یادداشتهای آخرین دقیقه های سال ۱۳۸۸

 

در اين چند روز تعطيلي جمله هاي زيبائي رو خواندم که در روزها و پستهاي آتي حتماً از اونها در وبلاگم استفاده خواهم کرد.

 

سالها ميان و ميرن و در اين ميون ما خواه ناخواه شاهد اضافه شدن اجباري سالهاي عمرمون هستيم.

 

سن تو، تعداد سالهائي که بر تو گذشته اند نيست؛ بلکه تعداد سالهائي است که در آن زندگي کرده اي.

 

 

متن زيبائي رو از «کورت کوباين» (Kurt Cobain) خواندم که به همراه ترجمه اش در اين جا مي گذارم:

 

 

 Kurt Cobain

 

اگر به خاطرِ آن چه هستي ازت متنفر باشند، بهتر از اينه که تو رو به خاطر آن چه نيستي دوست داشته باشند.

 

از تموم خوانندگان عزيز مي خوام که وقتي سال تحويل ميشه پليس ۱۱٠، آتش نشاني، اورژانس، نيروهاي انتظامي و ساير زحمتکشان ميهن مون رو فراموش نفرمائيد و با کمي خرج، سال نو رو بهشون شادباش عرض کنيد. اين اقدام به ظاهر کوچک شما آن چنان در افزايش روحيه شون مؤثر خواهد بود که براي باقي سالهاي عمرشون يه خاطرة شيرين از قدرشناسي ايرانيان در ذهنشون به يادگار خواهد ماند.

 

 violet

 

 

من هم از مرگِ جوانان عزيزمون که تنها مي خواستند پاسخي قانع کننده بشنوند اما چون شقايق در خونِ خودشون غلتيدند، لرزيدم و گريستم اما حساب خونريزان از زحمتکشان جداست.

 

سال خوبي رو براي همة ايرانيان دنيا از آن يگانه اهوراي مزدا (داناي توانا) خواستارم و اميدوارم که ايرانيانِ راستين که روحي هميشه آزاد دارند، به خواسته هائي که لياقتشون رو دارند و براي اونها تلاش مي کنند، برسند.

 

٭٭٭

 

سال نو هميشه برام پيام آور سالروز تولد مادرم نيز هست و سالروز تولد «او»ي اين وبلاگ...

 

در پايان... امروز جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۸۸ حدود ساعت چهار عصر يکي از بهترين عيدي هام رو تا اين لحظة زندگي گرفتم. ترجيح مي دم مابقي نوشته هام رو به صورت خصوصي در ادامة مطلب بنويسم. پوزشم رو پذيرا باشيد...

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

وقتي که عشق به فوتبال مرهم دردهاي ايرانيان مي شود... (سرگذشت واقعي يک عشق - ۹۹)

 

«مريم» پشت به در ورودي اتاقم روي صندلي کنارِ ميزم نشسته بود. در آستانة در سلام گفتم. در حالي که بر مي خاست، جواب سلامم را داد. به او گفتم: «اجازه بديد برم يه صندلي ديگه بيارم...». از آشپزخانه يک صندلي برداشتم و با فاصله کنار صندلي مريم گذاشتم. ابتدا نگاهي به کتاب رياضي انداختم. از مريم پرسيدم: «شما مايليد که اشکالاتتون رو بگيرين يا اين که از اول با هم تمرينهاي نمونه اي حل کنيم؟» مريم ظاهراً کمي خجالت مي کشيد. جواب داد: «اگه از اول مرور کنيم، بهتره...». نمي دانستم که ميزان آموخته هاي مريم از رياضيات در طولِ اين يک سالي که در دبيرستان درس مي خواند، چه قدر است. براي همين هم از ابتدا به طورِ کامل توضيح مي دادم و بعد از اين که تمرينها و حالتهاي مختلف سئوالها را برايش حل مي کردم، از او مي خواستم تا تمرينهائي را که مي گفتم، همان جا حل کند تا اعتماد به نفس لازم را براي حل تمرينهاي رياضي پيدا کند. تجربة خوبي که از دوران راهنمائي و دبيرستان داشتم، اين بود که بايد آن قدر خوانده باشي و تمرين کرده باشي، تا به درجة کافي اي از اعتماد به نفس برسي... در آن صورت است که يقيناً مي توان از امتحانهاي رياضي سربلند بيرون آمد.

 

 Table

حدسم درست بود... مريم در حل سئوالهاي رياضي اعتماد به نفس کافي نداشت. با تشويقهاي زياد و «به جا» او را به رياضي علاقه مند کردم. با تسلطي که در رياضيات پاية دبيرستاني داشتم و فرمولهاي خارج از کلاسي که ابداع کرده بودم، در هر جلسه شاهد پيشرفتِ مريم بودم (مثلاً براي تجزية بعضي از اتحادهاي جبري از روش دلتا Δ استفاده مي کردم). در انتهاي جلسة اول گفتم: «اگه براتون مشکل نيست، از جلسة بعد ساعت ۱۶:۳٠ تشريف بياريد تا نيم ساعتي که از شرکت آمدم، کمي استراحت کرده باشم...».

( لطفاً بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

وقتي بهنام کوچک بود... (قسمت نخست- ويژة نوروز ۱۳۸۹)

 

وقتي بهنام کوچک بود...

 

(قسمت نخست)

 

Behnam - 1 year old

 

 

وقتي کوچک بودم، خيلي از خاک بازي و ساختن وسايل مختلف با گِل خوشم مي آمد. مادرم ماشين خاکبرداري زرد رنگي خريده بود که فلزي بود و بسيار بادوام. بزرگترين اندازه اش حدود چهار سانتيمتر مي شد. وقتي به مدرسه رفتم، خودم خواندم که ساخت انگلستان بود. آن زمانها هنوز اجناس چيني بازارهاي دنيا را قبضه نکرده بودند. با آن ماشين خاکبرداري و کاميونهاي پلاستيکي کوچکي که داشتم، در باغچه و حياط بزرگ خانة قديمي مان جاده و پل و تونل مي ساختم. هر جا که لازم بود، با آب، گِل درست مي کردم و مثل بتون از آن استفاده مي کردم!

 

خانه اي که پدر و دو عمو و پنج عمه ام در آن به دنيا آمدند و بزرگ شدند، بسيار وسيع بود. مساحت آن شايد به ۸٠٠ مترمربع هم مي رسيد. حياطي بزرگ داشت که در سمت غرب آن اتاقهاي خانه ساخته شده بودند. ديوارهاي کاهگليِ آن را به خوبي به ياد دارم.

 

پدربزرگ پدري ام آهنگر بود و طبعي خشن داشت. مردي باخدا و مؤمن بود و رنج کشيده. مثل بيشتر پدران آن زمان دستِ بزن داشت. پدرم تعريف کرد که يکي از عمه هايم نمي خواست غذا بخورد. پدربزرگ دستش را گرفت و به حياط برد. جلو چشم مادربزرگ و عموها و عمه هاي ديگرم پاره آجري برداشت و به دست عمة بيچاره ام داد و گفت: «اگه غذاي به اين خوبي رو نمي خوري، بايد اينو بخوري...!» عمه کوچولو هم تا ذره اي از آجر را نخورد، به سرِ سفره برنگشت و با ديگر افراد خانواده هم غذا نشد. فکرش را بکنيد... اگر پدربزرگ مي خواست به حرفِ هر کدام از هشت فرزند دختر و پسرش گوش کند، سنگ روي سنگ بند مي شد؟ اين هم يکي از شيوه هاي اجراي دموکراسي در خانه (بخوانيد: ايران) بود که ظاهراً حالا حالاها دستکم در ادارة واحدهاي بزرگتر از واحد «خانه» کاربرد خواهد داشت!

 

پدربزرگ قبل از مرگش آن خانة بزرگ قديمي را بين پسرها و دخترهايش تقسيم کرد. اشتباهي که مرتکب شد، اين بود که سهم دخترها را به پسرها واگذار کرد تا آنها به خواهرانشان بدهند... اما گذشت سالهاي زياد نشان داد که اين تقسيم ارث چندان عادلانه نبود.

 

 

خاک بازی بهنام کوچولو

 

 

پدرم و «عزيز عمو» سهم خودشان از آن حياط را زودتر از «حبيب عمو» ساختند. ديوارها بود که بين خانواده ها فاصله انداز شد. در اين بين من، «مهدي» و «حسين» (پسرعموهايم) در آن حياط پر از باغچه و گياه و ديوارهاي کاهگلي بازي مي کرديم. من از مهدي تنها شش ماه بزرگتر بودم و حسين با برادرش سه سال فاصلة سني داشت.

 

وقتي «حبيب عمو» هم آن خانة کاهگلي را خراب کرد، خانه اي راحت و شيک با در و پنجره هاي آلومينيومي بر پا کرد. هر چند «زن عمو» از آن جارو کردنها و نظافت کردنهاي زياد راحت شده بود، اما دلِ ما پيش آن حياط بود که در هر گوشه و زير هر بوته و درختش مي توانستيم چيز تازه اي پيدا کنيم و نصف روز را با آن سرگرم شويم.

 

 

( لطفاً بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

 

 

ادامه نوشته

ماجرای جالب یک پـیـامک اشتباهی !

 

من حوصلة رفاقت ندارم !

 

 

واقعيت تلخي که از فرطِ تکرار، برامون عادي شده

 

پنجشنبه سيزدهم اسفند 1388 ساعت 20:18 دقيقه «فريد» يکي از دوستانِ مهندسم به من پيامک داد و نوشت: «سلام فردا کتابتو ميارم». يکي از کتابهاي فني مهم در رشتة ما که حکمِ هندبوک رو برامون داره، بيشتر از يک سال بود که پيش فريد بود و اون گفته بود: «من تجربه و اطلاعات تو رو ندارم، بذار چند وقتي پيشم باشه تا بخونمش...» حالا چه طور اين «چند وقت» شد «يک سال و چند ماه»... بماند.

 

چيزي که باعث شد اين پست رو بنويسم، پيامکِ بعدي فريد بود که فقط سه دقيقه بعد يعني در ساعت 20:21 دقيقه آمد:

 

«من حوصلة رفاقت ندارم. اين همه پسر، چرا به من گير دادي؟»

 

رفتم توي فکر... با خودم گفتم: «مگه پيامکي که يکشنبه نهم اسفند براي فريد فرستادم، توهين آميز بود که اين طور برام پيامک فرستاده؟!» نگاهي به بخش Sent گوشي ام انداختم. نوشته بودم: «کتاب .... رو تا دو روز ديگه لازم دارم». فقط همين. با توجه به دوستي زيادي که با فريد دارم، حدس زدم ممکنه پاي دختري در ميان باشه! پس هيچ جوابي ندادم.

 

 

N 96

 

 

تا دو روز بعد، يعني شنبه پانزدهم اسفند خبري از فريد و کتابم نشد. بنابراين ساعت 17:12 دقيقه نوشتم: «ممنونم که کتابمو آوردي!» فريد خيلي سريع جواب داد: «به جونِ تو، دو سه شبه تا ساعت 24 کارخونه ام. ميارم واست». به خودم گفتم: «چرا جون من رو قسم مي خوري؟!»

 

همان شب، فريد با پرشيا آمد دم در منزلم. توي ماشين کمي در مورد کارهاي شرکتهامون با هم صحبت کرديم. به فريد گفتم: «بايد ببخشي، اگه  خودم اين کتاب رو لازم نداشتم، بهت هديه مي کردم؛ اما مي دوني که کتاب مهميه و راحت گير نمياد. خدا شاهده که توي کنگرة شيراز از خانمي که مسئول فروش کتابهاي انجمن .... ايران بود، پرسيدم که چطور اين کتاب رو بخريم که گفت آدرس منزلتون رو بدين تا براتون پست کنيم. وقتي هم ازش خواستم به من بفروشه، گفت که اينجا فقط نمايش مي ديم اما اگه واقعاً مي خواهيد، روزِ آخر کنگره تشريف بياريد تا اگه مايل بودين، اين کتاب رو بخريد... روز آخر اون قدر سرم شلوغ شد که به کلي يادم رفت اين کتاب رو برات بخرم و توي هواپيما يادم اومد...!»

