ديروز سالروز تولد « او » بود و مادرم...
بعد از ظهر در بسترم بر سپري شدن سريع روزها با شگفتي مي انديشيدم. به ناگاه حسي گنگ در من دويد و سالروز تولدش را به يادم آورد. ديگر سال 1375 نبود و نامه دادنم به خانه اش و تبريک تولدش...

بي اختيار شعر
اي دل ببين کرامت باران را
دشتي پر از شقايق و ريحان را
از انجماد خاک نخواهي رست
تا غافلي ظهور بهاران را
اي دل بيا دست طرب بردار
دامان باطراوت باران را
گه آبشار باش و گهي جويبار
پر نغمه ساز کوه و بيابان را
مانند رود شاعر دريا باش
دريا ببين شکوه نمايان را
در يادم زنده شد... شعري که «او» در صفحات نخستين سررسيد خاکستري اش با دستخط زيبايش نگاشته بود و من آن را در همان روزهاي اول به خاطر سپردم. حسي گنگ تر از حس نخست مرا از بيشتر انديشيدن به «او» باز ميداشت... همان حس دوست داشتني که از ساليان پيش در من پديد مي آمد و مرا در فراموش کردن «او» ياري بسيار ميداد.
شايد اگر آنچه در سال تحويل 1388 برايم رخ داد، پيش نمي آمد، من اين انديشه ها را نيز به فکرم راه نميدادم. من در لحظه تحويل سال نو تنها بودم... تنها. در منزلم روبروي تلويزيون نشسته بودم و به تکاپوي دوست داشتني مردم براي در کنار هم بودن نگاه ميکردم... چه تلاش زيبائي! اميد آن که در هميشه سال چنين باشند و تنها جلوه اي نمادين و از روي عادت نباشد.

چه قدر به کار ارزشمند پزشکان، پليسان، آتش نشانان و ساير کارکنان وطنم افتخار کردم. آنان در لحظه تحويل سال بر آن ميل قوي دروني سرپوش مينهند و به خدمت ناب خود مشغولند. خدا ميداند که چقدر پزشک شدن را به اين دليل دوست ميداشتم. اگر پزشک ميشدم، به يقين خدمات رايگان در مکانهاي دور انجام ميدادم. خدا ميداند که چقدر از خواندن اين که بهترين پزشکان ايراني ساکن در اروپا و آمريکا سالي چند بار براي درمان رايگان بيماران نيازمند به ايران مي آيند، خوشحال ميشوم.
گوئي سرنوشتم چنين نبود... توان رقابت علمي در کنکور پزشکي سراسري را در خود نميديدم؛ اما در سالهاي دانشجوئي که در آموزش و پرورش به مدت سه سال به صورت حق التدريسي کار کردم، خدا ميداند که فراتر از حقوق دريافتي به شاگردانم آموختم.
سه سال پيش که تحويل سال در بامدادان پس از نيمه شب بود، به عزيزم سپردم به 110، 115، 118 و 125 زنگ بزند و سال نو را به آنان تبريک گويد و از آنان به خاطر بودنشان در آنجائي که هستند، سپاسگزاري کند. به من گفت همگي آنان از اين تماس شگفت زده شده بودند و تشکر کردند، جز پليس 110 که با خونسردي سپاس گفت... و گفتمش که پليس بايد چنين باشد... آرام و خونسرد تا بتواند امنيت را برقرار سازد.
امسال که دير به يادم افتاد و گذشت، اما سال بعد و ساليان آينده يادمان باشد که از هموطنانمان که در هنگام تحويل سال نزد عزيزانشان نيستند، قدرداني کنيم. حرف من، حرف وظيفه و حقوق گرفتن براي انجام کار نيست... کمي انسان گونه و دستکم اروپائي بينديشيم زيرا که بيشتر بدبختيها و بدفرهنگيهاي جامعه ما از اين سودطلبي و به حساب نياوردن ديگران است. رانندگي ما ايرانيها را به ياد آوريد که جلوه بارز خودپسندي و خسته شدنمان از سياست است.
♥ اروپائيان را تنها به دليل اروپائي بودنشان انسان نميدانم بلکه قسمتي از فرهنگ اجتماعي شان را برتر از فرهنگمان ميدانم.