مهناز
نوشتن از کساني که در هنگام بودنمان نبودند، ساده نيست. آناني را که در کودکي ديده ايم، به سختي به ياد مي آوريم؛ پس نوشتن و گفتن از ناديده ها بايد بسيار دشوار باشد. به من گفته اند پدربزرگ مادري اي داشته ام بسيار جدي، کت و شلواري و سخت گير در تميزي، اصلاح صورت و اتوي شلوار. آن چنان که وارد هر مجلسي که ميشد، برق کفش واکس خورده اش و تيزي خط اتوي شلوارش به راحتي به نظر مي آمد.
بزرگترهاي فاميل، مرا از لحاظ اخلاقي و اهميتي که به پوششم ميدهم، شبيه پدربزرگم ميدانند. از او تنها عکسي سياه و سفيد و قاب گرفته داريم و تعداد انگشت شماري از آن عکسهاي قديمي که کناره هاي آن به سبک عکسهاي قديمي بريده بريده و ناصاف است. افتخار من است که نياکانم از لحاظ شخصيت، سواد و سلامت اخلاقي زبانزد بودند.
تا سه سال پيش، پدربزرگم در آرامگاه ابدي اش تنها بود... و کسي چه ميدانست که پس از سي و سه سال نوه اش در کنارش آرام خواهد گرفت؟ از يکي هيچ نميدانم جز شنيده ها و با ديگري محرم راز و دوست صميمي بودم. اکنون «عليرضا» همدم و همصحبت پدربزرگ است.
***
سرطان بد دردی است... حتي اگر از نوعي باشد که بتوان درمانش کرد، نامش انسان را از پا مي اندازد. نگاه من به سرطانيها نه نگاهي از سر دلسوزي ترحم گونه، که نگاهي احترام آميز است؛ چرا که مشيت خدائي آنان را انتخاب کرده و تن و روح و روان آنان را در بوته صبر ميگدازد. گوئي خدا خواسته با سرطان و ديگر بيماريها حقارت دانش بشري را به رخ او بکشد و او را وادار به پيشرفت کند. اگر درمان سرطان ساده بود، درمانهاي پزشکي، علوم مرتبط و تجهيزات فني پزشکي نيز تا اين اندازه پيشرفت نميکردند.
مادران، فرزندان دختر را بسيار دوست ميدارند؛ به ويژه اگر فرزند اول باشد. تمام مهر و محبت مادري خرج او ميشود و معمولاً کمبودي را از اين نظر حس نميکند. به همان نسبت نيز از دست رفتنش بسيار جانگداز و طاقت سوز است. مادر، تمام آرزوهاي مادرانه اش را براي پوشاندن رخت «عروسي» بر پيکر دخترش از دست رفته مي بيند. عصاي پيري و کمک دستِ آيندة کارهاي خانه را سوخته مي بيند. اين درد اگر با نظاره کردن آب شدن تدريجي و درد و رنجهاي دخترش هم باشد، مادر را از لحاظ رواني ويران ميسازد و خاطره اي ابدي در ذهن رنج کشيده اش ثبت ميکند.
خواهري داشتم «مهناز» نام... وقتي به دنيا آمدم، بسيار خوشحال بود. مرا روي پاهاي کوچکش مينشاند و تکانم ميداد تا بخوابم. گاهي اوقات خوابم نميبرد و دقيقه هاي زيادي روي پاهايش که چون گهواره اي برايم بود، در آرامش نوزادانه ام فرو ميرفتم. هر چه مادرم ميگفت: «مهناز خسته شدي... بهنام رو بذار زمين...» گوش نميکرد. من انگار عروسکي بودم براي «مهناز» که خدا نميخواست بيشتر از شش سال ميهمان اين کره خاکي باشد.
سالها پيش از زن دائي ام پرسيده بودم: «مهناز» را يادتان مي آيد؟ ... و پاسخ داده بود: «آره... خوشگل و دوست داشتني بود... مژه هاش اين قدر...!» و در حالي که انگشت شستش را روي چهار انگشت ديگر دستش گذاشته بود، کف دستش را به من نشان داد.

هنوز هم که هنوز است، واقعاً نميدانم که خدا اين فرشته کوچکي را که به پدر و مادرم هديه کرده بود و مژه هاي بلندش، چشمان سبز و معصومش، موهاي طلائي و خوشرنگش و چهره معصوم و نمکين اش را هنوز فاميل به ياد دارند، چرا از ما گرفت؟ اين درد آن چنان بزرگ بود که هنوز هم با وجود گذشت سالهاي زيادي از آن روز لعنتي «پنجم فروردين»، نميتوانم از زبان مادرم در مورد «مهناز» حرف بکشم. ميترسم دل رنج ديده اش را با يادآوري خاطرة تلخ زجرهائي که «مهناز» کشيد، بيشتر بخراشم. پرسشهاي زيادي دارم از «مهناز» و از رنجهاي يک سرطاني، اما نميتوانم از مادرم بپرسم.
پيش از اين که پاي بر اين جهان بگذارم، «مهناز» تحت درمان بود. سرطان خون پيشرفته از نوع «لوسمي لنفوسيتي حاد» (ALL) حالي براي او و پدر و مادرم باقي نگذاشته بود. فاصله هاي زماني تعويض خونش کوتاهتر و کوتاهتر ميشد و رگهايش ضعيفتر و سست تر. وقتي 57 روزه بودم ديگر انگار از عروسک بازي خسته شده بود و بايد ميرفت تا با فرشتگان کوچکي همچون خودش بازي کند... و ما مانديم و خاطره هائي از «مهناز» و دردهائي که کشيد و قطعه عکس رنگي زيبائي از او که گاهي به آن مينگرم و از کار خدا در شگفت ميمانم.
يادت گرامي
مطالبي را دربارة سرطان خون ميتوانيد در لينکهاي زير بخوانيد.