روزانه های نیمه نخست بهمن ماه 1391 بهنام
امروز ياد دو خاطرة قديمي از سال اول دبيرستانم افتادم... اين خاطره ها برايم بسيار عزيزند. پوزشم را بابتِ طولاني و خسته کننده بودن اين يادداشتها پذيرا باشيد - بهنام
سي و پنج؛ گاف شيميائي!
وقتي کلاس اول دبيرستان بودم، براي نخستين بار با کتابهاي جبر، هندسه، رياضيات جديد، فيزيک، شيمي و زيست شناسي روبرو شدم. براي من که رياضيِ دورة راهنمايي هم يک درس مشکل به شمار ميرفت، مواجه شدن با سه درس رياضي در زمينه هاي گوناگون وحشتناک بود. البته من دانش آموز تنبلي نبودم بلکه نتوانسته بودم رياضي را درک کنم؛ اين بار اما بايد پا را از درک کردن فراتر مينهادم... بايد رياضي را «لمس» ميکردم. براي اين که وضعيت مرا بهتر تصور کنيد، مثال ميزنم: فکر ميکردم وقتي معلم ميگه مثلث ABC، من هم بايد عينِ همان شکل را بکشم و دقيقاً A و B و C را دقيقاً همان جايي بنويسم که معلم مان نوشته بود! در واقع رياضي را مثل يک درس حفظ کردني تصور کرده بودم.
در دورة راهنمايي رتبة دوم يا سوم کلاس بودم... مرتضي شعبان نژاد خاص، پسر بچة مثبت و خرخواني بود که همة ما را در آرزوي شاگرد اول شدن باقي گذاشت... خدا ازش نگذره! نخبة رياضي کلاسهاي دورة راهنمايي، حسن بود که با هم همکلاس بوديم... حسن همان است که در بخش هشت؛ شعر پ.و.ر.ن.و.ئي که نسرودم اما به نامِ من شد در موردش نوشتم (از اين نشانه). حسن پسر درسخواني بود اما جز رياضي در درس ديگري سرآمد نبود ولي جزو پنج نفرِ نخست کلاس بود... من در هيچ درسي سرآمد نبودم اما رتبة خوبي در هر ثُلث تحصيلي ميگرفتم. آن زمان، هر سال تحصيلي به سه ثُلثِ سه ماهه تقسيم ميشد و امتحاناتش در آذر، اسفند و خرداد بود (به جاي دو نيمسال فعلي). حسن در خانه مان با من رياضي کار ميکرد و من هم در زبان انگليسي به او کمک ميکردم.
برگرديم به سال اول دبيرستان... چون دبيرستانهاي آن زمان چندان مجهز نبودند، سازمان آموزش و پرورش شهرمان آزمايشگاههاي مرکزي فيزيک و زيست شناسي (خيابان دارائي) و شيمي (چهارراه خيام) تأسيس کرده بود و هر هفته آزمايشگاهِ يکي از اين درسها را ميرفتيم. آزمايشگاه مرکزي شيمي برايم جاي عجيب و دلهره آوري بود. مطالعات شيميائي خارج از محدودة درسهاي مصوب داشتم و ميدانستم مواد شيميائي چقدر ميتوانند خطرناک باشند.
در جلسة نخست که دانش آموزان دبيرستانهاي ديگر هم حضور داشتند، به هر دبير شيمي حدود پانزده دانش آموز ميرسيد و بايد براي هفته هاي آينده در گروههائي تقسيم ميشديم. دبير محترم روي صندلي نشسته بود و داشت براي ما از اصول کار در آزمايشگاه شيمي ميگفت و آن قدر حرف زد که احساس کلافگي کردم. سرم را برگرداندم تا مواد شيميائي رنگي را که در قفسه ها چيده شده بودند، ابزارهاي شيشه اي زيبا و جالب، جدول تناوبي عناصر مندليف، مدلهاي اتمي بور، تامسون و رادرفورد و... را ببينم. چند لحظه اي مشغول سير در آفاق و انفس بودم که احساس کردم صدائي نمي آيد! دبيرمان با لحني طعنه آميز پرسيد: «الان کجائي؟!» سرم را برگرداندم و فهميدم که دبير، با من کار دارد! با کمي دستپاچگي گفتم: «دبيرستان شريعتي!» صداي خندة بچه ها بلند شد! دبير شيمي هم خنديد. راستش فکر کردم نام دبيرستان محلِ تحصيل دانش آموزان را مينويسد و من حواسم نبود و نام دبيرستانم را گفتم! ولي از شما چه پنهان؟ آن لحظه ها همه جا بودم، الا در کنار ميز و پس از تقسيم بندي، با دبيرِ بسيار مهرباني افتادم که نامش در خاطرم نيست ولي براي من، نخستين جرقه هاي کار عملي در آزمايشگاه شيمي از آن جا زده شد. اکنون آن مکان تبديل به پارکينگ بزرگ طبقاتي مرکز خريد ستارة شهر شده است... تا سالهاي اواخر دهة هفتاد هر بار که از خيابان خيام ميگذشتم، تابلوي چوبي سفيد کوچک «آزمايشگاه شيمي مرکزي» يادِ گافِ آن روز مرا برايم زنده ميکرد...
◄ پس نوشت: شاگرد اول سه سال دورة راهنمائي ما - مرتضي شعبان نژاد خاص – که در دورة دبيرستان نيز همکلاس بوديم، به رشتة تجربي رفت و آن طور که از زبان دوستان شنيدم، مهندسي کشاورزي قبول شد.
سي و شش؛ خواهرت چي شکليه؟!
در همان سال اول دبيرستان و در يکي از عصرهاي تاريک پائيز، حدود ساعت 17 در پياده روي خيابان خيام جمع شده بوديم تا درب آزمايشگاه مرکزي شيمي باز شود. يکي از همکلاسيهايم –محمد- پسر کمرو، آرام، کم حرف و خجالتي بود اما نه در آن حدي که برايش مشکل ساز باشد. روبروي دربِ ورودي آزمايشگاه مرکزي، مغازة عکاسي اي بود با يک ويترين بزرگ که عکسهاي بزرگ از مردان شيک پوش و دختر بچه ها و پسر بچه هاي خوشگل و دوست داشتني را در پشت شيشه گذاشته بود. از بيکاري رفتم توي نخِ عکس بزرگِ دختر بچة جذابي که پشت ويترين مغازة عکاسي بود. شباهت زيادي به چهرة همکلاسِ کمرويم داشت. وقتي ديدم محمد هم کنارم ايستاده، بي اختيار نه گذاشتم و نه برداشتم... با تعجب نوجوانانه اي به او گفتم: «اين دختره چه قدر شبيه خواهرته!!» قيافة محمد تماشائي بود! با تمام کمروئي اش يک گام جلو آمد و با تعجب پرسيد: «چي گفتي؟» تازه فهميدم چه گافي داده ام... زود پاسخ دادم: «يه کم به اين عکس دقت کن!... خيلي شبيه توئه... حدس ميزنم خواهرتم اين شکلي باشه!» اما نه...! انگار دوباره گافي داده بودم، بزرگتر از گاف اولي... آمدم مشکل رو درست کنم، بدتر کردم. محمد پرسيد: «تو خواهر منو کجا ديدي؟!» با بيحوصلگي پاسخ دادم: «اصلاً شوخي کردم... خوب شد؟» اما محمد انگار شک کرده باشد، نميخواست از رو برود! همين طور مي پرسيد تا اين که نگاهم به دربِ آزمايشگاه افتاد که تازه باز شده بود... به محمد اشاره کردم و با هم به سمت درب ورودي به راه افتاديم... محمد هيچ گاه ماجراي مضحک آن عصر تاريک را به رويم نياورد.