برای سربلندی سرزمین ات به پا خیز هموطن

 

براي سربلندي نام

 

« خليج هميشه فارس ايران »

 

بشتابيد...

 

مدتي است که سايت نامدار Google نام راستينِ «خليج فارس Persian Gulf» و نام جعلي «خليج ال.ع.ر.ب.ي.ه A.r.a.bian Gulf» را به رأي گذاشته است. ديشب با يک پيامک متوجه شدم که در کمال تأسف، تا کنون 60 درصد بازديد کنندگان به خليج ال.ع.ر.ب.ي.ه. رأي داده اند! خواهشمندم از طريق لينک زير يا آدرس:

 

Persianorarabiangulf.com/index.php

(ميتوانيد بر اين لينک کليک نمائيد) به خليج فارس رأي دهيد. به ديگران هم اطلاع رساني کنيد يا پيامک دهيد. همين آراي تک تکِ ماست که نامِ پر افتخار ايران را همچنان بر يکي از مهمترين خليجهاي جهان ماندگار خواهد ساخت.

 

فرصت را از دست ندهيد. در پيامکي که به دستم رسيده بود، مهلت 48 ساعته قيد شده بود؛ اما پس از اين مدت به نشاني بالا مراجعه کنيد چرا که ممکن است رأي گيري همچنان ادامه داشته باشد.

 

خوشحال خواهم شد به من نيز اطلاع دهيد که چه کاري انجام داديد. دست کم قدرت وبلاگ نويسي و اهميت آن را در دنياي امروزي درک خواهم کرد.

با سپاس - بهنام

داستانی پر مفهوم از "شل سیلور استاین"

آفرينش زن

 

نوشته: شل سيلور اشتاين

 

از هنگامي که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز ميگذشت. فرشته اي ظاهر شد و عرض کرد: «چرا اين همه وقت صرف اين يکي ميفرماييد؟»

خداوند پاسخ داد: «دستور کار او را ديده اي؟ او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکي نباشد. بايد دويست قطعة متحرک داشته باشد که همگي قابل جايگزيني باشند. بايد بتواند با خوردن قهوة تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند. بايد دامني داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتي از جايش بلند شد ناپديد شود. بوسه اي داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوي خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند. و شش جفت دست داشته باشد».

فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد. گفت: «شش جفت دست؟ امکان ندارد...»

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک نمائيد )

 

 

ادامه نوشته

يک عروسي آرام و پرخاطره در پائيز 1378 (سرگذشت واقعي يک عشق – 134)

 

 

در همان ترم نخست کارشناسي ارشد اگر نگويم همه، براي بيشترِ دانشجويان «تازه ورود» همه چيزِ دانشکدة مهندسي پزشکي تازگي داشت. بعضيها کارشناسي برق (در رشته هاي مختلف) خوانده بودند، بعضي هم مکانيک، شيمي، پليمر يا مواد و متالورژي. اما اين رشته، ظرافتهائي داشت که در رشته هاي ديگر کمتر ديده ميشد، چون با بدن انسان و محيطي واقعاً پيچيده از خون، پلاسما، الکتروليتها، آنزيمها و هورمونها سر و کار داشت. در واقع، رشته اي سازمان يافته از چند حوزة علمي و فني بود (Multi disciplinary) و همين هم جذابيت آن را زيادتر ميکرد. يادم نميرود استاد درس کاربرد پليمرها در مهندسي پزشکي که خودش هم دانشجوي دکترا بود، يکي از مقاله هاي «به روز» در مورد پليمرهاي ژلي را با کاربرد در جايگزيني بافتهاي نرم براي ترجمه به ما معرفي کرد. اين متن انگليسي را در بخش تکثير کتابخانة مرکزی دانشگاه کپي کرديم. ظاهراً اين کار قبلاً با مسئول تکثير هماهنگ نشده بود و همرشته ايها جمعاً ده بار يک مجله را برداشته و براي کپي گرفتن از يک مقالة بخصوص آورده بودند. حالا اين مقاله چه عکسهائي داشت؟! فعلاً بماند! مسئول تکثير که خودش جوان درشت اندامي بود، مقاله را به خاطر آن عکسها به ياد سپرده بود!

