درسی که یک راننده تاکسی به من داد...

 

قانونِ کاميون حمل زباله !

منبع: ايميل ارسالي از سوي يکي از دوستان

trash truck 

روزي سوار يک تاکسي شدم و به فرودگاه رفتم. ما داشتيم در خط عبوري صحيح رانندگي ميکرديم که ناگهان يک ماشين درست در جلوي ما از جاي پارک بيرون پريد. راننده تاکسي هم محکم ترمز گرفت. ماشين سُر خورد و دقيقاً به فاصلة چند سانتيمتر از ماشين ديگر متوقف شد! رانندة ماشينِ ديگر سرش را ناگهان برگرداند و شروع کرد به فرياد زدن! رانندة تاکسي هم فقط لبخند زد و براي آن شخص دست تکان داد؛ منظورم اين است که او واقعاً دوستانه برخورد کرد.

 

بنابراين پرسيدم: «چرا شما آن رفتار را کرديد؟ آن شخص نزديک بود ماشين تان را از بين ببرد و ما را هم به بيمارستان بفرستد»! در آن هنگام بود که راننده تاکسي درسي به من داد که اينک ميگويم:

 

«قانونِ کاميون حمل زباله» : او توضيح داد که بسياري از افراد مانند کاميونهاي حمل زباله هستند. آنان سرشار از آشغال،  ناکامي، خشم و نااميدي در اطراف ميگردند. وقتي آشغال در اعماق وجودشان تلنبار ميشود، آنها به جايي احتياج دارند تا آن را تخليه کنند و گاهي اوقات روي شما خالي ميکنند. به خودتان نگيريد. فقط لبخند بزنيد، دست تکان بدهيد، برايشان آرزوي خير بکنيد و... برويد! آشغالهاي آنها را نگيريد و پخش کنيد بين افراد ديگري در سرکار، در منزل، يا توي خيابانها. حرف آخر اين است که افراد موفق اجازه نميدهند که کاميونهاي آشغال روزشان را بگيرند و خراب کنند. زندگي خيلي کوتاه است که صبح با تأسف از خواب برخيزيد. از اين رو افرادي را که با شما خوب رفتار ميکنند، دوست داشته باشيد. براي آنهايي که رفتار مناسبي ندارند، دعا کنيد. زندگي ده درصد چيزي است که شما ميسازيد و نود درصد نحوة برداشت شماست.

 

و اذا مرو بالغو مروا كراما

 

قرآن – سورة فرقان


]بندگان خداي رحمان[ وقتي با لغو و بيهودگي مواجه ميشوند، بزرگوارانه از آن ميگذرند.

 

روزی که از «او» عقب افتادم (سرگذشت واقعي يک عشق – 111)

 

 

از بالا به پائينِ ستونِ نام و نام خانوادگي پذيرفته شدگان شروع به خواندن کردم. نخستين نامي که آشنا يافتم، نامِ «او» بود... بسيار خوشحال شدم. نگاهي به کُد قبولي در ستون سمت چپ انداختم. در گرايشي که «او» در دانشگاه علم و صنعت قبول شده بود، بالاترين سطحِ علمي و پذيرش را داشت؛ اما آن گرايش را من به عنوان اولويت نخست انتخاب نکرده بودم! «عليرضا» پسر سرباز وظيفة همدورة «او» هم در همان رشته و دانشگاه قبول شده بود. خواندن را ادامه دادم... نه! اسم من و «مهدي» نبود... اما «مجيد»... همان پسرِ بيخيال و بازيگوش دورة کارآموزي تابستاني ۱۳۷۶ شرکت س.الف. در دانشگاه .... و در گرايشي مشابه گرايشِ «او» پذيرفته شده بود! هماني که نامش را کسي در ليست پذيرفته شدگان يک و دو دهم برابرِ ظرفيت نديده بود!

 

 

 

نمائی از دانشگاه علم و صنعت ایران

 

 

درسِ «مواد پيشرفتة مهندسي» درسي اختياري بود. من دلم نمي آمد که اين درس را بر ندارم و با وجودي که کسرِ واحد نداشتم، اين درس دو واحدي را گرفتم. هر چند نمرة يازدهِ اين درس سبب شد تا معدلم کم شود، اما ۱۴۳ واحد را گذراندم و خوشحال بودم که چيزي را که ميخواستم، از دست ندادم. «مجيد» در آخرين ترم تحصيلي اش (ترم دهم!) درسِ «مواد پيشرفتة مهندسي» را هفت شده بود و بايد اين درس را ميگذراند تا ۱۴۰ واحدِ دورة کارشناسي را کامل کند. با اصرارِ مدير گروهمان، مجيد و چند نفرِ ديگر که زيرِ ده شده بودند، نمرة قبولي گرفتند اما نمرة من و ديگران دست نخورده باقي ماند! حالا هم ميديدم که نامِ همان پسرِ تنبل و خوشگذران به من پوزخند ميزند!

