روایتی شگفت از شفای بـیمار در ایتالیا

 

شرح ماجراي شفاي بيمار سرطان پروستات

 

در بيمارستاني در شهر ميلان ايتاليا

 

از زبان دکتر حسين روازاده

 

توجه: اين متن از سخنراني ايشان در دي ماه 1391 در مسجد حجت ابن الحسن (ع) تهران پياده شده است.

 

دکتر حسین روازاده 

 

زماني که بنده در بيمارستان ميلان شاغل بودم، يک بيماري رو آورده بودند به بخش ما که مشکوک به سرطان پروستات بود. داشتند ايشون رو ميـبردند اتاق عمل که بنده به پزشک معالج بيمار گفتم دست نگه داره و اصلاً نيازي به جراحي نيست. به همه گفتم صبر کنيد تا من بيام.

 

بنده به خاطر تربيت اسلامي اي که ديده بودم و آشنايي ای که با طب سنتي خودمون داشتم، پا شدم رفتم سريع وضو گرفتم و به اندازة يک بند انگشت تربت کربلا گذاشتم روي انگشت اشاره ام و مقعد بيمار رو معاينه کردم (توضيح از بهنام: معاينه غدة پروستات از راه مقعد و با داخل کردن انگشت انجام ميشود). ديدم کوچکترين اثري از غده يا برجستگي ديده نميشه. انگشت اشاره ام رو درآوردم و اين بار انگشت شستم رو فرو کردم و باز هم چيزي رو تشخيص ندادم. يک نگاهي به بالا کردم و تو دلم با بغض گفتم: «يا سيدالشهدا، بنده خودت رو در ميلان هم شفا دادي؟!» (صدای گريه حضار)

 

به پزشک طرف گفتم: «ايشون سالم هستند». يارو برگشت گفت: «غير ممکنه!» خودش دستکش دستش کرد و بيمار رو معاينه کرد و ديد بله، حق با بنده است. خيلي اين واقعه در انجمنهاي پزشکي ايتاليا سر و صدا کرد. حالا بيشتر به خاطر وضو بود يا تربت آقا اباعبدالله؟ نميدونم! اما بيست سال بعد از اون ماجرا، هنوز که هنوزه رئيس بيمارستان ميلان برام ايميل ميزنه که حسين آقا! يک محموله خاک کربلا بفرست!

 

بريد تحقيق کنيد تا ببينيد بيمارستان ميلان تنها بيمارستاني در کل اروپا است که فوتي پروستاتي ندارند. هنوز خيلي مانده تا علم روز پي به خاصيتها و شفا بخشي طب سنتي ما ببره. همين درمان رو بنده در بيمارستان دي تهران مطرح کردم که آقايان علاقه اي نشون ندادند و الآن نتيجه اش رو داريم ميـبينيم...

 

زنان می توانند هم فرشته باشند و هم شیطان

 

زن شيطان را هم درس مي دهد

 

 

Angel

 

 

زن به شيطان گفت: «آيا آن مرد خياط را مي بيني؟ مي تواني بروي وسوسه اش کني که همسرش را طلاق دهد؟» شيطان گفت: «آري و اين کار بسيار آسان است»...

 

پس شيطان به سوي مرد خياط رفت و به هر طريقي سعي مي کرد او را وسوسه کند؛ اما مرد خياط همسرش را بسيار دوست داشت و اصلاً به طلاق فکر هم نميکرد. شيطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خياط اعتراف کرد. سپس زن گفت: «اکنون آن چه را اتفاق مي افتد ببين و تماشا کن».

 

زن به سوي مرد خياط رفت و به او گفت: «چند متري از اين پارچة زيبا ميخواهم. پسرم ميخواهد آن را به معشوقه اش هديه دهد».  پس خياط پارچه را به زن داد. سپس آن زن رفت به خانة مرد خياط و در زد و زنِ خياط در را باز کرد وآن زن به او گفت: «اگر ممکن است ميخواهم وارد خانه تان شوم براي اداي نماز»... و زن خياط گفت: «بفرماييد، خوش آمديد» و آن زن پس از آن که نمازش تمام شد - بدون آن که زن خياط متوجه شود- آن پارچه را پشتِ درِ اتاق گذاشت و سپس از خانه خارج شد. هنگامي که مرد خياط به خانه برگشت آن پارچه را ديد و فوراً داستان آن زن و معشوقة پسرش را به ياد آورد و همسرش را همان موقع طلاق داد.

