روزی که با فرناز صحبت کردم (سرگذشت واقعي يک عشق – 141)
پدر چندان هوشيار نبود. روي تخت سفيد رنگ افتاده بود و سِرُم قطره قطره در داخلِ ظرف ميچکيد. چهرة پدر بسيار معصومانه شده بود. پدري که هيچ گاه به ياد نداشتم مرا در آغوش بگيرد و نوازش کند، اکنون آرام و بدحال روي تخت افتاده بود. يک دستش را روي چشمها و پيشاني اش گذاشته بود تا راحتـتر به خواب رود. دستان خشن و پير و پيشاني اش را نوازش کردم. حلقة اشک دور چشمانم نشست. کم کم بغضي که به گلويم فشار مي آورد، شکست و اشکهايم جاري شدند. خودم را از تخت کنار کشيدم و رو به پنجرة حياط بيمارستان، بيصدا گريستم. کسي براي دلداري ام نيامد و نميخواستم هم بيايد. وقتي رويم را برگرداندم، خواهرم گفت: «گريه نکن...» در دلم از خواهرم بدم آمد؛ هم از لحن گفتارش و هم از عدمِ درک وضعيتي که در آن قرار داشتم. همه ازدواج کرده بودند و زندگي خودشان را داشتند و من اما درسم هنوز تمام نشده بود، کارِ اصلي نداشتم (غير از تدريس نيمه وقت در آموزش و پرورش) و مهمتر از همه اين که مجرد بودم و ترس از درگذشت مادر يا پدر و آينده اي نامعلوم، روانم را به هم ريخته بود. پسر خاله و دخترخاله به عيادت مادرم رفتند. من اما بايد تا وقت ملاقات بود، مادرم را هم ميديدم.
برادرم نزد پدر ماند تا تنها نباشد. به ديدنِ مادر رفتم. مادر تا مرا ديد با چشماني پرسشگر و شکّاک پرسيد: «آقا کجاست؟» گفتم: «خونه است...» پرسيد: «چرا با شما نيومد؟!» پاسخ دادم: «ميشناسيش که... بيحوصله است. زود خسته ميشه...» مادرم ديگر چيزي نپرسيد اما فهميده بود که رازي را از او پنهان ميکنيم. از دوستان و فاميلِ نزديک هم که مي آمدند، همين پرسشها را ميـپرسيد و همه بيماري پدر را از مادر مخفي ميکردند.
از مادر خداحافظي کردم و به بخش نزدِ پدر رفتم. پدر حدود سه ساعتي روي تخت استراحت کرد. پزشک پس از کنترل علائم حياتي و پس از نوشتنِ نسخه، اجازة مرخصي داد. پدر را به منزل آورديم.
٭ ٭ ٭
به خوابگاه بازگشتم و آخرين کارهاي تدوين درس سمينار، تکثير و صحافي آنها را انجام دادم. روي صفحة «تشکر و تقديم» درس سمينار نوشتم:
در ابتدا ميخواستم اين نوشته را به سروش عزيزم تقديم کنم اما بستري شدن مادر خوبم در بخش مراقبتهاي قلبي CCU، شادي اتمامِ اين کار طاقت فرساي پنج ماهه را از من گرفت...
تقديم به سروش عزيز و...
مادر خوبم که پل ارتباط من با خداست
هنگام تايپ صفحة تقديم در سايت کامپيوتر دانشکدة مهندسي پزشکي خيلي تلاش کردم تا بغضي که در گلويم بود، سر باز نکند. صفحة مانيتور را از پسِ پرده اي از اشک نگاه ميکردم و پيش از اين که کسي آن متن را بخواند، پرينت گرفتم و صفحه را بستم.
قسمت «... که پلِ ارتباط من با خداست...» را از کتاب مجموعه شعر و قطعات ادبي «ساية ظلمت» نوشتة «کارو دِردِريان» شاعر ارمني ايراني وام گرفته بودم. اين کتاب را سال 1367 خوانده بودم و آن قدر در من اثر داشت، که هر تابستان آن را ميخواندم.