 

آن طور که بعدها دوستانم تعريف کردند و نميدانم که تا چه حد مؤثـق است، شوهر عمة معروف مجيد (که سمتي مهم در مجلس شوراي اسلامي داشت و هنوز هم دارد!) با زد و بند سببِ قبولي مجيد ميشود. همين پسر در پنج سال پيش از آن در رشته اي غيرمهندسي و سطح پائين از نظر رتبه و نمرة کنکور سراسري پذيرفته شده بود که باز هم همان فاميل خيرخواه از راه ميرسد و در رشته اي مهندسي و در دانشگاه ... قبولش ميکند (در اينجا عمداً نام رشته و دانشگاهي را که مجيد قبول شده بود، درج نميکنم تا مشکلي برايم پيش نيايد)! طعمِ تلخ «حق خوري»، آن هم در رقابتي علمي و فشرده را چشيدم.

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

 

 

ادامه نوشته

وقتي ويژه نامه پذيرفته شدگان کارشناسي ارشد آمد... (سرگذشت واقعي يک عشق – 110)

 Mosque and Love

در هفتة سوم تيرماه 1377 براي نشريه اي که مسئول بخش علمي آن بودم، مقاله مينوشتم. آن روزها جام جهاني 1998 فرانسه در مراحل پاياني اش بود و ايرانيان هنوز طعمِ شيرينِ شکست آمريکا را زير زبانشان حس ميکردند. آن شبي که ايران و آمريکا در مرحلة گروهي با هم مسابقه داشتند، هلن به خاطر ناراحتي از دوري فرزندانش با خستگي مشغول استراحت بود و بازي را نديد. پيش از آن که به خواب رود، گفته بود: «ميدونم که ايران دو گل ميزنه»! گفتم: «اين آمريکائه ها! قطر و مالديو نيست که»! و باز هم تأکيد کرد: «ولي بازم ميگم ما دو گل ميزنيم و برنده ميشيم...».

 

تيم ملي فوتبال آمريکا از نظر پول و امکانات مادي، مديريت، برنامه هاي پيشرفتة بدنسازي و آناليز کامپيوتريِ بازي تيمهاي حاضر در جام جهاني از بسياري از کشورهاي شرکت کننده بالاتر بود؛ اما آن چه ايرانيان داشتند و آمريکائيها فاقد آن بودند، تعصّبي بود که ملي پوشان «آن زمان» ما داشتند. هر چه قدر از نخستين بُردِ ملّي در جام جهاني خوشحال بوديم، از باخت به تيم قدرتمند يوگسلاوي (با نتيجة 1-0) ناراحت بوديم. يوگسلاوي را که گفته بودند ايران را له خواهد کرد، ايران را به زحمت از پيش رو برداشت و ميتوانستيم دستکم بازي را به تساوي بکشانيم. شبِ پيروزي ايران همه به خيابانها ريختند. هلن که چند سالي از ايران دور بود و هنوز باور نميکرد که انتخاباتِ دوم خرداد 1376 توانسته باشد فضاي باز سياسي و اجتماعي را براي ايران به ارمغان بياورد، مات و مبهوت به شادي دختران و پسران در خودروها و پياده روها مينگريست.

 

٭٭٭

امتحان آزمايشگاه «متالوگرافي» آخرين امتحان دورة کارشناسي ام بود که با اتوبوسِ دانشگاهمان به دانشگاه صنعتي اميرکبير رفتيم تا امتحان کتبي نهائي را بدهيم. نمرة آزمون عملي را در طول چهار هفته اي که به آنجا مي آمديم، از روي نمونه کارهايمان گرفته بوديم. هنگامي که همدوره ايها براي رفتن به منزلشان از رانندة اتوبوس ميخواستند که در کنار خيابان نگه دارد، از همديگر خداحافظي ميکرديم. ممکن بود ديگر هيچ گاه همديگر را نبينيم. حتّي کساني هم که رابطة چندان خوبي با هم نداشتند، اين آخرين خداحافظي را نميخواستند از دست بدهند.

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

 

 

ادامه نوشته

خواندنی های فینال تماشائی 2010

 

فينال جام جهاني 2010 :

 

بازي اولين ها

 

 

World Cup 

 

 

منبع: http://g.sports.yahoo.chttp://g.sports.yahoo.com

 

نوشتة: « رايان بايلي » Ryan Bailey

 

ترجمه: بهنام

 

 

 

Soccer city stadium

 

 

ورزشگاه Soccer city که فينال روز يکشنبه 11 جولاي 2010 (20 تير 1389) در آن انجام خواهد شد.

