عشق به روایت سینما- شرح فیلم "دفترچه یادداشت" (قسمت دوم)
دفترچه يادداشت (The Notebook)

اين داستان زيبا در اوايل دهة 1940 ميلادي ميگذرد. پيرزني در خانة سالمندان نگهداري ميشود و آن طور که پيداست، از ناراحتي روحي، رواني و فراموشي نيز رنج ميبرد. پيرمرد خوش قلبي به نام دوک (Duke) در همان خانة سالمندان حضور دارد و مايل است تا براي آن پير زن يک کتاب رمان عاشقانه بخواند. براي همين اجازه دارند تا ساعتهائي را در طول روز در کنار هم باشند... در محوطة فضاي سبز خانة سالمندان، در داخل اتاق پيرزن، در سالن غذا خوري و در هر جا که آن دو مناسب ببينند.
***

«آلي هميلتون» (Allie Hamilton) دختر هفده سالة يک ميليونر آمريکائي براي گذراندن تعطيلات تابستاني همراه با پدر و مادر خود به روستاي کوچک سيبروک آيسلند، کاروليناي جنوبي (Seabrook Island, South Carolina) مي آيند. «نوا کالهون» (Noah Calhoun) و «فين» (Fin) دو پسر روستائي که در کارگاه چوب بري و الوار کار ميکنند، آلي را به همراه دوست دختر فين در طي يک جشنوارة تابستاني در پارک بازي روستا مي بينند. نوا وقتي آلي را مي بيند، از فين در مورد او سئوال ميکند. فين مي گويد که اسمش آلي است و با دوست دخترش صميمي است. نوا که دلباختة آلي شده، جلو ميرود و از او درخواست ميکند که با هم باشند اما پسران زيادي هستند که آلي را پسند کرده اند و دست آخر آلي با پسري که او را دعوت به سوار شدن در چرخ و فلک بزرگ پارک کرده، همراه ميشود.

چرخ و فلک در حال گردش است که نوا از ميله ها ميگيرد و خود را به کابيني ميرساند که آلي و آن پسر رقيب در آن هستند. در ميان فريادهاي اعتراض آميز اپراتور چرخ و فلک، نوا به آلي ميگويد که مياي با هم بريم؟ آلي جواب رد ميدهد. نوا در ميان زمين و هوا با دو دستش از ميله ميگيرد و آويزان ميشود و دوباره درخواستش را تکرار ميکند. وقتي يکي از دستانش را پائين مي آورد و آلي را تهديد ميکند که چند لحظة ديگر سقوط ميکند، آلي تسليم ميشود؛ اما براي خودشيريني و نوعي انتقام کودکانه، شلوار نوا را پائين ميکشد و نوا با شلوارک (زيرشلواري) ميان آسمان و زمين معلق ميماند!
آلي عاشق نقاشي است و تصميمهاي مهم زندگي را با پدر و مادرش ميگيرد. او قرار است پس از تابستان به نيويورک برود و در دانشگاه ادامه تحصيل دهد و اين را به نوا هم ميگويد. نوا از آلي ميپرسد: «تمام تصميمهاي زندگي ات را پدر و مادرت ميگيرند»؟ آلي جواب داد: «تصميمهاي مهم را با هم ميگيريم». نوا پرسيد: «بقية تصميمهايت را چطور»؟ آلي ميخندد و ميگويد: «داري سئوالهاي شيطنت آميز ميکني ها»!
دوستي آنها ادامه مي يابد و روز به روز بيشتر ميشود. آلي دلبسته کارهاي عجيب نوا است؛ مثلاً خوابيدن به پشت روي زمين چهارراه در نيمه هاي شب و نگاه کردن به چراغهاي راهنمائي که سبز، زرد و قرمز ميشوند و ديگر شيطنتهاي پسرانة نوا.

