چهرة «او» حالتي جدي و پرسشگر به خود گرفت و پرسيد: « من فهميدم که شما اون نامه رو نوشتيد اما جوابِ خانواده ام رو بايد چي مي دادم؟ من مجبور بودم بهشون دروغ بگم... من از دروغ بدم مياد...». با نگاهي محبت آميز به چشمانش خيره شدم. در دلم شخصيتِ «او» را تحسين کردم. خودم نيز از دروغ متـنفر بودم و هستم اما نمي دانستم که دختري هم پيدا مي شود که اين چنين باشد!

گفتم: « حق با شماست... شما تحصيل کرده و روشن فکر هستيد و اين کارِ من رو مي تونيد درک کنيد و مي تونيد مطمئن باشيد که منظوري از اين کار ندارم؛ اما خانواده تون چه طور؟ اونها من رو نمي شناسن... حتي من رو هم نديده اند. پس ممکن بود از اين کارم ناراحت بشن و براتون بد بشه. از طرفي، من مطمئن بودم که شما خطِ من رو مي شناسيد. براي همين هم اسم خانم .... (مژگان) رو آوردم تا با وجودي که شما مي فهميد که اين نامه رو من نوشتم، اما خانواده تون ناراحت نشن. من مي دونم که خانواده تون خانمِ .... (مژگان) رو مي شناسن...».

«او» نگاهي جستجوگر به من انداخت. گوئي بعد از ماه ها اين کارم را آناليز مي کرد. احساس کردم که هنوز خودش را در دروغ گفتن به خانواده اش سرزنش مي کند. آن چه را مي خواستم به «او» بگويم، در ذهنم سبک و سنگين کردم و گفتم: «خانم ......! اين همه دختر هستند که هر روز براي کارهائي که از نظر من و شما درست نيست، به پدر و مادر و خانواده شون دروغ مي گن... اون هم نه يکي دو بار... چند بار! حالا چي مي شه شما فقط يه بار يه دروغ مصلحتي براي کاري که زشت نيست، بگيد؟»

«او» به من نگاه معناداري کرد. نمي دانم... آيا مي خواست جوابم را بدهد يا آن که مايل نبود بحث در اين مورد بيش از اين ادامه يابد. «او» اما حرفي را گفت که هنوز پس از سپري شدن سيزده سال از آن روز آن را با لحن خاصش به ياد دارم. حرفي که تا عمق ذهنم نفوذ کرد و به حق در جاي خودش بر زبان آورد و به نوعي شايد پاسخي نامستقيم به پرسش من به شمار مي آمد. «او» گفت: « من يه خواهر کوچکتر از خودم دارم که از من الگو مي گيره و تموم کارهام رو زير نظر داره. من نمي تونم هر طور که مي خوام رفتار کنم چون روي اون هم اثر مي ذاره...».

     

ثانيه هائي به سکوت گذشت... احساس کردم که لازم است تا حرف دلم را بگويم. «او» خيلي سريع به ساعتش نگاه کرد؛ اما اصلاً نمي خواست که من فکر کنم مزاحم وقتش شده ام. من گوئي تازه گذشت زمان را به ياد آوردم و به ساعتم نگاه کردم. ساعت سيزده و سي دقيقه بود و هنوز مطلب اساسي را به «او» نگفته بودم. شرطِ ادب اين بود که از «او» مي خواستم تا اگر حضور در کلاس برايش اهميت دارد، برود و در وقتي ديگر هم ديگر را ببينيم. چه استاد درس «خواص مکانيکي مواد» ما در سرِ کلاس حاضر-غايب نمي کرد و دانشجويان به دليل اهميت اين درس و موضوع هاي شيرين آن، کلاس را از دست نمي دادند. اما استاد درس آنها اين گونه نبود. «او» اما گفت: «نه آقاي .....! شما حرف تون رو بگيد. من فعلاً سر کلاس نمي رم».

              

خدايا...! اکنون ديگر وقت گفتن فرا رسيده بود... وقت گفتن حرفهائي که به ويژه از هشت ماه پيش از آن در دل و قلبم تلنبار کرده بودم. کلمات بر زبانم جاري مي شدند اما مکث زيادي بين آنها بود. گوئي «او» هم فهميده بود اينهائي که خواهم گفت، با حرفهاي ديگرم متفاوتند.

گفتم: «خانم ......! من چند وقتيه که يه احساس خاصي نسبت به شما پيدا کرده ام. پس از نمازهام سلامتي و موفقيت شما رو از خدا مي خوام. شما خيلي در درسها به من کمک کرديد... واقعاً نمي دونم چه طور از شما تشکر کنم». «او» سر به زير چند بار تشکر کرد. ادامه دادم: «هر وقت جزوه هاي شما رو مي گرفتم و مي خوندم، تمام خوبي هاي شما رو به ياد مي آوردم. اين که شما اين قدر زيبا مي نويسيد و اين قدر راحت و بدون هيچ ناراحتي جزوه هاتون رو به من مي داديد، خيلي روي من اثر گذاشت. من واقعاً از يه دختر بعيد مي دونستم که اين قدر به فکر ديگران باشه... اما... يه چيزي هست. شما يادتونه که توي آخرين جلسه يکي از درسها ازتون جزوه رو خواستم اما شما به من نداديد؟ بعدش جمعة همون هفته به خونه مون زنگ زديد؟...»

 

«او» سريع به ميان حرفم پريد و گفت: «من نمايندة کلاسِ ورودي هاي .... هستم. به همين خاطر هم شماره تلفن هاي همة بچه هايِ هم دوره اي رو دارم. شمارة شما رو از بايگانيِ دانشگاه گرفتم...». به چشمانش نگاه کردم. مي دانستم که دروغ مي گويد. نه اين که «او» نمايندة کلاس نيست، بلکه مي دانستم شماره تلفن منزلمان را از بايگاني دانشگاه نگرفته است. «او» وقتي نگاه مستقيم ام را ديد، درک کرد که فهميده ام. سرش را به زير انداخت... از حجب و خجالت يا چيز ديگري. من اما گفتم: «من خودم همون روزي که تموم جزوه ها رو ازتون گرفتم، رفتم خونه مون و روي ترازو وزن شون کردم. نمي دونيد وقتي ديدم که سه کيلو و نيم کاغذ و سررسيد رو آورديد و به من داديد، چه احساسي به من دست داد. اما اگه يادتون باشه، وقتي که شمارة منزل تون رو ازتون خواستم و شما برام روي يه تکه کاغذ يادداشت نوشتيد... روي همون کاغذي که اسم کتاب ترموديناميک تون رو هم برام نوشتيد، گفتيد که فقط براي مسائل درسي... و من اصلاً تا الان به شما زنگ نزدم. همون جا هم شماره خونه مون رو بهتون داده بودم...».

ديگر درست نبود بيشتر از اين شرم «او» را ببينم. بنابراين، حرفم را ادامه دادم و گفتم: ...

 


  با تشکر از خانم « شب بو » براي انتخاب و ارسال عکسهاي اين پست.