 

 

 

1- فينالِ امسال، اولين فينالي خواهد بود که تيمي از اروپا اين تورنمنت را در خارج از اروپا برنده ميشود. تاکنون تنها برزيل و آرژانتين بيرون از قارة خانگي شان (يعني آمريکاي جنوبي) برندة اين جام شده اند.

 

2- اين نخستين فينالي است که يکي از چهار تيمِ آرژانتين، برزيل، آلمان و يا ايتاليا در آن حضور ندارند!

 

3- اين نخستين فينالي خواهد بود که اسپانيائيها به آن رسيده اند. بهترين عملکرد آنها تاکنون، کسب مقام چهارم جهان در سال 1950 است و در اين تورنمنت براي نخستين بار است که به نيمه نهائي ميرسند.

 

4- اگر هلنديها بر «ديويد ويا» (David Villa) و يارانش پيروز شوند، اين نخستين پيروزي هلنديها در جام جهاني خواهد بود. هلنديها تا کنون دو بار در فينال باخته اند!

 

5- اگر دو مورد پيشين را به دقت دنبال کرده باشيد، خواهيد ديد که برندة اين جام براي نخستين بار است که اين جام را ميـبرد.

 

6- افزون بر آن، اين نخستين بار است که هلنديها در فينال با کشورِ ميزبان روبرو نميشوند. در جام جهاني 1974 آلمان، هلنديها 2-1 به آلمان غربي در شهر مونيخ و در جام جهاني 1978 آرژانتين با نتيجة 3-1 در بوئنوس آيرس به آرژانتين باختند.

 

7- اين بازي براي نخستين بار خواهد بود که هر دو مدير (سرمربي) هر چيزي را در مرحلة بين المللي برنده شده اند. «برت فان مارويک» (Bert van Marwijk) جام يوفا (UEFA) و نسخة آلماني FA را با فاينورد بُرده است. «ويسنـته دِل بوسکه» (Vicente del Bosque) نيز ليگ قهرمانان، لاليگا (La Liga)، سوپرکاپِ اسپانيا (Supercopa de España)، سوپرکاپِ يوفا و جام بين قاره اي را با رئال مادريد بُرده است.

 

8- اين نخستين بار است که نتيجة فينال را يک اختاپوس واسطه شکل داده است! اگر آلمان بر اسپانيا پيروز ميشد، اين نيز براي نخستين بار خواهد بود که يک جانورِ نرم تن اين شانس را ميداشت تا نتيجة بازي نهائي را پيش از انجام آن اعلام کند.

 

9- اين فينال نخستين بازي در اين تورنمنت خواهد بود که «فرناندو تورِس» (Fernando Torres) فکر ميکند ميتواند گل بزند. اگر بازي کند، همان خواهد شد.

 

10- در نهايت، بعد از جام جهاني 1962 در کشور شيلي که تيم ملي برزيل با نتيجة 3-1 جمهوري چک را شکست داد و قهرمان شد، قاره هاي آمريکاي جنوبي و اروپا به نوبت قهرمان شده اند که اين ترتيب، امسال به هم خورد و پس از 48 سال اروپا در دو فينال پياپي قهرمان خواهد شد.

 

وقتی غرور آمریکائی ممکن است به بهای جان تمام شود !

 

گفتگوي واقعي روي

 

فرکانس اضطراري کشتيراني

 

اين نوشته از من نيست و ايميل ارسالي از سوي يکي از دوستان است.

 

USS Abraham Lincoln departs Pearl Harbor. Photo by Brett Seymour, NPS.

USS Abraham Lincoln departs Pearl Harbor. Photo by Brett Seymour, NPS

 

گفتگويي که واقعاً روي فرکـانس اضـطراري کشـتيراني روي کانـال ۱۰۶ سواحل فينيسترا گاليسيا (Finisterra Galicia) ميان اسپانياييها و آمرييکاييها در ۱۶ اکتبر ۱۹۹۷ ضبط شده است.

 

اسپانياييها (با سر و صداي متن): A-853 با شما صحبت ميکند. لطفاً ۱۵ درجه به جنوب بچرخيد تا از تصادف اجتناب کنيد. شما داريد مستقيماً به طرف ما مي آييد. فاصله ۲۵ گره دريايي.

 

آمرييکاييها (با سر و صداي متن): ما به شما پيشنهاد ميکنيم ۱۵ درجه به شمال بچرخيد تا با ما تصادف نکنيد.

