درسي که مرا به زحمت انداخت (سرگذشت واقعي يک عشق – ۱٠۸)
استادِ درس «تاريخ اسلام» در آخرين ترم تحصيلي، يک مرد روحاني خوش اخلاق و بسيار خوش صحبت با سني کمتر از چهل سال بود. وقتي در نخستين جلسة اين درس و به هنگام حاضر-غايب کردن نام خانوادگي ام را خواند، پرسيد: «شما آقاي .... را ميشناسيد يا باهاشون فاميل هستيد؟» و من پاسخ داده بودم که: «نه... حتماً شباهت فاميليه...». با دانشجويان بسيار خوش برخورد بود. زياد پيش مي آمد که پس از پايانِ درس، در راهروي دانشکدة علوم انساني که کلاس در آن تشکيل ميشد، دقايق زيادي را به صحبت با دانشجويان سپري کند. نميدانم چرا مرا بسيار دوست ميداشت؛ آن هم بدون هيچ آشنائي اوليه. حتماً شنيده ايد که بسياري افراد در نگاه نخست مهرِ ديگري در دلشان مي افتد و ارتباطي با دختر-پسر يا زن-مرد بودنشان ندارد. من نيز استاد الف. را متفاوت از ديگر روحانيان و استادان درسهاي عمومي و علوم انساني شناخته بودم. استاد الف. تلاش داشت تا صميميت بين دانشجويان با روحانيان را بيشتر کند. در واقع، مايل بود تا دانشجو او را و روحاني را فردي «دور از اجتماع» و «همواره نشسته در محرابِ عبادت» و «سر فرو برده در انبوه کتابهاي ديني و فلسفي خسته کننده» نداند. من علاقه اي به افرادي که پس از پايان کلاسها دور استاد الف. را ميگرفتند، نداشتم. اما براي آن که بي ادبي نباشد، دقايقي به گفتگوها گوش ميدادم و استاد را تا راهرو همراهي ميکردم. استاد الف. نيز پيش از رفتن به دفتر اساتيد با همه خداحافظي ميکرد. روزي به خاطر پروژة ليسانسم که در آزمايشگاهِ دانشکده انجام ميدادم و به خاطر کلاس درس تاريخ اسلام آن را نيمه تمام گذاشته بودم، ميخواستم هر چه زودتر به آزمايشگاه بازگردم. وقتي اطرافِ استاد را شلوغ يافتم، خداحافظي سريعي کردم و دور شدم. در کمال تعجب، استاد صحبتش را نيمه تمام گذاشت و از ميان دانشجويان پرسيد: «کجا تشريف ميـبريد آقاي .....؟!» انگار آب سردي رويم ريخته باشند؛ از طرفي کاري فوري داشتم و از سوي ديگر از مرام استاد بسيار شرمنده شده بودم. برگشتم و گفتم: «ميـبخشيد استاد! من چند تا از نمونه هام رو توي کورة آزمايشگاهي گذاشتم و الان ديگه بايد به مرحلة نهائي پخت رسيده باشند... بايد زودتر برم تنظيمات کوره رو با شرايط پروژه ام تغيـير بدم...» چشمان استاد الف. پر از شيطنت بود. لبخندي دوست داشتـني بر لبانش نقش بست و با لحني آميخته با شوخي پرسيد: «توي کوره چي گذاشتي؟!» تعدادي از دانشجويان هم که همگي از رشته هاي علوم پايه و علوم انساني بودند، لبخندي زدند و مشتاق پاسخم شدند! گفتم: «نمونه هاي آزمايشيِ يه نوع پرسلان... اجازه ميديد برم؟» استاد خنديد و گفت: «به سلامت! موفق باشيد...».

