پانزده سال گذشت

 

پانزدهمين سالگرد خداحافظي از «او»

 

امروز دقيقاً پانزده سال از اون روز غمگين و تيره ي دوشنبه بيست و هشت آبان 1375 مي گذرد... روزي که به سختي زياد، دوست داشتن ام را براي «او» بيان کردم و خواستم که با هم بمانيم. از ديد من، آن روز آخرين روز از عشق پاک نخستينم نسبت به «او» بود... هر چند ياد و خاطره اش هميشه با من بوده و خواهد بود، اما دوستان و همراهان خوبي که در طي اين سالها داشتم، غم نبودنِ «او» را برايم قابل تحمل تر کردند.

 

وقتي ماه آبان فرا مي رسد، اين روز نيز در يادم زنده مي شود و برايم نه نشانه ي مرگ يک عشق پاک و بزرگ، که برگي ديگر از دفتر خاطراتم بود که بر قلب و ذهنم افزوده شد...

 

کسي چه مي دانست که ديدارِ بعديِ ما چه اندازه با آن روز غمگين پائيزي سال 1375 متفاوت خواهد بود؟ ارديبهشت 1388 روزي به ياد ماندني براي هر دوي ما بود... ديدار دوباره با «او» در يک کنگره ي علمي در شهر شعر و ادب و عشق... شيراز. در فضائي بسيار صميمي و دل انگيز و تجديد خاطره اي از با هم بودن پس از سيزده سال!

 

کساني مي توانند احساس مرا به درستي درک کنند که مايه ي آرامش و بهانه ي همه ي شاعرانه هاي زندگي شان را از دست داده باشند. آن روز بهاري به من ثابت کرد، که دوست داشتـنم يک طرفه نبود و ما از ديدِ يکديگر نه زن و مردي براي با هم بودن و زير يک سقـف زندگي کردن بوديم، بلکه به چيزي فراتر از آن دست يافتيم... هميشه به ياد هم بودن... چيزي که ازدواج به آساني مي توانست اين را که شرطِ نخست هر عشق خالصانه است، از ما بگيرد و براي ما اين گونه نشد...

 

من به اين اعتـقاد پيدا کرده ام که عشق با ازدواج اگر نميرد، زخمي و پر شکسته مي شود... چه آن که «عشق»، خواستنِ ديگري تنها به خاطرِ وجود اوست و اگر با ازدواج همراه شود، جسمي مي شود و از ديدگاه من ماية پيوند روحي و معنوي دو دلداده از ميان مي رود...

 

وقتي در لحظه ي خداحافظي از «او» در شيراز، به خاطرِ تمام اذيت کردنهايم و گرفتار کردن ذهن «او» در چنبره ي دوست داشته شدنش و گرفتن آرامشش پوزش خواستم، سرش را به رويم برگرداند و گفت: «خواهش مي کنم بهنام... اين چه حرفيه...» همين چند کلمه ي ساده و کوتاه که با حالت خاص چشمان و نگاهِ «او» در آميختند، برايم هزاران معنا داشتند... و تمام خاطره هاي تلخ و شيرين با «او» بودن از مهر ماه 1374 تا آبان 1375 را در بر مي گرفتند.

 


 

«او» اکنون در ايران نيست ولي دعاهايم پشت سر «او»ست. همان چيزي که خودش به عنوان دليل اصلي پاسخ ردش به من گفت و تا کنون هم به آن وفادار بوده است...

 

با ياري ايزد يگانه، اميد دارم همان گونه که من هميشه به «او» افتخار مي کردم، ايران هماره پاينده ي ما نيز به «او» ببالد.

 

٭ ٭ ٭

 

ماجراي آن روز غم انگيز پائيزي را در پستهاي زير در بخش «سرگذشت واقعي يک عشق» نوشته ام:

 

تا ساعت سيزده و سي دقيقه چه گذشت ؟ (سرگذشت واقعي يک عشق- 63) از این نشانه.

 

تلخ ترين « نه » ي زندگي من... (سرگذشت واقعي يک عشق- 64) از این نشانه.

 

شهادتِ «او» در بـيدادگاهِ عشق (سرگذشت واقعي يک عشق- 65) از این نشانه.

