عشق به روایت سینما- شرح فیلم "دفترچه یادداشت" (قسمت ششم و پایانی) به همراه لینک دانلود فیلم

فرداي آن شب نواي پير که حالش بهبود يافته بود، با پاي پياده به بخشي که آلي پير در آن بستري بود، آمد. پرستاري که پشت ميز بود از بهبودي سريع نوا شگفت زده شده بود. نوا گفت: «ميدانم کار خلاف مقررات بيمارستان انجام دادم؛ اما خوابم نميبرد. مجبور شدم اين وقت شب با پاي پياده به اينجا بيايم». پرستار گفت: «تو الان نميتواني آلي را ببيني... من ميروم پائين تا يک فنجان قهوه بخورم. عاقل باش و کار خطائي نکن تا من توي دردسر نيفتم». نوا قول داد که کاري خلاف مقررات انجام ندهد.

نوا اما پس از رفتن پرستار طاقت نياورد و به اتاقي که آلي در آن استراحت ميکرد، رفت...

                           ( لطفا بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

عشق به روایت سینما- شرح فیلم "دفترچه یادداشت" (قسمت پنجم)

صبح فرا رسيد. نوا با گرمکني که روي دوشش انداخته بود، بر روي صندلي و جلوي منزل منتظر آلي بود. هوا ابري و گرفته بود. نوا به آلي گفت: «زودتر حرکت کنيم تا پيش از باران برگرديم».

با هم سوار قايق شدند و در حالي که نوا پارو ميزد، از ميان نيلوفرهاي آبي و غازها و قوهاي زيبا گذشتند. پائيز فرا رسيده بود و هوا در حال سرد شدن بود. درختان کهنسال و بلند که ريشه شان در آب برکه بود، بر سرشان سقف زده و منظرة بسيار زيبائي را خلق کرده بودند. آلي به پرندگان سپيدي که روي آب نشسته بودند، اشاره کرد و از نوا پرسيد: « اينها هنوز اينجايند؟ هنوز برنگشتند به سرزمينشان؟!». نوا عميق به چشمان آلي نگاه کرد و با غمي که در صدايش بود، گفت: «اينها مال اينجا نيستند... بايد به گوآتمالا برگردند... به همان جائي که از آنجا آمده اند...». اين پاسخ نوا بسيار پر مفهوم و عاشقانه بود. آلي مال اين روستا نبود؛ پس روزي بايد به جائي که آمده بود باز ميگشت و نوا را تنها ميگذاشت.

       

گردش روزانه که تمام شد به سمت خانة نوا بازگشتند. در داخل قايق، آلي با حالتي طلبکارانه و ناراحت به نوا گفت: «تو مرا ترک کردي... تو مرا فراموش کردي... اصلاً به من نامه ننوشتي... چرا؟». نوا حرفي نزد. پيش از رسيدن به خانه باران گرفت. زير باران بودن براي نوا عادي بود. آلي اما پارچه اي را بالاي سرش گرفت تا کمتر خيس شود. وقتي آن را بي فايده ديد، پارچه را به کناري انداخت گذاشت تا او هم مثل نوا خيس شود.

وقتي به کنار خانة نوا رسيدند، نوا عصباني و با فرياد گفت: «تو مرا فراموش کردي... تو اصلاً جواب نامه هاي مرا ندادي...». آلي با تعجب گفت: «نامه هاي تو...؟!». و نوا جواب داد: «من دقيقاً 356 نامه براي تو نوشتم... روزي يک نامه. اما تو اصلاً جواب ندادي...»...

                           ( لطفاً بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

عشق به روایت سینما- شرح فیلم "دفترچه یادداشت" (قسمت چهارم)

 

اما بشنويد از نوا که هنوز نتوانسته رفتن آلي را باور کند و در بهت عجيبي به سر ميبرد. گوئي تلاش دارد خود را با زندگي بدون آلي وفق دهد، اما اين مسأله به گوشه گيري و حساسيت زياد نوا منجر شده است.

نوا براي پر کردن فرمهاي کاريابي با اتوبوس به شهر چارلستون (Charleston) ميرود. نوا به طور اتفاقي آلي را در پياده روي خيابان ميبيند. هر چند آلي و نوا در طول اين سالها تغييرات ظاهري نه چندان کمي داشته اند، اما به هر حال نوا آلي را ميبيند. به راننده اتوبوس ميگويد که همين جا نگهدار تا پياده شوم اما راننده جواب ميدهد تا به «بارانداز» نرسيده ايم نميتوانم نگهدارم.

نوا که کاسة صبرش لبريز شده است، فرمان را به راست ميپيچد و کمي از سرعت اتوبوس کم ميکند و سريع به بيرون ميپرد. در حاليکه نزديک است با چند خودروي عبوري از خيابان تصادف کند، به سمت محلي که آلي را ديده بود، ميدود.

از پشت شيشة يکي از رستورانها، به دنبال آلي ميگردد. چشمش به آلي ميافتد که به سمت لون که پشت ميز است، ميرود و ...

                          ( لطفاً بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

شیر زنان ایران

 
سه هزار نفر از خونریزان مغول در شهر زنگان (نام زنگان پس از نام شهین به شهر زنجان گفته میشد) باقی ماندند. جنگ در باختر ایران باعث شد دو هزار و هفتصد نفر دیگر از سربازان خونریز مغول هم از شهر خارج شوند و به سوی مرزهای دور روان شوند در طی یک هفته 67 مرد میهن پرست زنگان کشته شدند. رعب و وحشت بر شهر حاکم بود سربازان مغول 200 پسر زنگانی را بزور به خدمت خویش درآورده و به آنها آموزشهای پاسبانی و غیره میدادند؛ اما هر روز از تعداد مغول ها کاسته میشد در طی کمتر از 30 روز فقط 120 مرد مغول در درون شهر باقی مانده بود و کسی از بقیه آنها خبر نداشت. دیگر مردان مهاجم پی برده بودند که هر روز عده ایی از آنها ناپدید میگردد . بدین منظور تصمیم گرفتند از شهر خارج شوند و در بیرون شهر اردو بزنند.
 
 
با خارج شدن آنها از شهر  هیاهویی در شهر بر پا شد و همه از ناپدید شدن مهاجمین صحبت می کردند میدان شهر مملو از جمعیت بود پیر مردی که همه به او احترام می گذاشتند از پله ها بالا رفت و گفت: «مردان زنگان باید از دختران این شهر درس بگیرند».

آنگاه رو به مردان کرد و گفت: «کدام یک از شما مغول خونریزی را کشته است؟».

چهار مرد پیش آمدند. هر یک مدعی شدند مغولی را از پا درآورده است. 

پیر مرد خنده ای کرد و به گوشه میدان اشاره کرد. سه دختر زیبا و قد بلند ایستاده بودند. گفت وجب به وجب کف خانه این دختران از کشته های دشمنان ایران پر است؛ آنگاه مردان ما در سوراخها پنهان شده اند .

با شنیدن این حرف مردان دست بکار شدند و در همان شب بقیه متجاوزین را نابود ساختند . به یاد کلام جاودانه ارد بزرگ می افتم که : شیر زنان میهن پرست ایران ، بزرگترین نگهبانان کشورند .

کاش نام آن سه زن را می دانستم بگذار به هر سه آنها بگویم ایران ! که نام همه زن های ایران است. 

یاسمین آتشی


برای خواندن اصل مطلب بر اینجا کلیک کنید.

عشق به روایت سینما- شرح فیلم "دفترچه یادداشت" (قسمت سوم)

                                

صبح که آلي از بستر برميخيزد، مشاهده ميکند که اسباب منزل را بسته بندي کرده اند تا به شهرشان بروند. به مادرش ميگويد: «مگر شما نگفته بوديد که تا آخر تابستان اينجا هستيم؟ من نمي آيم»! مادرش با تحکم به او ميگويد که صبحانه را بخور و بيا. وقتي مخالفت دخترش را ميبيند، ميگويد: «تو با ما ميائي... حتي اگر خدمتکارمان مجبور شود تو را تا شهر روي زمين بکشد»!

