مدل جدید موی آنجلینا !

 

اين يکي از اخبار جالب سايت Yahoo ! در امروز (پنجشنبه 18 فوريه 2010) بود:

 

آرايش جديد موي يک ستاره

 

 

«آنجلينا جولي» مدل جديد مويش را روز چهارشنبه در ايتاليا رو کرد. اين بازيگر 34 ساله با چهرة بلوند براي فيلم «گردشگر» (The Tourist) ظاهر مي شود. در اين تريلر که در شهر ونيز ايتاليا فيلمبرداري مي شود با «جاني دپ» هم بازي است. جولي، هايت لايتهاي بلوند و چتري آويخته اش را وقتي با شوهرش «براد پيت» و «پکس» (Pax) براي سوار شدن در يک تاکسي آبي (قايقي) توقف کردند، لو داد.

 

 

 آنجلینا جولی

 

 

اين نخستين بار نيست که ستاره اي ظاهرش را براي يک نقش تغيير مي دهد. جولي در نقش يک عامل CIA در فيلم «نمک» (Salt) که در ماه جولاي امسال بيرون آمد، چند ظاهر متفاوت داشت که شاملِ کلاه گيس تيرة بلند و کلاه گيس بلوند بود (بر اين نشانه کليک کنيد).

 

 

  

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

 

ادامه نوشته

خاطرات بهنام به مناسبت جشن سپندارمذگان

 

سپندارمذگان (اسفندگان) شاد باد

 

 سپندارمذگان

 

 

۲۹ بهمن، جشنِ سپندارمذگان ( اسفندگان ) روز عشق و روز زن در ايرانِ باستان که يادگارِ نياکانِ فهيم و فرهنگ دوستِ ماست، بر تمامِ ايرانيان جهان شاد باد.

اميدوارم روزِ سپندارمذگان به جاي روز فرنگي «ولنـتاين» (14 فوريه) در کشورمون جا بيفته. بد نيست به همين مناسبت هم که شده، سه خاطرة ديگه از خودم براتون بنويسم.

 

٭٭٭

فرانسويِ با مرام

 

يکي از دوستانِ مادرم تعريف کرد که يکي از بستگانش که به فرانسه رفته بود، وقتي غمِ غربت دلش رو ميگيره و مي بينه که همسايه هاي فرانسوي اش عينِ خيالشون نيست، تصميم ميگيره که خودش واردِ عمل بشه! براي همين هم روزي با يه بسته پستة ايراني ميره دمِ درِ خونة همساية طبقة پائين. همسايه پسته ها رو مي گيره و در رو مي بنده! اين بندة خدا هم با خودش مي گه: «اين يارو حتماً چون دفعة اوله، غريبي مي کنه...». چند روز بعد وقتي مي بينه که از اون همسايه خبري نشد، اين دفعه با يه بسته زعفران ميره دمِ درِ خونة اون فرانسوي. ايشان، اين دفعه با قيافة کمي ناراحت زعفران رو مي گيره و در رو مي بنده. هموطنِ ايراني ما هم اينها رو به حسابِ فرهنگِ فرانسويها ميذاره و به اميد روزي ميشينه که بتونه با همسايه اش دوست و صميمي بشه و از تنهائي بيرون بياد.

 

Eiffle

 

 

فرداي اون روز، ايرانيه مي بينه که دارن در ميزنن. خوشحال ميشه که بالاخره طلسم شکست و همساية فرانسوي از درِ دوستي وارد شده! در رو با خوشحالي باز مي کنه. با تعجب مي بينه که همون همسايه با يه پليس دمِ در هستند. پليس به هم وطن ما ميگه: «شما به جرم ايجادِ مزاحمت براي همسايه تون بازداشتيد...». بله... به همين راحتي! البته کارِ ايشون به بازداشت نميکشه و وقتي ثابت ميکنه که تازه به فرانسه اومده و با فرهنگِ مردمِ فرانسه آشنا نيست، با رضايت همساية بي احساسش از ادارة پليس مرخص ميشه.

 

مثل اين که ما هم داريم به همين سمت ميريم.... قبول داريد؟

 

٭٭٭

وقتي هوله (حوله) به درد نخورد!

 

هفده سالم بود. خانوادة يکي از دوستانِ صميمي مادرم منزلمان بودند. وقتي بعد از نهار دستم رو شستم، سراغ کمد ديواري رفتم تا هوله را از جاي هميشگي اش بردارم و دستام رو خشک کنم. اما هوله سرِ جاش نبود. اون قدر لباسها و چادرِ داخلِ کمد رو جا بجا کردم تا از خيرِ هوله گذشتم. حبيب آقا (شوهرِ دوست مادرم) من رو ميديد که دنبال چيزي ميگردم. درِ کمد رو بستم و گفتم: «اصلاً هوله نميخوام... دستام خشک شد!» در اين وقت، حبيب آقا با خنده گفت: «آره... اون قدر دستاتو به لباسها ماليدي که خشک شد...!». من چي مي تونستم بگم؟!

 

توضيح: املاي درستِ وسيله اي که دست و صورت و بدنمون رو با اون خشک ميکنيم، « هوله » است و نه حوله. در واقع، حوله يه لغتِ اشتباهه که به نادرستي جا افتاده.

 

 

٭٭٭

ماجراي بهرنگ

 

همکار مهندسي داشتم به اسمِ بهرنگ... بچة سياهکل بود و بر خلافِ روية هميشگي ام که با شماليها (و دستکم همکارانِ شمالي) نمي تونم خوب باشم، با هم صميمي بوديم و اين صميميت تا الان هم که دو سالي ميشه از شرکتِ ما رفته، ادامه داره. يک سال بعد از رفتنش، بهرنگ به شرکت ما اومد تا از نظرِ مالي تسويه حساب کنه. شرکتِ جديدش در «رفسنجان» بود و همون طور که ميدونيد، يکي از شهرهاي استان کرمانه. بهرنگ مرخصي گرفته بود و برنامه اش رو طوري تنظيم کرده بود که هم براي تسويه حساب به شرکت ما بياد و از اونجا براي ديدنِ خانواده به شهرشون بره. در رستورانِ شرکت همديگه رو ديديم. بعد از صرفِ نهار ازش پرسيدم: « اينجا چي کار داري؟» گفت: «اومدم تسويه حساب کنم». پرسيدم: «حتماً ميخواي از شرکت پول بگيري... نه؟!» بهرنگ جواب داد: «قبل از اين که از شرکت برم، وام گرفته بودم. حالا اومدم که پول بدم...». من هم نه گذاشتم و نه برداشتم؛ گفتم: «اين همه راه رو اومدي تا بدي؟!»

 

البته من منظوري نداشتم (باور کنيد) اما وقتي خندة ديگر همکاران و لبخند تعجب آميز بهرنگ رو ديدم، تازه فهميدم که چه جملة محشري گفتم! 

 

وقتي بهنام « آشپز » و « شاعر» مي شود ! (سرگذشت واقعی یک عشق - 96)

 

با توجه به فرمولي که از سال ۱۳۷۳ و بنا بر تجربه به دست آورده بودم، به اندازة چهار ليوان آرد، خميرِ کيک درست کردم. از شانسم در آن وقت از سال مرباي آلبالو هم داشتيم. مقداري از آن را در قسمت مرکزي کيک ريختم. مادرم زحمت کشيد و يک ديسِ چيني اعلاء با چاقوئي شيک با دستة چوبي به من داد تا فردا به شرکت ببرم.

Love Notes 

کيک را با چند کيسة فريزر پلاستيکي به طور کامل پوشاندم و در داخلِ يک مقواي کادوي کيک که از يکي از شيريني فروشيهاي معروف خريده بودم، گذاشتم. هر کس نمي دانست، فکر مي کرد که اصلاً اين يک کيک سفارشي است که از شيريني فروشي خريده شده! پيش از شروع به کارِ روزانه در آزمايشگاه، رؤيا، شيرين و مجيد وانمود مي کردند که کيک را نديده اند و اين يعني اين که من خودم بايد کيک را روي ميزِ اداري آزمايشگاه بياورم، بُرش دهم و تعارف کنم.

 

وقتي از کيفم چاقو را بيرون آوردم و کنارِ کيک گذاشتم، همه را به سمتِ ميز فرا خواندم. همه با چشماني ذوق زده و لباني خندان به سمتِ ميز آمدند. نگاه متعجبِ آنها را مي توانستم به آساني ببينم. اين که پسري بتواند کيکي حرفه اي (البته بدون خامه و مخلفات و تزئينات مغازه اي) بپزد، مي توانست بهانة مناسبي باشد براي سرِ شوق آمدن!

 

کيک را که برش دادم، دخترها چند شاخه گلِ ميخک را که از باغچه هاي شرکت چيده بودند، داخلِ گلدان سفالي ميزِ آزمايشگاه گذاشتند. اولين تکه هاي کيک را مي خورديم که ناخودآگاه شعري در ذهنم آمد. آن شعر و در واقع سه بيتي (؟!) را روي يک تکه کاغذِ باطله نوشتم و سبک و سنگين کردم. رؤيا به من نگاه مي کرد که روي کاغذ چه مي نويسم؟ کارم که تمام شد، نوشته را به رؤيا دادم. رؤيا تبسمي کرد و با صداي بلند براي ديگران خواند... سروده ام اين بود:

 

امروز جشني مختصر خواهيم گرفت          هر چند که هر روز بُـوَد جشن و سرور

آوريم چاي و نوشيم به عيش          گر چه فرقي نيست بينِ چاي و قهوه و فال و سرور

گوئيد به چايِ شيرين و خواب و رؤيا          هميشه شاد زي ايد و باشيد در سرور

 

( لطفاً بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

حقایق دردناکی درباره تجاوز

 

حقايقي دربارة تجاوز جـ نـ سـي

 

alex8188 (18, F, CA) نوشته: 

آدرس وبسايت: http://www.youthnoise.com/page.php?page_id=2620

ترجمه: بهنام

 

RAPE

 

 

تجاوز چيست؟

« تجاوز » عبارت است از نزديکي جـ نـ سـي اجباري که هم شامل اجبار رواني مي شود و هم اجبار فيزيکي.

 

تهاجم جـ نـ سـي چيست؟

تهاجم جـ نـ سـي گسترة وسيعي از لذت جوئي از قربانيان را با تمايز بين «تجاوز» و «تلاش براي تجاوز» در بر مي گيرد. اين جرمها حمله هاي به «انجام رسيده» (کامل) يا «تلاش شده» را شامل مي شود که معمولاً با تماس جـ نـ سـي ناخواسته بين قرباني و متجاوز همراه است.

 

اعداد آماري

 

۲ : تعداد دقيقه هائي که بين متجاوزان در آمريکا سپري مي شود (آمار دادگستري آمريکا).

۷۵ : درصد زنانِ قربانيِ تجاوز که پس از حمله به کمک پزشکي نياز پيدا مي کنند.

۴۸ : درصد تمام تجاوزها و حمله هاي جـ نـ سـي در آمريکا که به پليس گزارش مي شود؛ اين چيزي کمتر از نصف است!