 

اسپانياييها: منفي. تکرار ميکنيم ۱۵ درجه به جنوب بچرخيد تا تصادف نکنيد.

 

آمرييکاييها (يک صداي ديگر): کاپيتان يک کشتي ايالات متحده آمريکا با شما صحبت ميکند. به شما اخطار ميکنيم ۱۵ درجه به شمال بچرخيد تا تصادف نشود.

 

اسپانياييها: اين پيشنهاد نه عملي است و نه مقرون به صرفه. به شما پيشنهاد ميکنيم ۱۵ درجه به جنوب بچرخيد تا با ما تصادف نکنيد.

 

آمريکاييها (با صداي عصباني): کاپيتان ريچارد جيمس هاوارد فرماندة ناو هواپيمابر «يو.اس.اس لينکلن» با شما صحبت ميکند. ۲ رزم ناو، ۵ ناو منهدم کننده، ۴ ناوشکن، ۶ زيردريايي و تعداد زيادي کشتيهاي پشتيباني ما را اسکورت ميکنند. به شما پيشنهاد نميکنم بلکه به شما دستور ميدهم راهتان را ۱۵ درجه به شمال عوض کنيد. در غير اين صورت مجبور هستيم اقدامات لازمي براي تضمين امنيت اين ناو اتخاذ کنيم. لطفاً بلافاصله اطاعت کنيد و از سر راه ما کنار رويد!

 

اسپانياييها: خوآن مانوئل سالاس آلکانتارا با شما صحبت ميکند. ما دو نفر هستيم و يک سگ، ۲ وعده غذا، ۲ قوطي آبجو و يک قناري که فعلاً خوابيده ما را اسکورت ميکنند. پشتيبانيِ ما ايستگاه راديويي زنجيره اي «ديال ده لاکورونيا» و کانال ۱۰۶ اضطراري دريايي است. ما به هيچ طرفي نميرويم زيرا ما روي زمين قرار داريم و در ساختمان فانوس درياييA-853 Finisterra روي سواحل سنگي گاليسيا هستيم و هيچ تصوري هم نداريم که اين چراغ دريايي در کدام سلسله مراتب از چراغهاي دريايي اسپانيا قرار دارد. شما ميتوانيد هر اقدامي را که به صلاحتان باشد، اتخاذ کنيد و هر غلطي که ميخواهيد بکنيد تا امنيت کشتي کثافتـتان را که بزودي روي صخره ها متلاشي ميشود تضمين کنيد. بنابراين باز هم اصرار ميکنيم و به شما پيشنهاد ميکنيم عاقلانه ترين کار را بکنيد و راه خودتان را ۱۵ درجة جنوبي تغيير دهيد تا از تصادف اجتناب کنيد.

 

آمريکايي ها: آها...! باشه... گرفتيم... ممنون!

 

تراژدی با طعم "دیه گو آرماندو مارادونا"

 

باي باي مارادونا !

 

ترجمه و نوشته: بهنام

 

منبع خبر: Yahoo

 

 

Maradona in post-match altercation with German fans

 

 

پس از شکست سنگين آرژانتين در مرحلة يک چهارم نهائي که با نتيجة 4 بر صفر به سود آلمان به پايان رسيد، واکنشها به اين شکست و رفتارهاي پس از بازي «ديه گو آرماندو مارادونا» بسيار جالب بود. سرمربي اسطوره اي آرژانتين که يک تنه اين تيم را در جام جهاني 1986 مکزيک قهرمان جهان کرد و در دورة بعد از آن در جام جهاني 1990 ايتاليا در بازيِ فينال با يک پنالتي مشکوک به آلماني باخت که بازيکنان بزرگي چون لوتهار ماتئوس، يورگن کلينزمان، رودي فولر، آندرياس بره مه، کُهلر و... در آن بازي ميکردند، اختيار از کف داد و با هواداران آلماني که اين راهِ طولاني را تا آفريقاي جنوبي آمده بودند دهان به دهان شد و شروع به فحاشي نمود (از اين نشانه).

 

تماشاگران آلماني پارچه نوشتة بزرگي را به همراه داشتند که در آن به زبان آلماني نوشته شده بود:

 

Tschüss Maradona

 

اين عکس مرا به دنياي ديگري برد. حيفم آمد لذتي را که از بررسي واژه شناسي اين کلمه نصيبم شد، با شما تقسيم نکنم. وقتي به ويکيپدياي انگليسي مراجعه کردم، نوشته بود:

 

 

Bye Maradona

 

 

 

کلمة tschüss که به صورتهاي tschüs و tschüß (هجاي قديمي) نيز خوانده ميشود، معادل adieu در زبان فرانسه است و معنيِ غيرِ رسمي آن باي (خداحافظ) است.