                                   

آلي اين اجازه را مي يابد که براي خداحافظي از نوا به کارگاه چوب بري برود؛ اما نوا آنجا نيست و هنوز نيامده است. به فين ميگويد: «به نوا بگو به من نامه بدهد. ما هنوز با هم دوستيم... باشد؟» فين گفت: «نوا ديروز خيلي به هم ريخته بود. هيچ وقت او را اين قدر ضعيف نديده بودم. ديگر دوستي شما تمام شد. نگذار ديگر بدتر شود... از طرف نوا اين ماجرا ديگر تمام شده است». آلي با اصرار گفت: «نه! به او بگو به من نامه بدهد... حداقل به او بگو دوستش دارم... باشد؟». فين اين قول را به آلي ميدهد و آلي با دلي نگران خداحافظي ميکند...

( لطفا بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

پری ها مؤنث هستند...

یک زوج در اوایل 60 سالگی، در یک رستوران کوچک و رومانتیک، سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودند. ناگهان یک پری کوچک سر میزشان ظاهر شد و گفت: « چون شما زوجی این چنین مثال زدنی هستید و درتمام این مدت به هم وفادار موندید، هر کدومتون میتونید یه آرزو بکنین.

                  Angel

خانم گفت: اوه، من میخواهم به همراه همسر عزیزم دور دنیا را سفرکنم. پری چوب جادوئیش را تکان داد و دو تا بلیت برای خطوط مسافربری جدید و شیک در دستش ظاهر شد. حالا نوبت آقا بود؛ چند لحظه فکر کرد و گفت: «خب، این خیلی رومانتیکه و فقط یک بار در زندگی اتفاق میافته، خیلی متاسفم عزیزم! ولی آرزوی من اینه که همسری 30 سال جوانـتر از خود داشته باشم.

خانم و پری سخت نا امید شده بودند ولی آرزو، آرزوئه دیگه! پری چوب جادوئیش را چرخاند و ... آقا 92 ساله شد!

پیام اخلاقی این حکایت: «مردها شاید موجودات ناسپاسی باشن، ولی پری ها مونث هستند»!


توضیح: این داستان را خانم « مژده آریائیان » به صورت نظر در یکی از وبلاگها درج کرده بودند. این مطلب از من نیست. برای مشاهده وبلاگ ایشان، بر اینجا کلیک کنید.

عشق به روایت سینما- شرح فیلم "دفترچه یادداشت" (قسمت دوم)

                                         دفترچه يادداشت (The Notebook)

      

اين داستان زيبا در اوايل دهة 1940 ميلادي ميگذرد. پيرزني در خانة سالمندان نگهداري ميشود و آن طور که پيداست، از ناراحتي روحي، رواني و فراموشي نيز رنج ميبرد. پيرمرد خوش قلبي به نام دوک (Duke) در همان خانة سالمندان حضور دارد و مايل است تا براي آن پير زن يک کتاب رمان عاشقانه بخواند. براي همين اجازه دارند تا ساعتهائي را در طول روز در کنار هم باشند... در محوطة فضاي سبز خانة سالمندان، در داخل اتاق پيرزن، در سالن غذا خوري و در هر جا که آن دو مناسب ببينند.

***

          

«آلي هميلتون» (Allie Hamilton) دختر هفده سالة يک ميليونر آمريکائي براي گذراندن تعطيلات تابستاني همراه با پدر و مادر خود به روستاي کوچک سيبروک آيسلند، کاروليناي جنوبي (Seabrook Island, South Carolina) مي آيند. «نوا کالهون» (Noah Calhoun) و «فين» (Fin) دو پسر روستائي که در کارگاه چوب بري و الوار کار ميکنند، آلي را به همراه دوست دختر فين در طي يک جشنوارة تابستاني در پارک بازي روستا مي بينند. نوا وقتي آلي را مي بيند، از فين در مورد او سئوال ميکند. فين مي گويد که اسمش آلي است و با دوست دخترش صميمي است. نوا که دلباختة آلي شده، جلو ميرود و از او درخواست ميکند که با هم باشند اما پسران زيادي هستند که آلي را پسند کرده اند و دست آخر آلي با پسري که او را دعوت به سوار شدن در چرخ و فلک بزرگ پارک کرده، همراه ميشود.

