عباس (سرگذشت واقعي يک عشق – 131)
بايد زودتر از اينها دربارة يکي از دوستانِ خوبِ دوران دانشجوئي ام در خوابگاه شهيد شرفي دانشگاه صنعتي اميرکبير مينوشتم؛ اما گمانم اين بود که ترتيبي را در نظر بگيرم که شناخت بهتري از هم اتاقيهايم به خوانندگان گرامي بدهد.
عباس همرشتة من بود. بچة تهران بود و ساکن اصفهان. پدرش مغازة ميوه و سبزي فروشي داشت. از لحاظ ديني، اعتقادي و شخصيتي به تيپ مؤمن جامعه تعلق داشت. با اين حال، هر چه بيشتر ميگذشت و بيشتر با هم آشنا ميشديم، با هم راحتتر ميتوانستيم صحبت کنيم. با وجود خوبيهاي اخلاقي و راحت بودنِ نسبي اش در برخورد با غريبه ها، بسيار کم به خودش ميرسيد؛ لباسهاي بسيار ساده ولي تميز ميپوشيد. ته ريش اش هفتگي بود و به صورت سبزه اش نمي آمد. همينها هم باعث ميشد تا قضاوت اولية ديگران در مورد او چندان مثبت نباشد. من اما چون شناخت نسبتاً کاملي از او داشتم، رفتارم با او راحت و صميمي بود. پسري بامعرفت، کوشا و بي غل و غش بود. يک رو بود و ميتوانستي درونش را در صورتش ببيني. زياد به صورت کسي نگاه نميکرد. سرش بيشترِ اوقات پائين بود يا به سوئي ديگر مينگريست. حميد (سرگذشت واقعي يک عشق-128) با عباس در يک دانشگاه ولي در دانشکده هاي مختلف درس خوانده بودند و صميميت آن دو بيشتر از من بود؛ هر چند وقتي که دو سال گذشت، خيلي چيزها از يکديگر ميدانستيم و وقتي حميد اتاقي يک نفره گرفت، عباس بيشتر با من بود و صميمي تر.
سال دومِ بوديم که عباس به اصفهان رفت و چند روز بعد بازگشت. اين بار اما با انگشتري طلائي بر انگشتش!
( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )