران و ويتنام کمونيست صورت بگيره که صد البته وزارت دفاع ايران به‌دليل محرمانه بودن اين «عمليات» از ارسال هر گونه اطلاعاتي به بيگانگان خودداري مي‌کنه!

قلعه با تلفات بسيار از جانب عروس فتح مي‌شه. خون‌ريزي بيش از حدي بود که بايد باشه و بنابراين در کمال شرمندگي خانواده‌ها رو باخبر مي‌کنند تا عروس رو به بيمارستان برسونند! مادر داماد آن‌قدر از بي‌خاصيتي پسرش عصباني بود که همون‌جا بر سرش فرياد مي‌زنه که «چه خبره؟! مگه با سر رفتي اون تـــــــــــــــــو؟!!!»