قبل نوشت براي خودم: اين قسمت را پس از پنجمين جلسة کلاس زبان ايتاليائي نوشتم.

 


 

در نظرِ من، امتحاناتِ ميان ترم هميشه فرصتي بود براي اشکال يابي هاي پيش از امتحان نهائي پايان ترم. براي همين هم برايم اهميت زيادي داشتند. چند درسي را که قرار بود امتحان ميان ترم از آنها گرفته شود، به خوبي خواندم و بسيار خوب هم از عهدة امتحانها برآمدم. گوئي ديگر انديشيدن به «او» نمي توانست مانعِ درس خواندنم شود و شايد هم با درس خواندن تلاش مي کردم تا «او» را از ياد ببرم... که نمي توانستم.

 

وقتي به پايان ترمِ ششم خودم و ترمِ هشتمِ «او» نزديک مي شديم، غصه در وجودم رشد مي کرد و بزرگتر مي شد؛ چه آن که تا چند هفتة ديگر، از دقيقه هاي اندکِ با «او» بودن و ديدنِ «او»، تنها خاطره هائي بر جاي مي ماند که شايد تا اَبَد نمي توانستم آنها را فراموش کنم. تلخ ترين خاطرات ممکن است بعدها به شيرين ترين خاطرات تبديل شوند و من اين واقعيت را از اعماقِ وجودم حس کردم.

 

٭٭٭

 

امتحاناتِ پايان ترم برگزار شد. نمره هاي دو درسِ مهمي که داشتم، دور از تصورِ من و ديگر همرشته ايها و حتي «او» بود. در درسهاي «مواد مهندسي» (3 واحدي) و «مباني علم و تکنولوژي پليمرها» (2 واحدي) نمرة کامل (بيست) آوردم. «او» در درس پليمرها 18 شد. مطمئن هستم که «او» و مژگان بيشتر از من از اين نمره هاي عالي خوشحال شدند. «او» هنوز هم شاگرد اول دوره شان بود، با نمره هائي حول و حوش 16 تا 19؛ آن هم در درسهاي تخصصيِ آخرين ترم مهندسي. در درس يک واحدي «انـتقال مطالبِ علمي و فني» 15 شدم و «او» 17.

 

٭٭٭

 تخمین مقاومت مصالح

 