۲٠ : درصد تجاوزها و حمله هاي جـ نـ سـي گزارش شده در آفريقاي جنوبي.

۴۷۵ : روسپي هاي پنج کشور (آفريقاي جنوبي، تايلند، ترکيه، آمريکا و زامبيا) گزارش دادند که: ۶۲ درصد آنها تجاوز در حين فاحـ شـگي داشته اند؛ ۷۳ درصد نيز در هنگام فاحشـ ـگي مورد حمله قرار گرفته اند.

۸۳ : هر هشتاد و سه ثانيه يک زن در آفريقاي جنوبي مورد تجاوز قرار مي گيرد.

۶۸ : درصد تجاوزها در آمريکا که بين ساعتهاي شش بعد از ظهر و شش صبح رخ مي دهند.

۴۵ : درصد متجاوزان به عنف که در حين تجاوز تحت تأثير الکل يا مواد مخدر هستند.

۲۹ : درصد تجاوزهائي که مهاجم از يک سلاح استفاده مي کند.

۴۷ : درصد تجاوزهائي که قرباني زخمهاي به جا مانده از ديگر تجاوزها را هنوز در خود دارد.

۵٠ : پنجاه درصد از زنان در آفريقاي جنوبي مورد تجاوز قرار خواهند گرفت.

۷ : هفت درصد از تجاوزهائي که در سال ۱۹۹۹ گزارش داده و پيگرد قانوني شده اند (حدود ۴٠٠٠ تجاوز گزارش شده است).

۲۲۳۲۸٠ : تعداد تجاوزها، کوشش براي تجاوز يا تهاجم جـ نـ سـي در آمريکا از سال ۲٠٠۲ تا ۲٠٠۳ دويست و بيست و سه هزار و دويست و هشتاد مورد بوده است.

۴٠۶۵ : اين تعداد از ۲۲۳۲۸٠ مورد تجاوز به حاملگي منجر شده اند.

۱٠ : ده درصد از قربانيان تجاوز در سالِ ۲٠٠۳ مرد بودند.

۴۴ : چهل و چهار درصد از قربانيان تجاوز زير ۱۸ سال داشتـند.

۱۵ : پانزده درصد از قربانيان تجاوز زير ۱۲ سال سن داشتـند.

 

نظر شما چيست ؟

 

٭ منابع :

http://www.paralumun.com/issuesrapestats.htm

 
http://www.feminist.com/antiviolence/facts.html

 
http://www.speakout.org.za/events/statistics.html

 
http://www.rainn.org/statistics.html

 

درسهاي بزرگي که امروز فرا گرفتم

مواد مهندسی

امروز ساعت ۱۴ در محل سازمان «استاندارد و تحقيقات صنعتي ايران» واقع در ميدان ونک دعوت داشتم تا در کميتة ملي و نهائي شمارة ۹۲ (تدوين استاندارد مقاومت سايشي روکشهاي ساخته شده از مواد مهندسي پيشرفته) در طبقة ششم آن ساختمان شرکت کنم.

 

فرم پيش نويس تدوين و ترجمة شدة اين استاندارد دو هفته پيش از طريق نامة سفارشي به شرکتي که در آن کار مي کنم، ارسال شده بود و بايد در طولِ اين دو هفته آن را مطالعه و ويرايش مي کردم و در صورت ضرورت، اصلاحيه را ضميمة آن مي کردم. اين چهارمين باري بود که در اين سازمان حضور پيدا مي کردم. اين که تلاشهائي در جهت تدوين استانداردهاي ملي در تمام رشته هاي مهندسي و علوم پايه در حال انجام است، شايستة تقدير است. اين طور که به نظر مي رسيد، از سوي يکي از استادانِ دورة ليسانسم (همان دکتر ب. م. که از آلمان فارغ التحصيل شده است و در قسمت ۹۳ «سرگذشت واقعي يک عشق» يادي از ايشان کرده بودم (بر اين نشانه کليک کنيد)، به اين سازمان معرفي شده بودم.

 

 

شش نفر از مديران صنعتي و استادان دانشگاه در جلسه حضور داشتند. دکتر «عبدالعلي شرقي»، دکتراي مهندسي عمران و عضو هيئت علمي دانشگاه شهيد بهشتي تهران با صداي رسا و گرمش جلسه را به خوبي هدايت کرد. پيشنهادهايم را که مي خواندم، همه را تأئيد کرد؛ نه فقط ايشان که رئيس و دبير جلسه نيز. وقتي مي گفتم: «پيشنهادم اينه که...»، با دقت ترجمه هاي استاندارد را مي خواند و مي گفت: «موافقم... تغيير پيدا مي کنه...»...

 

جالب بود در همان صفحة نخست استاندارد گفتم: «اگه مواد سايش خورده با مادة اصلي هم فاز باشه، نمي تونيم از واژة دفع شده استفاده کنيم، اين جا پيشنهاد مي کنم که اگه معادل انگليسي دفع شده، کلمة removed باشه، اين واژه رو به کَنده شده تغيير بديم...». دبير جلسه به متن اصلي (انگليسي) استاندارد مراجعه کرد و گفت: «درسته...! اين جا نوشته removed....». تا قبل از حضور در اين جلسه متن اصلي را نخوانده بوديم و تنها ترجمة بازبيني شدة آن برايمان ارسال شده بود!

 

در جائي ديگر، پيشنهادهائي در مورد «رگرسيون خطي» داشتم و اين که به جاي «روش کوچکترين مجذور» و «... براي تعيين خط بهترين تناسب» به ترتيب از معادلهاي «روش کوچکترين مجموع مربعات» و «... براي تعيين خط برازش يافته (برازيده، fitted)» استفاده کرد. گفته هايم زياد بود و جاي آن در اين جا نيست...