                 

چرخ و فلک در حال گردش است که نوا از ميله ها ميگيرد و خود را به کابيني ميرساند که آلي و آن پسر رقيب در آن هستند. در ميان فريادهاي اعتراض آميز اپراتور چرخ و فلک، نوا به آلي ميگويد که مياي با هم بريم؟ آلي جواب رد ميدهد. نوا در ميان زمين و هوا با دو دستش از ميله ميگيرد و آويزان ميشود و دوباره درخواستش را تکرار ميکند...

( لطفا بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

شرح فیلم "دفترچه یادداشت" (بخش نخست- معرفی بازیگران و عوامل فیلم)

معرفي، بررسي و شرحي بر فيلم

دفترچة يادداشت (The Notebook)

جلوه اي زيبا از يک عشق نخستين

                    

                             

( لطفا بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

سیزده به در بخت گشا

خدا میدونه چقدر این سیزده به در های هر سال رو دوست دارم. تنها به مدت چند ساعتی از پوست خودم بیرون میام و با فوتبال، والیبال و وسطی بازی کردن، جمع کردن بادامهائی که از شش ماه قبل به پای درختان ریخته اند، پختن یا کباب کردن غذا در طبیعت، دراز کشیدن و خوابیدن در کنار جوی آب یا زیر درختان، عکس گرفتن از طبیعت و درختان پر شکوفه و کارهائی از این دست، به اندازه چند هفته انرژی در خودم ذخیره میکنم.

ای کاش از این مراسم شاد در تقویم روزانه مون بیشتر داشتیم و به جای گریه و ماتم های تکراری که از فرط تکرار دیگه هویت و ماهیت خودشون رو از دست داده اند، به شادیهای ناب و واقعی می پرداختیم. سنتهای زیبای ایرانی و جشنهای گذشته را به یاد بیاریم که در جای جای تقویم دقیق ایرانی مون، باعث  شادی و تحرک ایرانیان باستان و برون آمدنشان از رکود و کهنگی می شد.

نمیدانم شما چقدر به سنت زیبای "سبزه گره زدن" اعتقاد دارید؟ من که بهش معتقد نیستم. اما فکر میکنم در این روزگار، برای دختران « دم بخت » کار جالبی باشه...!

            

تـقابل جنبه های معنوی و جسمانی در عشق (سرگذشت واقعی یک عشق- 45)

       

سريال « در پناه تو » را خيليها که ديده اند، هنوز کامل و با تمام جزئيات به ياد دارند. در اين ساختة زيبا و به ياد ماندني «حميد رضا لبخنده»، «محمد» عشق پاکش را به «مريم» بروز نميداد؛ اما نميتوانست در درون خود هم نگه دارد. در دانشگاه يکي از پسران همرشته اي آنها به نام «رامين» به محمد گفت که از طرف من از مريم خواستگاري کن! محمد گرفتاري عجيبي پيدا کرده بود. از يک سو خودش ميخواست در زماني مناسب از مريم خواستگاري کند و از سوي ديگر نميتوانست به رامين بگويد که خودم هم مريم را در نظر داشتم. پس از کلنجار رفتن با دل عاشق خود، سرانجام به مريم ميگويد که رامين مرا از طرف خودش براي خواستگاري از شما فرستاده است. گوئي مريم نيز محمد را ميخواست اما وقتي اين حرف را از زبان محمد شنيد، آن را به حساب اين گذاشت که محمد او را نميخواهد. بنابراين، به درخواست رامين پاسخ مثبت داد.

محمد گرچه نميتوانست رفتن مريم را ببيند، اما از روي دوستي و معرفت براي ازدواج آن دو سنگ تمام گذاشت...

( لطفا بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

قدر و ارزش نیکیها را بدانیم...

دو دوست در بيابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوایشان شد . يكي به ديگري سيلي زد. دوستي كه صورتش به شدت درد گرفته بود، بدون هيچ حرفي روي شن نوشت: « امروز بهترين دوستم مرا سيلي زد».

آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه اي رسيدند و تصميم گرفتند حمام كنند. ناگهان دوست سيلي خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد. او بر روي سنگ نوشت: «امروز بهترين دوستم زندگيم را نجات داد».

دوستي كه او را سيلي زده و نجات داده بود پرسيد: « چرا وقتي سيلي ات زدم، بر روي شن و حالا بر روي سنگ نوشتي ؟».