 

موقع اون رسيده بود که ضربة کاري رو وارد کنم. قبل از پياده شدن با لحني نسبتاً جدي به فريد گفتم: «من حوصلة رفاقت با تو رو ندارم!» قيافة فريد توي هم رفت... به ذهنش فشار آورد تا بدونه که چي گفته يا چي شده که من يه دفعه اين طوري قاطي کرده ام! ادامه دادم: «اين همه پسر... تو چرا به من گير دادي؟!» قيافة فريد تماشائي شده بود... بيا و ببين! انگار زبان فريد قفل شده بود، داشت با خودش يه چيزائي رو زمزمه مي کرد. پرسيدم: «اين جمله ها برات آشنا نيستن؟!» فريد گفت: «نه...!» نگو فريد داشت با خودش فکر مي کرد چه طور من از پيامکي که براي دوست دخترش فرستاده، خبر دارم؟ نکنه فاميلمونه!

 

گفتم: «تو اين اس.ام.اس. رو اشتباهي توي فلان روز برام فرستادي... با دوست دخترت حرفت شده بود؟». فريد هم گفت: «يه دخترة عوضي که ديده اين چند روزه همش گرفتارم، به من گير داده که چرا به من اس.ام.اس. نمي دي؟ چرا به من زنگ نمي زني؟ چرا با من بيرون نمياي؟! منم اين دخترها رو اصلاً آدم به حساب نميارم که بخوام به حرفاشون اهميت بدم!» پرسيدم: «پس به چي شون اهميت مي دي؟ فقط براي خوش بودن باهاشون؟ اين که باهاشون با ماشين بيرون بري و بچرخي؟» فريد گفت: «من الان دنبال شريک زندگيم نيستم... اينها همين طوري سرِ راهم ميان و من هم مثلِ خودشون باهاشون رفتار مي کنم».

 

حرفهاي فريد اگر چه تلخ بودند، اما برام تازگي نداشت. واقعيته! دخترهاي اين دور و زمونه و حتي زنهاي شوهر و بچه دار هم ارزش خودشون رو پائين آورده اند. حالا از همکار بگيريد تا دخترها و زنهائي که توي کوچه مي بينيم. پسرها هم که از تفريح بدشون نمياد، مياد؟

دیداری پر خاطره با استاد دوره لیسانسم

 

امروز شنبه، پانزدهم اسفند، همکارم «حميد» - يکي از مهندسان آزمايشگاه- به دفترم آمد و گفت: «قراره دکتر رجبي با يه دانشجوي فوق ليسانس بيان تا پروژه اش رو اين جا انجام بده...». دکتر رجبي يکي از استادان بسيار خوبِ دورة ليسانسم بود. در درسهايش هميشه نمرة اول را مي گرفتم (به جز درس «زبان تخصصي» که يکي ديگر از دانشجويان پسرِ هم دوره اي ام که زبان را در کنکورِ سراسري صد در صد زده بود، نوزده شد و من هفده). مثل بيشتر استادان ديگرم از دستخط، اخلاق، روحية پژوهشي و درسخواني من خوشش مي آمد... و حالا پس از دوازده سال همديگر را مي ديديم. من اما ايشان را چهار سال پيش در شرکت قبلي که کار مي کردم، ديده بودم اما فرصت و موقعيت چندان مناسبي پيش نيامده بود تا با هم صحبت کنيم.

 

وقتي در ساختمان اداريِ شرکت استاد گرامي ام را ديدم، دستم را به سويش دراز کردم. دستم را به طرفِ خودش کشيد و با يکديگر روبوسي کرديم. دختر خانمي را که دانشجوي کارشناسي ارشد همرشتة خودم بود، معرفي کرد و کمي هم دربارة کاري که به صورت پروژة مشترک بين دانشگاه و صنعت قرار بود انجام شود، صحبت کرد. در لا به لاي اين حرفها نقبي به گذشته زديم و اين که آيا هنوز هم در همان محلي که منزل پدرم در آنجاست، زندگي مي کنم يا نه؟ که گفتم: «خب بعد از يازده سال که ديگه نبايد منزلِ بابا بمونم...!» پرسيد: «الان کجائي پس؟!» جواب دادم: «سال ۸۵ توي خيابونِ دانشگاه کوچة ... خونه خريدم و هنوزم اونجا هستم». پرسيد: «دکترا رو گرفتي يا نه؟! شنيدم قبول شده بودي...» گفتم: «بله... درست شنيديد. قبول شده بودم. من سال ۸٠ نفر سوم ايران در اين رشته شدم ولي متأسفانه فقط دو نفر اول به صورت پذيرش آزاد بودند و براي من شرط بورس گذاشتند. من هم پروژة کارشناسي ارشدم رو انجام مي دادم و هم دنبال بورس مي گشتم. وقتي هم که با وزارت علوم زمان آقاي خاتمي مکاتبه و نامه نگاري کردم، خيلي دير به من اطلاع دادند که من هم قبول آزاد هستم و بدون بورس هم مي تونم ادامه تحصيل بدم. پروژه رو مرداد ۸۱ دفاع کردم و در ترمِ يکِ دکترا هم ۹ واحد رو با معدل ۵/۱۷ گذراندم اما دانشگاه اميرکبير گفت که بايد تا خرداد دفاع مي کردي و من هر کاري کردم تا تاريخ دفاعيه رو يک ماه و نيم به عقب برگردونن، نتونستم و قبولي من لغو شد. چند ماه بعد هم که اومدم اين شرکت و کارِ زياد نگذاشت تا براي سال بعد خوب درس بخونم.... حالا بعد از هفت سال، ادامه تحصيل يه کم سخته...».

 

دکتر رجبي گفت: «اگه همون موقع به من گفته بودي، راحت برات بورس پيدا مي کردم... حالا عيب نداره... درس بخون، اگه لازم شد تا بورس بگيري من برات پيدا مي کنم. تو فقط درس بخون!» خنده ام گرفته بود. طوري از من مطمئن بود که انگار ارادة من براي ورود به دورة دکترا کافي است... و کسي چه مي داند؟ شايد هم همين طور باشد؟! (چه قدر از خود راضي!)

 

 دانشگاه دوره لیسانس بهنام

 

 

 

آزمايشگاه را که با هم ديديم، دستگاهها را به استاد و دختر خانمِ دانشجو معرفي کردم. کارهائي را هم که در آزمايشگاهِ تحت سرپرستی ام انجام مي گيرد، برايشان توضيح دادم. استاد به دانشجويش گفت: «ايميل و شماره تون رو به آقاي مهندس ..... بديد. شماره و ايميلشون رو هم بگيريد».

 

قرار شد که با توجه به تعطيل شدن شرکت در انتهاي اين هفته، بعد از تعطيلات نوروز کار را شروع کنيم. از استاد پرسيدم: «وبلاگ يا وبسايت داريد؟» پاسخ استاد شگفت آور بود... «آره... يه وبلاگ کوهنوردي دارم ولي مي خوام با کمکِ شما يه سايت خوب براي خودم بزنم!» پرسيدم: «استاد مگه شما کوهنوردي مي کنيد؟!» گفت: «آره... بعضي وقتها...!» اين طور که معلوم بود، استاد عزيزم مثل همان دورة شيرين دانشجوئي عجيب و شاد بود.

 

دختر خانمِ دانشجوي استادم، اولين دانشجوئي نيست که قرار است پروژة فوق ليسانسش را با مشاورة من بگيرد و نه حتي نخستين دانشجوي کارشناسي ارشد؛ چه آن که در سال ۸۶ هم پسري متين و مؤدب پايان نامة کارشناسي ارشدش را به همين نحو گرفته بود. مي خواهم بگويم که گردش روزگار عجب شيرين است... زماني در دورة کارآموزي ام حتي از يک سرپرست واحد با تحصيلات سيکل هم به مفهوم واقعي ياد مي گرفتم و هنوز هم در حالِ يادگيري هستم و زماني هم فرا مي رسد که بايد دانسته ها و تجربه هايم را با ديگران قسمت کنم. اميدوارم اينها همگي مرا آن گونه بسازند تا بتوانم از سال آينده از تدريس در «دانشگاه جامع علمي-کاربردي» شرکتِ محل کارم احساس رضايت داشته باشم.