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

 

ادامه نوشته

سفرنامه بهنام (چهار محله و بره سر) - بخش چهارم و پایانی

 

سفرنامة بهنام

 

چهار محله و برّه سر – بخش چهارم و پاياني

 

با آب و تابي که به ماجراي ساده و اتفاقي آشنائي ام با فرناز داده بودم، لبخندي بر چهرة همگي ما نشست. به منوچهر گفتم: «تازگيها... يعني از دو سال پيش احساس ميکنم که ميتونم درک کنم يه نفر در چند هفته يا چند ماه ديگه ميميره يا نه؟!...» روناک که تا آن موقع آرام کنار منوچهر نشسته بود، صورتش از ترس سفيد شد و به سوي فرناز رفت و با هم آهسته صحبت کردند! منوچهر پرسيد: «از صورتشون ميتوني تشخيص بدي؟!» گفتم: «آره... البته ممکنه کمي دير بشه، اما ميشه! مثلاً يکي از مغازه دارهاي هم محلِ خونة پدرم رو از شش ماه قبل از اين که بميره، از چهره اش ميخوندم يه خبرائيه... شوهرِ يکي از دوستانِ مادرم، يکي از عمه هام و شوهر اون يکي عمه ام رو همين طوري ميدونستم که ميخوان بميرن و از چند ماه قبلش همش توي فکر اونها بودم».

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک نمائيد )

 

ادامه نوشته

سفرنامه بهنام (چهار محله و بره سر) - بخش سوم

 

سفرنامة بهنام

 

چهار محله و برّه سر – بخش سوم

 

به چشمه اي کم عمق رسيديم که براي آشاميدن مناسب نبود. امير رضا و دانيال کفشهايشان را درآوردند و در آب شستند تا خستگي از پاهايشان به در رود. پس از توقفي کوتاه، دوباره به راه افتاديم. به بخشي رسيديم که خاکي و سنگلاخ و تقريباً مسطح بود. سرعت پيشروي مان بيشتر شده بود اما فاصله اي که بايد براي رسيدن به ويلا ميـپيموديم، هنوز زياد بود. خستگي تا عمق جانمان نفوذ کرده بود. بيحوصله شده بوديم. کوله پشتي سنگين را که بر دوش منوچهر بود، به اصرار از او گرفتم. به ده دقيقه نرسيد که احساس کردم يکي از بندهاي اصلي کوله پشتي شل شده است. ايستادم تا بند را پيدا و تعمير کنم که بقيه به من رسيدند. منوچهر کوله را از من گرفت. گفت: «احتمالاً در آمده...!». اطراف را گشتيم. نبود. حدود بيست متر به عقب رفتم و زمين را به دقت جُستم، اما بند کوله پشتي را نديدم. از دور ديدم منوچهر کوله را به پشتش بست و راه افتاد. به سويش رفتم. کوله پشتي سالم بود. بند از جايش در آمده بود، اما به بند دوم گير کرده بود. هر چه به منوچهر گفتم تا تعارف را کنار بگذارد و کوله را به من بدهد، از روي بزرگواري زياد نپذيرفت. به قسمتي رسيديم که پرچينهاي زيبائي داشت و مزرعه ها را از هم جدا ميکرد.

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک نمائيد )

 

ادامه نوشته

برداشت سیاسی ممنوع !

 

سياست يعني چه ؟!

 

اين مطلب از من نيست و آن را در ضمن گشت و گذار در وبلاگها پيدا کردم.

