عشق یخ زده

اين پست بيشتر به بيان نظرهاي من در مورد روابط دختران و پسران مي پردازد و جز اندکي، چندان به ادامة «سرگذشت واقعي يک عشق» مربوط نمي شود.

 

در چند روزِ تعطيل نوروز 1376 به اين فکر مي کردم که اگر به جاي «او» به رؤيا يا مژگان پيشنهاد مي دادم، با توجه به شناختِ بيشتري که از يکديگر داشتيم و مهم تر از آن، محبت دو طرفه اي که بين ما وجود داشت، آيا روزهاي بهتري پس از 28 آبان 1375 داشتم؟ پسري که در سالهاي گذشته «عشق» را يک احساسِ گذرا و کوتاه مدت و سطحي مي دانست، حالا حيرت زده از ضربة سهمگيني که خورده بود، به اين مي انديشيد که به رؤيا فکر کند... به کسي که هر چند دخترِ بدي نبود، اما در ايده آل هايش نمي گنجيد.

 

 

٭٭٭

 

در آن روزها خيلي به اهميت «دو طرفه بودنِ عشق» پي برده بودم. هر چند دير... اما با خودم عهد کردم که اگر دوباره درگيرِ عشقي ديگر شدم، بايد عشقي دو طرفه باشد. به عشقهائي که در آن، پسر در سمتِ قويِ رابطه قرار دارد نيز انديشيده بودم. از ديدگاهِ من، اين عشقها بسيار احتمال دارند تا به پليدي کشانده شوند، چرا که طبعِ لذت جوئي مردان و پسران کم و بيش در اين عشقها حضور مي يابد. نمي توان اين احتمال را رد کرد که اگر پسري، دختري را علاقه مند به خود بيابد، بيشتر در صدد برآورده شدنِ خواسته هايش عمل مي کند نه خواسته هاي دختر. اين خواسته ها صرفاً جـنـ ـسي نيستند اما «برخورد از موضع بالا»، بسياري از دختران را دچارِ درگيريهاي ذهني و رواني مي کند که با روحية لطيفِ بيشتر آنان سازگار نيست. اين جاست که تربيتِ خانوادگيِ پسر اهميت پيدا مي کند و مقصدِ اين دوستي که عشقي «عاطفي» است يا «هوسي»، آشکار خواهد شد.

 

 

 قوی زیبا در سیزده بدر

 

 

٭٭٭

 

دلبستگي عاطفي زيادي به رؤيا نداشتم تا بودن يا نبودنش لطمه اي بر من وارد سازد؛ در واقع او کسي نبود که به دنبالش باشم؛ نه اين که قبولش نداشته باشم. اما احساسِ من نسبت به مژگان با احساسم نسبت به رؤيا تفاوتِ بسياري داشت. هنوز هم پس از سپري شدن سالهاي نسبتاً زياد نمي دانم که اين رفتارِ صميمي و حاکي از اعتماد مژگان نسبت به من از علاقه مندي او ناشي مي شد يا خير؟ همان طور که در پستهاي پيشين نوشتم، مژگان رابطه اي بسيار معمولي و خالي از احساس با ديگر همرشته ايهاي پسر داشت و با من بسيار راحتـتر و دوستانه تر برخورد مي کرد. مژگان به يقين دريافته بود که رابطه اي احساسي بين من و «او» وجود دارد ولي هيچ گاه اين رابطه را دست کم به روي من نياورد. «او» و مژگان بسيار با هم صميمي بودند و هم خوابگاهي... و با هم به شهرشان مي رفتـند. اگر سخني ژرفـتر از نگاه نتوان جُست، از نگاههاي مژگان مي توانستم اين برداشت را داشته باشم که مرا بيشتر از ديگر همرشته ايهاي پسرشان قبول دارد.