 

به لحاظ تاريخي بيشتر در شمال آلمان متداول است؛ اگرچه در تمام اين کشور مورد پذيرش قرار گرفته است و معمولاً در باواريا، اتريش، «ترنـتينو-آلتو-آديجه» در ايتاليا، پراگ در جمهوري چک و سوئيس استفاده ميشود. به هر حال در جنوب آلمان و براي بيان خداحافظي غيررسمي (informal farewell) واژة ciao (که گاهي اوقات tschau چائو - هجي ميشود) يا adieu متداولـتر است. در زبان آلماني  auf Wiedersehen براي واژة خداحافظ در موارد رسمي مناسبتر است.

 

٭ ٭ ٭

 

آرژانتين چون توپِ پُر از بادي بود که تا وقتي با تيمهائي چون کرة جنوبي، نيجريه، يونان و مکزيک روبرو شد، چون برق از بالاي سرِ آنان گذشت. آلمان اما در آن سوي ميدان با تيمهائي چون استراليا، صربستان، غنا و انگلستان بازي داشت. وقتي همين آلمان از صربستان 1-0 باخت، سيل انـتقادها «يوآخيم لو» و تيم جوان شدة او را نشانه گرفت. آلماني که استرالياي آسيائي را مثل آب خوردن بُرده بود و صربستان پنچرش کرده بود، غنا را از سرِ راه برداشت. غنائي که با شکست دادنِ آمريکا تا يکچهارم نهائي بالا آمد و در ضربات پنالتي به اوروگوئه باخت؛ تازه آن هم اگر «آساموآ گيان» آن پنالتي لعنتي دقيقة 120 را گل ميکرد، کار به شانس پنالتيها نميکشيد. پنالتي طلائي اي که وقتي «سوآرز» در يک هجومِ طوفاني، توپي را که در آستانة ورود به دروازة اوروگوئه بود، مانند بازي هندبال با دستانش دفع کرد و داورِ بازي علاوه بر اخراجِ سوآرز، نقطة پنالتي را هم نشان داد.

 

آري... آلمان انگلستان را 4-1 در هم کوبيد و پس از آن نوبت آرژانتين بود. آرژانتيني که سرمربي اش (مارادونا) تلاش داشت روحية آلمانها را با تحقير کردن و با رجزخوانيهائي که از اَبَراسطوره اي چون او بعيد مينمود، ضعيف سازد.

 

مارادونا بازيکنِ بزرگي بود و هنوز هم برايم ستاره اي دست نيافتني است. شايد هم سرمربي بزرگي باشد... اما مردِ بزرگي نيست. بزرگ هست اما بزرگوار نيست (کلامي از مرحوم مرتضي مطهري).

 

ديدنِ شکست سنگين تيم محبوبم برايم بسيار دشوار بود اما آلمان به گونه اي بازي کرد که شکستِ تيم دوست داشتني سالهاي کودکي و نوجواني ام را به آساني پذيرفتم. شايد چهار سال ديگر... شايد!

٭ ٭ ٭

با نگه داشتن کليد Ctrl بر روي واژه هاي انگليسي و آلماني کليک کنيد تا مطالبِ بيشتري بخوانيد.

 

اين ها را هم بـبينيد:

 

1- http://g.sports.yahoo.com/soccer/world-cup/blog/dirty-tackle/post

2- http://en.wiktionary.org/wiki

3-http://www.dict.cc/german-english

 

وقتي در نزديکي معبد هميشگي ام به کار مشغول شدم (سرگذشت واقعي يک عشق – 109)

 

روزي پيش از رفتن به حوزة علميه اي که استاد الف. در آن جا تدريس داشت، با ايشان هماهنگ کردم. بعد از ظهرِ يکي از روزهاي اواسط تيرماه 1377 بود و هوا نسبتاً گرم. وارد کوچه که شدم، چيزي که نشان از حوزه بودنِ خانه يا ساختماني در آن جا باشد نديدم. کمي که پائينـتر رفتم، پرچمهاي سبز و تابلوي حوزه را ديدم. درب، نيمه باز بود. به آرامي در را باز کردم و وارد شدم. در حياطِ کوچک آن جا کسي نبود. از دربِ وروديِ رو به حياط داخل شدم و به پسراني برخوردم که باور نميکردم بتوانم آنان را در حوزه ببـينم. پسرانِ کم سن و سال دوازده تا شانزده ساله اي که همديگر را براي شوخي هل ميدادند و توي سرِ يکديگر ميزدند و در دستانشان جزوه هائي بود که ظاهراً در آن حوزه برايشان تدريس ميشد! بعدها دريافتم که اينان تنها براي گذران وقت بيکاري تابستاني خود و شايد هم به اجبار خانوادة خود به اين مکان آمده بودند و صد البته نه همة آنان.

 

 

ماه و دریا

 

 

وارد دفتر استاد الف. شدم. استاد برايم برخاست و از من آن چنان صميمانه احوالپرسي کرد که گوئي چندين سال است مرا ميشناسد. دريافتم که مدير حوزة علمية نيمه وقت .... هستند. چون مرد ميانسال و ظاهراً مؤمنی هم از کارکنان حوزه در آن اتاق بود، سعي کردم تا به طور مستقيم نگويم که از اين درس افتاده ام! شايد استاد هم نميدانست؛ چون احتمال داشت نمره ها را بر اساس شمارة دانشجوئي نوشته باشد نه نام و نام خانوادگي. موضوع درس تاريخ اسلام و اين که نميدانستم منبع دوّمي را هم براي اين درس معرفي کرده اند، براي استاد بازگو کردم. استاد الف. با خوشروئي و علاقه به حرفهايم گوش داد. ذره اي هم به حرفهايم شک نکرد. گفت: «آقاي .....! شما يه مقاله دربارة تاريخ اسلام بنويسيد. من نمرة مقالة شما رو به عنوان نمرة اين درس در نظر ميگيرم. نمره ها رو هنوز به ادارة آموزش ندادم اما مقاله رو زودتر بياريد...». تشکر کردم و چون نميخواستم مزاحم کارِ استاد شوم، زود برخاستم و پس از دست دادن با ايشان از آن جا بيرون آمدم.

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

 

ادامه نوشته

اشتباه های داوری به کجا ختم می شوند ؟

يادداشتي بر دو بازي زيباي

 

مرحلة يک هشتم نهائي جام جهاني 2010

 

نوشته: بهنام

 

 

 

آلمان  ۴          ۱  انگلستان

 

 

آرژانتين  ۳          ۱  مکزيک

 

 

بازيهاي ديروز جام جهاني 2010 آفريقاي جنوبي سرانجام دست مرا به نوشتن پُستي براي جام جهاني باز کرد. بازي آلمان-انگلستان (بازي شمارة 51) و آرژانتين-مکزيک (بازي شمارة 52) که به ترتيب در ساعتهاي 18:30 و 23 به وقت تهران انجام شدند از چند ديدگاه برايم بسيار با اهميت است. در ديدار 51 آلمانها با گل کلوزه از رقيب سنتي خود پيش افتادند. پس از به ثمر رسيدن گل دوم، با خودم گفتم کارِ انگلستان تمام است و در جامهاي جهاني گذشته کم پيش مي آمد که يکي از دو تيم اين قدر زود به گل برسد و اختلاف گلها را به دو برساند. گل اُپسن (Upson) اختلاف گلها را به يک رساند. همان لحظه باز هم گفتم بازي از اين جا به بعد زيباتر خواهد شد؛ چون حيثيت دو کشور در گرو اين بازي است و هر دو تيم براي برتري يا به تساوي کشاندن بازي تلاش خواهند کرد. خوب است بدانيد بازي آلمان و انگلستان در چهارچوب بازيهاي جام ملتهاي اروپا يا جام جهاني هميشه زيبا و حيثيتي بوده است؛ درست مثل ايران و عربستان.

 

 

طرفداران غمگین انگلستان

 

 

 

هر چه قدر که گل اپسن زيبا بود، گلِ درست لمپارد هم که پس از برخورد با تيرک افقي به زمينِ چمن داخل دروازه برخورد کرد و به بالا برخاست کمتر از آن نبود. متأسفم از اين که کمک داور گل را اعلام نکرد. اعتراض انگليسيها اثر نداشت و بازي 2 بر يک ادامه پيدا کرد. فکر کنيد با نتيجة دو بر يک از يکي از قدرتهاي جهاني در فوتبال عقب هستيد و گلِ درست و تساوي بخش شما را کمک داور قبول نکند... چه روحيه اي پيدا ميکنيد؟ واقعاً براي انگليسيها متأسفم. آلمان لياقت پيروزي را داشت اما ممکن بود با تساوي 2-2 بازي زيباتري را ببينيم و ياران «فابيو کاپلو» براي زدن گل تساوي خودزني نکنند. در مورد تيمي که براي جبران گلي (که در واقع عقب نيست) کاملاً به جلو بکشد و در دو ضد حمله، دو گل بخورد چه ميتوان گفت؟

 

 

 

 

گل درست لمپارد به آلمان - 2010

 

 

 

اگر سياست را در فوتبال دخالت دهم، نميخواهم نه تيم ملي انگلستان و نه هيچ تيم انگليسي ديگري در رقابتهاي قاره اي و جهاني پيروز شود. دستهاي پير استعمار انگلستان به خون و ناموس و نفت ايرانيان آلوده است و در سوي ديگر، آلمان را داريم که به جرأت ميتوان گفت بزرگترين خدمت را به ايرانيان کرده اند و کمتر چيزي از ايران بُرده اند و دزديده اند (در اين جا تنها پل وِرِسک را به ياد شما مي آورم). آن چه مرا بيشتر آزرد، کارِ زشت دروازه بان تيم ملي آلمان بود. نوئر (Neuer) دروازه بان آلمان گل شدن توپ را ديد، اما داور و کمک داور را فريب داد (از اين نشانه). پس از پايان بازي در دلم از اين همه ناداوري در جام نوزدهم فرياد کشيدم. آيا آلمان نميتوانست انگلستاني را شکست دهد که با سيستم عجيب و پيچيدة کاپلو (4-2-1-3 يا 4-2-1-2-1) بازي ميکرد و تنها تجربة بازيکنانش برتر از تيم ملي جوان شدة آلمان بود؟!

 

 

اعتراض دیوید بکام به داور

 

 

 

نديدن بازيکنان بزرگي چون جان تري، روني و لمپارد برايم دشوار است اما اميدوارم مسي و هيگواين و ديويد ويا جاي آنان را برايم بگيرند. در جامهاي جهاني 1986 مکزيک، 1990 ايتاليا و 1994 آمريکا من و مهدي (پسرخاله ام) هوادار آرژانتين بوديم و جانمان را هم برايش ميداديم! اکنون سالها گذشتنه اند و دوباره انگار همان آرژانتين در کالبدي تازه پا به رقابتها گذاشته است. مارادونا که ستارة بي چون و چراي جام 1986 بود، در فينال 1990 اشک ريخت و آخرين گل ملي و جهاني اش را هم در برابر يونان در سال 1994 زد. مارادونا، ديوانه وار به سمتِ دوربين کنار زمين آمد و شادماني کرد. پيرمرد بايد ميرفت... اما نرفت تا شايد بتواند آرژانتيني را که در جام 90 با بازي دروازه بان خوش قيافه و بااخلاقش (گويکوچه آ) تا فينال بالا آمده بود اما با يک پنالتيِ مشکوک جام را تقديم آلمانها کرد، دوباره تا بازي نهائي بالا بکشد... اما مافياي فوتبال مارادونا را به بهانة اعتياد به کوکائين محروم و زنداني کرد تا آرژانتين نتواند به مراحل بالاتر صعود کند. نزول مارادونا و سقوط اخلاقي اش از همين جا آغاز شد. اعتياد شديدش به کوکائين را کسي نيست که نداند. او در بيشتر کشورهائي که اقامت داشته، فرزند نامشروع دارد! صحبتهايش در کنفرانس مطبوعاتي پس از صعود آرژانتين از گروه کشورهاي آمريکاي جنوبي به جام جهاني را نميتوانم از ياد ببرم که چگونه خواهر و مادرِ تمامي خبرنگاران و منتقدان تيمش را مورد لطف قرار داد...! اما اکنون به مارادوناي جسته از يک اعتياد سنگين با چشماني ديگر نگاه ميکنم و اميدوارم اسطورة سالهاي کودکي ام با دست خالي به بوئنوس آيرس باز نگردد.

 

 

گل آفساید "ته وز"

 

 

گل نخست آرژانتين را «ته وز» در حالي با ضربة سر زد که سانتر ليونل مسي به خودي خود گل ميشد؛ اما ضربة سر اين بازيکن در جائي که ايستاده بود و آفسايد بود من را که دوستدار آرژانتين هستم، راضي نکرد (از اين نشانه). گل دوم آنها هم با اشتباه مدافع مکزيکي به دست آمد و نه با تاکتيکهاي کار شده و تجربه شدة مارادونا. تنها گلي که مرا به آرژانتين اميدوار کرد، گل سوم بود که با شوتي سنگين به ثمر رسيد. از حق نگذريم که گلِ مکزيک بسيار تحسين برانگيز بود.

 

٭٭٭

آرژانتين شايستة پيروزي بود ولي اين طوري اش را دوست نداشتم.

