روز پدر شاد باد

روز پدر فرخنده باد

 

Happy father's day

 

Felice la festa del padre

 

روز پدر بر تمامي پدرانِ پاک نهاد ايراني شاد باد. به ياد آوريم که برخي در اين روز، جامة سياه عزاي پدر را بر تن دارند. با درخواست آمرزش براي اين عزيزان، اميدوارم که خداوند اين شايستگي و فهم را به ما تقديم دارد تا بتوانيم قدر اين گوهران و پشتوانه هاي زندگيمان را در زمانِ بودنشان درک کنيم.

  

٭٭٭

هدية ويژه براي پدر:

 

هزار بوسه

 

 

 

 Father and his daughter

 

مردي دختر سه ساله اي داشت. روزي مرد به خانه آمد و ديد که دخترش گرانترين کاغذ زرورق کتابخانة او را براي آرايش يک جعبة کودکانه هدر داده است. مرد دخترش را به خاطر اين که کاغذ زرورق گرانبهايش را به هدر داده است، تنبيه کرد و دخترک آن شب را با گريه به بستر رفت و خوابيد.

 

روز بعد مرد وقتي از خواب بيدار شد ديد دخترش بالاي سرش نشسته است و آن جعبة زرورق شده را به سمت او دراز کرده است. مرد تازه متوجه شد که آن روز، روز تولدش است و دخترش زرورقها را براي هدية تولدش مصرف کرده است. او با شرمندگي دخترش را بوسيد و جعبه را از او گرفت و در جعبه را باز کرد؛ اما با کمال تعجب ديد که جعبه خالي است. مرد بار ديگر عصباني شد. به دخترش گفت که جعبة خالي هديه نيست و بايد چيزي درون آن قرار داد. اما دخترک با تعجب به پدر خيره شد و به او گفت که نزديک به هزار بوسه در داخل جعبه قرار داده است تا هر وقت دلتنگ شد، با باز کردن جعبه يکي از اين بوسه ها را مصرف کند. ميگويند پدر، آن جعبه را هميشه همراه خود داشت و هر روز که دلش ميگرفت، درب آن جعبه راباز ميکرد و به طرز عجيـبي آرام ميشد. هديه کار خود را کرده بود.

مکالمة پر خاطرة «او» و هلن (سرگذشت واقعي يک عشق – ۱٠۷)

 

به خوانندگان گرامي وبلاگ توصيه ميشود که پيش از مطالعة قسمت ۱٠۶، از خواندن اين قسمت خودداري نمايند.

 

 

 عزیز من سنگ صبور غمهام

 

 

 

انگار کسي از آن سوي خط پرسيد: «شما…؟!» و هلن پاسخ داد: «من دوستِ مامانِ آقاي بهنام هستم ميخواستم با خانم مهندس در مورد نتيجة امتحان فوق ليسانس صحبت کنم…» ديدم ابروهاي هلن کمي در هم فرو رفت… دلم پائين ريخت؛ يعني ممکن است برادر يا پدر يا حتي مادرِ «او» آن قدر متعصب باشند که از تماسِ هلن که در واقع تماسي از سوي من بود، برآشفته شوند؟ هلن مدتي کوتاه به صدائي که از گوشي تلفن مي آمد، گوش داد و پس از لحظه اي مکث پرسيد: «نيستند؟!...» گوشي را همچنان در دستانش نگه داشته بود. ناگهان ديدم که گل از گلِ چهرة هلن شکفت… با دست چپش دهاني گوشي را پوشاند تا صدا به آن سوي خط نرود. سرش را کمي بالا گرفت تا بتواند بر خنده اش مسلط شود. من درمانده شده بودم! اين ديگر چه وضعي است؟!

٭٭٭

بقية اين مکالمة جالب را از زبانِ هلن بخوانيد:

 

مادرِ «او» از تماس نامنـتظرة هلن غافلگير شده بود. گوئي چيزي در اين ميان بود که نميخواست مکالمه ادامه پيدا کند و بي اختيار گفته بود: «…«او» خونه نيست…» اما صداي «او» در همان لحظه در فضاي اتاقِ منزلشان پيچيد که «کيه مامان؟!»...

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

 

ادامه نوشته

سیاهپوست چشم آبی !

