بهانه اي براي گفتگو با «او»... (سرگذشت واقعي يک عشق – 106)
صداي هلن سرشار از اعتماد به نفس بود. گفتم: «نميدونم درسته يا نه؟ اما خيلي دوست دارم تا با «او» آشنا بشي و باهاش صحبت کني... احساس ميکنم که از همديگه بدتون نياد. حالا به چه بهونه اي؟ خودمم نميدونم».
«خُـب... من... چي بهش بگم؟!»
«شايد خنده دار باشه... ولي دوست دارم فقط باهاش حرف بزني... خيلي دختر سنگين و خوبيه حتماً تحويلت ميگيره»
«حرفي ندارم... هر وقت خواستي زنگ ميزنيم خونه شون»...

٭٭٭
نميدانم آن زمان، هلن براي دلداري من اين حرف را زد يا به راستي قصد داشت تا اين لطف را در حق من انجام دهد؟ اما آن چه روزهاي بعد رخ داد، نشان داد که سرنوشت عشق نخستينم براي هلن بسيار اهميت دارد.
٭٭٭
خوش صحبتي و جنبه اي که هلن از خود نشان داده بود، روحية حساس مرا بسيار دگرگون کرد. در اين ميان، از اين که زني اجتماعي و نسبتاً باتجربه به حرفهايم گوش ميسپرد و راهنمائي ام ميکرد، احساس خوبي داشتم. مادرم هم پس از اين که ديد من با هلن راحتـترم، حرفهايم را باواسطه و غيرمستقيم از زبان او ميشنيد. اين را به حساب رازدار نبودنِ هلن نميگذاشتم چون به خودم قبولانده بودم که مادر بايد از رازهاي فرزندش باخبر باشد و چون هلن خودش نيز مادر بود، نميتوانست بر اين احساس مادرانه سرپوش بگذارد.
در دانشگاه بسيار شاد بودم. دوستان و همرشته اي هايم تا آن زمان مرا آن قدر شاداب نديده بودند. براي مسعود هم جالب بود و چون از هلن برايش تعريف کرده بودم، ميدانست شادي من از چيست؟

اواخر ارديبهشت و عصرِ روزي از روزهاي آخرِ هفته، پس از پايان کلاسها با مسعود در راهروي دانشکدة فني-مهندسي قدم ميزديم که يکي از دوستان خبر آورد که نتايج اولية آزمون کارشناسي ارشد اعلام شده است و من، مهدي (همان پسر گنبدکاووسي قسمت 102 سرگذشت واقعي يک عشق) و «او» هم جزو قبوليهاي 2/1 (يک و دو دهم) برابر ظرفيت هستيم. خيلي خوشحال شدم. در دانشگاه کار ديگري نداشتم. آن قدر خوشحال شده بودم که در جمع همرشته اي ها نماندم. به باجة تلفن دانشگاه رفتم و پيش از برگشتن، به منزل زنگ زدم. هلن گوشي را برداشت. با صدائي که رگه هائي از شادي را در خود داشت به هلن گفتم: «بچه ها ميگن که در مرحلة اول فوق ليسانس قبول شده ام... حالا هم دارم ميام خونه... فعلاً».
به سمتِ ايستگاه اتوبوس دانشگاه به راه افتادم. وقتي رسيدم، مادرم و هلن در هال نشسته بودند. درب را که باز کردم، سلام دادم. به سمتِ اتاقم رفتم و کيفم را روي صندليِ کنار ميزم گذاشتم. چهرة مادرم مثل تمام بعد از ظهرها، خسته و خواب آلود بود. هلن اما نگاهش برق خاصي داشت... پرسيد: «از دانشگاه زنگ زده بودي؟» پاسخ دادم: «آره... مامان خوشحال شد؟» هلن گفت: «آره...! من و مامان توي اتاقت نشسته بوديم. وقتي زنگ زدي و من بهش گفتم که قبول شدي، يه دفعه خوشحال شد و گريه کرد و سجدة شکر گذاشت...».
نميتوانستم به چهرة مادرم بنگرم و به خودم بـباورانم که برايم خوشحالي کرده باشد. چهرة غرق در خواب و خميازه هايش را ببينم؛ نپرسيدنش از قبولي اوليه ام را هم به هيچ بنگارم و بپذيرم که مادر است و براي قبولي پسرش شادمان شده باشد!
مادرم که به خواب رفت، به هلن گفتم: «نميدونم بچه ها از کجا اين خبر رو دادن. من روزنامه رو نديدم دستـشون باشه که بگن آره... اينا يک و دو دهمِ برابرِ ظرفيت قبول شدن...» حاشيه ميرفتم تا شايد هلن، خود منظورم را دريابد. پرسيد: «خُـب...؟!» گفتم: «فکر کنم بهتر باشه از يکي از دوستام بپرسيم که خودشم شرکت کرده باشه... من ميگم از «او» بپرسيم که خودشم دنبال اعلام نتيجه هاست...» هلن مکثي کرد و گفت: «باشه... اما الان نه... بعد از ظهره؛ شايد دارن استراحت ميکنن». راست ميگفت؛ بايد صبر ميکرديم.
٭٭٭
حدودِ ساعت هفت بعد از ظهر، من و هلن به اتاقم رفتيم. هلن شمارة منزل «او» را از روي تقويم جيبي کوچکي که داشتم، گرفت. کنار هلن نشسته بودم. ناخودآگاه چشمانم به گوشي تلفن و دهانِ هلن خيره مانده بود؛ گوئي کلمه اي از حرفهاي هلن و «او» را نميخواستم از دست بدهم. شماره ها گرفته شدند... هلن با اعتماد به نفسي مثال زدني با تلفن صحبت ميکرد. روابط عمومي اش در مکالمه با افراد غريبه اي که نياز به صحبت با آنان بود (کارمندان اداره ها، مکالمه هاي بازاريابي که کارِ هلن بود، آشنايانِ ما که به منزلمان زنگ ميزدند و هلن گوشي را برميداشت و افرادِ ديگر) بسيار عالي بود. بي هيچ استرسي منـتظر برقراري تماس با «او» بود. من اما دل در دلم نبود! بوقِ زنگ خوردن که قطع شد، چشمان هلن پر از شيطنت شد! با حرکت سريع دست و صورتش اشاره کرد که يک نفر گوشي را برداشته است. هلن پرسيد: «منزل آقاي ....؟! با خانم مهندس کار داشتم، تشريف دارن؟!»
. . . . .