عمه ای که چهارده ماه منـتظر پرواز بود...

 

وقتي جسم خاکي مانع پرواز ميشه،

 

 

پرواز ميتونه خيلي باشکوه باشه

 

 

چهارشنبه 17 شهريور 1389 ساعت 11:36 ايميلهاي Yahoo رو چک ميکردم که پيامکي برام اومد. مادرم بود. نوشته بود:

 

انا لله و انا اليه راجعون. بقاي عمر شما باشد. «اقدس عمه» دار فاني را وداع کرد. ساعت سه تشييع جنازه از امامزاده حسين.

 

 Candle

 

فکرم رفت به بيشتر از يک سال پيش... دامادِ عمه ام پس از ماهها دست و پنجه کردن با سرطان پيشرفتة پروستات و شيمي درمانيهاي طاقت فرسا در سن 54 سالگي و در تيرماه 1388 درگذشت. مراسم چهلم بود که وقتي عمه از سرِ خاکِ دامادش برگشت، سرِ کوچه حجلة دامادش رو با عکسش ميـبينه. دقيقه هائي با اون عکس حرف ميزنه و به طور ناگهاني به زمين ميافته. اطرافيان ابتدا فکر ميکنند که يه غش کردنِ معموليه ولي وقتي به هوش نمياد، به بيمارستان ميـبرن و اونجا ميگن که بله... «از شدت ناراحتي دچار فشار عصبي شده (و شايدم بالا رفتن فشار خون) و سکتة مغزي کرده».

 

حالا روزشمار اطرافيانِ عمه از روز چهلم فوت دامادش شروع شد تا کي ايشون به هوش بياد. بعد از چند ماه بستري شدن (فکر کنم چهار ماه)، پزشکان ميگن که کاري از دستمون برنمياد و اون رو مرخص ميکنن. شايد که اگه خدا بخواد توي خونه به دنيا برگرده. شکر خدا، پسرعمه هاي بازاري من از نظر مالي کم ندارن و خونة پدريشون رو براي مادرشون نگه داشته بودن و گذاشته بودن که راحت باشه. هميشه هم يا يکي از دخترعمه ها يا يکي از عروسها پيش عمه بود.

 

بعد از اون ماجرا ديگه بايد پرستار استخدام ميکردن. پرستار هر روز کارهاي مربوط به نظافت و رسيدگي رو انجام ميداد. مادرم که با يکي از عمه ها حدود يک ماه پيش به عيادت عمه رفته بودند، نشوني از اميد رو نديدند... مادرم ميگفت: «عمه خيلي کوچيک و لاغر شده... اين قدر...» و با دستاش طولي حدود هفتاد سانتيمتر رو نشون داد. البته نه اين که واقعاً عمه اين قدر کوچيک شده باشه و تنها تعجبش رو ميخواست نشون بده. اميدها تنها به خدا بود که شايد معجزه اي بشه و...

 

چهارشنبه از ايميل يکي از کارآموزاي دختر همرشته اي ام که سالِ پيش در همين آزمايشگاه کارآموزيش رو تموم کرده بود، خيلي خوشحال بودم. ايشون در همون دانشگاهي درس ميخواند که من از اونجا ليسانسم رو گرفته بودم. نوشته بود که در کارشناسي ارشد دانشگاه علم و صنعت در رشتة خودشون قبول شده. از دو کارآموز ديگه (الهام و شيما) که با او در آزمايشگاه حضور داشتند و البته کارآموزيشون مستقيماً در آزمايشگاهي که در اون کار ميکنم، نبود جويا شدم. در ايميل بعدي نوشت که اونها هم قبول شدن! و يکي از اون دو نفر هم در علم و صنعت با او همکلاسه! و نوشته بود که امسال، سالِ بسيار خوبي براي دانشگاهِ مقطع ليسانسم بوده و قبوليهاي زيادي در دانشگاههاي شريف، اميرکبير، تهران، علم و صنعت، خواجه نصير و تربيت مدرس داشتيم. بسيار خوشحال بودم... حتي وقتي که ايميل دوم در حالي به دستم رسيد که مادرم اون پيامک کذائي رو فرستاده بود و هنوز لبهام در حال زمزمه به ياد عمة تازه مرحومم بود.

 

فرناز با ماشينش به دنبالم اومد. نماز ميت رو که خونديم، گريه هاي نوه هاي عمه و پسرهاش فضا رو پر کرده بود. ميدونم که آدم وقتي به سن هشتاد سالگي برسه ديگه بايد آمادة مرگ باشه ولي وقتي مادرِ خوب و مادربزرگِ خوبتري باشي، ديگه نميشه از اطرافيانت بخواي که بيـتابي نکنن. نماز ميت رو که ميخونديم، چهرة عمه جلوي صورتم اومد... دو قطره اشک بود که از چشم راستم سرازير شد. يعني عمه اين نماز رو درک ميکنه؟ آيا فايده اي براش داره؟ خدا کنه...

 

در بهشت فاطمه قبر همسر مهربونش رو که حدود سي سال پيش درگذشته بود، باز کرده بودند. بچه ها اون موقع سن زيادي نداشتند. همه شون رو با دستاي خودش بزرگ کرد و بسيار خوب هم. از نظر مالي مشکلي نداشتند چون مغازه اي در بازار داشتند که درآمد خوبي داشت. در واقع عمه تونسته بود جاي خالي پدر رو هم در زندگي بچه هاش به خوبي پر کنه و چه بچه هائي. از نظر «اخلاق»، «روابط اجتماعي و عمومي» و «صميميت بين برادرها و خواهرها» در فاميل به تمام معنا الگو هستند. نوه هاي عمه رو خيلي وقت ميشد که نديده بودم. از زماني که بعد از قبولي در کارشناسي ارشد از خانه و خانواده جدا شدم و بعد از اون هم سر کار رفتم، ديگه ارتباط زيادي با پسرعمه ها و دخترعمه هام و بچه هاشون نداشتم. واقعاً لذت بردم از اين همه وفاداري نوه ها و فرزندان به مادربزرگ و مادرشون. يکي از دامادها که پيکر نحيف عمه رو در گور گذاشت، پارچه اي انداختند که تنها محارم چهره سفيد شده و نسبتاً ترسناک عمه رو ببينند. من نتونستم جلو برم... روم نشد بين اون همه آدم گريه کنم و راضي شدم که بغضم رو نگه دارم. پدر پيرم رو به سر قبر آوردم و گفتم که بيا عمه جان رو براي آخرين بار ببين! بيچاره پدرم! خم شد و يه گوشه از پارچه رو بالا گرفت و به کفن و چهرة خواهرش نگاه کرد. قطره اي از اشکش رو ديدم که روي گونة پُر از چروکش سُر خورد و پائين اومد.

 

Candle and sadness

 

آخوندِ جوان دعا و ذکر رو تموم کرد و عمداً هم طول داد تا نوه ها و بچه هاي عمه حسابي خداحافظي کنند و اون جا رو ترک کرد. حالا ديگه نميشد اينا رو کنار زد... اين قدر چهره هاي معصوم ميديدم... چهره هاي جوان و پاک... که از چشمهام، از بدنم و از گناههائي که کردم، تـنفر پيدا کردم. حالا کسي نميرفت که اينها رو کنار بزنه. آخر سر خودشون ديدن که خيلي طول کشيده، به گورکن گفتن که بياد و سنگ لحد رو کار بذاره و سيمان بريزه.

 

عمه دقيقاً ساعت چهار و ده دقيقه دفن شد. مادرم رو ديدم که از کنارم گذشت. سرم رو برگردوندم تا ببينم که کجا رفته؟ مادرم کنار دامادمون بود... شايد ميخواست با وصي خودش حرف بزنه... وقتي ديد که برگشتم و يه لحظه اونها رو ديدم، پيشم اومد و گفت: «ميرم سرِ قبر خانجان»... گفتم: «به سلامت... من بعداً ميام...». چند دقيقه بعد، با فرناز که يک دم از من جدا نميشد و واقعاً حضورش ماية دلگرمي ام بود، به سرِ مزارِ مادربزرگ مادري ام (خانجان) رفتيم که پنجاه متر بيشتر با قبر عمه و شوهرعمه ام فاصله نداشت. فاتحه اي خوانديم و برگشتيم. از پسر عمه ها خداحافظي کردم. «حاج غلام» طلافروش من رو به شام افطاري دعوت کرد. تشکر کردم. دخترعمة بزرگم هم فرناز رو به شام دعوت کرد. وقتي براي تسليت گفتن ميرفتم، نميگفتم که «غم آخرتون باشه...» اين رو يه نوع فحش ميدونم. يعني طرف عمرش اين قدر کوتاه باشه که داغ ديگه اي رو (خداي ناکرده البته) نبينه؟! به جاش هميشه ميگم و گفتم: «خدا بهتون صبر بده...» و اين بهترين و بامعناترين جملة کوتاهيه که ميتونستم بگم.

 

حتي فرناز هم که خيلي کم اقدس عمه رو ديده بود، از او به خوبي ياد ميکنه. عمه جان با النگوهاي طلاي سنگين و زيادش و دندونِ طلا و چهرة معصوم و دوست داشتني و چشمهاي سبز دلفريبش در يادهاي اونهائي که ميشناختنش، حک شده. عمه پس از اين که جسم نحيفش چهارده ماه اسير زمين شده بود و اجازة پرواز بهش نميداد، يک روز مانده به پايان ماهِ رمضان رفت. اميدوارم همون خداي کعبه که خالصانه عبادتش ميکرد و همون ائمه اي که براي زيارتشون به مشهد و عراق و سوريه ميرفت، شفاعتش کنند... اميدوارم...

 

ویـژه عید فطر 1431 هجری قمری

عکسهاي جالب

 

منبع: تابناک

 

موهای بیمه شده

 

اولين موهائي که بيمه شدند. مبلغ بيمه: يک ميليون دلار آمريکا

 

«تروي پولامالو» بازيکن فوتبال آمريکايي تيم «پترز بورگ استيلرز» موهاي خود را به مبلغ يک ميليون دلار بيمه کرده است.

 

 

مراسم حج در سال 1332 هجري شمسي (1953 ميلادي)

 

حج در 1332

 

حج در 1332

 

به آرم کوکا کولا توجه کنيد!

 

 حج در سال 1332

ظاهراً اين جا بايد صحراي عرفات باشد!

 

حج در سال 1332

 

تابلو: فقط مسلمانان مجازند وارد شوند!

 

حج در سال 1332

 

جمعي از مسلمانان آمريکائي

 

حج در سال 1332

 

نماي کعبه در سال 1332 هجري شمسي

به انسانها بیشتر از اشیا عشق بـورز . . .

 

دوست داشتن در مقابل استفاده كردن

 

 

اين مطلب ايميلي است که از سوي يکي از دوستان به دستم رسيده است.

 

 

Polishing the Car

 

زماني که مردي در حال پوليش كردن اتومبيل جديدش بود، كودك 7 ساله اش تكه سنگي را برداشت و  بر روي بدنه اتومبيل خطوطي را انداخت. مرد آن چنان عصباني شد كه دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محكم پشت دست او زد بدون آن كه به دليل خشم متوجه شده باشد كه با آچار پسرش را تنبيه نموده.

 

در بيمارستان به سبب شكستگي هاي فراوان چهار انگشت دست پسر قطع شد. وقتي كه پسر چشمان اندوهناك پدرش را ديد از او پرسيد: «پدر! كي انگشتهاي من در خواهند آمد!»

 

آن مرد آن قدر مغموم بود كه هيچي نتوانست بگويد. به سمت اتوبيل برگشت و چندين بار با لگد به آن زد. حيران و سرگردان از عمل خويش روبروي اتومبيل نشسته بود و به خطوطي كه پسرش روي آن انداخته بود، نگاه ميكرد. او نوشته بود: «دوستت دارم پدر...»

 

روز بعد آن مرد خودكشي كرد.

 

خشم و عشق حد و مرزي ندارند؛ دومي ( عشق) را انتخاب كنيد تا زندگيِ دوست داشتني اي داشته باشيد و اين را به ياد داشته باشيدكه اشياء براي استفاده شدن و انسانها براي دوست داشته شدن ميـباشند؛ در حالي كه امروزه از انسانها استفاده ميشود و اشياء دوست داشته ميشوند.

 

همواره در ذهن داشته باشيد كه:

 

مراقب افكارتان باشيد كه تبديل به گفتارتان ميشوند؛

 

مراقب گفتارتان باشيد كه تبديل به رفتارتان ميشوند؛

 

مراقب رفتارتان باشيد كه تبديل به عادت ميشوند؛

 

مراقب عادات خود باشيد که تبديل به شخصيتِ شما ميشوند و

 

مراقب شخصيت خود باشيد كه به سرنوشت شما تبديل ميشود.

 

متن انگليسي را در ادامة مطلب بخوانيد...

 

ادامه نوشته

در انـتـظارِ سالی پر بار  (سرگذشت واقعي يک عشق – ۱١۶)

Hot coffee

سئوالهاي درس «رياضي مهندسي» به نظرم بسيار دشوار آمد. چيزي در درونم ميگفت که راه حلِ اينها را ميدانم و کار هم کرده ام، اما هنوز هم در فکرم که چرا دستم و ذهنم قفل شده بودند. تا کنون و پس از گذشت يازده سال از آن زمان اين احساس را دوباره تجربه نکرده ام... اين که چيزي را بداني و نتواني حلش کني؛ با اين تفاوت که من به هيچ وجه استرس نداشتم که مانند خيلي از داوطلبان کنکور دانسته هايم را فراموش کنم. سال بعد، وقتي با يکي از دوستانم در حياط دانشگاه صحبت ميکردم، دليلِ اصلي اش را از زبانِ او شنيدم (در پستهاي آينده به آن ميرسيم). درسهاي اصلي و تخصصي را نه خيلي خوب و نه بد پاسخ دادم. اثرِ مفيدِ مطالعه ها، دوره کردنها و کتاب خواندنهاي زيادم را در پرسشهاي زيادي ديدم؛ وقتي که جواب درست اين پرسشها در جمله هاي کتابهائي بود که چند بار خوانده بودم، لذتي وصف ناشدني از اطمينان داشتن به درستي جوابها مرا در بر ميگرفت. لذتي که اکنون هم که در حال نوشتنِ اين پست هستم، در دلم احساس ميکنم.

 

آزمون کارشناسي ارشد که به اتمام رسيد، از کلاسي که تختة صورتي-قرمز بزرگي (به جاي تخته سياه) داشت، بيرون آمدم. تمام راهِ کلاس تا دربِ خروجي دانشگاه صنعتي شريف را پياده، تنها و متفکر قدم برداشتم. باران، نم نم ميباريد. از آن بارانهائي که کسي را نمي آزارند و خيلي دوستشان دارم. آسمان را ابرهاي نه چندان پُرپشتي در بر گرفته بودند... فضائي شاعرانه که با رفت و آمدهاي مردمي که پس از غروب خورشيد و تاريک شدنِ هوا با عجله به سمت منزلشان ميرفتند، به خوبي در ذهنم حک شده است.

 

در ايستگاه دانشگاه صنعتي شريف سوار اتوبوس شرکت واحد شدم تا به ميدان آزادي و از آن جا به منزل دخترخاله ام بروم. حالتِ کسي را داشتم که ميخواهند از او بازجوئي کنند. در درياي افکارم غوطه ور بودم. تعداد پاسخهاي درست و نادرست و درصدهاي تقريبي را در ذهنم محاسبه ميکردم. در نهايت، به اين نتيجه رسيدم که «ميشود به قبولي ام در آزمون کارشناسي ارشدِ سالِ ١٣٧٨ اميدوار بود...» و اين، کم نتيجه اي نيست.

( لطفاً بر روي لينک ادامة مطلب کليک فرمائيد )

ادامه نوشته

ثروتمند باش و شیشه وار

 

آينه و شيشه

 

اين ايميل از سوي يکي از دوستانِ عزيزم ارسال شده است.

 

 mirror

 

جوان ثروتمندي نزد عارفي رفت و از او اندرزي براي زندگي نيک خواست. عارف او را به کنار پنجره برد و پرسيد: چه ميـبيني؟

گفت: آدمهايي که مي آيند و ميروند و گداي کوري که در خيابان صدقه ميگيرد.

سپس آينة بزرگي به او نشان داد و باز پرسيد: در آينه نگاه کن و بعد بگو چه ميـبيني؟

گفت: خودم را مي بينم!

عارف گفت: ديگر ديگران را نمي بيني! آينه و پنجره هر دو از يک مادة اوليه ساخته شده اند: «شيشه». اما در آينه لاية نازکي از جيوه در پشت شيشه قرار گرفته و در آن چيزي جز شخص خودت را نميـبيني. اين دو شيئي شيشه اي را با هم مقايسه کن:

وقتي شيشه فقير باشد، ديگران را ميـبيند و به آنها احساس محبت ميکند. اما وقتي از جيوه (يعني ثروت) پوشيده ميشود، تنها خودش را ميـبيند. تنها وقتي ارزش داري که شجاع باشي و آن پوشش جيوه اي را از جلو چشمهايت برداري، تا بار ديگر بتواني ديگران را ببيني و دوستشان بداري...

جملة روز: با تمام فقر، هرگز محبت را گدايي مکن و با تمام ثروت هرگز عشق را خريداري نکن...

تـفاوت بـین آنژیـوگرافی و سی تی آنژیـو

 

شرافتِ از دست‌رفتة پزشکي

  ايميلي که مرا به تفکر وا داشت... شما هم بخوانيد و به ديگران توصيه کنيد تا بخوانند.

 

Angiography

 

خيلي وقت بود وقت خالي گير نياورده ‌بودم که اين فاجعه را بنويسم. توصيه ميکنم وقت بگذاريد و بخوانيد چون مطمئنم شما هم به اين مشکل بر خواهيد خورد. به‌خصوص اين روزها که مشکل گرفتگي عروق قلبي بيشتر از حد تصور زياد شده. اگر از دوستان عزيز خواننده کسي پزشک بود يا اطلاعات پزشکي داشت، خواهش مي‌کنم وارد بحث شود يا اگر چيزي را غلط نوشته‌ام اصلاحم کند.

 

نمي‌دانم پزشکها چقدر به آن سوگندي که آخر کار تحصيل‌شان مي‌خورند وفادار ميمانند و يا اصلاً يادشان مانده چيزي از مواردش را يا نه؟ خب انتظاري نيست. اين سوگندنامه هم مثل همة چيزهاي خوب اين مملکت صُوَري ا‌ست. بحث من اما سر شرافت گم‌شدة پزشکهاست. ربطي هم ابداً به سوگندنامه ندارد که ناديده هم مشخص است راه کدام است و چاه کدام. بگذرم از حواشي و برسم به متن.

 

حدود دو ماه پيش نيمه‌هاي شب، يکي از بستگانم مشکلي براش پيش آمد و رفت اورژانس. برده ‌شد در واقع. مشکوک شدند به سکتة قلبي و متخصص قلب مقيم (رزيدنت) نبود و ماند تا صبح که حضرت حاکم نزول اجلال بفرمايند. آمد و ديد و آزمايش نوشت و رفت و برگشت و تجويز کرد: آنژيوگرافي. آشناي دل‌نازک ما هم پر از ترس و اضطراب رفت زير نيم‌چه تيغ آنژيوگرافي.

 

نتيجه: ۲۰ درصد گرفتگي قلبي. تجويز: درمان دارويي. آشناي ما ماند و دعاي خير به‌جان پزشک مهرباني که خيال‌اش را از عمل قلب باز راحت کرده ‌بود.

 

 CT - Angio

چند هفته گذشت و قرعة کار به نام پدر و مادر خودم افتاد. براي تکميل مدارک پزشکي حج بايد ميرفتند برگة سلامت قلب هم ميگرفتند. رفتند و نوار قلب مشکل داشت. تست ورزش دادند و باز مشکل داشت. تجويز: آنژيوگرافي. خودتان استرس وارده به يک خانواده را حساب کنيد. پدر و مادر مشکوک به گرفتگي عروق. يک لحظه هم که هر دوشان را هم‌زمان تصور کني روي تخت بيمارستان، کافي‌ است براي شب و روزت. رنگ به روي مادر نمانده بود از ترس. آن قدر شجاعتش ترک خورده بود که داشت آرزو ميکرد بچة من را بـبيند و حسرت ميخورد که اگر نديدم چه؟ به پدرم لابد بايد تکيه ميکرد که آن بيچاره خودش بار خودش را اگر ميکشيد خيلي هنر کرده ‌بود. با سابقة بيماري قلبي در خانوادة ما، همة ذهنها رفته ‌بود سمت عمل قلب بازي که به ‌زودي هر دوشان بايد انجام ميدادند.


پدرم ولي سماجت کرد. چند تا آشناي پزشک داشت، رفت مشاورة حالا خارج از تخصص، دوستانه. تست ورزشها را ديدند و آن‌ها هم آنژيوگرافي همکارشان را تاييد کردند و حتي براي مادرم تأکيد کردند «
اورژانسي». تنها شانس ما اين بود که پسرخاله‌ام آمده ‌بود ايران. تخصص نمي‌دانم چي دارد ميخواند در آمريکا. ديد و گفت «مشکل که دارد، ولي چرا آنژيوگرافي؟ توي ايران مگر سيتي ‌آنژيو نداريد؟». اين اصطلاح جديد ِنجات ‌بخش را بلعيديم و پي گرفتيم و رسيديم به بيمارستان قلب و دي و امام ‌خميني. آمار گرفتيم از اين ‌طرف و آن ‌طرف که فرقش را ببينيم با آنژيوگرافي که پزشکهاي قلب همگي گفتند «به دقت آنژيوگرافي نيست، نکند گول بخوريدها!». حالا حُسن اين سيتي ‌آنژيو چه بود که ما افتاديم دنبال ردپاهاي حضورش؟ تيغ نميزدند رگ کشاله را پاره کنند و يک دوربين بفرستند توي رگها. يعني خون نميـپاشيد تا سقف اتاق آنژيوگرافي. بعد هم يک کيسة شن نميگذاشتند روي پاي آدم که خون نزند بيرون. يک مادة راديواکتيو تزريق ميشد و با يک دستگاه خيلي خوش ‌برخورد (شبيه ام.‌آر.‌آي) همان کار انجام ميشد. بدون هيچ ترس و اضطرابي. بدون ريختن يک قطره خون. فقط گير کرده ‌بوديم سر آن «به دقت آنژيوگرافي نيست، گول نخوريدها».


حالت واضح و مشترکي که توي چشمهاي همة آن متخصصين قلب ديدم «جاخوردن بود». نميدانستند از کجا فهميده ‌ايم اسم سيتي ‌آنژيو را. به پدرم گفتم بيشتر مشورت کند که بوي پول دارم حس ميکنم. خودش هم حس کرده ‌بود. تحقيق انجام شد و نتيجه جالب بود. «سيتي آنژيو» نه تنها دقتش کمتر از آنژيو نبود که مقايسه‌ شان شبيه بود به مقايسة فلاپي ‌ديسک و دي‌وي‌دي. تفاوت تکنولوژيها بالاي بيست ‌سال بود. دلمان قرص شد و هر دوشان با هزينه ‌اي حدود هشتصد هزار تومان سيتي ‌آنژيو را انجام دادند و شکر خدا مجموع گرفتگي هر دوشان روي هم ۲۰ درصد هم نبود. آن شرافت گم‌ شده کجاست؟ عرض مي‌کنم.

 

هزينة آنژيوگرافي (که تيغ دارد و ترس و خون) حدود يک تا يک ‌و نيم ميليون تومان است براي هر نفر و هزينة سيتي ‌آنژيو حدود چهارصد هزار تومان. زماني که صرف آنژيوگرافي ميشود با احتساب يک تا دو شب بستري بودن بعد از آن (جداي از وقتهاي پذيرش و نوبت‌دهي و...) حدود دو روز است و وقتي که صرف سيتي ‌آنژيو ميشود (باز هم جداي از پذيرش و نوبت‌دهي و...) حدود نيم‌ساعت. ترس و اضطرابشان را هم مقايسه نکنم که لابد ميدانيد. پس گيرِ اين پزشکهاي متخصص قلب کجاست؟

مشکل خيلي پيچيده نيست. آنژيوگرافي را فقط متخصص قلبي که دورة مخصوص آنژيوگرافي را ديده ‌باشد ميتواند انجام بدهد، ولي سيتي ‌آنژيو را يک راديولوژيست (که البته او هم بايد دوره ديده‌ باشد) ميتواند انجام دهد. يعني انحصار آنژيوگرافي دست صنف خودشان است و انحصار سيتي‌آنژيو دست ديگران. چون طبيعتاً يک مرکز پزشکي ترجيح ميدهد براي انجام کاري مشابه، حقوق خيلي کمتر يک راديولوژيست را بدهد تا حقوق بالاي يک متخصص قلب را. خب تجارت کثيف متخصصين قلب (که فرق ميکند با جراح قلب) را که ميبينيد، اما حالا عمق فاجعه کجاست؟

 

عمق فاجعه اين ‌جاست که اين جماعت، نخورده نيستند. هشت ‌شان گرو نه ‌شان نيست. خيلي راحت ميتوانند ماهي پنچ-شش ميليون تومان دربياورند ( و خيلي هم بيشتر از اين‌ها). اما باز گدا-صفتانه چشمشان دنبال يک‌قران دو-زار پولي ا‌ست که از هر آنژيوگرافي به‌جيب ميزنند، بي ‌اين ‌که به فکر سلامتي و راحتي بيمار باشند. حتي گستاخي و دزدي (که اتفاقاً حقيقت معناي دزدي همين ‌جاست) را به‌حدي ميرسانند که تمام تلاششان را به‌کار ميگيرند براي پشيمان کردن بيمار از دستيابي به راه تشخيص جديدتر و کم هزينه ‌تر و آسانـتر، تازه اگر بگذريم از هماهنگيهاي پليدشان براي «ناشناخته ماندن» اين تکنولوژي.

بعد از پدر و مادرم، دايي ا‌م هم رفت سراغ چک ‌آپ. ده سال پيش آنژيوگرافي کرده ‌بود و حالا بايد دوباره تست ورزش ميداد. مشکل داشت تستش. تجويز: آنژيوگرافي. پيشِ چهار-پنج‌ تا از بهترين متخصصين قلب تهران رفت (که اگر هر شخصي فکر مي‌کند صداش به جايي ميرسد، خواست اسامي را بهش ميدهم) و همه گفتند آنژيوگرافي. آن قدر چرب ‌زباني و بازاريابي کرده ‌بودند برايش که ما هرچه ميگفتيم بيا اول برو سيتي‌آنژيو - با اين‌که ميترسيد از آنژيوگرافي- قبول نميکرد و استدلال پزشک را پذيرفته ‌بود به اين توجيه که اگر رگش گرفته ‌بود همان‌ جا يکباره برايش بالن ميزنند يا استنت ميگذارند و چه و چه. تاکيد هم کرده‌ بودند «اورژانسي»‌ست و حتي از سفر با ماشين يا هواپيما يا هر وسيلة ديگري منعش کرده‌ بودند و نوبت اضطراري هم بهش داده ‌بودند «همين فردا صبح». اي تُـف به درسي که خوانده ‌اند که حالا هيچ فرقي با اين بازارياب‌هاي شرکتهاي هرمي ندارند. به هر زحمتي بود راضي‌ اش کرديم برود سيتي‌آنژيو و رفت و نتيجه: گرفتگي جزيي. درمان: يکي-دوتا قرص فقط.

 

اين فرياد را کجا بايد زد؟ به کي بايد گفت پزشکهاي مملکت تبديل‌شده ‌اند به حسابهاي بانکي ناطق؟ جالبي قضيه ميدانيد کجاست؟ کمي بيشتر تحقيق کرديم، قيمت دستگاه سيتي‌آنژيو کمتر از سه‌ميليون دلار است. پولي که يعني هيچ! ولي فقط سه ‌تا توي ايران داريم. چرا؟ چون براي وارد کردنش (حتي بخش خصوصي) بايد از وزارت بهداشت تأييديه گرفت و آنها هم تأييد نميکنند (جز همان سه‌ تايي که لابد براي دوست و آشناست). چرا؟ چون آنها که بايد تأييد کنند خودشان متخصص قلبند و بازارشان به ‌خطر مي ‌افتد.

 

«... سوگند ياد ميکنم كه: از تضييع حقوق بيماران بپرهيزم و سلامت و بهبود آنان را بر منافع مادي و اميال نفساني خود مقدم دارم...»