پاسخ شنيدم: « من با پدر و مادرم يه قراري گذاشتم که تا وقتي درس مي خونم، ازدواج نکنم». پرسيدم: «وقتي درس تون تموم شد چي؟» که گفت: «براي اون موقع هم تصميم مي گيرم».

چشمانمان به همديگر گره خورده بود. نگاهم ميانِ چشمانش جا به جا مي شد. گوئي مي خواستم روزنه اي اميد بخش در آن نااميدترين لحظه هاي عمرم (تا آن زمان) بيابم. دلم براي دلِ عاشقِ خودم سوخت. آن روز، آفتاب درخشاني هوا را روشن کرده بود و چشمانِ زيـبايش را مي آزرد. در آن لحظه هاي بد هم دلم نمي آمد که «او» در رنج و ناراحتي باشد. وقتي ديدم که دستش ر ا سايـبان چشمانش کرده تا آفتاب اذيتـش نکند، کمي جا به جا شدم تا سايه ام به روي «او» بـيفتد. «او» اين کارِ مرا درک کرد و بلافاصله دستش را پائين آورد. در دلم احساس آرامش کردم؛ اما آيا «او» در آن لحظه از آن چه در دلِ من مي گذشت، خبر داشت؟

نگاهم به سنگفرشهاي سيماني صورتي و خاکستري و آجرنماهاي زرد ديوار کناري مان رفت. گوئي مي خواستم تمامِ آن منظره را به ياد بسپارم. تا آن زمان، تک و توک علفهاي هرزي را که از ميانِ سنگفرشها به بيرون رشد کرده بودند، اين قدر دوست داشتني نيافته بودم. آيا عشقِ من در نظر «او» همچون علفي هرز بود که نمي خواست درکش کند يا زيـبائي وجوديِ آن را انکار مي کرد؟

پرسيدم: « شما جواب تون رو داديد... اما من چي کار کنم؟... من خيلي به شما وابسته شدم و هميشه به شما فکر مي کنم... شما نمي تونيد دوباره تصميم بگيريد...؟»

«او» سرش را بلند کرد و نگاهِ مستـقيمش را به چشمانم دوخت. در حالتِ چهره و چشمانِ «او» نوعي اعتماد به نفس و شايد رگه هائي از سنگدلي، غرور و شيطنت را مي توانستم به وضوح ببـينم. خيلي خونسرد و بي تفاوت و در حالي که همچنان نگاهش به چشمانم بود، گفت: « اين مشکلِ شماست، مشکلِ من نيست... من از اول به شما گفتم که رابطة ما فقط در حد درسه...».

گفته هايش مثل پتک بر سرم فرود مي آمد...

    

« اين مشکلِ شماست، مشکلِ من نيست... اين مشکلِ شماست، مشکلِ من نيست... اين مشکلِ شماست، مشکلِ من نيست... ». چه قدر راحت! پس اين مشکلِ منِ تنهايِ عاشق بود و «او» اصلاً اين عشق را درک نکرده است.

چه مي توانستم بگويم؟ «او» ديدگاهِ خودش را دربارة من مي گفت. ديدگاهي که نمي شد به اجبار آن را تغيـير داد و از تمامِ جهات نيز شايد حق با «او» مي بود. گفتم: « من قبول دارم که قرار نبود رابطة من و شما به اين جا برسه و شما تنها از روي لطف و محبت جزوه هاتون رو به من داديد... اما... دستِ من نيست. من خيلي به لطف و کمکِ شما فکر کردم و بعدش هم به شما. نمي تونم به شما فکر نکنم.... شما راست مي گيد و من هم مي دونم که شما از اين کارِ تون منظوري نداشتيد... اما نميشه بعداً به من جواب بديد؟».

«او» خيلي مطمئن و بدون مکث پاسخ داد: « نه...! جوابِ بعدي من هم همينه...». من نيز به تأسي از «او» با اعتماد به نفسي که خودم را بعدها به شگفتي وا داشت، گفتم: «من مي دونم شما چرا به من جوابِ رد داديد و من بهتون حق مي دم...».

     

«او» منـتظر بود تا توضيحِ بيشتري از من بشنود؛ اما وقتي سکوت و نگاهِ سنگينم را ديد، گفت: «من متوجه نمي شم از چي صحبت مي کنيد...»

گفتم: «شما بهتر مي دونيد... هر کسي با ديگري تـفاوتهائي داره و شما هم ممکنه که از اين نظر...»... اما «او» نگذاشت حرفم را تمام کنم؛ سريع و با چشماني سرشار از مهرباني و صداقت گفت: « نه آقاي .....! نه! به خدا نه! شما اين طور فکر نکنيد...»

من با اطمينان گفتم: «نه خانم ......! همينه و من هم به شما حق مي دم، چون شما مجبور نيستيد با من زندگي کنيد...». باز هم نگذاشت حرفم را تمام کنم... «او» جلوي چشمانِ سياهِ من کاري کرد که با توجه به شخصيتِ مغرور و با اعتماد به نفسي که در «او» سراغ داشتم، عجيـب مي نمود و به من ثابت کرد که «نه» گفتنِ «او» به آن علتي که من فکر مي کردم، نيست. «او» دستِ چپش را که دستکشِ نخي سفيدي هم بر آن بود، همانندِ شهادت در دادگاههاي رسمي بلند کرد و گفت: «نه به خدا آقاي .....! باور کنيد اين طور نيست...».

جزئيات اينهائي را که نوشتم، رازي است که ميانِ «او» و «من» باقي مي ماند...

                         

سرم را به پائين انداخته بودم. مي خواستم آخرين حرفها را به «او» بزنم؛ حرفهائي نه از روي التماس. حرفهائي که اگر الان نمي گفتم، شايد ديگر فرصتي براي بازگو کردنِ آنها پيش نمي آمد...


  با تشکر از خانم « شب بو » براي انتخاب و ارسال عکس هاي اين پست.