ياد روزی که از «او» برای هميشه نا اميد شدم (سرگذشت واقعي يک عشق – 143)
دو روزي که بايد منـتظر ميماندم تا جواب را از خانوادة فرناز بشنوم، برايم بسيار عادي گذشت. نميدانم چرا هيچ دلهره اي از اين بابت نداشتم ولي برايم مسلم بود که تجربة نخستينم در خواستگاري نيمه رسمي از «او» در اين زمينه بي تأثير نبوده است. خودم را با کتابها، روزنامه ها و قدم زدن در پارکها سرگرم ميکردم.
عصرِ دو روز پس از صحبتم با فرناز، خواهرم به منزلِ پدري آمد. با مادرم در اتاق پذيرائي بوديم که خواهرم از من پرسيد: «زنگ بزنم ازشون بپرسم جوابشون چيه؟» گفتم: «باشه...» خواهرم گوشي را برداشت و شمارة زن دائي را گرفت و مدتي با او حرف زد. گوشي را گذاشت، به من خيره شد و با گامهائي آرام به سوي من آمد.
٭ ٭ ٭
به ياد سه ماه پيش افتادم. روزي از آخرين روزهاي خرداد 1379 و پيش از اين که مادرم و پدرم در بيمارستان بستري شوند، به خواهرم گفتم تا براي آخرين بار به منزل پدري «او» زنگ بزند و حرف آخرش را بشنود. خواهرم ساعت شش بعد از ظهر پاي ميز تلفن چهار زانو روي زمين نشست و حدود ده دقيقه با «او» صحبت کرد.
پاي تلفن بودم و چشمانم به دهان، ابروها و چشمهاي خواهرم بود تا هر چه زودتر از نتيجة صحبتهايش با «او» آگاه شوم. لحظاتِ بسيار بسيار سختي بود... لحظاتي پر اضطراب که به کندي سپري ميشدند. خواهرم گاهي ميان صحبتهاي «او» که انگار از خواهرم و لحن حرف زدنش خوشش آمده بود، جمله اي يا پرسشي را اضافه ميکرد. در نهايت... خواهرم گوشي را گذاشت و بلند شد. ميدانستم که «او» در اواسط شهريور 1379 از مقطع فوق ليسانس دانش آموخته (فارغ التحصيل) ميشود و به همين دليل نيز ميخواستم هر چه زودتر تکليف خودم را با «او» روشن کنم.
خواهرم بلند شد و قدم زنان به سوي ميانة اتاق پذيرائي رفت. بلند شدم و به دنبالش رفتم. مقابل صورتش ايستادم و پرسيدم: «چي شد؟ چي جوابي داد؟» ناراحتي در چشمان و صورتِ خواهرم هويدا بود... گفت: «خيلي باهاش حرف زدم و از علاقه ات بهش گفتم... اما اون هنوز سرِ حرفشه... آخرشم گفت من نميخوام با کسي که شهرستانيه ازدواج کنم...!» در درونم گفتم: «اينها همه بهانه است... دلِ منو بازم شکستي... ولي باشه. خودت خواستي... اميدوارم روزگار اين رو بِهِت بفهمونه که دل شکستن چه قدر سخته... ولي با همة اينها از خدا ميخوام که خوشبخت باشي... با هر کس که ميخواي... چون لياقتش رو داري...» حرفِ ديگر خواهرم مرا از دنياي خودم بيرون کشيد... «ضمناً «او» گفت که دفاعية من اواسط شهريوره... بهنام اگه مايل بود ميتونه بياد دفاعية من...»
خواهرم وقتي ناراحتي بيش از اندازة مرا ديد گفت: «ناراحت نشو بهنام جان... اين جور دخترا که همش دنبال درس هستن و خيلي خشک و جدي هستن، هيچ وقت شوهر خوبي گيرشون نمياد... اونا هميشه يک طرفه به قضايا نگاه ميکنن...» صحبتهاي خواهرم اگر چه منطقي به نظر ميرسيد، اما مشکلم را حل نميکرد. هر لحظه قلبم سخت تر از لحظة پيش ميگرفت. ضربان قلبم تندتر ميشد. نفسم به شماره افتاده بود. تمام دنيا، آدمها و اشيائي که در اطرافم بودند، معناي حقيقي شان را از دست داده بودند. ديگر نميتوانستم در خانه بمانم. هر لحظه ممکن بود به يک بهانة کوچک سرِ نزديکانم فرياد بکشم و عقدة دلم را بيرون بريزم. با چشماني ناراحت و بسيار عصباني به اتاقم رفتم. لباسهايم را عوض کردم و بدون خداحافظي از منزل بيرون زدم.