 

به راستي چشمهاي زيبابي است!

 

 

« سياهپوست با چشمان آبي »

 

 

ترجمه: بهنام

 

 Blue-eyed black boy

 

طبق پژوهشهاي اخير شانس اين که يک بچة آفريقائي-آمريکائي (Afro-American) با چشمانِ آبي متولد شود، يک در يک ميليون است. مردم با رنگ پوست «قهوه اي» که چشمان روشن –معمولاً قهوه اي روشن، سبز يا خاکستري- داشته باشند، وجود دارند اما اين انسانها نيز در مشخصه هاي مردم انگلو-ساکسون (Anglo-Saxon) مانند بيني کوتاه و سر به بالا (pug nose) و موي روشن شريکند؛ اما يک بچه با تمام مشخصه هاي فيزيکي نژاد آفرو-آمريکن با چشمان آبي تقريباً ناممکن است. به نظر ميرسد که جهاني سازي () درست کار ميکند؟ اگر روزي آميختگي هائي مانندِ اين را ببينيم، برايمان عادي خواهد بود.

 

Blue-eyed boy

 

 

اين بچه حالا 19 ماهه است و وقتي 12 ماهه بود، يک قرارداد کامل و بيمة زندگي با شرکت فيلمسازي پارامونت (Paramount Pictures) داشت! شما خيلي زود او را در فيلمها، پيامهاي بازرگاني و مجله ها خواهيد ديد!

 

بهانه اي براي گفتگو با «او»... (سرگذشت واقعي يک عشق – 106)

 

صداي هلن سرشار از اعتماد به نفس بود. گفتم: «نميدونم درسته يا نه؟ اما خيلي دوست دارم تا با «او» آشنا بشي و باهاش صحبت کني... احساس ميکنم که از همديگه بدتون نياد. حالا به چه بهونه اي؟ خودمم نميدونم».

«خُـب... من... چي بهش بگم؟!»

«شايد خنده دار باشه... ولي دوست دارم فقط باهاش حرف بزني... خيلي دختر سنگين و خوبيه حتماً تحويلت ميگيره»

«حرفي ندارم... هر وقت خواستي زنگ ميزنيم خونه شون»...

 

سنگ صبور من، کنار من باش

 

٭٭٭

نميدانم آن زمان، هلن براي دلداري من اين حرف را زد يا به راستي قصد داشت تا اين لطف را در حق من انجام دهد؟ اما آن چه روزهاي بعد رخ داد، نشان داد که سرنوشت عشق نخستينم براي هلن بسيار اهميت دارد.

٭٭٭

خوش صحبتي و جنبه اي که هلن از خود نشان داده بود، روحية حساس مرا بسيار دگرگون کرد. در اين ميان، از اين که زني اجتماعي و نسبتاً باتجربه به حرفهايم گوش ميسپرد و راهنمائي ام ميکرد، احساس خوبي داشتم. مادرم هم پس از اين که ديد من با هلن راحتـترم، حرفهايم را باواسطه و غيرمستقيم از زبان او ميشنيد. اين را به حساب رازدار نبودنِ هلن نميگذاشتم چون به خودم قبولانده بودم که مادر بايد از رازهاي فرزندش باخبر باشد و چون هلن خودش نيز مادر بود، نميتوانست بر اين احساس مادرانه سرپوش بگذارد.

 

در دانشگاه بسيار شاد بودم. دوستان و همرشته اي هايم تا آن زمان مرا آن قدر شاداب نديده بودند. براي مسعود هم جالب بود و چون از هلن برايش تعريف کرده بودم، ميدانست شادي من از چيست؟

 

اواخر ارديبهشت و عصرِ روزي از روزهاي آخرِ هفته، پس از پايان کلاسها با مسعود در راهروي دانشکدة فني-مهندسي قدم ميزديم که يکي از دوستان خبر آورد که نتايج اولية آزمون کارشناسي ارشد اعلام شده است و من، مهدي (همان پسر گنبدکاووسي قسمت 102 سرگذشت واقعي يک عشق) و «او» هم جزو قبوليهاي 2/1 (يک و دو دهم) برابر ظرفيت هستيم. خيلي خوشحال شدم. در دانشگاه کار ديگري نداشتم. آن قدر خوشحال شده بودم که ...

