سفرنامة بهنام

 

چهار محله و برّه سر – بخش سوم

 

به چشمه اي کم عمق رسيديم که براي آشاميدن مناسب نبود. امير رضا و دانيال کفشهايشان را درآوردند و در آب شستند تا خستگي از پاهايشان به در رود. پس از توقفي کوتاه، دوباره به راه افتاديم. به بخشي رسيديم که خاکي و سنگلاخ و تقريباً مسطح بود. سرعت پيشروي مان بيشتر شده بود اما فاصله اي که بايد براي رسيدن به ويلا ميـپيموديم، هنوز زياد بود. خستگي تا عمق جانمان نفوذ کرده بود. بيحوصله شده بوديم. کوله پشتي سنگين را که بر دوش منوچهر بود، به اصرار از او گرفتم. به ده دقيقه نرسيد که احساس کردم يکي از بندهاي اصلي کوله پشتي شل شده است. ايستادم تا بند را پيدا و تعمير کنم که بقيه به من رسيدند. منوچهر کوله را از من گرفت. گفت: «احتمالاً در آمده...!». اطراف را گشتيم. نبود. حدود بيست متر به عقب رفتم و زمين را به دقت جُستم، اما بند کوله پشتي را نديدم. از دور ديدم منوچهر کوله را به پشتش بست و راه افتاد. به سويش رفتم. کوله پشتي سالم بود. بند از جايش در آمده بود، اما به بند دوم گير کرده بود. هر چه به منوچهر گفتم تا تعارف را کنار بگذارد و کوله را به من بدهد، از روي بزرگواري زياد نپذيرفت. به قسمتي رسيديم که پرچينهاي زيبائي داشت و مزرعه ها را از هم جدا ميکرد.

 

در ادامه به مسيري رسيديم که ديگر سنگي و خاکي نبود... باغ و جنگل دوباره آغاز ميشد. از دور ديديم که نهرِ کوچکي جاري است. يک مادر و دختر و پسري نوجوان سطحي شيبدار را بالا رفته بودند تا از آن آب زلال بياشامند. همه بالا رفتند تا سر و صورتي آب بزنند؛ من اما در پائين، از باريکه اي زيبا آب خنک را مشت مشت مينوشيدم. آبي به اين خنکي و گوارائي تا امروز نياشاميده ام. منوچهر کُلمن را از آن آبِ حيات پر کرد. وقتي پائين آمد به من تعارف کرد و من مقداري ديگر از ظرفِ بشقاب مانندِ کُلمن آب خوردم. نيروئي دوباره گرفتيم و بقية مسير را با «جاني تازه شده» طي کرديم. رفت و آمدهاي روستائيان و گردشگران بيشتر و بيشتر ميشد. ديگر فقط ما شش نفر نبوديم. الاغ سفيدي که در چهل متري ما در مزرعه اي ميچريد، با ديدنِ ما آواي عر عر سر داد! سراشيبـيها را مانند کودکان ميدويدم و دانيال و امير رضا هم مثل من خود را به درون سرازيري ميانداختند!

 

يک پيچ را گذرانديم و کوچة منتهي به ويلا را ديديم. سرانجام، سفرِ طولاني يک روزه به پايان رسيده بود و رؤياي دراز کشيدن روي پشتيهاي نرم، تحقق يافته بود! ساعت هفت و نيم بعد از ظهر به درونِ ويلا رفتيم. در حياط بزرگِ ويلا، پاهايمان را آب کشيديم. شنها و خاکها را از روي لباس و وسايل تکانديم. فرناز و روناک گوشتهاي افتاده بر زمين جنگل را که پر از برگهاي خشکيده بودند، با آب شستند.

 

منوچهر با شربت وجين چند ليوان آب پرتقال درست کرد و به دست ما داد. نماز خواندم و در حالي که پاهايم را جمع کرده بودم و سرم به پشتي بود، سه ربع خوابيدم. فرناز بيدارم کرد. شام آماده بود و با هم صرف کرديم. شب هنگام منوچهر از من پرسيد: «ميخوايد بخوابيد يا صحبت کنيم؟» گفتم: «شما که امروز خيلي خسته شديد... خسته نباشي.... هر طور شما بگي» سرانجام همچون شبِ پيش، آن شب را نيز به شب نشيني گذرانديم. روناک حسابي ما را خجالت ميداد و پذيرائي ميکرد. بحثهاي مختلفي داشتيم. منوچهر از فرناز پرسيد: «چه طور با آقا بهنام آشنا شديد...؟!» فرناز گفت: «از خودش بپرسيد...» من هم با آب و تاب ماجراي آشنائيمان را تعريف کردم. به اواسطِ صحبتم رسيده بودم که روناک پس از شستنِ ظرفها به ما ملحق شد. از منوچهر پرسيد: «آقا بهنام چي داره تعريف ميکنه؟» منوچهر پاسخ داد: «ماجراي آشنائي شون با فرناز خانم رو داره ميگه... ادامه بده آقا بهنام...» روناک به من گفت: «از اول برام تعريف ميکني؟!» گفتم: «چشم!» پيش از اين که به عقب برگردم تا ماجرا را براي روناک باز-تعريف کنم، منوچهر گفت: «نه آقا بهنام... تمومش کن بعد از اول بگو...» روناک هم زود گفت: «نه... از اول بگو...» روناک به خاطر اين که ما آسوده و راحت بنشينيم، به خودش زحمت داده بود و انصاف نبود به حرفش گوش ندهم. ماجرا را از ابتدا برايش باز گفتم (اين ماجرا را در ادامة سرگذشت واقعي يک عشق و در وبلاگ جديد ديگري که وعده اش را داده ام، خواهم نوشت).  

پايان بخش سوم