حال پدرم رو به بهبودي ميرفت. مادر را چند روز بعد از مرخص شدنِ پدر به منزل آورديم. خواهرم چند روز در منزل بود و پذيرائي از ميهمانها و کارهاي منزل را در نبودِ من انجام ميداد. به خاطرِ گرفتاريهاي فکري، حالِ صحبت با فرناز و «خواستگاري نيمه رسمي» از او را نداشتم. مادرم به خواهرم سپرد تا با فرانک تماس بگيرد و روز و ساعتي را براي ملاقات من با فرناز تعيين کند.
٭ ٭ ٭
چند روزي بيشتر به پايان شهريور 1379 باقي نمانده بود که يک روزِ بعد از ظهر با خواهرم به منزل هوشنگ دائي رفتيم. جعبه اي شيريني تر گرفتم. روبروي درب منزل دائي بوديم. زنگِ طبقة پائين را زديم که پسردائي و فرانک در آن جا مينشستند. دائي در همان پاگرد بين طبقة اول و دوم به استقبالم آمد. من و خواهرم را در آغوش گرفت و بوسيد. به جز مادرم، هوشنگ دائي تنها کسي بود که سرم را نوازش ميکرد. دائي همان جا از ما خداحافظي کرد و به منزل خودش (طبقة بالا) رفت. با فرانک و فرناز در ابتداي دربِ ورودي سلام و احوالپرسي کرديم. همراه خواهرم، با نوعي خجالت و شرمزدگي وارد اتاق پذيرائي منزلِ پسردائي شدم. پنج دقيقه به صحبتهاي متفرقه گذشت؛ وقتي گفتگوها تمام شد و سکوت اتاق را فرا گرفت، خواهرم از روي مبل برخاست و به اتاق ديگر رفت. فرانک هم پشتِ سرِ خواهرم از اتاق پذيرائي خارج شد و دربِ اتاق را بست.
من و فرناز تنها مانده بوديم. من شلوار پارچه اي طوسي با پيراهنِ آبي کمرنگ و کفش مشکي پوشيده بودم. هر گاه با شلوار پارچه اي بيرون ميرفتم (و ميروم)، خط اتوي شلوارم کاملاً مشخص بود (است). فرناز بلوز آستين کوتاه سفيد و صورتي و دامني بلند و قرمز با جورابهاي کِرِم پوشيده بود. روسري اش کاملاً موهايش را نپوشانده بود. نيمي از موهاي مشکي و براقش از روسري بيرون بود. ابروهاي نسبتاً پهنش را کمي نازک کرده بود. چهره اش بسيار شاد و خندان بود. با فرنازي که چند هفته پيش در همين اتاق ديده بودم، تفاوت داشت. پاهايش را روي هم انداخته بود. کمي به چهرة يکديگر نگاه کرديم. مبلي که روي آن نشسته بودم، دو متر با فرناز فاصله داشت و اين ميتوانست هم به من و هم به فرناز آرامش خاطر براي راحتـتر صحبت کردن و ديدنِ تأثير حرفهاي يکديگر بدهد.
ياد يکي از کتابهائي که عباس به خوابگاه آورده بود، افتادم. در چند روز گذشته مطالب آن کتاب را مرور ميکردم و موضوعِ آن کتاب در ارتباط با روابط دختر و پسر و حرفهائي بود که هنگام خواستگاري بايد زده شود. پرسشهائي را که براي شناختنِ هر چه بيشتر فرناز لازم بود، در ذهنم آماده داشتم و اين فرصت را به آساني نبايد از دست ميدادم.
◄ پس نوشت:
کتابهاي زير از شاعر و نويسندة گرانقدر ايراني «کارو دِردِريان» را خوانده و پسنديده ام. مطالعة آنها را به نسل امروز جوانان ايراني توصيه ميکنم. چون احتمال ناياب بودن اين کتابها ميرود، احتمالاً آنها را از کتابفروشيهائي که کتابهاي قديمي يا غير مجاز ميفروشند، ميتوانيد تهيه کنيد... هر چند که اين کتابها اجازة چاپ و نشر دارند و مجاز هستند:
1- ساية ظلمت
2- شکست سکوت