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

 

ادامه نوشته

پیشامدها را با دلی بزرگ پذیرا باشیم

 

خوش شانسي يا بدشانسي؟!

 

يادداشت: اين متن از من نيست و ايميل ارسالي از سوي يکي از دوستان است.

 

 

Horse

 

 

پيرمرد روستازاده اي بود که يک پسر و يک اسب داشت. روزي اسب پيرمرد فرار کرد. همه همسايه ها براي دلداري به خانة پيرمرد آمدند و گفتند: «عجب شانس بدي آوردي که اسبت فرارکرد»! روستازادة پير جواب داد: «از کجا ميدانيد که اين از خوش شانسي من بوده يا از بد شانسي ام»؟ همسايه ها با تعجب جواب دادند: «خب معلومه که! اين از بد شانسيه»!

 

هنوز يک هفته از اين ماجرا نگذشته بود که اسب پيرمرد به همراه بيست اسب وحشي به خانه برگشت. اين بار همسايه ها براي تبريک نزد پيرمرد آمدند و گفتند: «عجب اقبال بلندي داشتي که اسبت به همراه بيست اسب ديگر به خانه بر گشت»!

پيرمرد بار ديگر در جواب گفت: «از کجا ميدانيد که اين از خوش شانسي من بوده يا از بد شانسي ام»؟

 

فرداي آن روز پسر پيرمرد در ميان اسبهاي وحشي به زمين خورد و پايش شکست. همسايه ها بار ديگر آمدند: «عجب شانس بدي»! و کشاورزِ پير گفت: «از کجا ميدانيد که اين از خوش شانسي من بوده يا از بد شانسي ام»؟ و چند تا از همسايه ها با عصبانيت گفتند: «خُب معلومه که از بد شانسيِ تو بوده پيرمرد کودن»!

 

چند روز بعد نيروهاي دولتي براي سرباز گيري از راه رسيدند و تمام جوانان سالم را براي جنگ در سرزميني دوردست با خود بردند. پسر کشاورزِ پير به خاطر پاي شکسته اش از اعزام معاف شد. همسايه ها بار ديگر براي تبريک به خانة پيرمرد رفتند: «عجب شانسي آوردي که پسرت معاف شد»! و کشاورز پير گفت: «از کجا ميدانيد که...»؟!

 

سنگ صبوری که پس از ماهها آرامش را به من بازگرداند (سرگذشت واقعي يک عشق – ۱٠۵)

 

صميميت من با هلن در نوجواني در حد صميميتِ يک پسر بچه با دوستِ مادرش بود. هر چند که خيلي به يکديگر احترام ميگذاشتيم، اما همديگر را دوستِ رازگو و رازنگهدار به حساب نمي آورديم. سالها بعد، اين نوع رابطه بسيار تغيير يافت. بحثهاي ديني، سياسي و اجتماعي که با هلن داشتم، برايش تازگيِ خاصي داشت. ديگر نميتوانستم خودم را راضي کنم که همانند سالها پيش، براي صحبت و خنده، هر جوک و مطلبي را در حضور او بيان کنم. برخورد ما با يکديگر سنگين و بسيار صميمي بود.

 سنگ صبور

روزي بحثهاي من و هلن تا ديروقت شب به طول انجاميد و هلن بيشتر شنونده بود. مادرم که به صحبتهايمان گوش ميداد، در ميانة گفتگوها به خواب رفت! صحبت به ترانه هاي مورد علاقه رسيد. هلن از من پرسيد: «چه ترانه هائي رو بيشتر گوش ميدي؟» گفتم: «قبلاًها همه جور خواننده اي رو دوست داشتم از هايده، داريوش، معين، شکيلا... اما الان حدود يه سالي ميشه که تقريباً فقط به هاتف و انـدي گوش ميدم... اونم فقط دو تا ترانه...»

 

اين که پسري جوان به سن و سال من تنها با دو ترانه خودش را راضي نگهدارد، هلن را کنجکاو کرد. حالت چشمانش پُـر از پرسش بود. از من پرسيد: «کدوم ترانه ها رو...؟!» گفتم: «روم نميشه بگم... درست نيست آخه...» لحن پرسش هلن آن قدر گرم و دوستانه بود که با شرم پاسخ دادم: «ترانة فالِ هاتف و تنهائي انـدي... البته فال رو خيلي بيشتر گوش ميدم...». گفت: «ميتوني اين ترانه ها رو برام بذاري؟ ميخوام ببينم چطورن...». از اتاقم دو نوار کاست آوردم؛ يکي «آبي و سفيد» که نحسي فال را چهار بار در آن ضبط کرده بودم و ديگري «شيشه اي-قرمز» که ترانه هاي آلبوم جديد انـدي (در آن زمان) در آن بود (خوشگل محله، دختر ايروني، عزيزِ من، تنهائي و...).

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

 

ادامه نوشته

لوگوی جالب روز پنج ژوئن 2010 گوگل

  

 لوگوي جالب گوگل به مناسبت

يکصد و دهمين سالروز تولد « دنيس گابور »

 

فيزيکدان مجارستاني برندة جايزة نوبل و

 

بنيانگذار هولوگرافي

 

 

 

 Denis Gabor

 

گوگل لوگوي خود را به افتخار فيزيکدان و مهندس برق نام آور مجاري به شکل بالا تغيير داد. در زير زندگينامة کوتاهي از «دنيس گابور» جهت آشنائي خوانندگان گرامي آورده شده است:

 

 

Dennis Gabor

 

 

 

دنيس گابور متولد ۵ ژوئن ۱۹۰۰ (ميلادي) شهر بوداپست مجارستان و درگذشتة ۹ فوريه ۱۹۷۹ (ميلادي) در لندن يک يهودي مخترع و مهندس برق مجار بود که بيشتر به خاطر اختراغ هولوگرافي شهرت دارد و بعدها به همين خاطر در سال ۱۹۷۱ جايزه فيزيک نوبل را دريافت کرد. گابور يک فيزيکدان لهستاني الاصل بود که در انگلستان به کار و فعاليت اشتغال داشت. او اساس نظريه عکس سه بعدي را در دهه 1940 ميلادي ارائه داد، اما عکاسي سه بعدي مدتها بعد از آن و پس از اختراع ليزر در آغاز دهه 1960، عملي گرديد. نور بسيار قوي ليزر اين امکان را فراهم آورد که هولوگرامها يا عکسهايي سه بعدي با کيفيت بسيار بالا ساخته شوند. گابور سرانجام در سال 1971 جايزه نوبل در رشته فيزيک را به دست آورد.

 

منبع:

 

ويکيپدياي پارسي (بر اين نشانه کليک فرمائيد).

یک پست اضـطراری...

 

Happy mother’s day

Felice la festa della Madre

روز مادر شاد باد !

در اين روز فرناز عزيزم رو براي يک جراحي کوچک در يک بيمارستان خصوصي بستري کردم. من و بيشتر از من، خواهرانِ وفادارش مشغول انجام کارها بوديم. مورد خاصي نيست. گرفتاريهاي ذهني و کاري، حوصلة نوشتن پُستِ جديد رو از من گرفته بود اما به وبلاگ تموم دوستاني که آپ ميکردند، سر ميزدم و نظر ميدادم.

 

امشب حال عجيبي دارم. ترانه هاي «آخرين تلاش» ستار عزيز و «اصفهان» از معين رو زير لب زمزمه ميکنم... مخصوصاً اون قسمت از ترانه که ميگه: «از غمِ دوري او... همدمِ پيمانه شدم... همچون شبگرد يه غزلخون سوي ميخانه شدم... مست و ديوانه شدم... مست و ديوانه شدم...» کم پيش اومده که خودم رو اين قدر تنها احساس کنم.

 

همون طور که دوستان هميشگي اين وبلاگ ميدونن، من نميتونم و به خودم هم اين اجازه رو نميدم که تنها به بهانة «به روز بودن» و با هر واژه اي که به دلم افتاد، بنويسم؛ چرا که براي قلم و وقتي که همراهانِ اين وبلاگ دارن، ارزش زيادي قائلم. فکر نميکردم خوانندگان عزيزم دلشون براي نوشته هام تنگ بشه. از لطفي که به من داشتيد، سپاسگزارم.

هاتـف - فال و عکس سوسن خانوم !

 

پس نوشتهاي پُستِ

 

« هاتف-آلبوم فصل عشق-ترانه فال »

و

 

عکس سوسن خانوم لو رفت...!

 

همون طور که در چند جاي اين وبلاگ نوشتم، ترانة فال از هاتف يکي از ترانه هائي بود که در سالهاي 1375 تا 1378 به ياد «او»ي اين وبلاگ خيلي گوش ميکردم. پس از آشنائي با فرناز هم کم کم اين مسائل رو با او در ميان گذاشتم. فرناز انسانِ بسيار فهميده و تحصيل کرده اي است و من رو به خوبي درک ميکنه. همينها هم من رو وادار کرد تا باهاش روراست باشم و اين مسأله رو ازش مخفي نکنم. واقعاً انسان بزرگواريست...

 

روز چهارشنبه 29 ارديبهشت 1389 پس از اين که ترانة «نحسي فال» هاتف رو دانلود کردم، بنا به درخواست بعضي از خوانندگان گرامي، لينک دانلود اين ترانه را همان روز در پست «هاتف-آلبوم فصل عشق-ترانه فال» قرار دادم. به فرناز عزيزم پيامک دادم و پس از عرض سلام و خسته نباشيد (چون شاغله)، نوشتم که بالاخره ترانة «نحسي فال» هاتف رو پیدا و دانلود کردم. چند دقيقة ديگه پيامکي از طرفِ او آمد که نوشته بود: «سلام! تبريک ميگم عزيزم! اميدوارم که بارها و بارها به يادش گوش کني... من ناراحت نميشم...»

 

دلم نيامد لحن خاصِ پيامکش را جواب ندم... نوشتم: «باور کن تو تنها کسي هستي که بهش فکر ميکنم... اين ترانه فقط برام يه خاطره است...»

 

همان بعد از ظهر، ترانة فال رو با هم گوش کرديم. نگاهم به پائين ميز کامپيوتر خيره شده بود... فرناز صورتم را به سمت خودش چرخاند. در چشمانم خيره شد؛ انگار دنبال قطره هاي اشک ميگشت! اما نه... اين ترانه تنها خاطره اي شيرين برام داره و يادآور تموم سختيها و گريه هاي شبانة من در روزهاي سخت عاشقيه. اين ترانه به من يادآوري ميکنه که پس از سياهترين و ابري ترين روزهاي زندگي ميتونيم روزهاي شاد و آفتابي داشته باشيم و اين که چه خوبه دنبال کسي باشيم که در کنارش احساس آرامش کنيم و چيزي رو از همديگه مخفي نکنيم.

 

٭٭٭

 در کليپ معروف و شاد «سوسن خانم» که من هيچ وقت اون رو با ميل خودم گوش ندادم، تنها دستهاي سوسن خانم پيدا بود. از خدا پنهون نيست، از شما چرا پنهون بمونه؟ من هم کنجکاو بودم تا ببينم اين سوسن خانوم معروف چي شکليه و آيا يه پسر، دستکش مشکي به دستش کرده و ادا و اطوار مياد؟!

 

همين امروز در وبگردي اي که داشتم، يه آگهي جالب رو ديدم با اين عنوان که:

 

عکس سوسن خانوم لو رفت...!

 

کنجکاويم گل کرد و آخر سر به عکس زير رسيدم! نميدونم واقعي هست يا نه؟ اما دستکش مشکی و فضاي پشت سرِ اين خانوم خيلي به فضاي اين ويدئو کليپ معروف شبـيـهه.

 

براي ديدن اين عکس به ادامة مطلب برويد.

 

ادامه نوشته

لوگوی جالب گوگل در روز بیست و سوم ماه مه 2010

 

لوگوي جالب گوگل به مناسبت

سي امين سال پيدايش بازي Pac-man

 

ترجمه: بهنام

 

Google logo

 

 

بازي Pac-man (به زبان ژاپني: パックマン) يک بازي پر پيچ و خم (arcade game) است که توسط شرکت Namco توسعه يافت و شرکت Midway پروانة توزيع آن را در ايالات متحدة آمريکا کسب کرد. اين بازي معروف نخستين بار در 22 ماه مي 1980 در ژاپن وارد بازار شد.

 

 Pacman

 

شرکت معروف Google لوگوي امروز خود را به اين بازي معروف و پر خاطره اختصاص داده است. تا دير نشده، سري به وبسايت شرکت گوگل بزنيد.

 

منبع:

 

ويکيپدياي انگليسي

 

آدرس: http://en.wikipedia.org/wiki/Pac-Man

حرفهائی مفت، بهانه ای برای خندیدن

 

مردان ايراني چه طور صحبت ميکنند ؟!

 

مهندس حميد آمد به آزمايشگاهي که دفترم در آنجاست. صحبت به کيفيت غذاي رستوران شرکت کشيد. صبحانه لوبيا بود و نهار هم چلوخورشت قيمه. حميد گفت: «لپه ها نپخته بودن... سفت بود...». من هم به شوخي گفتم: «صبح هم که لوبيا داشتيم با اين لپه هائي هم که خورديم، بايد وقتي برگشتيم خونه، سرِ راهمون اسپري خوشبوکنندة هوا بخريم...!!». حميد خان چند لحظه اي در پي يافتنِ ارتباط اسپري خوشبوکننده با لوبيا و لپه بود و وقتي سر از قضيه درآورد، لبخندي بر لبانش نقش بست! يادِ يکي از دوستانش افتاد و گفت: «دوستي داشتم که از صبح وضو ميگرفت و تا نمازِ عشاء رو با همون يه وضوي اولِ صبح ميخواند! ميگفت من کارم طوريه که نميتونم جورابمو در بيارم و وضو بگيرم براي همينم مجبورم اين کار رو بکنم...».

 

اين خيلي برايم عجيب بود، چه آن که خودِ من که خيلي کم نياز به دستشوئي رفتن پيدا ميکنم، دستکم سه بار در روز را لازم ميدانم. گفتم: «اون دوستـت نُرمال نيست... خدا سوراخهاي بدن رو آفريده که ازشون استفاده کني، نه اين که درِ اونا رو ببندي!!» چون ديدم حميد و مجتبي (همکارِ ديگرم) از اين طرز صحبتم خنديدند، اضافه کردم: «حالا فرض کنيم که چيزي خورده نشه، کليه که نميتونه بيکار بمونه. اگه به زور نگه داره، ضررش بيشتر از نفعشه که فکر نميکنم اين کار نفعي توش باشه...».

 

باز هم صحبت به زماني رسيد که در دستشوئي صرف ميکنيم (چه بيکار!). گفتم: «آقا مجتبي هر بار که دستشوئي ميره، بينِ 7 تا 11 دقيقه اون تو گير ميکنه!!» سرِ حميد سوت کشيد و گفت: «نُچ.. نُچ... نُچ... يازده دقيقه؟!» مجتبي رو به من کرد و گفت: «دستت درد نکنه مهندس! مالِ ما رو زياد ميگيري و مال خودتون رو کم ميکني؟!» گفتم: «جانِ من نامردي نکن... خودتم ميدوني که دروغ نميگم!». مجتبي ادامه داد: «درسته... اما من توي دستشوئي به مشکلاتم فکر ميکنم!» رو به حميد گفتم: «از وقتي ماشينِ پدرش ريپ زده و سيلندرش خط افتاده، اون هفت دقيقه شده يازده دقيقه...!»

 

٭٭٭

 

ميدانم وقتي که بسياري از زنها به هم ميرسند، از چه چيزهاي وحشتـناک و ناموسي اي صحبت ميکنند و اين کار را هم نادرست نميدانند. جالب اين جاست که خيلي از آنها هم تلاش دارند تا مشکلات جـ ـنسـ ـي طرفِ صحبتشان را حل کنند. اما اين وضعيت براي مردها متفاوت است چرا که پاي ناموسِ خودشان در ميان است.

 

بگذريم... ميخواستم بنويسم که ما مردها اگر موردي را براي شوخي پيدا کنيم، به راحتي از دست نميدهيم. چه عيبي دارد که چيزکي را پيدا کنيم و خندان باشيم؟ حتماً بايد اتفاق مهم و بزرگي بيافتد تا شاد شويم؟