 

 

نانو پوشش ها

 

 

٭٭٭

 

وقتي نامة دعوت در محل دفتر کارم به دستم رسيد، استرسي وجودم را فرا گرفت. هميشه دربارة کميتة ملي تدوين استانداردها به خاطر آدمهاي تأثير گذاري که در آن حضور پيدا مي کنند، نگرانيهائي داشتم. اين که آيا در جلسه ها مفيد خواهم بود؟ آيا وقتي را که مي توانستم در شرکتِ خودم به خوبي استفاده کنم، در اين جلسه ها نيز همان کارآئي را دارد؟ و از اين قبيل پرسشها...

 

رئيس جلسه دکتراي شيمي تجزيه داشت و دبير جلسه هم فوق ليسانس «شيمي-فيزيک» بود. من اما هر چند که دستکم از لحاظ مدرک تحصيلي پائين تر از اعضاي اين جلسه نبودم اما به هر حال حضور نمايندگان شرکتها و استادان دانشگاهها و سنگيني جو جلسه کمي روي اعصاب خواهد بود.

 

خيلي خوشحالم که توانستم در اين کميتة ملي مفيد باشم. امروز درس بزرگي برايم بود... اين که بايد به دانسته ها و داشته هايت مطمئن باشي و خودت را کمتر از ديگران نداني... و اين که اين استرس را همه دارند، کم يا زياد... و مهم آن است که اين استرس را در جهت هر چه بهتر ارائه دادنِ دانسته ها و تجربه هايت به کار ببندي.

 

آيا اين کم درسي است؟

دوست پسری که برادر شد ! (سرگذشت واقعی یک عشق - 95)

 تکیه گاهم برادر است یا دوست پسر؟

مجيد هنوز گوشي تلفنِ آزمايشگاه توي دستش بود و در حالي که به آرامي آن را مي گذاشت، به رؤيا نگاه کرد. دستپاچگي را به آساني مي شد در چهره اش ديد. رؤيا از شيرين خواست که او را تا دربِ انتظامات همراهي کند. دخترها رفتند و من و مجيد تنها مانديم.

 

بعد از حدود يک ربع ساعت، دخترها آمدند. گوئي اعصاب رؤيا به هم ريخته بود. شرم و حيا را مي شد در چشمانش ديد. با شيرين به اتاقِ ديگري که مهندس «عبدالرحمن» (رئيس آزمايشگاه) براي نوشتن گزارشها به آنجا مي رفت و معمولاً ساکت و آرام بود، رفتند. آن اتاق را خيلي دوست مي داشتم. کتابهاي انگليسي و فارسي زيادي در رشتة تحصيلي ام در آنجا وجود داشت. اتاقي بود به ابعاد سه در چهار متر با دو کرکره روي پنجره هاي دو ديوار آن که رو به محوطة ساکت و آرامِ کارخانه بود. وقتي مثلِ بيشتر اوقات کرکره ها را نيمه باز مي گذاشتيم، فضاي آرام بخشي پديد مي آمد؛ بدون نورِ خيره کنندة آفتاب تابستان. کولري هم که آن اتاق اداري نسبتاً کوچک را خنک مي کرد، مطالعه و ترجمة مقاله ها را لذت بخش مي نمود. آن روز مهندس عبدالرحمن در داخل آن اتاق بود. چند دقيقه اي بعد، مجيد هم به جمع سه نفرة آن اتاق اضافه شد. من اما کنارِ ميز اداري داخلِ آزمايشگاه روي صندلي نشستم.

 

چيزي حدود نيم ساعت گذشت. سرم به مطالعه گرم بود که رؤيا با چشماني اشک بار از آن اتاق بيرون آمد و کنار من روي صندلي نشست و به پنجره زل زد. کمي جابه جا شدم، يعني اين که «به حضورتان احترام مي گذارم و بي خيال نيستم». نمِ اشکهاي رؤيا برايم پرسش برانگيز بود، اما ترجيح دادم که علت را از او جويا نشوم. رؤيا فهميد که کنجکاو شده ام، ولي حرفي نزد. مجيد و شيرين هم آمدند. در چهره هايشان مي شد ترديد و دودلي را به آساني حس کرد. ترديد از اين که بيايند و کنارِ رؤيا بنشينند؟ مجيد و شيرين روي صندليهاي کنار من و رؤيا نشستند. ثانيه هائي به سکوت گذشت. جوِ بينِ ما چهار نفر را سنگين يافتم. بلند شدم و خودم را به ميز کارِ مهندس عبدالرحمن رساندم تا از علتِ اين رفتارهاي عجيب سر درآورم. به بهانة برداشتنِ جزوه هاي کارآموزي ام از روي ميز کار، به داخلِ دفتر آمدم. عبدالرحمن داشت آرام و متفکر سيگار مي کشيد. حرفي نزدم و زود به داخلِ آزمايشگاه بازگشتم.

( لطفاً بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

شاید مقدمه ای برای خداحافظی... آن هم برای همیشه...

با درود بر شما خوانندگان صميمي

با توجه به مشکلاتي که براي من پيش آمده، از طريق ايميل (admin@blogfa.com) با مديريت محترم «بلاگفا» تماس گرفتم تا آدرس اين وبلاگ را به وبلاگ ديگري که دارم، تغيير دهم. اميدوارم با اين درخواستم موافقت شود و از مزاحمتها و ناراحتي هاي فراواني که خوانده شدن مطالب اين وبلاگ توسط «يک نفر» براي من ايجاد مي شود، رها شوم. آن «يک نفر» را بسيار دوست دارم؛ اما به اصرارِ مادر گرامي ام  و بر خلاف ميلِ باطني ام مجبور به اين کار هستم. مطمئن باشيد که آن «يک نفر»، فرناز عزيزم، «او»، مژگان، رؤيا، مسعود و ديگر افراد «سرگذشت واقعي يک عشق» نيست.