دوستش پاسخ داد: «وقتي دوستي تو را ناراحت مي كند بايد آن را بر روي شن بنويسي تا بادهاي بخشش آن را پاك كند. ولي وقتي به تو خوبي مي كند، بايد آن را روي سنگ حك كني تا هيچ بادي آن را پاك نكند».


برگرفته از سایت «تبیان» - برای مشاهده، اینجا را کلیک کنید.

افزایش رنکینگ وبلاگ در گوگل

جمعه شب چهاردهم فروردين 1388 به وبلاگ

 

« دلنوشته هاي يک دلشکسته سابق»

 

سر زدم و مشاهده کردم که Google Rank اين وبلاگ افزايش يافته و از « يک » به « دو » رسيده است.

خوشحال شدم... شما دوستان و عزيزان خواننده نيز در اين موفقيت کوچک با من شريک هستيد.

پيروز و سربلند باشيد.

عکسهای جالب 3- هدیه نوروزی من به خوانندگان

 

ادامه نوشته

مهناز

نوشتن از کساني که در هنگام بودنمان نبودند، ساده نيست. آناني را که در کودکي ديده ايم، به سختي به ياد مي آوريم؛ پس نوشتن و گفتن از ناديده ها بايد بسيار دشوار باشد. به من گفته اند پدربزرگ مادري اي داشته ام بسيار جدي، کت و شلواري و سخت گير در تميزي، اصلاح صورت و اتوي شلوار. آن چنان که وارد هر مجلسي که ميشد، برق کفش واکس خورده اش و تيزي خط اتوي شلوارش به راحتي به نظر مي آمد.

بزرگترهاي فاميل، مرا از لحاظ اخلاقي و اهميتي که به پوششم ميدهم، شبيه پدربزرگم ميدانند. از او تنها عکسي سياه و سفيد و قاب گرفته داريم و تعداد انگشت شماري از آن عکسهاي قديمي که کناره هاي آن به سبک عکسهاي قديمي بريده بريده و ناصاف است. افتخار من است که نياکانم از لحاظ شخصيت، سواد و سلامت اخلاقي زبانزد بودند.

تا سه سال پيش، پدربزرگم در آرامگاه ابدي اش تنها بود... و

                          ( لطفا بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

مسعود، سنگ صبور ديگرم (سرگذشت واقعی یک عشق- 44)

               

بعد از آن ماجراي برخورد بد «او» در آزمايشگاه، بسيار به چرائي اين مواجهه و جلوه شخصيتي خودم فکر ميکردم. خيلي به رفتار، گفتار و شخصيت خودم با همکلاسيها، دوستان و خانواده حساس شده بودم. به برخوردهايم با ديگران فکر ميکردم؛ به اين که کجاي اين رفتار من نقص داشت که «او» با من چنين برخورد کرد؟

***

هميشه از پائيز وحشتي کودکانه داشتم. به روزهاي بلند تابستان خو ميگرفتم. عادت نداشتم که زودتر از ساعت نوزده هوا گرگ و ميش شود و حالا با آمدن پائيز، آن حس حضور خورشيد و آن احساس امنيت رواني ناشي از روشن بودن پيرامونم را از دست ميدادم. برايم تاريک شدن هوا در ساعت هفده غير قابل تحمل مينمود.

در آن روزهاي پائيزي که هوا بسيار زود تاريک ميشد، به تکاپوئي عجيب افتاده بودم... چيزي در درونم ميگفت که اگر همين طور پيش برود، ديگر شانسي در ادامه اين عشق برايم باقي نميماند...

  

( لطفا بر روي لينک ادامه مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

عکسهای جالب 2- هدیه نوروزی من به خوانندگان

 

برای دیدن بقیه عکسها روی لینک ادامه مطلب کلیک فرمائید

ادامه نوشته

دلنوشته هاي نخستين روز سال نو

ديروز سالروز تولد « او » بود و مادرم...

بعد از ظهر در بسترم بر سپري شدن سريع روزها با شگفتي مي انديشيدم. به ناگاه حسي گنگ در من دويد و سالروز تولدش را به يادم آورد. ديگر سال 1375 نبود و نامه دادنم به خانه اش و تبريک تولدش...