 

اين که کوچکترها بزرگ مي شوند و بزرگها، بزرگتر و پيرتر؛ حکمِ طبيعت و روالِ شيريني است و شيرينـتر از آن احترام دو طرفه اي است که به خاطرِ دوري از يکديگر نيست.

روزي که صاحبِ دلم به سوي خدا پر کشيد... (سرگذشت واقعي يک عشق - ۹۸)

وقتي که از پشتِ سر به «او» نزديک مي شدم، انعکاس چهرة خودم را در شيشة تابلوي انجمن اسلامي مي ديدم. ديدم که «او» آمدنم را احساس کرده است. حرکت کوچکي به خود داد؛ گوئي منـتظرِ چيزي بود... پرسشي يا صحبتي از سوي من. به آرامي سلام کردم. خيلي سنگين برگشت. سرش را به پائين دوخته بود و با لحني متين و آرام سلامم را پاسخ گفت و ساکت ماند. جو سنگيني بود؛ مانده بودم چگونه حرفم را به «او» بزنم. کلمات به کُندي بر ذهن و زبانم جاري مي شدند. هر طور بود، گفتم: «از اين که اسمتون رو توي تابلوي نهاد ديدم، خيلي خوشحال شدم». «او» همچنان که سرش به زير بود، تشکر کرد و منتظرِ بقية کلامم ماند. ادامه دادم: «ما اين جا خدا رو از دور مي پرستيم و شما به کنارِ خونة خدا ميرين... اميدوارم من رو از دعاي خيرتون محروم نکنيد... خيلي به دعاتون احتياج دارم...» «او» گفت: «حتماً آقاي .....! حتماً!»

 

 Mecca

ديگر جايز ندانستم که بيشتر از اين با «او» صحبت کنم، چه آن که حرفِ ديگري نداشتم که بزنم. با خودم گفتم: «يه وقت فکر نکنه که دنبالِ بهانه مي گشتم که باهاش صحبت کنم... من فقط مي خواستم خوشحالي خودم رو از رفتنش نشون بدم و التماس دعا ازش داشته باشم... مي دونم که خودشم مي دونه که چه قدر به دعاهاش احتياج دارم... اون هم بعدِ تموم اين ماجراها که من رو ناخواسته خُرد کرد... يا شدم». در تمام اين مدت، نگاهِ «او» همچنان به موزائيکهاي کف دانشکده بود و سرش را اصلاً بالا نياورد... شايد از تلاقي نگاههايمان مي ترسيد و شايد هم...

( لطفاً بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

بزرگداشت خواجه نصیر توسی

Gear

پنجم اسفند، سالروزِ تولدِ بزرگ دانشمند ايران زمين، « خواجه نصير الدين توسي » (طوسي) و «روز مهندسي» بر تمام مهندسان ايراني و دانشجويان رشته هاي مهندسي شاد باد!

 

Engineers are persons who discover world by their Pen and Brain…

Happy "Engineering Day" !

 

 

عکسی که خاطره های مرا زنده کرد... (سرگذشت واقعی یک عشق - 97)

 

فرداي آن روز، دفترِ يادداشت جلد قرمزم را که تراوشات فکري و عاشقانه ام را از بهار ۱۳۷۳ تا آن زمان در آن مي نوشتم و الزاماً ربطي هم به «او» نداشتند، آوردم. برگهائي از صفحه هاي آن دفتر را که به غصه هايم از مرگِ خالة عزيزم در ششم خرداد ۱۳۷۲ مربوط مي شد و چند يادداشتِ ديگر را با نوار چسبِ شيشه اي چسباندم. هدفِ من بيشتر آن بود که داستانِ دست نوشتة خودم به نامِ «عشق و مرگ» را بخوانند که دربارة روزنگار زندگي عاشقانة دختر و پسري به نامهاي «مژگان» و «مهيار» بود. رؤيا بدون آن که دفتر را ورق بزند در کيفش گذاشت و تشکر کرد. به آنها دليل چسب زدنِ دفترم را گفتم.