در دانشکده مان ميانِ دانشجويان ورودي سالهاي مختلف دو دستگي به وجود آمده بود. اين دسته بنديها در وروديهائي که «او» هم بين آنها بود، آشکارتر بود. يک دسته که شاملِ دانشجويانِ درسخوان و اهلِ تحقيق مي شد، طرفدارِ مدير گروه شدنِ دکتر «ع. الف. ف.» بودند و دستة ديگر که بيشتر، دانشجويانِ ظاهربين، متوسط تا تنبل و اهلِ تيپ را شامل مي شد، طرفدارِ مديريت دکتر «ب. م.» بودند. دکتر «ع. الف. ف.» استادِ درس «انتقال مطالب علمي و فني» هم بود. در واقع، خيلي از دانشجويان آن جناح سعي داشتند که استادِ اين درس از دانشکدة علوم انساني باشد تا اين که مجبور شوند در آخرين ترم با ايشان درس بردارند. دکتر «ب. م.» فارغ التحصيل آلمان بود اما به نظر نمي رسيد که چيزِ بيشتري از دکتر «ع. الف. ف.» بداند که به زودي دکترايش را از ايران مي گرفت. از نظر تحقيق و دانش پژوهي، دکتر «ع. الف. ف.» را بالاتر مي دانستم و صبر و حوصله اي را که ايشان در پاسخ به پرسشهاي دانشجويان داشت، در ديگر استادان نمي ديدم. در کل، برايم فرقي نمي کرد که مدير گروه چه کسي باشد، اما دانشجوهاي دستة ديگر به شدت سعي در تخريبِ دکتر «ع. الف. ف.» داشتند که انصافاً مردِ باخدائي هم بود. اين تلاشها پس از اين که دکتر «ب. م.» پس از يک دوره مديريت، جايش را به دکتر «ع. الف. ف.» داد، شديدتر شد. تا جائي که درسهاي ارائه شده توسط ايشان را انتخاب نمي کردند تا مجبور به تغيير استاد شوند! ظاهراً در آخرين ترم، در درسِ انتقالِ مطالبِ علمي و فني به دکتر «ع. الف. ف.» بر خورده بودند و نمي توانستند کاري از پيش ببرند. پس از اين که نمره هاي اين درس اعلام شد، متأسفانه نام دو نفر از پسرهاي هم دوره اي «او» جزو افتاده ها (نمرة زيرِ ده) بودند. عده اي جبهه گرفتند که عمدي در کار بوده و استاد با اين کار خواسته است تا زهرِ چشمي به دشمنانش نشان دهد. من اما در طولِ دو سال (چهار ترم) آشنائي با استاد و شاگردِ ايشان بودن، اطمينان داشتم که اين برچسبها به استاد نمي چسبد. آن دو نفر در درسهاي ديگر و ترمهاي پيش نمره هاي خوبي نداشتند و مي شد اين درس را هم در ادامة کم کاريهاي گذشته شان دانست. وقتي همان چند نفر دانشجوي «آن جناح» گفتند که: «هر چي مي گيم نمرة هشت شون رو ده بديد، قبول نمي کنه... اينا دفترچة خدمت گرفتن... بايد توي پائيز برن خدمت»، متوجه شدم که چقدر اين نمرة قبولي حياتي است. تا جائي که به ياد دارم، اين مسأله به خوبي و خوشي حل شد و استاد دلسوزي کرد و نگذاشت در آخرين ترم خاطرة بدي براي آن دو دانشجو و هم کلاسهايشان بر جا بگذارد.

 

٭٭٭

 

تا چند روزي پس از پايانِ امتحانات به دانشکده مي رفتم تا نمره ها را ببينم. در درسهاي تخصصي نمره هاي جديد را خيلي دير اعلام کردند اما همانند ترمهاي پيش، «او» با اختلافِ زيادي رتبة اول را کسب کرد. من تا زماني که تعطيلات تابستاني دانشگاه فرا برسد، به کتابخانة دانشگاه مي رفتم. گاهي تا ساعتها افراد انگشت شماري در سالنِ مطالعه بودند و کارِ کارمندان بسيار کم بود. گوئي همگي در انتظارِ تعطيلات بودند!

 

به دفترِ ارتباط با صنعت دانشگاه رفتم و فرم کارآموزي تابستاني 1376 را گرفتم و پر کردم. نامة رسمي و شماره دار دانشگاه را گرفتم تا به شرکت «س. الف.» ببرم. از آنجا به کتابخانة دانشگاه رفتم. کتابخانه، کارمند خانم محترم و متأهلي داشت که به نظر مي رسيد از من سه تا پنج سال بزرگتر باشد. به خاطرِ حضور هر روزه ام در کتابخانه با اين کارمند سلام و عليک کوتاهي داشتم و نام خانوادگي و شمارة کارتم را مي دانست. از او خواهش کردم که بر اساسِ سليقة خودش دو کتاب رمان خارجي برايم بياورد تا در طولِ تعطيلاتِ دو و نيم ماهة کتابخانه مشغول باشم. ايشان هم به مخزن رفت و دو کتابِ «لينمارا، عشق و آرزو» نوشتة کاترين گاسکين با ترجمة ابراهيم يونسي و «برادران کارامازوف» نوشتة فئودور داستايوسکي را برايم آورد. تشکر کردم. گفت: «اگه اين کتابها رو دوست ندارين، برم دو تا ديگه براتون بيارم؟» گفتم: «ممنونم... همينها رو مي برم».

 برادران کارامازوف

 

٭٭٭

 

روزهاي حضورِ «او» در دانشگاه و کتابخانه ديگر به افسانه مي ماند. افسانه اي که گفته شد و شنيده شد... ديگر تمام شد...