از دوستانِ عزيزي که ممکن است ديگر با هم در ارتباط نباشيم، پوزش مي طلبم. بدانيد که تغييرِ آدرس اين وبلاگ برايم چون «جام زهر» است ولي شرايط اقتضاء مي کند که اين کار (در صورت تأئيد مديريت محترم بلاگفا) انجام شود.

آرزومند همة آرزوهاي بزرگ و کوچک شما - بهنام

رؤياي کارآموزي (سرگذشت واقعي يک عشق – 94)

 ایــمــان

تا 14 تيرماه صبر کردم. همان تاريخي که در برگة معرفي از دفتر ارتباط با صنعتِ دانشگاه براي شروع به کارآموزي قيد شده بود. صبح آن روز به شرکت «س. الف.» رفتم. نامه را خانم منشي قسمت اداري به مديرِ توليد داد. وقتي از دفتر بيرون آمد، گفت: «مهندس ب. با شما کار دارند...». واردِ دفتر مديرِ توليد کارخانه شدم. از من چند سئوال پرسيد و برگه را امضاء کرد. پس از اين که مدير کارخانه برگة معرفيِ دانشگاه را تأئيد نهائي کرد، با نامة مدير توليد خطاب به سرپرست اولين واحدِ خطِ توليد، از قسمتِ اداري کارخانه بيرون آمدم. سرپرستِ واحد مردي ميانسال بود. مدرکِ تحصيلي بيشترِ سرپرستانِ آن کارخانه بين سيکل تا ديپلم بود و بر اساسِ تجربة بالائي که داشتند، به اين سمتها انتخاب شده بودند. حتي مديرِ فني شرکتِ «س. الف.» ديپلمة سي و پنج ساله اي بود که کارگران به او «مهندس آ.» مي گفتند!

 

 

روزهاي نخست کارآموزي بسيار خوابم مي آمد، اما سعي مي کردم تمامِ چيزهائي را که در محيط کارخانه مي بينم، با دانسته هاي تئوري ام مقايسه کنم و اختلاف ميانِ آنها را پيدا کنم. بيشتر از يک هفته نگذشته بود که مجيد، يکي از پسرهاي هم دوره اي «او» هم به شرکت «س. الف.» آمد. خوشحال بودم که بالاخره يک نفر از دوستانم در اين محيط ناآشنا حضور دارد هر چند که از قبل زياد با هم صميمي نبوده باشيم. قسمتِ کارآموزي مجيد با من فرق داشت و يکديگر را تنها در رستوران مي ديديم. پس از دو هفته، من هم به واحدِ آزمايشگاه رفتم و با مجيد هم قسمت شدم. رئيس آزمايشگاهِ شرکت يک مهندس پتروشيمي افغاني مقيم ايران بود. سُـنّي بود و عبدالرحمن نام. بعضي از روزها دهانش بوي «تندي» مي داد! ساعتهاي متمادي روي صندلي اش مي نشست و سيگار مي کشيد. در مدتي که آنجا بودم، نديدم که دست به سياه و سفيد بزند. يا برايمان از خاطره هايش مي گفت، يا شعرهاي زيبا برايمان مي گفت، يا در قسمتِ اداري بود و يا حرف مي زد (بيشتر با مجيد). نخستين بار عبدالرحمن بود که اشعارِ زيباي «بيدل دهلوي» و «معيني کرمانشاهي» را به من معرفي کرد و علاقه به اين شاعران را در من پديد آورد. تکنسين حدوداً 37 ساله اي در آزمايشگاه بود که کارهاي آزمايشگاهي را انجام مي داد. هر چند نتوانسته بود تحصيلات دبيرستاني را به اتمام برساند، اما تجربة بسيار بالائي در زمينة کاري اش داشت. از امان الله چيزهاي زيادي ياد گرفتم و او هم که فهميده بود به کارهاي آزمايشگاهي علاقة زيادي دارم و دنبالِ کار و يادگيري هستم، دانسته هايش را با من قسمت مي کرد. هر چند نمي توانست به زبانِ علمي و فني موجود در کتابها سخن بگويد، اما هر درسِ او به اندازة خواندن فصلهاي زيادي از کتابهاي فني-مهندسي در طولِ اين سه سال برايم کاربردي و باارزش بود.

 

 

Chemical Laboratory

 

 

 يک ماه از کارآموزي مان گذشته بود که دو دخترِ مقطع فوقِ ديپلم رشتة ما به آزمايشگاه آمدند. دورة کارآموزي آنها از دورة 340 ساعتة ما کمتر بود. رؤيا سُـنّي و اهلِ سنندج و شيرين بچة کرمانشاه بود. رؤيا از لحاظ ظاهر و تناسب اندام بسيار بهتر از شيرين بود. من در جمعهاي چند نفره زياد با کسي صحبت نمي کنم و اگر پسري مثلِ مجيد با من باشد، بيشتر ترجيح مي دهم گوش بدهم. رؤيا اما طرز فکر و برداشتهايم را تحسين مي کرد و بيشتر دوست داشت که با هم صحبت کنيم؛ درست برعکسِ شيرين که با مجيد مي گفت و مي خنديد. رؤيا از نظرِ شخصيتي بسيار پخته تر و سنجيده تر رفتار مي کرد و سخن مي گفت و از اين لحاظ موردِ تأئيد من بود. رؤيا نسبت به من حيائي خاص داشت و هر حرفي را به من نمي زد.