 چشمان زیــبـا

فرداي آن روز چهره و برخوردِ رؤيا و شيرين بسيار عوض شده بود... بسيار دوستانه و مهربان تر شده بودند! وقتي رؤيا دفتر را به من برگرداند، تشکر کرد و گفت: «خيلي دفترِ قشنگي داريد... پر احساس بود...». پرسيدم: «اون داستاني رو که سفارش کرده بودم، خوانديد؟» جواب داد: «آره... خيلي قشنگ بود.... فکر نمي کرديم که شما بتونيد داستان بنويسيد... اون هم به اين خوبي!» شيرين دنبالة صحبت را گرفت و گفت: «توي خوابگاه دو بار خوانديم... بارِ اول وقتي به آخرِ داستانتون رسيديم، يه دفعه اشکمون در اومد و گريه کرديم...!». با تعجب به رؤيا نگاه کردم. پرسيدم: «راستي؟!... يعني اين قدر رفته بوديد توي عمقِ داستان؟!» با حرکتِ سر حرفم را تأئيد کردند. دفتر را که بعداً ديدم، اثري از تلاش براي باز کردن برچسب و خواندن متنهائي که دلم نمي خواست آنها بخوانند، نديدم. در عوض، رؤيا و شيرين با دست خط خودشان شعر و يادداشت کوچکي براي يادگاري نوشتند و پائينش را هم امضاء کردند. از من هم همان سه بيت شعري را که في البداهه در آن جشنِ کوچک سروده بودم، با دستخط خودم به يادگار داشتند.

 

کارآموزي رؤيا و شيرين به اتمام رسيد. خداحافظي هميشه تلخ است اما همه از اين خوشحال بوديم که توانستيم فرهنگهاي مختلفي را در طول کمتر از دو ماه در آزمايشگاه گردِ هم بياوريم و در زمينه هاي زيادي بحثهاي خوب و مفيدي داشته باشيم. مجيد شماره تلفن دخترها را گرفت. خاطره هاي کوتاه مدت اما بسيار پُر رنگي در اين مدت کوتاه از همديگر داشتيم.

٭٭٭

روزي مجيد عکس دسته جمعي هم دوره اي هايش را آورد و به من نشان داد. اصلاً از «او» و دوست داشتـنم به مجيد حرفي نزده بودم؛ چه آن که مجيد پسرِ قابل اعتمادي نبود و هم اين که با هم به آن اندازه صميمي نبوديم که بخواهم اينها را برايش بازگو کنم. ظاهراً وروديهاي هم سالِ مجيد و «او» در يک تورِ گردشي-تفريحي اين عکس را گرفته بودند. وقتي به عکس نگاه کردم، چشمانم اولين چيزي را که جستجو کردند، «او» بود. چند ثانيه اي روي عکس مکث کردم. وقتي ديدم که حواسِ مجيد به من نيست، با دقت تمام افراد را در عکس ديدم. چهرة «او» و ديگر همرشته ايها در عکس چندان واضح نبود؛ چون عکس از فاصلة نسبتاً دوري گرفته شده بود. آرامش خاصي در فيگور «او» ديده مي شد... همان آرامشي که من در آن ماههاي پر تاب و تاب از آن بي بهره بودم. «او» به نقطه اي پائين تر از مرکزِ عکس نگاه مي کرد.

 

 

( لطفاً بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

 

ادامه نوشته

نامزدی " داف " و " کمری "

 

داف هم رفت !

« هيلاري داف » نامزد بازيکن NHL شد.

ترجمه: بهنام

جمعه 19 فوريه 2010

«هيلاري داف» (Hillary Duff) خواننده-بازيگر 22 ساله با «مايک کـُمري» (Mike Comrie) بازيکن 29 سالة تيم «ادمونتون اويلرز» (Edmonton Oilers) نامزد شد.

 Hilary Duff

اين مطلب را «داف» در پاسخ به پرسشي که از اين زوج در تعطيلات آخر هفته در هاوائي پرسيده شد، بيان کرد. وي ادامه داد: «پس از دو سال با هم بودن، از اين که ديگران را در اين خبر شاد سهيم کنيم، هيجان زده ايم».

 ( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته