با توجه به فرمولي که از سال ۱۳۷۳ و بنا بر تجربه به دست آورده بودم، به اندازة چهار ليوان آرد، خميرِ کيک درست کردم. از شانسم در آن وقت از سال مرباي آلبالو هم داشتيم. مقداري از آن را در قسمت مرکزي کيک ريختم. مادرم زحمت کشيد و يک ديسِ چيني اعلاء با چاقوئي شيک با دستة چوبي به من داد تا فردا به شرکت ببرم.

Love Notes 

کيک را با چند کيسة فريزر پلاستيکي به طور کامل پوشاندم و در داخلِ يک مقواي کادوي کيک که از يکي از شيريني فروشيهاي معروف خريده بودم، گذاشتم. هر کس نمي دانست، فکر مي کرد که اصلاً اين يک کيک سفارشي است که از شيريني فروشي خريده شده! پيش از شروع به کارِ روزانه در آزمايشگاه، رؤيا، شيرين و مجيد وانمود مي کردند که کيک را نديده اند و اين يعني اين که من خودم بايد کيک را روي ميزِ اداري آزمايشگاه بياورم، بُرش دهم و تعارف کنم.

 

وقتي از کيفم چاقو را بيرون آوردم و کنارِ کيک گذاشتم، همه را به سمتِ ميز فرا خواندم. همه با چشماني ذوق زده و لباني خندان به سمتِ ميز آمدند. نگاه متعجبِ آنها را مي توانستم به آساني ببينم. اين که پسري بتواند کيکي حرفه اي (البته بدون خامه و مخلفات و تزئينات مغازه اي) بپزد، مي توانست بهانة مناسبي باشد براي سرِ شوق آمدن!

 

کيک را که برش دادم، دخترها چند شاخه گلِ ميخک را که از باغچه هاي شرکت چيده بودند، داخلِ گلدان سفالي ميزِ آزمايشگاه گذاشتند. اولين تکه هاي کيک را مي خورديم که ناخودآگاه شعري در ذهنم آمد. آن شعر و در واقع سه بيتي (؟!) را روي يک تکه کاغذِ باطله نوشتم و سبک و سنگين کردم. رؤيا به من نگاه مي کرد که روي کاغذ چه مي نويسم؟ کارم که تمام شد، نوشته را به رؤيا دادم. رؤيا تبسمي کرد و با صداي بلند براي ديگران خواند... سروده ام اين بود:

 

امروز جشني مختصر خواهيم گرفت          هر چند که هر روز بُـوَد جشن و سرور

آوريم چاي و نوشيم به عيش          گر چه فرقي نيست بينِ چاي و قهوه و فال و سرور

گوئيد به چايِ شيرين و خواب و رؤيا          هميشه شاد زي ايد و باشيد در سرور

 

همه ذوق کردند و دسته جمعي برايم کف زدند. شيرين از مهندس عبدالرحمن پرسيد: «شاد زي ايد يعني چي؟» که عبدالرحمن پاسخ داد: «يعني اين که شاد زندگي کنيد...». عبدالرحمن هم که عاشقِ ادبيات (و چيزهاي ديگر!) بود، اين ظرافتِ شعري و به کار بردنِ بجاي واژة «زيستن» را تحسين کرد.

 

رؤيا و شيرين آن قدر از اين شعر که بيشتر مربوط به آنها مي شد، لذت برده بودند که از من خواستند تا در دفترِ کارآموزيشان به رسمِ يادگار اين سه بيت را با خطِ خودم بنويسم. نوشتم. «امان الله» بادوربين عکاسي اي که آورده بودم، اين جشن را جاودانه کرد.

 جشن کوچک کارآموزی

از سمت راست به چپ: رؤيا، مجيد، عبدالرحمن (نشسته در وسط)، بهنام و شيرين.

٭٭٭

دخترها وقتي به خوابگاه دانشگاهمان که ميهمانِ آنجا بودند، رفتند، ماجراي شيرينـکاري امروزم را براي دوستان و هم اتاقي هايشان تعريف کردند. نمي دانم فرداي آن روز بود يا چند روزِ بعد، اما روزي در سرويسِ شرکت نشسته بودم که در همان ايستگاهي که رؤيا و شيرين سوار مي شدند، دختري سياه پوست و با حجاب هم سوار شد و هر سه در رديف پشتي من نشستند. تمام کارکنان شرکت با تعجب به آن دخترِ سياه پوست نگاه مي کردند. پس از گذشتن از چند چهار راه و پيش از آن که سرويس راهش را به سمتِ کارخانه کج کند، آن دختر سياه پوست در ميدانِ وليعصر پياده شد. براي من که دانشجوي دانشگاهمان بودم و هر روز دختران خارجي را در راهروها يا کلاسها مي ديدم، سوار شدن و پياده شدنِ آن دختر شگفتي آور بود، چه برسد به کارمندانِ شرکت که تا حالا دختري سياه پوست نديده بودند!

 

وقتي از صبحانه برگشتيم، از رؤيا و شيرين پرسيدم: «اون دخترِ سياه پوست رو مي شناسيد؟» رؤيا گفت: «آره هم اتاقي مونه!» چون نگاه پرسش بارم را ديد، با خنده اي کم صدا ادامه داد: «ما براش از خوبيهاي شما تعريف کرده بوديم و اون هم مي خواست شما رو ببينه! پس تنها راهش اين بود که با ما بياد و همون ميدونِ وليعصر پياده بشه...!» با تعجب پرسيدم: «اون دختره اومده بود تا من رو ببينه؟!»

٭٭٭

دفتر یادداشت

روزي از رؤيا پرسيدم: «شما دفتري داريد که احساساتـتون رو توش بنويسيد؟». رؤيا مکثي کرد و در حالي که به شيرين نگاه مي کرد، جواب داد: «آره... من دفتري دارم که شعرهاي زيبا رو داخلش مي نويسم و قطعات ادبي رو...» سپس ادامه داد: «مگه شما هم يه دفترِ يادداشت براي خودتون دارين؟» پاسخ دادم: «آره... اگه مايل باشيد، فردا براتون بيارمش تا شما و شيرين خانم داستانها و قطعه هاي ادبي رو که نوشتم، بخوانيد». استقبال کردند و چون گفتند که دفترِ خودمان پيشِ ما نيست (راست يا دروغ آن بماند!)، نمي توانيم بياوريم.