 

درسي که مرا به زحمت انداخت  (سرگذشت واقعي يک عشق – ۱٠۸)

 

استادِ درس «تاريخ اسلام» در آخرين ترم تحصيلي، يک مرد روحاني خوش اخلاق و بسيار خوش صحبت با سني کمتر از چهل سال بود. وقتي در نخستين جلسة اين درس و به هنگام حاضر-غايب کردن نام خانوادگي ام را خواند، پرسيد: «شما آقاي .... را ميشناسيد يا باهاشون فاميل هستيد؟» و من پاسخ داده بودم که: «نه... حتماً شباهت فاميليه...». با دانشجويان بسيار خوش برخورد بود. زياد پيش مي آمد که پس از پايانِ درس، در راهروي دانشکدة علوم انساني که کلاس در آن تشکيل ميشد، دقايق زيادي را به صحبت با دانشجويان سپري کند. نميدانم چرا مرا بسيار دوست ميداشت؛ آن هم بدون هيچ آشنائي اوليه. حتماً شنيده ايد که بسياري افراد در نگاه نخست مهرِ ديگري در دلشان مي افتد و ارتباطي با دختر-پسر يا زن-مرد بودنشان ندارد. من نيز استاد الف. را متفاوت از ديگر روحانيان و استادان درسهاي عمومي و علوم انساني شناخته بودم. استاد الف. تلاش داشت تا صميميت بين دانشجويان با روحانيان را بيشتر کند. در واقع، مايل بود تا دانشجو او را و روحاني را فردي «دور از اجتماع» و «همواره نشسته در محرابِ عبادت» و «سر فرو برده در انبوه کتابهاي ديني و فلسفي خسته کننده» نداند. من علاقه اي به افرادي که پس از پايان کلاسها دور استاد الف. را ميگرفتند، نداشتم. اما براي آن که بي ادبي نباشد، دقايقي به گفتگوها گوش ميدادم و استاد را تا راهرو همراهي ميکردم. استاد الف. نيز پيش از رفتن به دفتر اساتيد با همه خداحافظي ميکرد. روزي به خاطر پروژة ليسانسم که در آزمايشگاهِ دانشکده انجام ميدادم و به خاطر کلاس درس تاريخ اسلام آن را نيمه تمام گذاشته بودم، ميخواستم هر چه زودتر به آزمايشگاه بازگردم. وقتي اطرافِ استاد را شلوغ يافتم، خداحافظي سريعي کردم و دور شدم. در کمال تعجب، استاد صحبتش را نيمه تمام گذاشت و از ميان دانشجويان پرسيد: «کجا تشريف ميـبريد آقاي .....؟!» انگار آب سردي رويم ريخته باشند؛ ...

تاریخ تحلیلی اسلام

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

 

ادامه نوشته

زن یا مرد... کدام دل رحم ترند ؟!

 

زن ها فرشته اند!

 

 اين مطلب از من نيست و به صورت ايميل برايم ارسال شده است.

 

 

Angel

 

حدود چند ماه قبل، سازمان جاسوسي آمريکا CIA شروع به گزينش فرد مناسبي براي انجام کارهاي تروريستي کرد. اين کار بسيار محرمانه و در عين حال مشکل بود؛ به طوري که تستهاي زيادي از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتي قبل از آن که تصميم به شرکت کردن در دوره ها بگيرند، چک شد.

 

پس از بررسي موقعيت خانوادگي و آموزشها و تستهاي لازم، دو مرد و يک زن ازميان تمام شرکت کنندگان مناسب اين کار تشخيص داده شدند. در روز تست نهايي تنها يک نفر از ميان آنها براي اين پست انتخاب ميشد. در روز مقرر، مأمور CIA يکي از شرکت کنندگان را به دري بزرگ نزديک کرد و در حالي که اسلحه اي را به او ميداد، گفت: «ما بايد بدانيم که تو همة دستورات ما را تحت هرگونه شرايطي اطاعت ميکني، وارد اين اتاق شو و همسرت را که بر روي صندلي نشسته است بکش»!

 

مرد نگاهي وحشت زده به او کرد و گفت: «حتماً شوخي ميکنيد، من هرگز نمي توانم به همسرم شليک کنم».

 

مأمور CIA  نگاهي کرد و گفت: «مسلماً شما فرد مناسبي براي اين کار نيستيد». بنابراين آنها مرد دوم را مقابل همان در بردند و در حالي که اسلحه اي را به او ميدادند، گفتند: «ما بايد بدانيم که تو همة دستورات ما را تحت هر شرايطي اطاعت ميکني. همسرت درون اتاق نشسته است... اين اسلحه را بگير و او بکش».

 

مرد دوم کمي بهت زده به آنها نگاه کرد؛ اما اسلحه را گرفت و داخل اتاق شد.

 

( لطفاً بر لينک ادامة مطلب کليک نمائيد )

 

 

ادامه نوشته