دیداری پر خاطره با استاد دوره لیسانسم
امروز شنبه، پانزدهم اسفند، همکارم «حميد» - يکي از مهندسان آزمايشگاه- به دفترم آمد و گفت: «قراره دکتر رجبي با يه دانشجوي فوق ليسانس بيان تا پروژه اش رو اين جا انجام بده...». دکتر رجبي يکي از استادان بسيار خوبِ دورة ليسانسم بود. در درسهايش هميشه نمرة اول را مي گرفتم (به جز درس «زبان تخصصي» که يکي ديگر از دانشجويان پسرِ هم دوره اي ام که زبان را در کنکورِ سراسري صد در صد زده بود، نوزده شد و من هفده). مثل بيشتر استادان ديگرم از دستخط، اخلاق، روحية پژوهشي و درسخواني من خوشش مي آمد... و حالا پس از دوازده سال همديگر را مي ديديم. من اما ايشان را چهار سال پيش در شرکت قبلي که کار مي کردم، ديده بودم اما فرصت و موقعيت چندان مناسبي پيش نيامده بود تا با هم صحبت کنيم.
وقتي در ساختمان اداريِ شرکت استاد گرامي ام را ديدم، دستم را به سويش دراز کردم. دستم را به طرفِ خودش کشيد و با يکديگر روبوسي کرديم. دختر خانمي را که دانشجوي کارشناسي ارشد همرشتة خودم بود، معرفي کرد و کمي هم دربارة کاري که به صورت پروژة مشترک بين دانشگاه و صنعت قرار بود انجام شود، صحبت کرد. در لا به لاي اين حرفها نقبي به گذشته زديم و اين که آيا هنوز هم در همان محلي که منزل پدرم در آنجاست، زندگي مي کنم يا نه؟ که گفتم: «خب بعد از يازده سال که ديگه نبايد منزلِ بابا بمونم...!» پرسيد: «الان کجائي پس؟!» جواب دادم: «سال ۸۵ توي خيابونِ دانشگاه کوچة ... خونه خريدم و هنوزم اونجا هستم». پرسيد: «دکترا رو گرفتي يا نه؟! شنيدم قبول شده بودي...» گفتم: «بله... درست شنيديد. قبول شده بودم. من سال ۸٠ نفر سوم ايران در اين رشته شدم ولي متأسفانه فقط دو نفر اول به صورت پذيرش آزاد بودند و براي من شرط بورس گذاشتند. من هم پروژة کارشناسي ارشدم رو انجام مي دادم و هم دنبال بورس مي گشتم. وقتي هم که با وزارت علوم زمان آقاي خاتمي مکاتبه و نامه نگاري کردم، خيلي دير به من اطلاع دادند که من هم قبول آزاد هستم و بدون بورس هم مي تونم ادامه تحصيل بدم. پروژه رو مرداد ۸۱ دفاع کردم و در ترمِ يکِ دکترا هم ۹ واحد رو با معدل ۵/۱۷ گذراندم اما دانشگاه اميرکبير گفت که بايد تا خرداد دفاع مي کردي و من هر کاري کردم تا تاريخ دفاعيه رو يک ماه و نيم به عقب برگردونن، نتونستم و قبولي من لغو شد. چند ماه بعد هم که اومدم اين شرکت و کارِ زياد نگذاشت تا براي سال بعد خوب درس بخونم.... حالا بعد از هفت سال، ادامه تحصيل يه کم سخته...».
دکتر رجبي گفت: «اگه همون موقع به من گفته بودي، راحت برات بورس پيدا مي کردم... حالا عيب نداره... درس بخون، اگه لازم شد تا بورس بگيري من برات پيدا مي کنم. تو فقط درس بخون!» خنده ام گرفته بود. طوري از من مطمئن بود که انگار ارادة من براي ورود به دورة دکترا کافي است... و کسي چه مي داند؟ شايد هم همين طور باشد؟! (چه قدر از خود راضي!)

آزمايشگاه را که با هم ديديم، دستگاهها را به استاد و دختر خانمِ دانشجو معرفي کردم. کارهائي را هم که در آزمايشگاهِ تحت سرپرستی ام انجام مي گيرد، برايشان توضيح دادم. استاد به دانشجويش گفت: «ايميل و شماره تون رو به آقاي مهندس ..... بديد. شماره و ايميلشون رو هم بگيريد».
قرار شد که با توجه به تعطيل شدن شرکت در انتهاي اين هفته، بعد از تعطيلات نوروز کار را شروع کنيم. از استاد پرسيدم: «وبلاگ يا وبسايت داريد؟» پاسخ استاد شگفت آور بود... «آره... يه وبلاگ کوهنوردي دارم ولي مي خوام با کمکِ شما يه سايت خوب براي خودم بزنم!» پرسيدم: «استاد مگه شما کوهنوردي مي کنيد؟!» گفت: «آره... بعضي وقتها...!» اين طور که معلوم بود، استاد عزيزم مثل همان دورة شيرين دانشجوئي عجيب و شاد بود.
دختر خانمِ دانشجوي استادم، اولين دانشجوئي نيست که قرار است پروژة فوق ليسانسش را با مشاورة من بگيرد و نه حتي نخستين دانشجوي کارشناسي ارشد؛ چه آن که در سال ۸۶ هم پسري متين و مؤدب پايان نامة کارشناسي ارشدش را به همين نحو گرفته بود. مي خواهم بگويم که گردش روزگار عجب شيرين است... زماني در دورة کارآموزي ام حتي از يک سرپرست واحد با تحصيلات سيکل هم به مفهوم واقعي ياد مي گرفتم و هنوز هم در حالِ يادگيري هستم و زماني هم فرا مي رسد که بايد دانسته ها و تجربه هايم را با ديگران قسمت کنم. اميدوارم اينها همگي مرا آن گونه بسازند تا بتوانم از سال آينده از تدريس در «دانشگاه جامع علمي-کاربردي» شرکتِ محل کارم احساس رضايت داشته باشم.