وقتي بهنام کوچک بود... (قسمت نخست- ويژة نوروز ۱۳۸۹)
وقتي بهنام کوچک بود...
(قسمت نخست)

وقتي کوچک بودم، خيلي از خاک بازي و ساختن وسايل مختلف با گِل خوشم مي آمد. مادرم ماشين خاکبرداري زرد رنگي خريده بود که فلزي بود و بسيار بادوام. بزرگترين اندازه اش حدود چهار سانتيمتر مي شد. وقتي به مدرسه رفتم، خودم خواندم که ساخت انگلستان بود. آن زمانها هنوز اجناس چيني بازارهاي دنيا را قبضه نکرده بودند. با آن ماشين خاکبرداري و کاميونهاي پلاستيکي کوچکي که داشتم، در باغچه و حياط بزرگ خانة قديمي مان جاده و پل و تونل مي ساختم. هر جا که لازم بود، با آب، گِل درست مي کردم و مثل بتون از آن استفاده مي کردم!
خانه اي که پدر و دو عمو و پنج عمه ام در آن به دنيا آمدند و بزرگ شدند، بسيار وسيع بود. مساحت آن شايد به ۸٠٠ مترمربع هم مي رسيد. حياطي بزرگ داشت که در سمت غرب آن اتاقهاي خانه ساخته شده بودند. ديوارهاي کاهگليِ آن را به خوبي به ياد دارم.
پدربزرگ پدري ام آهنگر بود و طبعي خشن داشت. مردي باخدا و مؤمن بود و رنج کشيده. مثل بيشتر پدران آن زمان دستِ بزن داشت. پدرم تعريف کرد که يکي از عمه هايم نمي خواست غذا بخورد. پدربزرگ دستش را گرفت و به حياط برد. جلو چشم مادربزرگ و عموها و عمه هاي ديگرم پاره آجري برداشت و به دست عمة بيچاره ام داد و گفت: «اگه غذاي به اين خوبي رو نمي خوري، بايد اينو بخوري...!» عمه کوچولو هم تا ذره اي از آجر را نخورد، به سرِ سفره برنگشت و با ديگر افراد خانواده هم غذا نشد. فکرش را بکنيد... اگر پدربزرگ مي خواست به حرفِ هر کدام از هشت فرزند دختر و پسرش گوش کند، سنگ روي سنگ بند مي شد؟ اين هم يکي از شيوه هاي اجراي دموکراسي در خانه (بخوانيد: ايران) بود که ظاهراً حالا حالاها دستکم در ادارة واحدهاي بزرگتر از واحد «خانه» کاربرد خواهد داشت!
پدربزرگ قبل از مرگش آن خانة بزرگ قديمي را بين پسرها و دخترهايش تقسيم کرد. اشتباهي که مرتکب شد، اين بود که سهم دخترها را به پسرها واگذار کرد تا آنها به خواهرانشان بدهند... اما گذشت سالهاي زياد نشان داد که اين تقسيم ارث چندان عادلانه نبود.

پدرم و «عزيز عمو» سهم خودشان از آن حياط را زودتر از «حبيب عمو» ساختند. ديوارها بود که بين خانواده ها فاصله انداز شد. در اين بين من، «مهدي» و «حسين» (پسرعموهايم) در آن حياط پر از باغچه و گياه و ديوارهاي کاهگلي بازي مي کرديم. من از مهدي تنها شش ماه بزرگتر بودم و حسين با برادرش سه سال فاصلة سني داشت.
وقتي «حبيب عمو» هم آن خانة کاهگلي را خراب کرد، خانه اي راحت و شيک با در و پنجره هاي آلومينيومي بر پا کرد. هر چند «زن عمو» از آن جارو کردنها و نظافت کردنهاي زياد راحت شده بود، اما دلِ ما پيش آن حياط بود که در هر گوشه و زير هر بوته و درختش مي توانستيم چيز تازه اي پيدا کنيم و نصف روز را با آن سرگرم شويم.
٭٭٭
وقتي پنجاه و هفت روزه بودم، « مهناز » خواهرِ شش ساله ام بر اثر سرطان خون (لوسمي لنفوسيتي حاد) به رحمت خدا رفت. مادرم از فرطِ غصه ديگر شيري نداشت تا به من بدهد و به ناچار شير خشک مي خوردم. چون از ابتدا با شيشه پستانک بزرگ شدم، تا سن چهار سالگي الفتي خاص با پستانک داشتم. تقريباً همه جا و همه وقت پستانکي بر گردنم آويزان بود و وقتي احساس نياز عاطفي پيدا مي کردم، آن را بر دهان مي گذاشتم!

وقتي به عکسهاي قديمي ام نگاه مي کنم، احساس مي کنم که خيلي با بچه هاي الان متفاوت بودم. حالت چهره، چشمانم و نگاه خيره ام که انگار چيزي را در دور دستها مي جويد، در بيشمار عکسهائي که در آلبومها و آتليه ها ديده ام، نيافته ام. اکنون هم اگر فرصتي دست دهد يا گرفتاريهاي کار و زندگي مجالي برايم باقي گذارند، در گذشته ها سير مي کنم و ردِ آن نگاههاي قديمي ام را مي گيرم... شايد که چيزي را که تا اکنون نيافته ام، بيابم؛ چيزي که خودم هم نمي دانم چيست و اين علامت سئوال سالهاي زيادي است که با من است و جوابي براي آن پيدا نکرده ام.