 

٭ ٭ ٭

يك روز يک پسر کوچولو که مي خواست انشاء بنويسه. از پدرش مي پرسه: پدر جان! لطفاً براي من بگين سياست يعني چي؟

پدرش فکر ميکنه و ميگه بهترين راه اينه که من براي تو يک مثال در مورد خانوادة خودمون بزنم که تو متوجه سياست بشي. من حكومت هستم، چون همه چيز رو در خونه من تعيين ميکنم. مامانت جامعه هست، چون کارهاي خونه رو اون اداره ميکنه. کُلفَت مون ملت فقير و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب کار ميکنه و هيچي نداره. تو روشنفکري چون داري درس ميخوني و پسر فهميده اي هستي. داداش کوچيکت هم که دو سالش هست، نسل آينده است. اميدوارم متوجه شده باشي که منظورم چي هست و فردا بتوني در اين مورد بيشتر فکر کني.

پسر کوچولو نصف شب با صداي برادر کوچيکش از خواب ميـپره. ميره به اتاق برادر کوچيکش و ميـبينه زيرش رو کثيف کرده و داره توي خرابي خودش دست و پا ميزنه. ميره توي اتاق خواب پدر و مادرش و ميـبينه پدرش توي تخت نيست و مادرش به خواب عميقي فرو رفته و هر کار ميکنه مادرش از خواب بيدار نميشه. ميره تو اتاق کُلفَت شون که اون رو بيدار کنه، ميـبينه باباش توي تخت کلفت شون خوابيده...؟! ميره و سر جاش ميخوابه و فردا صبح از خواب بيدار ميشه!

فردا صبح باباش ازش ميـپرسه: پسرم فهميدي سياست چيست؟ پسر ميگه: بله پدر، ديشب فهميدم که سياست يعني چه. سياست يعني اين که حكومت، ترتيب ملت فقير و پا برهنه رو ميده در حالي که جامعه به خواب عميقي فرو رفته و روشنفکر هر کاري ميکنه نميتونه جامعه رو بيدار کنه... و در عين حال نسل آينده داره توي گُه خودش دست و پا ميـزنه...

 

سفرنامه بهنام (چهار محله و بره سر) - بخش دوم

 

سفرنامة بهنام

 

چهار محله و برّه سر – بخش دوم

 

پنجشنبه ششم مرداد 1390 صبح ساعت هشت و نيم بيدار شدم. منوچهر و روناک سحرخيزتر از ما بودند. منوچهر بربري محلي گرفته بود و با صبحانه که مربا، پنير، نيمرو و شربت پرتقال بود، خورديم. مدتها بود که صبحانه را با لذتي به اين اندازه نخورده بودم. کوله پشتي و وسايل کباب پزي و رو انداز را آماده کرديم و با يک پيکان دربست به بالاي يکي از تپه(کوه)هاي جنگلي رفتيم. از آن جا سه کيلو و نيم گوشت برة تازه (نيم ساعت پيش از رسيدن ما قرباني شده بود) خريديم کيلوئي 14000 تومان. بره اي ديگر آن جا بود و وقتي لاشه تمام ميشد، آن بره نيز سر بريده ميشد. دلم براي آن برة نوپا  سوخت، چه آن که با خريدي که کرديم، تنها يک مشتري ديگر به مرگ دردناکش مانده بود. حدود نيم ساعت، شيب کوه را پائين آمديم. ديدنِ فندق جنگلي، جاي پاي گراز، آلوهاي وحشي و گلهاي مختلف براي من و فرناز و دانيال بسيار جالب بود. وقتي زمينِ نسبتاً همواري را يافتيم، ساعت يک بعد از ظهر روانداز را پهن کرديم. منوچهر و فرناز مشغول تکه تکه کردن گوشتها شدند و من و دانيال و اميررضا هيزم جمع ميکرديم و ميشکستيم. روناک هواي همة ما را داشت و وسايل را مرتب ميکرد. وقتي هيزم به قدر کافي فراهم شد، براي کمک به فرناز و منوچهر رفتم و سيخهاي شيشليک (گوشت با استخوان دنده) و کباب را آماده کردم. چون کارم را نسبتاً سريع انجام ميدادم، صداي فرو بردن سيخ در گوشت گاهي توجه ديگران را جلب ميکرد. در همين هنگام بود که يک گاو نر سياه و غول پيکر از لاي بوته ها با سروصدا به سمت ما آمد. من سرم را بالا گرفتم و يک لحظه فکر کردم که خرس سياه است و با سيخ آمادة حمله شدم! وقتي گاو را ديدم، خنده ام گرفت. منوچهر بلند شد و با حرکات دست گاو را فراري داد!

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک نمائيد )

 

ادامه نوشته

سفرنامه بهنام (چهار محله و بره سر) - بخش نخست

 

سفرنامة بهنام

 

چهار محله و برّه سر – بخش نخست

 

ساعت پنج و ده دقيقة بعد از ظهر روز چهارشنبه پنجم مرداد 1390 به منزل رسيدم. زود دوش گرفتم. قرار بود منوچهر، روناک و امير رضا ساعت شش و نيم کنار دربِ منزلم باشند اما نيم ساعت زودتر آمدند. فرناز و دانيال وسايلم را در خودروي منوچهر جا دادند تا من هم بيايم. شش و بيست دقيقه پائين رفتم و با همه سلام و احوالپرسي کردم. به سمت اتوبان شمال به راه افتاديم. منوچهر فشار باد چرخها را تنظيم کرد و يک بسته نان لواش براي دو روز اقامت خريد. گفته بود: «مهمان ما هستيد و نميذارم پول خرج کنيد...» و اين براي من سخت بود.

 

به «توتکابن» رسيديم و از آنجا به سمت «چهار محله» و «بره سر» رفتيم. ويلاي پدر منوچهر در چهار محله بود و بايد شب را در آنجا ميگذرانديم. شام، فرناز کتلت آماده کرده بود... شبِ نخست به شب نشيني و گپ و گفت گذشت. صحبت از عشق و علاقه شد... فرناز به من گفت: «از «او» براي همه تعريف کن...» منوچهر و روناک با چشماني پر از خنده و پرسش به من خيره شدند. گفتم: «... «او» کيه...؟!» فرناز گفت: «هموني که ترانه ها رو به يادش گوش ميدي!» در دلم «واي» بلندي گفتم. نميدانستم چگونه در ويلاي زن و شوهري که تازه با هم آشنا شده بوديم، چه بگويم.

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک نمائيد )

 

ادامه نوشته

خداحافـظ تا بعد . . .

 

با درود به خوانندگان گرامي

 

براي سفري دو روزه ميهمان يکي از هموطنان اهل داماش خواهم بود. اين استراحت براي آسوده ساختن ذهن و روان فرسوده ام بسيار لازم بود... چه آن که از ابتداي سال از هيچ مرخصي اي استفاده نکرده بودم.

 

در اين سفر تنها نيستم و اگر رويداد خاصي رخ داد که بتوانم بنويسم، از اين سفر خواهم نوشت.

 

از تمام همراهان گرامي که با به روز رسانيهاي دير هنگام ام ميسازند، پوزش ميخواهم و اميدوارم با فکري آسوده و خاطره اي شيرين از اين سفر، پستي شاد تقديم حضورتان کنم.

 

تا بعد...

بهنام


با درودی دوباره

ديشب (جمعه ۷ مرداد ۱۳۹۰) ساعت 23 از سفري بسيار پر خاطره و شاد بازگشتم. مطالب زيادي هست که خواندنِ آنها ميتونه براي خوانندگان گرامي جالب باشه. در فرصتي مناسب خواهم نوشت. اين که ميگويند سفر به تجربة آدمها اضافه ميکنه، گزاف نيست.

 

منـتظر ره آورد من از اين سفر باشيد.