 

 پس از آن روز تلخ 28 آبان، بسيار افسوس خوردم که چرا نخواستم «او» را با اين رفتارهاي بي تفاوتش باور کنم و به کسي چون مژگان بيشتر توجه کنم که دوستيِ پاکِ دو طرفه اي بينِ ما بود. اما... آن چه آشکار بود، من از ژرفاي قلبم به «او» وابسته شده بودم... وابسته به شخصيتش... و چون کمتر از «او» به مژگان مي انديشيدم، آن ارادتِ قلبي در من به وجود نيامده بود و هميشه «او» را به عنوانِ همراهِ زندگي خودم در نظر مي گرفتم و نه مژگانِ عزيز. شايد اگر مشاورِ بهتري داشتم يا مادرم را چون سنگِ صبور قبول داشتم، به يقين مرا از ادامة دلبستگي به «او» باز مي داشت. شايد هم اگر صميميت بيشتر با مژگان را به من توصيه نمي کرد، مي توانست آسانـتر مرا از آن چاهي که هر روز و هر ساعت بيشتر در آن فرو مي رفتم، بيرون آورد.

 

٭٭٭

روستای زیبای رزجرد

 

«سيزده بـدر» سالِ 1376 برايم خاطره هاي زيادي را زنده مي کند. روزي که با خاله ام، پسرخاله هايم، دائي و فاميلهاي آنان با يک کاميون برزنت دار به ناحية خوش آب و هوائي در يکي از روستاهاي منطقة اَلَموت رفتيم. بيتا (دختر خالة پانته آ) از من شش سال کوچکتر بود. با آن که با خانواده شان دورا دور فاميل مي شديم، اما آشنائيِ بيشترِ ما با هم، به يک جشنِ ازدواج مربوط مي شد. در همان جشن و مراسمهاي پس از آن بسيار با هم صميمي شديم؛ به گونه اي که به راحتي در نزد والدين و برادرش با هم «ورق بازي» مي کرديم. بيتا که بسيار زيبا و از خانواده اي ثروتمند بود، آن قدر با من احساسِ راحتي مي کرد که با يک حرف سادة من خنده اش به هوا مي رفت. سالها بعد، ديدارهايمان بيشتر به سيزده بدرها محدود مي شد. هر چند تلفن منزلشان را پانته آ به من داده بود، اما نيازي نمي ديدم که زنگ بزنم. در همان سيزده بدرها بساط «پاسور»، «وسطي»، «واليبال» و سرگرميهاي ديگر پهن بود. گوئي برادرش هم به من اعتماد داشت که خودش، بيتا را به زور هم که شده (!!) با من «هم تيمي» مي کرد.

 

ورق

 

با عليرضا که بودم، بيشتر سعي مي کردم که مرام بگذارم و کمتر با ديگر بچه هاي فاميل باشم. اما بسيار پيش مي آمد که همگي دور هم مي نشستيم و «حُکم» را بازي مي کرديم. بودن در اين جمعهاي شاد، بسيار برايم لذت بخش بود. بيتا هم دختري بسيار بسيار زيبا و ثروتمند بود. هنوز هم هر چند ازدواج کرده، اما وقتي بدونِ حجاب وارد اتاقي مي شود که من تنها نامحرمِ آن هستم، به احترامم و به يادِ گذشته هاي پاک و پر خاطرة نوجواني مي گويد: «برم روسري بيارم...»؛ اما فوري بر مي گردد و اضافه مي کند: «نه... عيبي نداره... آقا بهنام هم از خودمونه».

 

آن روز آن قدر بازي کرده بوديم که پوستِ سفيدم آفتاب سوخته شده بود. از خستگي زياد زود خوابيده بودم. صبح که برخاستم، روحية بسيار شادي داشتم. يادم نمي رود که روزِ 14 فروردين 1376 با مادرم جائي مي خواستيم برويم. منـتظرِ ماشين بوديم که مادرم به من گفت: «چه قدر امروز روحيه ات خوبه...!» و من هم شيطنتم گل کرد و گفتم: «آدم اگه با خوشگلا باشه، محاله که شاداب نشه...!». مادرم لبخندي زد و به سمتي نگاه کرد و براي لحظه هائي به فکر فرو رفت. گوئي سيزده بدر را به خاطر مي آورد.