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

 

 

ادامه نوشته

روز تولدم... قدم به قدم

 

سه شنبه ششم بهمن 1388

 

مشغول پختن کيک تولدم بودم که ساعت 19:33 ، «علي» آقا يکي از همکارانِ آزمايشگاهي ام به من پيامک داد:

 

 پیامک علی

پخت کيک تازه تمام شده بود که مهندس «مهدي» که تابلو پازلي زيباي سه تکه اي را «يک ماه و پنج روز» پيش از روز تولدم به من هديه کرده بود، ساعت 21:35 پيامک داد:

 

 پیامک مهندس مهدی

چهارشنبه هفتم بهمن 1388

 

داخلِ ماشين نشسته بودم تا به شرکت بيايم که «حسين» آقا با پيامک، برايم کيک تولد فرستاد:

 

 پیامک حسین

 

وقتي به دفترِ کارم آمدم، هدية کادو پـيـچ شدة همکارم مرا هيجان زده کرد. «مجتبي» عزيز زحت کشيده بود و هديه اي برايم گرفته بود:

 

 هدیه آقا مجتبی

 

 مهندس «حميد» شيطان هم با اين پيامک در ساعت 8:08 به من « فاز » داد:

 

 پیامک فاز دار مهندس حمید

 

کيکِ تولد در انتـظارِ خورده شدن بود که ناگهان دربِ آزمايشگاه باز شد و علي، احسان و حسين وارد شدند. دست داديم؛ تبريک گفتند و تشکر کردم. نشستيم و با چاي تازه دم کشيده با چاي ساز، براي خودمان چاي ريختيم. کيکي که پخته بودم، ظاهرِ زيبائي داشت. همکاران مي گفتند که مثلِ کيکهاي حرفه اي شده است، پُف کرده و خوش بو و خوش فرم! البته من که کيکهاي بهتر از اين هم پخته بودم و همکارانم به من لطف داشتـند. مهندس «حميد» هم سرِ بزنگاه آمد تا از قافلة کيک خوران عقب نماند! پس از گرفتن چند عکسِ دسته جمعي، خداحافظي کردند و رفتند. بعد از ده دقيقه هم «مجتبي» به کلاس زبان انگليسي اش در داخلِ شرکت رفت. من... احساسِ دامادي را داشتم که در حجله (بخوانيد آزمايشگاه) تنها مانده است...! يک دفعه همه جا سوت و کور شد!

 

اين هم از کيک تولدم که خودم پخته بودم:

 

 کیک تولد دست پخت بهنام

 

مهندس «مهدي» و «مجيد» عزيز هم آمدند و حدود نيم ساعتي مرا از تنهائي به در آوردند.

 

آخرين پيامک تبريک تولدم هم درست ساعت 12 ظهر از طرفِ « ناديا » يکي از همکارانم به دستم رسيد:

 

 پیامک تبریک نادیا خانم

 

ساعتِ 16:30 واردِ سالِ ديگري از عمرم شدم که شماره اش نزد خداست... وضو گرفتم و نماز ظهر و عصر را خواندم.

 

به خانه که آمدم، ساعتِ 19 پدر و مادر و خواهر و خواهر زاده ام را با ماشين به منزل آوردم. مادرم مثلِ اين چند سال برايم کيک زيبائي خريده بود:

 

 کیک تولد هدیه مادر و پدر عزیزم

 

شام، قيمه نثارِ خوشمزه اي داشتيم، جاي همة شما خالي! خواهرم زحمت کشيد و ظرفها را شست. ساعتِ 22:30 و در شبي بسيار سرد، مهمانانم را به منزلشان رساندم. سالروز تولدم تـقريباً با چهلمين روز از زمستان هم زمان است. هر سال انگار لعنت خدا بر زمين نازل شده است و اصلاً برف نمي آيد؛ اما با نزديک شدنِ روز تولدم هوا رو به سردي مي رود و بارشِ برف آغاز مي شود.

 

هفتم بهمن سالِ 1386 آن قدر از شبِ پيش برف آمد که جز يک نفر، هيچ کدام از خانمهاي همکار نتوانستند به سرِ کار بيايند. «مهناز» خانم به «ناديا» و «سميرا» (دو نفر از ديگر خانمهاي همکارم) زنگ زد. آنها ضمنِ تبريک تولدم، گفتند: «برف اين قدر سنگينه که اصلاً نميشه اومد... ماشين هم گير نمياد! مجبوريم مرخصي بگيريم!»

 

نمي دانم چرا بايد روزِ تولدِ من هوا يادش بيايد که بايد سرد شود و برف ببارد؟! يعني من اين قدر يـخـم؟!

 

Happy Birthday... Behnam

 Happy birthday

نمي دانم گفتنش درست است يا خير؟

 

فردا (هفتم بهمن ماه) روز تولد نويسندة اين وبلاگ است... همکاران و دوستانِ خوبم از چند روز گذشته مرا حسابي خجالت داده اند.

 

از مهندس «مهدي» عزيز که يک ماه و پنج روز پيش از روزِ تولدم مرا با تابلوي پازلي سه تکه شرمنده کردند؛ از «محسن» عزيز که ديروز (پنجمِ بهمن ماه) با يادآوري هفتم بهمن نشان دادند که به يادم هستند؛ از «حميد» همکارِ شيطانم که با ايميل تولدم را تبريک گفت و تمام دوستاني که به نحوي به يادم بودند، سپاسگزارم.

 

 بقاي عمر همة آنان و همة خوانندگان گرامي را از ايزد خواهانم.