شبي نوا، آلي را با کاميونتش به منزل ميرساند. دو جوان غافل از اين که پدر آلي در محوطة بيروني منزلشان روي صندلي راحتي نشسته، به ابراز عشق ميپردازند. آلي با عجله خداحافظي ميکند و درب منزل را باز ميکند و وارد ميشود، اما صداي پدر او را ترسان و متعجب ميخکوب ميکند.
پدر آلي ميپرسد: «آن پسر دوست است»؟ آلي با سر جواب مثبت ميدهد. پدر از دخترش ميخواهد که نوا را براي ميهماني روز يکشنبه دعوت کند تا با هم آشنا شوند. در ميهماني ميليونرها، صحبتها بيشتر سر مسخره کردن افراد ديگر (آدمهاي پاک و سادة روستا، کشيش و خواهر روحاني و ديگران) است و يا دربارة پول. يکي از ميهمانان از نوا در مورد کار و درآمدش ميپرسد. نوا کارش را در کارگاه چوب بري توضيح ميدهد و ميگويد: «... ساعتي 40 سنت درآمد دارم». نگاه ميهمانان تعجب آميز است. مادر آلي به دخترش ميگويد: «ميداني که بايد پس از تابستان از اينجا برويم و وارد دانشگاه شوي»؟ نگاههاي دو جوان به هم گره ميخورد و چهره ها در هم ميروند. پدر مسير بحث را عوض ميکند و ميگويد: «ميهماني امشب را خراب نکنيد. بگذاريد جوانها خوش باشند... مايليد برايتان يک جوک ديگر از خواهر روحاني تعريف کنم»؟ که يکي از ميهمانان ميگويد: «اگه بخواي جوک نعريف ميکني، من سفره را ترک ميکنم...!».
شبي آلي براي نشان دادن و تقديم تابلوي نقاشي خود با دوچرخه به کنار منزل پدر نوا مي آيد. پدر نوا اولين کسي است که آلي را مي بيند. بلند ميشود و به او خوشامد ميگويد و نوا، پدرش و آلي را با هم آشنا ميکند. آن شب آلي از نوا ميخواهد که کمي بيشتر با هم باشند. نوا آلي را به خانه چوبي بزرگ، متروک و نيمه خرابي ميبرد که قسمتي از آن روي آب بنا شده است. داخل آن را به آلي نشان ميدهد. نوا به آلي ميگويد که اينجا خانة «ويندسور» است و خانة رؤيائي من است. ميخواهم اينجا را بخرم و بسازم. آلي از نوا قول ميگيرد که اگر تصميم به تعمير اين خانه گرفت، ديوارهايش سفيد و پنجره هايش آبي باشند. پنجره اي هم رو به رودخانه داشته باشد تا بتواند با احساس نقاشي کند. مدتي در آن خانه ميمانند. زمان از دستشان در ميرود و آن دو پس از نيمه شب به منزل آلي ميرسند. پدر و مادر آلي پليس خبر کرده اند. با ديدن اين وضع آلي به داخل منزل ميدود. نوا به پدر آلي ميگويد: «من مقصرم... گذشت زمان را متوجه نشديم».
پدر آلي پليسها را رد ميکند و از نوا ميخواهد که روي صندلي بنشيند. در اتاقي ديگر، مادر آلي با عصبانيت به دخترش ميگويد: «آن پسر (نوا) خانم باز است؟ تا الان کجا بودي؟ تو نبايد با امثال اينها بگردي... اينها آشغالند. تو هنوز معناي عشق را نميداني... بايد بزرگتر بشي تا حرف من را بفهمي. تو و او اصلاً براي هم ساخته نشده ايد».
آلي مقاومت ميکند و گفته هاي مادر عصباني اش را رد ميکند و ميگويد: «شما ميگوئيد من معني عشق را نميفهمم؟ مگر شما و پدر خيلي از عشق ميفهميد؟ آيا شما تا حالا عاشقانه به هم نگاه کرده ايد»؟ مادر اما ميگويد: «من هفده سال صبر نکرده ام و تربيتت نکرده ام که حامله پيش من برگردي...».

نوا با ناراحتي از منزل بيرون ميرود تا سوار کاميونتش شود. آلي به دنبالش ميدود. گريه کنان او را از رفتن منع ميکند. نوا گفت: «آري من هيچي ندارم... من کثافتم. من و تو نميتوانيم با هم باشيم». آلي با دستانش صورت نوا را ميگيرد و ميگويد: «نه... تو نبايد اين حرف را بزني... من دوستت دارم...». نوا با ناراحتي سرش را بر گرداند و گفت: «من بايد بروم و فکر کنم. ما ديگر همديگر را نمي بينيم». آلي گريه کنان و عصبي گفت: «نه تو نميروي... ما هنوز با هم دوستيم. دستکم تا آخر تابستان...». و نوا گفت: «باشد تا آخر تابستان... اما بعدش چي؟ تو که ميخواهي بروي به نيويورک». آلي گفت: «خوب... تو هم با من بيا...»! نوا با تعجب پرسيد: «من بيام نيويورک چي کار کنم...»؟! آلي با مکث و ترديد گفت: «... با من باش...».
نوا پوزخندي زد و گفت: «بگذار ببينيم آخر تابستان چه ميشود... آن موقع درباره اش تصميم ميگيريم». اعتراض آلي به حرفهاي نوا منجر به دعوا ميشود و آلي، نوا را کتک ميزند. نوا ميداند که اين کار آلي از روي عصبانيت و دوست داشتن است. خودش هم ناراحت است. آلي با دستانش نوا را به داخل کاميونت هول ميدهد و با فرياد ميگويد: «برو گم شو... برو... ديگر نميخواهم ببينمت...». نوا هم دور ميزند و راه ميافتد. آلي با لگد به کاميونت ميزند؛ اما چند لحظه اي بعد انگار که پشيمان شده باشد، به دنبال کاميونت چند قدمي ميدود و فرياد ميزند: «نه... نه... ما فردا باز هم همديگر را ميبينيم...».
ادامه دارد...