 

شيطان گفت: «اکنون من به کيد و مکر زنان اعتراف مي کنم» و آن زن گفت: «کمي صبر کن! نظرت چيست اگر مرد خياط و همسرش را به همديگر بازگردانم؟!» شيطان با تعجب گفت: «چگونه؟!»

 

( لطفاً بر روي لينک ادامه مطلب کليک کنيد )

 

ادامه نوشته

روزانه های نیمه نخست اسفند ماه 1391 بهنام

 

چهل؛ مامان ِبابام کو ؟

 

پدرم را آقا صدا مي کنيم. در يکي از روزهايي که دانشجوي مقطع کارشناسي بودم، برايم تعريف کرد که وقتي جوان بود پس از پايان خدمتِ سربازي در شهرباني تهران کار ميکرد. آن زمان تلفن بسيار کم بود و بيشتر در سازمانها، اداره ها، بهداري ها، ژاندارمري ها و مراکز دولتي وجود داشت. تعداد خانواده هاي متموّلي که تلفن داشتند، بسيار اندک بود.

 

آقا بي خبر از همه جا مثل هفته هاي پيش و در روزي از روزهاي هفته (که هميشه هم آخرِ هفته نبود) به منزل پدري باز ميگردد. وضعيت را کمي غيرعادي مي بيند. از برادرش (عزيز عمو) مي پرسد: «مامان کجاست؟!» پاسخ ميدهد: «سکته کرد... مُرد...» آقا که مادرش را بي نهايت دوست داشت، با ناباوري مي پرسد: «پس جنازه اش کجاست؟!» عزيزعمو ميگويد: «برديمش قبرستان دفنش کرديم...»

به همين راحتي!... فرياد آقا به آسمان ميرود. با ناراحتي و شيون ميگويد: «آخه آدم حسابي! چرا خبرم نکرديد که منم از تهران بيام؟» با خونسردي ميگويد: «آخه تلفنمان کجا بود؟!»

 

چه قدر تلخ است... مادرِ بچه ها در ميگذرد، مراسم کفن و دفن را هم انجام ميدهند ولي کسي به پدرم (آقا) خبر نميدهد که «بيا اين جا... مادرت مرده...!» آقاي 87 ساله ام هنوز هم از نديدنِِ مادرش ناراحت است. احساس عذاب وجدان ميکند که چرا روزهاي زيادي مادرش (خورشيد) را نديد و در لحظه هاي آخرِ عمرش نيز کنارش نبود و در هنگام خاکسپاري اش هم او را تنها گذاشته بود.   

 

چهل و يک؛ روزي که احساس کردم اَبَر مرد superman هستم!

 

فرداي روزي که از مأموريت کاري يزد برگشتم - يکشنبه سوم دي ماه 1391 - براي دريافت پول از کارت اعتباري ام به عابر بانک تجارت در ابتداي کوچة 26 خيابان دانشگاه رفتم. هوا تازه تاريک شده بود. خانم 45 ساله اي که کيسة پلاستيکي خريد در دستانش داشت، با صفحه کليد خودپرداز ور ميرفت... اما انگار مشکلي پيش آمده بود. خودپرداز گرسنه اش بود و کارت آن زن بيچاره را قورت داده بود! آن خانم چون احساس کرد ما در صف منتظر هستيم و براي رعايت حقوق شهرونديِ ما، لحظه اي برگشت و گفت: «دستگاه کارتم رو نميده...!» پسر جوان بيست ساله اي که جلوتر از من در صف بود، کمي با صفحه کليد کار کرد اما کم تجربه تر از آني بود که بتوان به او اميد داشت. جلو آمدم تا وضعيت را بررسي کنم و گفتم: «اجازه بديد ببينم». آن خانم سرش را برگرداند و لحظه اي نگاهمان به هم گره خورد... لبخندي بر لبانمان نقش بست. همزمان گفتيم: «سلام...!»

 

آن زن، ليدا همسرِ پسرعمه ام بود. تنها پسرعمه اي که با آنها رفت و آمد خانوادگي داريم؛ اما سالي تنها يک بار. ديگر بيرون آوردن کارت از دستگاه برايم کمک به حساب نمي آمد بلکه به وظيفه بدل شده بود. چند بار کليدهاي انصراف، تصحيح و ورود را فشار دادم اما نتيجه بخش نبود. رايانة دستگاه هنگ کرده بود و چراغ خروجي کارتش هم چشمک نميزد. به آرامي کف دستم را به فاصلة بين شيار ورود کارت عابربانک و شيار خروج کاغذ رسيد نزديک کردم و چند بار محکم و با اطمينان از نشکستن دستگاه به آن کوبيدم! جاي ضربه ها را کمي عوض ميکردم. به آرامي و با فاصلة زماني مشخص بر دستگاه ميکوبيدم تا اين که چراغ دستگاه شروع به چشمک زدن کرد و کارت بيرون آمد! صبر کردم تا خودِ ليدا کارت را بردارد. بسيار تشکر کرد و من هم به پسرعمه و بقية خانواده سلام رساندم. مردي با کت و شلوار به سمت ما آمد... ميخواست ببيند چرا بر خودپرداز ميکوبم؟! ظاهراً وقتي من پشتم به آن مرد بود، خارج شدنِ کارت را ديد و به ليدا گفت: «فکر کردم ميخوان دستگاه رو خراب کنند!»

 

وقتي پول مورد نيازم را برداشت کردم، مثل مأموران پليس مخفي کيف کارم را در دستم گرفتم و با چشماني تنگ کرده و مغرور راهِ منزل را در پيش گرفتم!

 

چهل و دو؛ کي ميکنه؟! زندگي يا ما ؟!

 

يه کارمند حراست داشتيم که خانواده اش تهران بودند و خودش در مهمانپذير شرکت سکونت داشت و به همين خاطر هم اضافه کاريهاش، چه اضافه کاري روزهاي عادي و چه اضافه کاريهاي روزهاي تعطيل سر به فلک ميزد. براي خودش در بين سه شرکت زيرمجموعه ميگشت و در انتظامات شرکتها تسبيح ميگرداند، شام را هم ميخورد و هنگام خواب کارت ميزد و به مهمانپذير ميرفت.

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک کنيد )

 

براي ايندکس نشدن اين پست در موتورهاي جستجو، اين نوشته رمزدار شده است. رمز اين پست harasat است.

 

ادامه نوشته

شاد باش روز مهندسی

 

روز بزرگداشت دانشمند و مهندس گرانماية ايراني

خواجه نصير توسي

و «روز مهندسي» بر تمام مهندسان ايراني شاد باد

 

Engineering day

 

ما اگه به خودمون شادباش نگيم، کي به ما ميگه؟! اما صبر کنيد... همسرم تاج سرم، فرناز، ساعت هشت و نيم صبح و احتمالاً از بيرون کلاس درس رياضي نوشت:

 

سلام روز مهندس را به تو همسر دانشمندم تبريک ميگويم و اميدوارم موفق باشي

 

مادرم ساعت نه و چهل دقيقه پيامک داد:

سلام روز بزرگداشت خواجه نصير الدين طوسي، روز مهندسي، بر شما مهندس و جگر گوشة عزيزم مبارک

 

خداييش اين پيامک خيلي به دلم چسبـيد.

 

دوست و همکار سابقم، بهرنگ پيامک زير رو فرستاد:

 

مديريت، هنرِ انجام کار نيست بلکه هنر رسيدن به هدف است. روزت مبارک مهندس

 

دوستم منوچهر که علاقة زيادي به جوشکاري و طراحي کردن جامدات دارد نوشت:

 

براي مهندسين بن بستي وجود ندارد؛ آنان يا راهي خواهند يافت يا راهي خواهند ساخت. روزت مبارک مهندس

 

البته مهندساني چون من فقط مي توانند راهي پيدا کنند، راهسازي بلد نيستيم!

 

حسن (همان همکلاس دورة راهنمايي که شعر پ.و.ر.نويي سرود اما به نام من شدُ از اين نشانه) نوشت:

 

مهندسي، ترسيم رؤياهاي انسان و به واقعيت درآوردنِ آنهاست. روز مهندسي بر شما و خانوادة محترم مبارک باد.

 

يکي از همکاران مهندس خانم برايم پيامک بسيار زيباي زير را فرستاد:

 

... و خداوند انسانهاي خوش لباس، باشخصيت، خوش اخلاق، باهوش، باحال و خلاصه همه چي تموم رو آفريد تا مهندس باشن! روزمون خيلي خيلي مبارک!

 

حميد خان که گاهي فرمولهايش با فرمولهايم نمي خواند و گاهي هم فرمولهايم با فرمولهايش جنگ صليبي دارند، نوشت:

 

شکوفايي تمدن بشر، برآيند ايده هاي مهندسين تلاشگر است. مهندس! روزت مبارک

 

در پاسخ به تمام اين ابراز محبتهاي دوستان عزيزم، فرقي نمي کند که من نخست پيامک فرستاده باشم يا آنان پيش دستي کرده باشند، پيامکهاي زير را فرستادم.

 

به فرناز که کلاس درس رياضي اش به پايان رسيده بود، نوشتم:

 

سلام خسته نباشي ممنونم از شما همسر تميز، دوست داشتني و مسؤوليت شناسم.

 

براي الهام (که خيلي زيتون و نارنگي و رنگ صورتي را دوست دارد)، همان پيامک همکار خانم ام را فرستادم با يک نازِ اضافه تا از حداکثر طول ممکن پيامکِ دو قسمتي استفاده بشه:

 

... و خداوند انسانهاي خوش لباس، باشخصيت، خوش اخلاق، باهوش، ناز، باحال و خلاصه همه چي تموم رو آفريد تا مهندس باشن! روزمون خيلي خيلي مبارک!

 

در پاسخ به همکار خانم مون فسفر سوزاندم و اين پيامک به ذهنم رسيد:

 

صداي «يافتم... يافتم...» از کارخانه ها بر ميخيزد! اين بار ارشميدسي نيست که از حمام فرياد «اوره کا... اوره کا...» سر دهد! ما مهندسانيم که تحريم را ميشکنيم!

 

روز مهندسي را بر تمام مهندسان باتجربه، مهندسان فراغ التحصيل فعلاً بيکار، دانشجويان رشته هاي مهندسي و دانش آموزان دبيرستاني که سوداي مهندسي در سر دارند شادباش ميگويم. صد سال زنده و تندرست باشيد

 

روزی که تفاوت بین دختر و پسر را دانستم

 

آخه من يک دخترم

 

اين داستان از طريق ايميل به دستم رسيده است - بهنام

 

اين يک داستان واقعي است شايد پند آموز باشد.

 

 

I am a girl

 

 

مادرم يک چشم نداشت. در کودکي بر اثر حادثه يک چشمش را از دست داده بود. من کلاس سوم دبستان بودم و برادرم کلاس اول. براي من آن قدر قيافه مامان عادي شده بود که در نقاشي‌هايم هم متوجه نقص عضو او نمي‌شدم و هميشه او را با دو چشم نقاشي مي‌کردم. فقط در اتوبوس يا خيابان وقتي بچه‌ها و مادر و پدرشان با تعجب به مامان نگاه مي‌کردند و پدر و مادرها سعي مي‌کردند سوال بچه خود را به نحوي که مامان متوجه يا ناراحت نشود، جواب بدهند؛ متوجه اين موضوع مي‌شدم و گهگاه يادم مي‌افتاد که مامان يک چشم ندارد.

 

يک روز برادرم از مدرسه آمد و با ديدن مامان يک‌دفعه گريه کرد. مامان او را نوازش کرد و علت گريه‌اش را پرسيد. برادرم دفتر نقاشي را نشانش داد. مامان با ديدن دفتر بغضي کرد و سعي کرد جلوي گريه‌اش را بگيرد. مامان دفتر را گذاشت زمين و برادرم را درآغوش گرفت و بوسيد. به او گفت: «فردا مي‌رود مدرسه و با معلم نقاشي صحبت مي‌کند». برادرم اشک‌هايش را پاک کرد و دويد سمت کوچه تا با دوستانش بازي کند. مامان رفت داخل آشپزخانه. خم شدم و دفتر را برداشتم. نقاشي داداش را نگاه کردم و فرق بين دختر و پسر بودن را آن زمان فهميدم.

 

( لطفاً بر روي لينک ادامه مطلب کليک کنيد )

 

ادامه نوشته