وقتي در نزديکي معبد هميشگي ام به کار مشغول شدم (سرگذشت واقعي يک عشق – 109)
روزي پيش از رفتن به حوزة علميه اي که استاد الف. در آن جا تدريس داشت، با ايشان هماهنگ کردم. بعد از ظهرِ يکي از روزهاي اواسط تيرماه 1377 بود و هوا نسبتاً گرم. وارد کوچه که شدم، چيزي که نشان از حوزه بودنِ خانه يا ساختماني در آن جا باشد نديدم. کمي که پائينـتر رفتم، پرچمهاي سبز و تابلوي حوزه را ديدم. درب، نيمه باز بود. به آرامي در را باز کردم و وارد شدم. در حياطِ کوچک آن جا کسي نبود. از دربِ وروديِ رو به حياط داخل شدم و به پسراني برخوردم که باور نميکردم بتوانم آنان را در حوزه ببـينم. پسرانِ کم سن و سال دوازده تا شانزده ساله اي که همديگر را براي شوخي هل ميدادند و توي سرِ يکديگر ميزدند و در دستانشان جزوه هائي بود که ظاهراً در آن حوزه برايشان تدريس ميشد! بعدها دريافتم که اينان تنها براي گذران وقت بيکاري تابستاني خود و شايد هم به اجبار خانوادة خود به اين مکان آمده بودند و صد البته نه همة آنان.

وارد دفتر استاد الف. شدم. استاد برايم برخاست و از من آن چنان صميمانه احوالپرسي کرد که گوئي چندين سال است مرا ميشناسد. دريافتم که مدير حوزة علمية نيمه وقت .... هستند. چون مرد ميانسال و ظاهراً مؤمنی هم از کارکنان حوزه در آن اتاق بود، سعي کردم تا به طور مستقيم نگويم که از اين درس افتاده ام! شايد استاد هم نميدانست؛ چون احتمال داشت نمره ها را بر اساس شمارة دانشجوئي نوشته باشد نه نام و نام خانوادگي. موضوع درس تاريخ اسلام و اين که نميدانستم منبع دوّمي را هم براي اين درس معرفي کرده اند، براي استاد بازگو کردم. استاد الف. با خوشروئي و علاقه به حرفهايم گوش داد. ذره اي هم به حرفهايم شک نکرد. گفت: «آقاي .....! شما يه مقاله دربارة تاريخ اسلام بنويسيد. من نمرة مقالة شما رو به عنوان نمرة اين درس در نظر ميگيرم. نمره ها رو هنوز به ادارة آموزش ندادم اما مقاله رو زودتر بياريد...». تشکر کردم و چون نميخواستم مزاحم کارِ استاد شوم، زود برخاستم و پس از دست دادن با ايشان از آن جا بيرون آمدم.
وقتي از حوزة علميه بيرون آمدم، گوئي روحية تازه اي پيدا کرده بودم. تمام گرفتاريهاي ذهني که به خاطرِ نمرة اين درس داشتم، از ذهنم بيرون رفت. تنها مشکلي که باقي مانده بود، منابعي بود که براي تحقيق لازم داشتم. رشتة من تاريخ يا يکي ديگر از رشته هاي علوم انساني نبود تا منابع پژوهشي را بشناسم. آن زمان (تيرماه 1375) هنوز اينترنت، کتابخانه هاي مجازي و منابع مطالعاتي مانند امروز وجود نداشتند. از مدتها به اين فکر بودم که مقاله اي با موضوعِ «نقش ايرانيان در گسترش علوم» بنويسم. براي همين هم انتخابِ موضوع تحقيق وقتي از من نگرفت. به کتابخانة دانشگاه رفتم. در بخش موضوعات، دنبال منابعي گشتم که ربطي به موضوع پژوهشم داشته باشند اما يا نبود و يا اين که با کتابهاي نوشته شده در اين مورد آشنائي نداشتم.
در بعد از ظهر همان روز مقاله ام را در چهار صفحة A4 نوشتم و به دو بخش پيش از اسلام و پس از اسلام تقسيم بندي کردم. اين مقاله بيشتر متّکي به دانسته هايم بود و به کتابها و منابع ديگر خيلي کم ارجاع داده بودم. پس از پاکنويس کردن، از آن کپي گرفتم تا بعد از ظهر فردا آن را به استاد تحويل دهم.
فرداي آن روز وقتي مقاله را به استاد تحويل دادم، استاد به من گفت: «شما چهار روز ديگه بيائيد من با شما کار دارم. ما اين جا داريم يه کار فرهنگي انجام ميديم و خوشحال ميشيم شما هم با ما باشيد...» گفتم: «حتماً... برام افتخاره که با شما همکاري کنم».
چند روز گذشت. براي کاري که استاد الف. به من گفته بود، به حوزة علميه رفتم. بيشتر از همه ميخواستم از سرنوشت مقاله ام آگاه شوم! استاد از مقاله ام تعريف کرد و گفت: «نمره ها رو دادم ادارة آموزش... نمرة شما رو هم اصلاح کردم و قبول شديد...» تشکر کردم؛ اما حيا اجازه نداد تا از ايشان نمره ام را بپرسم. استاد گفت: «ما نشريه اي داريم به اسم .... و داريم براش اعضاي هيئت تحريريه انتخاب ميکنيم. من فکر ميکنم که شما بتونيد مسئول بخش علمي اين نشريه باشيد... علاقه که داريد؟» پاسخم مثبت بود. گفتم: «خيلي به نويسندگي علاقه دارم. از بچگي با بچه هاي محل روزنامه مينوشتيم و اخبار محله رو جمع آوري ميکرديم. تيراژ نشريه مون حدود پنج نسخه بود (!!) که با کاغذ کاربن تکثير ميکرديم (!!) و با خطِ خودمم بود که از بقية بچه ها بهتر بود...» استاد لبخندي زد و گفت: «نشرية .... همه جور مطلبي داره و فقط ديني و مذهبي نيست. ما ميخوايم حرف تازه بزنيم و توزيع اون هم ممکنه در چند شهر و استانِ کشور انجام بشه». قرار شد که چند مقالة علمي بنويسم و براي تأئيد و چاپ به نشريه تحويل دهم. يادم هست که عنوانِ نخستين مقاله اي که نوشتم و در نشريه هم چاپ شد، «عظمت عدد ميليارد» بود و اين که از زمان هجرت رسول اسلام تا کنون هنوز يک ميليارد ثانيه نگذشته و يا ارتفاع يک ميليارد ورق کاغذ با ضخامت معمولي از ارتفاع قلة اِوِرِست (بلندترين قلة جهان) نيز بيشتر خواهد شد و...
٭٭٭
هيچ گاه فکر نميکردم در محلي که نزديک به معبد عشق نخستينم است، به کاري نيمه وقت بپردازم. آيا سرّي در اين آخرين ترم تحصيلي بود؟ آيا دانشجوئي که هيچ کس باور نميکرد درسي عمومي او را به زمين بزند، اتفاقي به اين جا آمده بود؟
٭٭٭
● فلش فوروارد (Flash forward): بعدها که کارنامة هر هشت ترم تحصيلي ام را هنگام تسويه حساب فارغ التحصيلي گرفتم، نمرة درس تاريخ اسلامم 18 شده بود! اما هم من و هم استاد ميدانستيم که اين نمره هر چند در ظاهر خارج از روال دانشگاهي به دست آمده بود، اما همانند بسياري از معتبرترين دانشگاههاي جهان، نمرة نهائي ام با پژوهش و کار نيمه وقت به دست آمد و اين از ديدگاه من بسيار باارزش است. پس از اينها... زماني که به عنوان دانشجوي ترم اولي پا به دانشگاه گذاشتم، اصلاً فکر نميکردم که نمره ام در يکي از درسها دقيقاً دو برابر شود... اما اين اتفاق افتاد و آن هم به چه شيريني!