 

کلامی از امام علی

 

ارزش واقعي انسان به چيست؟

 

خاطره اي از علامه محمد تقي جعفري به مناسبت عيد غدير خم

 

* توجه: اين کلام از جناب علامه جعفري نقل به مضمون است

 

 

عید غدیر خم

 

 

علامه محمد تقي جعفري (رحمه­الله­ عليه) مي­فرمودند: عده­ اي از جامعه­ شناسان برتر دنيا در دانمارک جمع شده بودند تا پيرامون موضوع مهمي به بحث و تبادل نظر بپردازند. موضوع اين بود: «ارزش واقعي انسان به چيست». براي سنجش ارزش خيلي از موجودات معيار خاصي داريم. مثلاً معيار ارزش طلا به وزن و عيار آن است. معيار ارزش بنزين به مقدار و کيفيت آن است. معيار ارزش پول پشتوانه­ي آن است. اما معيار ارزش انسان­ها در چيست؟ هر کدام از جامعه شناس­ها صحبتهايي داشتند و معيارهاي خاصي را ارائه دادند. وقتي نوبت به بنده رسيد گفتم: «اگر مي­خواهيد بدانيد يک انسان چقدر ارزش دارد ببينيد به چه چيزي علاقه دارد و به چه چيزي عشق مي­ورزد. کسي که عشقش يک آپارتمان دو طبقه است در واقع ارزشش به مقدار همان آپارتمان است. کسي که عشقش ماشينش است، ارزشش به همان ميزان است. اما کسي که عشقش خداي متعال است ارزشش به اندازه­ ي خداست».

 

علامه فرمودند: «من اين مطلب را گفتم و پايين آمدم. وقتي جامعه شناس­ها صحبت­هاي مرا شنيدند براي چند دقيقه روي پاي خود ايستادند و کف زدند. وقتي تشويق آن­ها تمام شد من دوباره بلند شدم و گفتم: «عزيزان! اين کلام از من نبود. بلکه از شخصي به نام علي (عليه­السلام) است. آن حضرت در نهج البلاغه مي­فرمايند: «قِيمَةُ کُلِّ امْرِئٍ مَا يحْسِنُهُ» (ارزش هر انساني به اندازه­ي چيزي است که دوست مي­دارد). وقتي اين کلام را گفتم دوباره به نشانه­ ي احترام به وجود مقدس اميرالمؤمنين علي (عليه­السلام) از جا بلند شدند و چند بار نام آن حضرت را بر زبان جاري کردند...»

 

حضرت علامه در ادامه ­فرمودند: «عشق حلال به اين است که انسان (مثلاً) عاشق 50 ميليون تومان پول باشد. حال اگر به انسان بگويند: «آي!!! پنجاه ميليوني!!!» چه قدر بدش مي­آيد؟ در واقع مي­فهمد که اين حرف توهين در حق اوست. حالا که تکليف عشق حلال اما دنيوي معلوم شد ببينيد اگر کسي عشق به گناه و معصيت داشته باشد چقدر پست و بي­ ارزش است؟! اينجاست که ارزش «ثـار الله» معلوم مي­ شود. ثار الله اضافه­ ي تشريفي است. خوني که در واقع آن قدر شرافت و ارزش پيدا کرده که فقط با معيارهاي الهي قابل ارزش گذاري است و ارزش آن به اندازه­ ي خداي متعال است.

قسمت 148

رمز را از « بهنام » درخواست کنيد، در صورت امکان کد دسترسي را به شما خواهم رساند.

ادامه نوشته

« بله برون » به ياد ماندنی (سرگذشت واقعي يک عشق – 145)

 

مهر ماه 1379 ترم سوم کارشناسي ارشدم را آغاز کردم. به دليل تراکم درسها تصميم گرفتم که تنها در شهر تهران تدريس کنم و بنابراين به ادارة آموزش و پرورش شهر محل سکونتم نرفتم. آقاي نظري، مسئول نيروي انساني در ادارة آموزش و پرورش شهر تهران به من گفت که کمي دير آمده ام. گفتم: «اگه نيرو نياز نيست که جاي حرف نيست... اما راستش من به خاطر امر خير نتونستم زود خودم رو معرفي کنم...» چشمهايش برقي زدند، لبخندي زد و پرسيد: «مبارکه! ازدواج کرديد؟!» پاسخ دادم: «نه هنوز... قرارهاي اوليه گذاشته شده...» مکثي کردم و به چهرة آقاي نظري نگاه کردم تا ببينم در يک محيط خشک و رسمي اداري ميتوان کمي خصوصي صحبت کرد يا خير؟ و چون نگاه پرسش آميزش را ديدم، ادامه دادم: «براي برگزاري مراسم، مثل نامزدي و اينها بايد صحبت کنيم...». دوباره به من تبريک گفت. ورقهائي را از داخل کازيو (جا نامه اي) بيرون آورد و پرسيد: «دبيران دبيرستانها رو مشخص و معرفي کرديم، فقط يه مدرسة راهنمائي هست که دبير حرفه و فن و علوم تجربي نداره!... مايل هستيد اينا رو تدريس کنيد؟!» پاسخ دادم: «به اين درسها علاقه دارم... اين مدرسه کجا هست؟». آقاي نظري آدرس مدرسه را به من داد و مرا براي گرفتن ابلاغ اين درسها راهنمائي کرد. تشکر کردم و بيرون آمدم.

 

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

 

ادامه نوشته