به ايستگاه اتوبوس رفتم. سوار اتوبوس شدم و در صندلي سمت راست کنار پنجره نشستم. پسري که روبرويم بود، متوجه ناراحتي ام شده بود. گاهي خيره و گاهي پنهاني به چهره ام نگاه ميکرد. در سبزه ميدان پياده شدم. پياده تا پارک ملت رفتم و در جائي خلوت، روي يکي از نيمکتهاي آن جا زير سايه روشن درختها نشستم. ذهنم درگير بود. از اين که ميديدم براي بار دوم غرورم توسط دختري شکسته ميشود... هر چند آن دختر کسي مثل «او» باشد، دلم به درد مي آمد. به ياد نوشته هاي گاه و بيگاهم، ترانه خواندنهايم در بالاي بام، ترانة تنهائي اندي که در سررسيدش نوشته بودم، نامة تند «او» به من در 13 تير ماه 1375، صحبت با «او» در 28 آبان 1375 و خداحافظي از «او» براي هميشه و خاطرات ديگر مي افتادم. اين خاطرات برايم رنگ و بوئي خاص داشتند... مثل عکسهاي قديمي که روي کاغذهاي کلفت و زبر چاپ شده بودند... اين خاطره ها به ذهنم هجوم مي آوردند و در انتهاي هر يک، بغضي بود که به بغض ديگر اضافه ميشد.
تا شب در پارک روي نيمکت نشسته بودم. هر ساعتي روي نيمکتي مينشستم و جايم را عوض ميکردم. وقتي ذهنم کمي از يادآوري غمِ جانکاه نااميد شدنِ هميشگي از «او» به آرامش نسبي ميرسيد، کنار حوض بزرگ آب يا محوطة بازي بچه ها ميرفتم. با ديدنِ کودکانِ معصوم ياد «او» مي افتادم که چه قدر بچه ها را دوست داشت... و با من... نميتوانست بچه دار شود.
شب با پاي پياده، آرام آرام از پارک ملت تا خيابان دانشگاه آمدم. سکوت ژرفي در درونم سايه انداخته بود... درست نقطة مقابل هياهوي بيرونم. به اين فکر کردم که مقصود «او» از اين که در جلسة دفاعية پايان نامة کارشناسي ارشدش شرکت کنم، چه بود؟ ميدانستم که «او» براي دوباره ديدنم و يا آتش زدن چند بارة قلبم اين حرف را نزده است. شايد هم درک کرده بود که ديدنش چه قدر ميتواند برايم آرامش بخش باشد... شايد هم چيزي ميخواست به من بگويد که امکانش در گفتگوي تلفني با خواهرم فراهم نبود. آن چه برايم بديهي بود، رفتنِ هميشگي «او» بود... بايد نبودنِ «او» را باور ميکردم. تا کي ميتوانستم به اميد پشيماني «او» از انتخابش، جواني ام را به پايش بگذارم؟
٭ ٭ ٭
در آن دوران فرناز را درست نميشناختم. گام نهادن در يک رابطة ديگر و با دختري که خيلي کم ديده بودمش، برايم عذاب آور بود. «او» را به مدت شش ترم زير نظر داشتم. با طرز فکر، رفتار و شخصيتش تا حد زيادي آشنا شده بودم و «او» نيز... اما فرناز...
فرناز را چند باري بيشتر نديده بودم؛ آن هم بدون اين که با هم گفتگو کنيم... و اين سبب ميشد که بدون داشتنِ وابستگي عاطفي به او، از جوابِ رد احتمالي اش چندان ناراحت نشوم. شرايطم اما در آن دوران چندان جالب نبود. کاري نيمه وقت به عنوان دبير حق التدريس در آموزش و پرورش داشتم. دانشجوي کارشناسي ارشد بودم. کارم ثابت نبود. پس انداز آنچناني که با آن بتوانم با نامزد آينده ام به خريد و تفريح برويم، نداشتم. اين نداشتنها و نبودنها نميگذاشت از لحاظ عاطفي به فرناز وابسته شوم.
٭ ٭ ٭
چهرة خواهرم راز آلود بود. وقتي گوشي را گذاشت و به سويم آمد، در مقابلم ايستاد. از اضطراب اين که چه ميخواهد بگويد، بلند شدم...