سفرنامة بهنام

 

چهار محله و برّه سر – بخش چهارم و پاياني

 

با آب و تابي که به ماجراي ساده و اتفاقي آشنائي ام با فرناز داده بودم، لبخندي بر چهرة همگي ما نشست. به منوچهر گفتم: «تازگيها... يعني از دو سال پيش احساس ميکنم که ميتونم درک کنم يه نفر در چند هفته يا چند ماه ديگه ميميره يا نه؟!...» روناک که تا آن موقع آرام کنار منوچهر نشسته بود، صورتش از ترس سفيد شد و به سوي فرناز رفت و با هم آهسته صحبت کردند! منوچهر پرسيد: «از صورتشون ميتوني تشخيص بدي؟!» گفتم: «آره... البته ممکنه کمي دير بشه، اما ميشه! مثلاً يکي از مغازه دارهاي هم محلِ خونة پدرم رو از شش ماه قبل از اين که بميره، از چهره اش ميخوندم يه خبرائيه... شوهرِ يکي از دوستانِ مادرم، يکي از عمه هام و شوهر اون يکي عمه ام رو همين طوري ميدونستم که ميخوان بميرن و از چند ماه قبلش همش توي فکر اونها بودم».

 

با منوچهر کمي در مورد آيه هاي قرآن، سورة نساء، «مُسلم ابنِ عقيل» و موارد ديگر صحبت کرديم و نظرهايمان را به هم گفتيم. با اين که نخواسته بودم، روناک تنها به خاطرِ من زحمت کشيد و چاي دَم کرد. منوچهر اصلاً و حتي براي صبحانه هم لب به چاي نميزد!... و من بر عکس، روزي شش تا هشت ليوان چاي ميخورم!!

 

دانيال و امير رضا از خستگي زيادِ آن روز زودتر خوابيدند. آن شب هم تا پاسي پس از نيمه شب بيدار بوديم.

 

٭ ٭ ٭

صبحانة صبح جمعه، هفتم مرداد ماه 1390 هم مثلِ ديروز، صبحانه اي مفصل از نيمرو، مربا، پنير، چاي و آب پرتقال بود. آن روز تصميم گرفتيم که پياده روي زيادي نداشته باشيم و تنها با خودرو مناطق و روستاهاي اطراف را بگرديم. ميخواستيم به داماش برويم اما چون براي کابل مخابرات (فکر کنم؟) زمين را کنده بودند و گذرگاه هم باريک بود، قرار شد از «بره سر» ديدن کنيم. به نيزار بزرگي رسيديم. پياده شديم و چند عکس گرفتيم. سپس به باغِ منوچهر و پدرش رفتيم که پر از آلوهاي کوچک وحشي و سيب و گلابي بود. سيبها و گلابيها به دليل عدم رسيدگي نسبتاً کوچک بودند اما همان طور هم ترش و دلچسب. خيارهائي پرورش داده بودند دو برابر اندازة بادمجان که چون پوستش کلفت بود، مثل چوب ميماندند! مشغول چيدن آلوها شدم. منوچهر از نهر نزديک باغ آب آورد تا درختان را سيراب کند. اين نهر آب بسيار خنک و گوارائي داشت و يک کُلمن هم از آن آب پر کرديم. فرناز و روناک روي روفرشي نشسته بودند. با منوچهر در زير ساية درخت سيب بزرگي از کارمان حرف زديم. حرفمان به ترانه ها رسيد و ترانة «تنهائي» اندي را که در موبايلم داشتم، برايش پخش کردم. منوچهر فقط تا پردة  نخستِ اين ترانه آن جا که اندي ميخواند: «چرا بهت نگفتن... بي تو چه حالي دارم...» گوش داد و دکمة STOP را زد. او از اندي خوشش نمي آمد و خوانندگاني مثل «احسان خواجه اميري» و «رضا صادقي» را دوست داشت و حتي از «ستار» هم خوشش نمي آمد. به او گفتم: «من از اندي به خاطر ترانه هاي جلفي که خوانده خوشم نمياد و اون رو فقط به خاطر ترانة تنهائي دوست دارم... چون حرف دلم رو زده...» روناک از دقيقه هائي پيش بلند شده بود تا آلوها را بچيند و چند روز بعد که لواشک بسيار ترشي را براي من و فرناز و دانيال فرستاد، فهميدم که از همان آلوها درست کرده بود.

 

وقتي وسايلمان را جمع کرديم تا برويم، منوچهر شوهر عمه اش را که در همان حوالي زندگي ميکرد و به هم بر خورده بوديم، معرفي کرد. در نظرم پيرمردي آمد حدود 65 ساله. منوچهر بعداً به من گفت: «اين شوهر عمه ام 98 سالشه... عمه ام بيست سال پيش فوت کرد و اون رفت يه دختر 18 ساله رو گرفت...!» تعجب کردم و در حالي که خنده ام بلند شده بود، طوري که فرناز بشنود گفتم: «حق داره اين قدر جوون مونده... سرِ پيري يه دختر تر و تازه بگيره، جوون نمونه؟!!!» که فرناز زد توي دستم و گفت: «ديگه بسه!»

 

وقتي به ويلا برميگشتيم، همان خرِ سفيد عرعرو را ديديم. آن را به دانيال نشان دادم و گفتم: «اين همون خره اس که ديروز ما رو ديده بود عرعر ميکرد...!» دانيال پرسيد: «از کجا ميدوني اين همون خره اس؟!» پاسخ دادم: «براي اين که خرِ سفيدِ ديگه اي اين ورا نيست!!»

 

به ويلا رسيديم. چون ساعتِ قطعي آب بود، حدود پانصد ليتر آب از شير عمومي سرِ خيابان برداشتيم و داخل مخزنِ تانکِ آب ويلا ريختيم تا براي استفادة افراد ديگري که به آن جا مي آيند، آماده باشد. پس از خوردنِ نهار وسايل را جمع کرديم. آخرين دقيقه هاي حضورمان در ويلا بود که «سوسک شاخدار سياه» بزرگي که ميخواست به زيرِ مخزن آب برود، نظرم را جلب کرد. آن را با چوب دستي به سکوي سيماني کنار حياط کشاندم و از آن عکس و فيلم گرفتم. سوسک شاخدار دوباره به زير تانک آب که گوئي منزلش بود، رفت. من و فرناز براي سپاس از ميهمان نوازي منوچهر و روناک از يک بقالي چيپس و پفک براي سفرمان خريديم.

 

در راهِ بازگشت، وقتي به حاشية سرسبزي رسيديم، پياده شديم تا عکس بگيريم. من خيلي ساده کنار فرناز ايستادم تا منوچهر از ما عکس بگيرد. منوچهر به من اشاره کرد که...! و من فرناز را در آغوش گرفتم و سرم را روي شانه اش گذاشتم و منوچهر سه عکس زيبا از ما گرفت. فرناز هم از منوچهر و روناک با موبايلشان عکس گرفت تا نزدِ خودشان بماند. شب ساعت يازده به منزل رسيديم با کلي آلوي وحشي و سيب و گلابي و «سوغاتي کلوچه» و دانه هاي زيتوني که براي مصرف خودمان خريده بوديم.

 

از آن سفر، خاطرة بسيار خوش برايم مانده است و لطافت اين خاطره مانند گونة نرم يک نوزاد دختر است...! (لطفاً خوانندگان به من گير ندهند چرا ننوشتم فقط نوزاد؟! فرق دارند... امتحان کنيد!)

پايان سفرنامة بهنام به چهار محله و بره سر