 

                    rain

بي اختيار شعر

اي دل ببين کرامت باران را

دشتي پر از شقايق و ريحان را

از انجماد خاک نخواهي رست

تا غافلي ظهور بهاران را

اي دل بيا دست طرب بردار

دامان باطراوت باران را

گه آبشار باش و گهي جويبار

پر نغمه ساز کوه و بيابان را

مانند رود شاعر دريا باش

دريا ببين شکوه نمايان را

در يادم زنده شد... شعري که «او» در صفحات نخستين سررسيد خاکستري اش با دستخط زيبايش نگاشته بود و من آن را در همان روزهاي اول به خاطر سپردم. حسي گنگ تر از حس نخست مرا از بيشتر انديشيدن به «او» باز ميداشت... همان حس دوست داشتني که از ساليان پيش در من پديد مي آمد و مرا در فراموش کردن «او» ياري بسيار ميداد.

شايد اگر آنچه در سال تحويل 1388 برايم رخ داد، پيش نمي آمد، من اين انديشه ها را نيز به فکرم راه نميدادم. من در لحظه تحويل سال نو تنها بودم... تنها. در منزلم روبروي تلويزيون نشسته بودم و به تکاپوي دوست داشتني مردم براي در کنار هم بودن نگاه ميکردم... چه تلاش زيبائي! اميد آن که در هميشه سال چنين باشند و تنها جلوه اي نمادين و از روي عادت نباشد.

 

   

 

چه قدر به کار ارزشمند پزشکان، پليسان، آتش نشانان و ساير کارکنان وطنم افتخار کردم. آنان در لحظه تحويل سال بر آن ميل قوي دروني سرپوش مينهند و به خدمت ناب خود مشغولند. خدا ميداند که چقدر پزشک شدن را به اين دليل دوست ميداشتم. اگر پزشک ميشدم، به يقين خدمات رايگان در مکانهاي دور انجام ميدادم. خدا ميداند که چقدر از خواندن اين که بهترين پزشکان ايراني ساکن در اروپا و آمريکا سالي چند بار براي درمان رايگان بيماران نيازمند به ايران مي آيند، خوشحال ميشوم.

گوئي سرنوشتم چنين نبود... توان رقابت علمي در کنکور پزشکي سراسري را در خود نميديدم؛ اما در سالهاي دانشجوئي که در آموزش و پرورش به مدت سه سال به صورت حق التدريسي کار کردم، خدا ميداند که فراتر از حقوق دريافتي به شاگردانم آموختم.

سه سال پيش که تحويل سال در بامدادان پس از نيمه شب بود، به عزيزم سپردم به 110، 115، 118 و 125 زنگ بزند و سال نو را به آنان تبريک گويد و از آنان به خاطر بودنشان در آنجائي که هستند، سپاسگزاري کند. به من گفت همگي آنان از اين تماس شگفت زده شده بودند و تشکر کردند، جز پليس 110 که با خونسردي سپاس گفت... و گفتمش که پليس بايد چنين باشد... آرام و خونسرد تا بتواند امنيت را برقرار سازد.

امسال که دير به يادم افتاد و گذشت، اما سال بعد و ساليان آينده يادمان باشد که از هموطنانمان که در هنگام تحويل سال نزد عزيزانشان نيستند، قدرداني کنيم. حرف من، حرف وظيفه و حقوق گرفتن براي انجام کار نيست... کمي انسان گونه و دستکم اروپائي بينديشيم زيرا که بيشتر بدبختيها و بدفرهنگيهاي جامعه ما از اين سودطلبي و به حساب نياوردن ديگران است. رانندگي ما ايرانيها را به ياد آوريد که جلوه بارز خودپسندي و خسته شدنمان از سياست است.

 

 اروپائيان را تنها به دليل اروپائي بودنشان انسان نميدانم بلکه قسمتي از فرهنگ اجتماعي شان را برتر از فرهنگمان ميدانم.

عکسهای جالب 1- هدیه نوروزی من به خوانندگان

 

 برای دیدن بقیه عکسها بر روی لینک ادامه مطلب کلیک نمائید

ادامه نوشته