وقتي که از پشتِ سر به «او» نزديک مي شدم، انعکاس چهرة خودم را در شيشة تابلوي انجمن اسلامي مي ديدم. ديدم که «او» آمدنم را احساس کرده است. حرکت کوچکي به خود داد؛ گوئي منـتظرِ چيزي بود... پرسشي يا صحبتي از سوي من. به آرامي سلام کردم. خيلي سنگين برگشت. سرش را به پائين دوخته بود و با لحني متين و آرام سلامم را پاسخ گفت و ساکت ماند. جو سنگيني بود؛ مانده بودم چگونه حرفم را به «او» بزنم. کلمات به کُندي بر ذهن و زبانم جاري مي شدند. هر طور بود، گفتم: «از اين که اسمتون رو توي تابلوي نهاد ديدم، خيلي خوشحال شدم». «او» همچنان که سرش به زير بود، تشکر کرد و منتظرِ بقية کلامم ماند. ادامه دادم: «ما اين جا خدا رو از دور مي پرستيم و شما به کنارِ خونة خدا ميرين... اميدوارم من رو از دعاي خيرتون محروم نکنيد... خيلي به دعاتون احتياج دارم...» «او» گفت: «حتماً آقاي .....! حتماً!»

 

 Mecca

ديگر جايز ندانستم که بيشتر از اين با «او» صحبت کنم، چه آن که حرفِ ديگري نداشتم که بزنم. با خودم گفتم: «يه وقت فکر نکنه که دنبالِ بهانه مي گشتم که باهاش صحبت کنم... من فقط مي خواستم خوشحالي خودم رو از رفتنش نشون بدم و التماس دعا ازش داشته باشم... مي دونم که خودشم مي دونه که چه قدر به دعاهاش احتياج دارم... اون هم بعدِ تموم اين ماجراها که من رو ناخواسته خُرد کرد... يا شدم». در تمام اين مدت، نگاهِ «او» همچنان به موزائيکهاي کف دانشکده بود و سرش را اصلاً بالا نياورد... شايد از تلاقي نگاههايمان مي ترسيد و شايد هم...

 

٭٭٭

 

در يکي از روزهاي اواسط مرداد ماه و در آن گرماي سوزان به ياد آوردم که در همين روز است که «او» و ساير دانشجويان به عربستان پرواز مي کنند. دلم گرفت. چيزي شبيه به غبطه خوردن و دوست داشتنِ اين که در اين سفر در کنارش باشم... بغض کرده بودم. وقتي به مجيد گفتم که امروز، «او» و بچه هاي ديگرِ دانشگاهمان به مکه پرواز مي کنند، سري از تعجب تکان داد و گفت: «خوش به حالشون...!» ... فقط همين!

 

٭٭٭

 

هنوز از کارآموزي و ياد گرفتن چيزهاي تازه لذت مي بردم که به فکرم رسيد تا سري به کارگزيني بزنم تا تعداد ساعتهاي کارآموزي ام را محاسبه کنم. کارمند مؤدبِ کارگزيني حسابي تحويلم گرفت. از روي کارتِ ورود و خروجم ساعتها را جمع زد. آن زمان و در سالِ ۱۳۷۶ هنوز از سامانه (سيستم)هاي جديد کامپيوتري خبري نبود و بيشترِ کارها به طور دستي انجام مي شد. همان کارمند وقتي جمع زدنش به اتمام رسيد، با خنده گفت: «شما به جاي ۳۲٠ ساعت، ۳۴۸ ساعت آمده ايد!!»

 Accounting

بله... و اين گونه بود که آخرين کارها را در شرکت «س. الف.» انجام دادم. وسايلم را برداشتم، با همکاران خداحافظي و از آنها تشکر کردم. صبر کردم تا به جاي سرويس ساعت ۳٠:۱۵ با سرويسِ ساعت ۱۴ بروم. مجيد اما يک تا دو هفته اي بايد مي ماند؛ چون چند روزي نيامده بود و چند روزي هم با خانواده و فاميل به شمال رفته بودند.

 

٭٭٭

 

پدرم در سال ۱۳۷٦ هر پنجشنبه مبلغ دو هزار تومان به عنوان پول تو جيبيِ هفتگي به من مي داد. چون از غرورم باخبر بود، ده عدد اسکناس دويست توماني را روي ميز مطالعه ام و زير کتابهايم مي گذاشت. غرورم حتي اجازه نمي داد که بابتِ اين پول از پدرم تشکر کنم. پدرِ عزيزم هم به رويم نمي آورد. مبلغ زيادي از اين پول توجيبي را پس انداز مي کردم. کتابهاي دانشگاهي، روزنامه، مجله، لوازم التحرير، پول نهار و رفت و آمد به دانشگاه را از همان دو هزار تومان هفتگي مي دادم. براي خريد لباس، کفش و شلوار هم لازم نبود از پدر و مادرم پولِ زيادي بگيرم. يادم نمي رود که شلوارهاي جين شش هزار توماني و کفشِ کالج مشکي پنج هزار توماني ام را با همان پول توجيبي خريدم!

 Black shoe

از بهار همان سال روي دو تکه کاغذِ مقوائي کوچک آگهي تدريس خصوصي فيزيک و رياضي توسط خودم را با ماژيک نوشتم و به دو مغازة بقالي خيابانِ محل سکونتمان دادم تا پشت شيشة مغازه شان بچسبانند. در خرداد ماه خبري از دانش آموزان يا والدين شان براي تدريس خصوصي نشد. اما کارم در شهريور ماه تا حدي گرفت و تعدادي از بستگانِ همسايه هايمان و فاميلهاي خودمان که در خرداد تجديد شده بودند، براي تدريس خصوصيِ رياضي با من صحبت کردند. در اين ميان دختري بود به نام «مريم» که همکلاس دختر طبقة بالاي منزلمان بود. در خرداد ماه و در درسِ رياضي-۱ با نمرة هشت تجديد شده بود. همان دخترِ همسايه مان با مادرم صحبت کرده بود و قرار بود که ساعتِ چهار بعد از ظهر که از کارآموزي به منزل بر مي گشتم، بيايد تا رياضي را با هم کار کنيم. من از اين قراري که بين مادرم، دخترِ همسايه و همکلاسِ او بود، بي خبر بودم. وقتي آمدم، کفشهاي دخترانه اي را پشتِ دربِ ورودي آپارتمان ديدم. در زدم و اندکي بعد وارد شدم. مادرم به استقبالم آمد و به آرامي گفت: «شاگرد داري! الان توي اتاقِ خودت نشسته!» من دستپاچه شدم... با شتاب گفتم: «چرا الان؟! چرا اول به من خبر نداديد؟» مادرم وقتي ديد که صدايم کمي بالا رفته و ممکن است «مريم» حرفهايم را بشنود، مؤدبانه گفت: «هـيـس! حالا يه کم استراحت کن، آب بخور، بعد برو تو...». هنوز در کفِ عجلة مريم براي شروع تدريس مانده بودم. نمي شد دختري غريبه را در اين هواي گرمِ مرداد ماه معطل کرد. براي همين، با توجه به اين که پسرِ تميزي بودم و جورابم بوي بد نمي داد (!) دل را به دريا زدم و وارد اتاقم شدم.