عشق به روایت سینما- شرح فیلم "دفترچه یادداشت" (قسمت پنجم)
صبح فرا رسيد. نوا با گرمکني که روي دوشش انداخته بود، بر روي صندلي و جلوي منزل منتظر آلي بود. هوا ابري و گرفته بود. نوا به آلي گفت: «زودتر حرکت کنيم تا پيش از باران برگرديم».

با هم سوار قايق شدند و در حالي که نوا پارو ميزد، از ميان نيلوفرهاي آبي و غازها و قوهاي زيبا گذشتند. پائيز فرا رسيده بود و هوا در حال سرد شدن بود. درختان کهنسال و بلند که ريشه شان در آب برکه بود، بر سرشان سقف زده و منظرة بسيار زيبائي را خلق کرده بودند. آلي به پرندگان سپيدي که روي آب نشسته بودند، اشاره کرد و از نوا پرسيد: « اينها هنوز اينجايند؟ هنوز برنگشتند به سرزمينشان؟!».

نوا عميق به چشمان آلي نگاه کرد و با غمي که در صدايش بود، گفت: «اينها مال اينجا نيستند... بايد به گوآتمالا برگردند... به همان جائي که از آنجا آمده اند...». اين پاسخ نوا بسيار پر مفهوم و عاشقانه بود. آلي مال اين روستا نبود؛ پس روزي بايد به جائي که آمده بود باز ميگشت و نوا را تنها ميگذاشت.

گردش روزانه که تمام شد به سمت خانة نوا بازگشتند. در داخل قايق، آلي با حالتي طلبکارانه و ناراحت به نوا گفت: «تو مرا ترک کردي... تو مرا فراموش کردي... اصلاً به من نامه ننوشتي... چرا؟». نوا حرفي نزد. پيش از رسيدن به خانه باران گرفت. زير باران بودن براي نوا عادي بود. آلي اما پارچه اي را بالاي سرش گرفت تا کمتر خيس شود. وقتي آن را بي فايده ديد، پارچه را به کناري انداخت گذاشت تا او هم مثل نوا خيس شود.
وقتي به کنار خانة نوا رسيدند، نوا عصباني و با فرياد گفت: «تو مرا فراموش کردي... تو اصلاً جواب نامه هاي مرا ندادي...». آلي با تعجب گفت: «نامه هاي تو...؟!». و نوا جواب داد: «من دقيقاً 356 نامه براي تو نوشتم... روزي يک نامه. اما تو اصلاً جواب ندادي...». به خوبي آشکار بود مادر آلي که با ازدواج آنها مخالف بود، نامه ها را به دست دخترش نرسانده است؛ اما ديگر کاري نميشد انجام داد.

پشت ميز، نوا، آلي را از خوردن بيش از اندازة نوشيدني ا لـ ـکـ لـ ـي منع ميکرد و ميگفت که اگر بيشتر بنوشي، از پا خواهي افتاد. آلي براي آن که کم نياورد گفت: «اين ديگر براي من عادي شده است... چيزي ام نخواهد شد...». نوا پرسيد: «تو الان يک زن متأهلي...». آلي در حالي که با انگشتش انگشتر نامزدي را بالا و پائين ميبرد، جواب داد: «نه کاملاً...!». آن شب آلي به هتل باز نگشت.

در اولين ساعتهاي صبح روز بعد، آن زن بيوه که همخانة نوا بود، آمد و درب خانه را نواخت. نوا درب را باز کرد اما دستش را روي چهارچوب در گذاشته بود و اجازة ورود به منزل را به او نداد. بيوه زن به نوا گفت: «ميتوانم بيايم داخل...؟». نوا اما چندان مايل نبود. در همين هنگام، آلي سر رسيد و به زن سلام کرد و او را به داخل فرا خواند. نوا حرفي نداشت. بيوه زن به آلي گفت: «تعريف تو را از نوا زياد شنيده ام». و آلي نيز گفت: «من هم همين طور... نوا از شما برايم زياد گفته است».

آن روز هم آلي با نوا ماند. فرداي آن روز، مادر آلي با خودروي همسرش آمد. به آلي گفت: «لباس بپوش و به هتل برو... لون پس از اين که پدرت دربارة نوا با او صحبت کرد، به دنبالت تا سيبروک آمده است. اصلاً از تو خبري نيست». با هم به هتل بازگشتند. به محض رسيدن، تلفن اتاق آلي زنگ ميخورد که آلي گوشي را بر داشت. نامزدش بود. با هم کمي صحبت کردند.

مادر آلي دخترش را با خود در روستا گرداند و به کارگاه روبازي برد که تعدادي کارگر در آن جا مشغول به کار بودند. مادر، يکي از کارگران را به دخترش نشان داد و گفت: «او را نگاه کن... آن سالها مثل الان نبود، براي خودش کسي بود. او عشق اول من بود. اما سرنوشت نميخواست که من و او با هم ازدواج کنيم. شايد اين براي من بهتر بود که با پدرت آشنا شوم و تشکيل زندگي بدهم... اما هنوز هم نميتوانم او و عشق نخستينم را از ياد ببرم». اشک در چشمان مادر حلقه زد. آلي با انگشتانش اشکها را سترد. مادر خودرو را تا جلوي منزل نوا آورد و ايستاد. بسته اي از نامه هائي را که نوا براي آلي فرستاده بود و آنها را مخفي کرده بود، از داخل خودرو بيرون آورد و به آلي داد. آنها را به همان ترتيبي که دريافت کرده بود، روي هم گذاشته بود. مادر با چشماني اشکبار از دخترش خداحافظي کرد. آلي بستة نامه هاي نوا را با شگفتي در دستانش داشت. به سمت هتل بازگشت. در ميانة راه آخرين نامة نوا را خواند و در طول راه اشک ميريخت.

نامزد عصباني اش در اتاق او منتظر بود. با هم شروع به بحث کردند. جوان گفت: «اگر نميتواني فراموشش کني من مجبورم سه کار انجام دهم: يا بکشمش يا نگذارم تو را ببيند و يا... تو را ترک کنم... که هيچ کدام از اين سه کار خواستة من نيستند...». آلي تأکيد کرد که «من مجبور نيستم با تو زندگي کنم... من نميتوانم او را ترک کنم...».
آلي به کنار منزل نوا رفت. آلي در واقع نوا را براي ادامة زندگي اش انتخاب کرده بود.
پيرمرد (دوک) سرش را بلند کرد و به صورت پيرزن نگريست. ظاهراً آخرين صفحة رمان را خوانده بود. پيرزن پرسيد: «آنها همديگر را ديدند»؟ پيرمرد پاسخ داد: «البته... اما اين آخرين ملاقات بيشتر از پنج دقيقه طول نکشيد». آن دو پشت ميز نهار خوري نشسته بودند. پيرزن در حالي که ميگفت: «اين آخر قصه برايم آشناست...»؛ به صورت دوک خيره شد. ناگهان با خوشحالي گفت: «تازه يادم آمد تو نوا بودي... و آلي... من!».
آن دو دقايقي را عاشقانه در کنار هم بودند، به ياد گذشته اي که آلي پير تازه آن را به ياد آورده بود. در واقع، آلي خود آن دفترچة يادداشت را نوشته بود؛ با يادداشتهائي با اين عنوان که «برايم بخوان اش و من به نزد تو باز خواهم گشت». اما متأسفانه آلي به دوک گفت: «بيا... بيا از اينجا برويم. کاري کن که شب بيرون از اينجا باشيم». پيرمرد (نواي پير) پاسخ داد: «الان نه آلي... الان نميشود...». آلي ديوانه وار به سمت نوا هجوم آورد و در حالي که فرياد ميزد: «کمک...! کمک...! من را از اينجا ببريد...»، نوا را زد. آلي دوباره دچار فراموشي شده بود. پرستاران و پزشک با عجله سر رسيدند و به آلي پير آرامبخش تزريق کردند. نواي پير نيز از اين ماجرا دچار تنش عصبي شده بود و در حالي که دندانهايش به هم ميخوردند، به آلي نگاه ميکرد و اشک ميريخت.

آن شب، نوا بد حال شد؛ طوري که به او کپسول اکسيژن وصل کردند و در حالي که بيهوش بود از خانة سالمندان به بيرون بردند. آلي پير با نگراني به برانکاردي که نواي پير را بر روي خود داشت، مينگريست و دور شدنش را نگاه ميکرد.
ادامه دارد...