٭٭٭
براي امتحان پايان ترم درس «تاريخ اسلام» زياد خوانده بودم. کتاب مشهور «تاريخ تحليلي اسلام» نوشتة مرحوم دکتر «سيد جعفر شهيدي» به ما معرفي شده بود. اما جز چند پرسش، بقيه برايم ناآشنا بود. نميتوانستم پاسخ دهم. خودم را نباختم و هر چه از معلومات عمومي و دانسته هايم ميدانستم، نوشتم. فکر ميکردم نمره اي در حد هفده تا بيست (که معمولاً در درسهاي عمومي مي آوردم)، نخواهم آورد اما دستکم دوازده را ميتوانم بگيرم. از يکي از همرشته ايهاي ورودي سال بعد از ما که در روزي ديگر با استاد الف. کلاس داشت، پرسيدم: «اينا ديگه چه سئوالائي بودن؟! مگه توي کتاب تاريخ تحليلي اسلام همچين درسهائي بود»؟! مصطفي گفت: «مگه اون يکي کتاب رو نخونده بودي؟» با تعجب پرسيدم: «کدوم کتاب رو؟!» و جواب داد: «کتابِ ...... (نامش را يادم نيست) رو ميگم...». آهي کشيدم و گفتم: «واي نه... مگه دو تا کتاب معرفي کرده بود؟» پاسخ مصطفي مثبت بود. ظاهراً در جلسه اي که نبودم، کتاب دوم را نيز معرفي کرده بود و کتاب تاريخ تحليلي اسلام فقط براي امتحان ميان ترم بود و امتحان پايان ترم از کتاب دوم بود!
مصطفي اهل قم بود. با قدي کمي کوتاهتر از من، ريشي کم پشت ميگذاشت و از لحاظ ديني و اعتقادي با بيشتر همرشته ايهايم تفاوت داشت. هر چند زياد با او برخورد نداشتم، اما احساس ميکردم که چندان از او خوشم نمي آيد.
٭٭٭
چند روز بعد، نمرات را در کنار شمارة دانشجوئي نوشته بودند. نمره ام در درس «تاريخ اسلام» و در آخرين ترم تحصيلي ام ۹ شده بود! براي نخستين بار در طول شانزده سال تحصيلم از ديدن نمرة مردودي در يکي از درسها وحشت کردم. زود به دفتر دانشکده رفتم تا با استاد ر. که مدير گروهمان بود، صحبت کنم. پريشان بودم. نفهميدم کي رسيدم. در زدم و وارد شدم. پس از سلام، ماجرا را شرح دادم و پرسيدم: «چي کار ميتونم بکنم؟» شگفتي استاد را از اين که ميديد يکي از بهترين دانشجويان دانشکده در يک درس عمومي ۹ شده است، ميتوانستم بـبينم. گفت: «با استاد درس صحبت کن؛ چون ۹ شدي و اين ترم آخرين ترم شماست حتماً نمرة قبولي بهتون ميده...» خداحافظي کردم و به سمت دانشکدة علوم انساني به راه افتادم. استاد الف. در دفترش نبود. از کارمندهاي آنجا هم پرسيدم و گفتند چون ترم تموم شده، استاد ديگه اينجا نمياد. حالِ خودم را نميتوانم بنويسم. چون ظهر بود و هنگام اذان، با خودم گفتم سري به نمازخانة دانشکده بزنم؛ شايد استاد الف. پيش نماز باشد. رفتم. جلوي وضوخانه مصطفي را ديدم و ۹ شدنم را با سرافکندگي برايش گفتم. گفت: «من شمارة استاد الف. رو دارم. بريم زنگ بزنيم...!» گفتم: «نمازت رو اول بخون من بيرون ميمونم...» گفت: «نه بريم زنگ بزنيم... چيز زيادي که نميخواهيم به استاد بگيم».
به سمت باجه هاي تلفن به راه افتاديم. مصطفي گوشي را گرفت و زنگ زد. کسي که پشت خط بود گفت: «آقاي الف. الان اينجا نيستند و عصر ميان». مصطفي نشاني و شمارة محل کار استاد الف. را به من داد. از او بسيار تشکر و تا درب نمازخانه همراهي کردم.
نگاهي به نشاني انداختم. در کوچه اي از خياباني بود که معبد عشق نخستينم در آن قرار داشت. نام يک حوزة علميه در انتها نوشته شده بود... بايد به حوزة علميه ميرفتم تا استاد را ببـينم و از کنار عبادتگاهي ميگذشتم که بيست ماه پيش عصرها تا پاسي از شب گذشته در کنار مرقد چهار پيامبر «سلام، سلوم، سهولي و القياء» و به ياد «او» به دعا و نمازهاي طولاني مشغول بودم و شبي نيز پشتِ دربهاي بزرگ فلزي آن حرم تک و تنها حبس شده بودم!
◄ براي خواندن اين ماجرا به پستهاي شمارة ۵۶ و ۵۷ (خرداد ۱۳۸۸) سرگذشت واقعي يک عشق (خرداد ۱۳۸۸) مراجعه نمائيد.