روزی که قرار « بله برون » گذاشته شد (سرگذشت واقعي يک عشق – 144)
از خواهرم تشکر کردم. در دلم غوغائي بود. خواهرم که مقابلم ايستاد، من هم بلند شدم. ناگهان خواهرم سرش را به سويم خم کرد و گونه هايم را بوسيد و گفت: «بهنام جان!... مبارکه! قبول کردن!...» چند لحظه اي کلماتي را که از دهان خواهرم بيرون آمده بود، در ذهنم تکرار کردم. ذهنم رفت به اين که چه طور ميتوانم با فرناز باشم. آيا ديدارهاي گاه و بيگاه و تلفني؟ يا اين که خانواده اش بحث خواستگاري رسمي را پيش ميکشند. خواهرم رفت تا اين خبر را به مادرم بدهد و چيزهاي ديگري هم گفت که من متوجه نشدم.
به خواهر و مادرم پيوستم. از مادر پرسيدم: «خب... الان بايد چي کار کرد؟» مادر گفت: «اونا قبول نميکنن که همين جوري با هم باشيد. ميگن بايد بيائيد خواستگاري...» اصلاً انتظار نداشتم که خيلي زود کار به اينجاها بکشد... نه کارِ ثابتي داشتم و نه درسم تمام شده بود. اينها را به مادر گفتم. گفت: «نميشه يکي رو بخواي اما از راهِ درستش اقدام نکني. نميشه... نه! اگه فرناز رو ميخواي، بايد حتماً بريم خواستگاري...» نميدانستم چه بگويم. هر چند که در ديدار و گفتگوي نخستين از فرناز و متانت و شخصيتش خوشم آمده بود اما هنوز محبت فرناز آن چنان به دلم ننشسته بود که به اين زودي بحث خواستگاري پيش کشيده شود و با کمال ميل به آن راضي باشم. مادر گفت: «اونها گفتند که همين پنجشنبه بيائيد خواستگاري!!» گفتم: «آخه مامان!... الان؟! به اين زودي؟! چه عجله ايه آخه؟!» مادر گفت: «دخترِ مردم رو که نميتوني هر وقت خواستي ببري! وقتي باهاش حرف زدي و اونا قبول کردن، بايد راهش رو بري...» حرف مادرم منطقي بود، اما کسي از دل من خبر نداشت.
( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )
