عشق به روایت سینما- شرح فیلم "دفترچه یادداشت" (قسمت سوم)
صبح که آلي از بستر برميخيزد، مشاهده ميکند که اسباب منزل را بسته بندي کرده اند تا به شهرشان بروند. به مادرش ميگويد: «مگر شما نگفته بوديد که تا آخر تابستان اينجا هستيم؟ من نمي آيم»! مادرش با تحکم به او ميگويد که صبحانه را بخور و بيا. وقتي مخالفت دخترش را ميبيند، ميگويد: «تو با ما ميائي... حتي اگر خدمتکارمان مجبور شود تو را تا شهر روي زمين بکشد»!

آلي اين اجازه را مي يابد که براي خداحافظي از نوا به کارگاه چوب بري برود؛ اما نوا آنجا نيست و هنوز نيامده است. به فين ميگويد: «به نوا بگو به من نامه بدهد. ما هنوز با هم دوستيم... باشد؟» فين گفت: «نوا ديروز خيلي به هم ريخته بود. هيچ وقت او را اين قدر ضعيف نديده بودم. ديگر دوستي شما تمام شد. نگذار ديگر بدتر شود... از طرف نوا اين ماجرا ديگر تمام شده است». آلي با اصرار گفت: «نه! به او بگو به من نامه بدهد... حداقل به او بگو دوستش دارم... باشد؟». فين اين قول را به آلي ميدهد و آلي با دلي نگران خداحافظي ميکند.
دقيقه اي از رفتن آلي نگذشته بود که نوا سر ميرسد. فين گفته هاي آلي را به نوا ميگويد. نوا به دستش ميزند و سريع سوار کاميونتش ميشود و به سوي منزل پدر آلي رهسپار ميگردد؛ اما به در بستة خانة آنها ميخورد.

از آن پس، نامه نوشتن کار هر روزة نوا ميشود. او 355 نامه براي آلي نوشت، اما مادر آلي نامه ها را از صندوق پست خانه شان برميداشت و به آلي نميرساند. هر روز وقتي نامه رسان براي بردن يا آوردن پاکتهاي نامه به درب منزل پدر نوا مي آمد، نوا براي نامه رسان دست تکان ميداد و با ديده اي پرسشگر به او مينگريست. نامه رسان نامه اي از نيويورک نداشت و با تأسف سر تکان ميداد. نوا هم با دست تکان دادن از نامه رسان تشکر ميکرد. سرانجام نوا نامة خداحافظي را نوشت... نامة سيصد و پنجاه و ششم. تصميم گرفت که اگر آلي به اين نامه جواب نداد، به دنبال زندگي خود برود.
***

پيرمرد کتاب رمان را بست و به پيرزن گفت: «ميهمانها آمدند... اشکالي ندارد که اينجا بيايند؟». پيرزن پاسخ داد: «نه... خوشحال ميشوم آنها را ببينم». دو زن، يک مرد و تعدادي بچه خردسال به نزد پيرمرد مي آيند. پيرمرد ميهمانها را به پيرزن معرفي ميکند. پيرزن کمي با آنها صحبت ميکند؛ سپس برميخيزد و خداحافظي ميکند و ميرود.
يکي از دو زني که آمده اند، به پيرمرد ميگويد: «پدر! شما چرا اينجا هستيد؟ چرا به منزل نمي آئيد؟ چرا مادر را تنها نميگذاريد؟ او که ديگر ما را نميشناسد. درست نيست بچه ها و نوه هايتان را تنها بگذاريد و به خانه برنگرديد...». پيرمرد در جواب اين اعتراضها تنها يک جمله ميگويد: «عشق من اينجاست... من نميتوانم او را ول کنم و به خانه بيايم».
در اين جا آشکار ميشود که دوک همان نوا و پيرزن همان آلي است و همسر يکديگرند.

***
همان طور که حدس ميزنيد، اين نامة خداحافظي نيز به دست آلي نرسيد. نوا سعي کرد زندگي تازه اي را در پيش بگيرد. جنگ جهاني دوم به اوج خود رسيده بود. نوا و فين داوطلب خدمت ميشوند و به جبهة جنگ جهاني دوم اعزام ميگردند. فين بر اثر بمباران هواپيماهاي دشمن مظلومانه جان ميسپارد و پس از مدتي، نوا سالم به منزل پدري اش باز ميگردد.

در بدو ورود به خانه با استقبال گرم پدر مواجه ميشود. پدر خبر خوشحال کننده اي براي نوا دارد. او در غياب پسر رزمنده اش خانه را فروخته و پولش را به کناري گذاشته است. مطلب را به پسرش ميگويد و اضافه ميکند که با پولهائي که خودت داري، خانة رؤيائي ات يعني همان خانة ويندسور را بخر و بسازش. نوا پرسيد: «ولي پدرجان! شما کجا ميرويد؟». پدر مهربانانه پاسخ داد: «من هم پيشت مي آيم... فکر نميکنم بتواني به تنهائي آن خانه را تعمير کني».


خانة متروک و قديمي ويندسور که زماني پذيراي دو عاشق جوان و دلبلختة يکديگر بود، با تلاشهاي فراوان نوا تعمير، بهسازي و رنگ آميزي ميشود. نوا، همانطور که به آلي قول داده بود، خانه را سفيد و پنجره هاي آن را آبي رنگ ميزند. عکاس روستا را فرا ميخواند و عکسي به يادگار از منزلش ميگيرد. پس از مدتي تصميم به فروش منزل رؤيائي اش ميگيرد. مشتريان زيادي به او مراجعه ميکنند و قيمتهاي خوبي نيز پيشنهاد ميدهند؛ اما نوا با عصبانيت تمام پيشنهادها را يکي پس از ديگري رد ميکند و مبلغ بالاتري را طلب ميکند. گوئي از خريداران احتمالي قصد انتقام گيري دارد.

اما بخوانيد از آلي... آلي وقتي ديد نامه اي از نوا نيامد، به تدريج سعي کد تا او را فراموش کند. آلي سال سوم دانشگاه در رشتة پرستاري بود که خودش را براي خدمت در جنگ و انجام خدمات بهداشتي و درماني به مجروحان جنگي معرفي کرد. در لباس يک پرستار به مداواي زخميها پرداخت. يکي از پسران رزمنده به نام لون هاموند (Lon Hammond, Jr.) که تمام بدنش باند پيچي و آتول بندي شده بود، در هنگام معاينه توسط آلي سر صحبت را با او باز کرد. وقتي ديد حلقة ازدواج در انگشت آلي نيست، پيشنهاد داد که پس از بيرون آمدن از اين شرايط و ميدان جنگ با هم باشند و دوباره همديگر را ببينند. به قول خود لون، او يک حقوقدان، رقاص ماهر، خوشتيپ و جذاب از خانوادة قديمي جنوبيها است و قبول داشت که پيشنهادش به آلي کمي بيشرمانه است.

پس از پايان جنگ، آلي در هنگام بيرون آمدن از دانشگاه همان سرباز (لون) را ميبيند که درجه دار شده و با لباس نظامي و چهره اي جذاب در کنار خودروي اسپرتش در انتظار اوست. آلي از بهبودي سريع او تعجب ميکند و با هم سوار خودرو ميشوند. رفت و آمدها ادامه مي بابد. بر خلاف نوا، پدر و مادر آلي از آشنائي آن جوان با دخترشان بسيار خرسندند.
در يک مجلس رقص شاد در کـ ـا بـ ـا ره و در هنگامي که پدر و مادر آلي خوشحال و سرمست از اين که پسر پولداري دلبستة دخترشان شده، بر روي سن در حال رقص عاشقانه اند. پسر جوان به آلي پيشنهاد ازدواج ميدهد و به آلي ميگويد: «من پولدارم، هر چه بخواهي دارم. خوشتيپ و زيبايم و اوضاع مالي ام هم رو به راه است. تو را دوست ميدارم و تنها عاشق تو هستم. به درخواست ازدواجم پاسخ مثبت بده... خواهش ميکنم». آلي نخست به خنده برگزار ميکند و دليل عشق آن پسر را جويا ميشود. سرانجام پسر جوان انگشتري بزرگ و زيبائي را از جيب خود بيرون مي آورد و تقديم آلي ميکند. آلي بسيار خوشحال ميشود و انگشتر را به انگشتش مي اندازد و در حاليکه به چهرة پسر جوان مينگرد، با تبسم پاسخ مثبت ميدهد. لون نميدانست زماني که آلي به درخواست ازدواجش پاسخ ميداد، در چهره اش چهرة نوا را ديده بود.
![]()
لون به روي سن ميرود و از پشت ويترين ميگويد: «خوشوقتم که به اطلاع همگي برسانم که من و آلي ميخواهيم ازدواج کنيم...!». مردم حاضر در کـ ـابـ ـاره کف مرتب ميزنند و مادر آلي از خوشحالي زياد همسرش را در آغوش ميگيرد و ميبوسد. به نظر ميرسد که آلي کم کم نوا را فراموش ميکند. لون به آلي ميگويد که هر چه در گذشته بوده تمام شده و اکنون آنها به يکديگر تعلق دارند.
اما بشنويد از نوا ...
ادامه دارد...