بهنام

طرح تحول اقـتصادی یـا ...؟

 

خوشة چندي ؟!

 

اين پرسشي است که اين روزها بيشتر مردم وقتي با يکديگر روبرو مي شوند، از هم مي پرسند. ظاهراً به خوشة 3 «يارانه» تعلق نمي گيرد. وقتي دولتي با شعار «عدالت گستري» پس از شش سال برنامه ريزي و کارِ کارشناسي و صرف ميلياردها تومان هزينه براي برگزاري جلسه ها، پژوهشها و مدرنيزه کردنِ ]ظاهري[ سامانة اطلاعاتي کشور به طرحي برسد که براي يک نوجوانِ مقطع راهنمائي نيز غير قابل قبول است، نبايد تعجب کرد که کمتر کسي از اين طرح راضي باشد.

 

من کسي را مي شناسم که کارگرِ متأهلي است که خانه ندارد. ماهي 260 هزار تومان بابت اجاره مي پردازد و با مابقي حقوقِ ماهانه اش چرخ زندگي را مي گرداند (خوشة سه). پدرم بازنشستة شهرباني است و بيشتر از سي سال است که بنا به تقاضاي خود بازنشسته شده است و ماهانه 450 هزار تومان مي گيرد (خوشة سه) و... نمونه ها از اين دست زياد سراغ دارم. کارگراني را مي شناسم که با بدترينِ وضع روزگار مي گذرانند. از بيمه بي بهره اند و بيشتر از نيمي از حقوقشان را بايد بابتِ اجاره خانه بپردازند...

 

همة اينها يک طرف؛ آقائي در منطقة الهية تهران در خانه اي چند ميلياردي زندگي مي کند. خودش پرادو سوار مي شود. خانمش زانـتيا دارد و پسرش با هيوندا آزرا در شهر پرسه مي زند. چند مغازه در نقاط مختلف تهران به شاگردانش داده و با تلفن، معامله هاي چند ده ميليوني مي کند؛ بدون اين که جنس را ببيند. شما به عنوانِ يک ايراني مي توانيد کساني را که نمونة نوعيِ افراد متوسطِ جامعة فعلي ما هستند، با اين آقا يکي بدانيد؟! هر دو از يارانة نفت بي بهره باشند؟ مگر نه اين که مرحوم دکتر مصدق با فداکاري و با شهامتِ مثال زدني در عرصة بين المللي توانست صنعت نفت ايران را ملي سازد؟ ملي شدنِ صنعتِ نفت يعني چه؟ مگر جز اين است که درآمدِ نفت بايد صرفِ عمران، گسترش آموزش و سوادِ همگاني، توسعة بهداشت با حداقل هزينه، فراهم آوردنِ حداقلهاي زندگي براي ايرانياني که کارگر يا کارمندِ قانوني اند، شود؟ چرا اين اهدافِ زيبا برآورده نشده اند؟

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک نمائيد )

 

ادامه نوشته

افسانه اي که تمام شد... (سرگذشت واقعي يک عشق – 93)

 

قبل نوشت براي خودم: اين قسمت را پس از پنجمين جلسة کلاس زبان ايتاليائي نوشتم.

 


 

در نظرِ من، امتحاناتِ ميان ترم هميشه فرصتي بود براي اشکال يابي هاي پيش از امتحان نهائي پايان ترم. براي همين هم برايم اهميت زيادي داشتند. چند درسي را که قرار بود امتحان ميان ترم از آنها گرفته شود، به خوبي خواندم و بسيار خوب هم از عهدة امتحانها برآمدم. گوئي ديگر انديشيدن به «او» نمي توانست مانعِ درس خواندنم شود و شايد هم با درس خواندن تلاش مي کردم تا «او» را از ياد ببرم... که نمي توانستم.

 

وقتي به پايان ترمِ ششم خودم و ترمِ هشتمِ «او» نزديک مي شديم، غصه در وجودم رشد مي کرد و بزرگتر مي شد؛ چه آن که تا چند هفتة ديگر، از دقيقه هاي اندکِ با «او» بودن و ديدنِ «او»، تنها خاطره هائي بر جاي مي ماند که شايد تا اَبَد نمي توانستم آنها را فراموش کنم. تلخ ترين خاطرات ممکن است بعدها به شيرين ترين خاطرات تبديل شوند و من اين واقعيت را از اعماقِ وجودم حس کردم.

 

٭٭٭

 

امتحاناتِ پايان ترم برگزار شد. نمره هاي دو درسِ مهمي که داشتم، دور از تصورِ من و ديگر همرشته ايها و حتي «او» بود. در درسهاي «مواد مهندسي» (3 واحدي) و «مباني علم و تکنولوژي پليمرها» (2 واحدي) نمرة کامل (بيست) آوردم. «او» در درس پليمرها 18 شد. مطمئن هستم که «او» و مژگان بيشتر از من از اين نمره هاي عالي خوشحال شدند. «او» هنوز هم شاگرد اول دوره شان بود، با نمره هائي حول و حوش 16 تا 19؛ آن هم در درسهاي تخصصيِ آخرين ترم مهندسي. در درس يک واحدي «انـتقال مطالبِ علمي و فني» 15 شدم و «او» 17.

 

٭٭٭

 تخمین مقاومت مصالح

 

در دانشکده مان ميانِ دانشجويان ورودي سالهاي مختلف دو دستگي به وجود آمده بود. اين دسته بنديها در وروديهائي که «او» هم بين آنها بود، آشکارتر بود. يک دسته که شاملِ دانشجويانِ درسخوان و اهلِ تحقيق مي شد، طرفدارِ مدير گروه شدنِ دکتر «ع. الف. ف.» بودند و دستة ديگر که بيشتر، دانشجويانِ ظاهربين، متوسط تا تنبل و اهلِ تيپ را شامل مي شد، طرفدارِ مديريت دکتر «ب. م.» بودند. دکتر «ع. الف. ف.» استادِ درس «انتقال مطالب علمي و فني» هم بود. در واقع، خيلي از دانشجويان آن جناح سعي داشتند که استادِ اين درس از دانشکدة علوم انساني باشد تا اين که مجبور شوند در آخرين ترم با ايشان درس بردارند. دکتر «ب. م.» فارغ التحصيل آلمان بود اما به نظر نمي رسيد که چيزِ بيشتري از دکتر «ع. الف. ف.» بداند که به زودي دکترايش را از ايران مي گرفت. از نظر تحقيق و دانش پژوهي، دکتر «ع. الف. ف.» را بالاتر مي دانستم و صبر و حوصله اي را که ايشان در پاسخ به پرسشهاي دانشجويان داشت، در ديگر استادان نمي ديدم. در کل، برايم فرقي نمي کرد که مدير گروه چه کسي باشد، اما دانشجوهاي دستة ديگر به شدت سعي در تخريبِ دکتر «ع. الف. ف.» داشتند که انصافاً مردِ باخدائي هم بود. اين تلاشها پس از اين که دکتر «ب. م.» پس از يک دوره مديريت، جايش را به دکتر «ع. الف. ف.» داد، شديدتر شد. تا جائي که درسهاي ارائه شده توسط ايشان را انتخاب نمي کردند تا مجبور به تغيير استاد شوند! ظاهراً در آخرين ترم، در درسِ انتقالِ مطالبِ علمي و فني به دکتر «ع. الف. ف.» بر خورده بودند و نمي توانستند کاري از پيش ببرند. پس از اين که نمره هاي اين درس اعلام شد، متأسفانه نام دو نفر از پسرهاي هم دوره اي «او» جزو افتاده ها (نمرة زيرِ ده) بودند. عده اي جبهه گرفتند که عمدي در کار بوده و استاد با اين کار خواسته است تا زهرِ چشمي به دشمنانش نشان دهد. من اما در طولِ دو سال (چهار ترم) آشنائي با استاد و شاگردِ ايشان بودن، اطمينان داشتم که اين برچسبها به استاد نمي چسبد. آن دو نفر در درسهاي ديگر و ترمهاي پيش نمره هاي خوبي نداشتند و مي شد اين درس را هم در ادامة کم کاريهاي گذشته شان دانست. وقتي همان چند نفر دانشجوي «آن جناح» گفتند که: «هر چي مي گيم نمرة هشت شون رو ده بديد، قبول نمي کنه... اينا دفترچة خدمت گرفتن... بايد توي پائيز برن خدمت»، متوجه شدم که چقدر اين نمرة قبولي حياتي است. تا جائي که به ياد دارم، اين مسأله به خوبي و خوشي حل شد و استاد دلسوزي کرد و نگذاشت در آخرين ترم خاطرة بدي براي آن دو دانشجو و هم کلاسهايشان بر جا بگذارد.

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

اهمیت دو طرفه بودن عشق (سرگذشت واقعی یک عشق - 92)

 عشق یخ زده

اين پست بيشتر به بيان نظرهاي من در مورد روابط دختران و پسران مي پردازد و جز اندکي، چندان به ادامة «سرگذشت واقعي يک عشق» مربوط نمي شود.

 

در چند روزِ تعطيل نوروز 1376 به اين فکر مي کردم که اگر به جاي «او» به رؤيا يا مژگان پيشنهاد مي دادم، با توجه به شناختِ بيشتري که از يکديگر داشتيم و مهم تر از آن، محبت دو طرفه اي که بين ما وجود داشت، آيا روزهاي بهتري پس از 28 آبان 1375 داشتم؟ پسري که در سالهاي گذشته «عشق» را يک احساسِ گذرا و کوتاه مدت و سطحي مي دانست، حالا حيرت زده از ضربة سهمگيني که خورده بود، به اين مي انديشيد که به رؤيا فکر کند... به کسي که هر چند دخترِ بدي نبود، اما در ايده آل هايش نمي گنجيد.

 

 

٭٭٭

 

در آن روزها خيلي به اهميت «دو طرفه بودنِ عشق» پي برده بودم. هر چند دير... اما با خودم عهد کردم که اگر دوباره درگيرِ عشقي ديگر شدم، بايد عشقي دو طرفه باشد. به عشقهائي که در آن، پسر در سمتِ قويِ رابطه قرار دارد نيز انديشيده بودم. از ديدگاهِ من، اين عشقها بسيار احتمال دارند تا به پليدي کشانده شوند، چرا که طبعِ لذت جوئي مردان و پسران کم و بيش در اين عشقها حضور مي يابد. نمي توان اين احتمال را رد کرد که اگر پسري، دختري را علاقه مند به خود بيابد، بيشتر در صدد برآورده شدنِ خواسته هايش عمل مي کند نه خواسته هاي دختر. اين خواسته ها صرفاً جـنـ ـسي نيستند اما «برخورد از موضع بالا»، بسياري از دختران را دچارِ درگيريهاي ذهني و رواني مي کند که با روحية لطيفِ بيشتر آنان سازگار نيست. اين جاست که تربيتِ خانوادگيِ پسر اهميت پيدا مي کند و مقصدِ اين دوستي که عشقي «عاطفي» است يا «هوسي»، آشکار خواهد شد.

 

 

 قوی زیبا در سیزده بدر

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته