عمه ای که چهارده ماه منـتظر پرواز بود...
وقتي جسم خاکي مانع پرواز ميشه،
پرواز ميتونه خيلي باشکوه باشه
چهارشنبه 17 شهريور 1389 ساعت 11:36 ايميلهاي Yahoo رو چک ميکردم که پيامکي برام اومد. مادرم بود. نوشته بود:
انا لله و انا اليه راجعون. بقاي عمر شما باشد. «اقدس عمه» دار فاني را وداع کرد. ساعت سه تشييع جنازه از امامزاده حسين.

فکرم رفت به بيشتر از يک سال پيش... دامادِ عمه ام پس از ماهها دست و پنجه کردن با سرطان پيشرفتة پروستات و شيمي درمانيهاي طاقت فرسا در سن 54 سالگي و در تيرماه 1388 درگذشت. مراسم چهلم بود که وقتي عمه از سرِ خاکِ دامادش برگشت، سرِ کوچه حجلة دامادش رو با عکسش ميـبينه. دقيقه هائي با اون عکس حرف ميزنه و به طور ناگهاني به زمين ميافته. اطرافيان ابتدا فکر ميکنند که يه غش کردنِ معموليه ولي وقتي به هوش نمياد، به بيمارستان ميـبرن و اونجا ميگن که بله... «از شدت ناراحتي دچار فشار عصبي شده (و شايدم بالا رفتن فشار خون) و سکتة مغزي کرده».
حالا روزشمار اطرافيانِ عمه از روز چهلم فوت دامادش شروع شد تا کي ايشون به هوش بياد. بعد از چند ماه بستري شدن (فکر کنم چهار ماه)، پزشکان ميگن که کاري از دستمون برنمياد و اون رو مرخص ميکنن. شايد که اگه خدا بخواد توي خونه به دنيا برگرده. شکر خدا، پسرعمه هاي بازاري من از نظر مالي کم ندارن و خونة پدريشون رو براي مادرشون نگه داشته بودن و گذاشته بودن که راحت باشه. هميشه هم يا يکي از دخترعمه ها يا يکي از عروسها پيش عمه بود.
بعد از اون ماجرا ديگه بايد پرستار استخدام ميکردن. پرستار هر روز کارهاي مربوط به نظافت و رسيدگي رو انجام ميداد. مادرم که با يکي از عمه ها حدود يک ماه پيش به عيادت عمه رفته بودند، نشوني از اميد رو نديدند... مادرم ميگفت: «عمه خيلي کوچيک و لاغر شده... اين قدر...» و با دستاش طولي حدود هفتاد سانتيمتر رو نشون داد. البته نه اين که واقعاً عمه اين قدر کوچيک شده باشه و تنها تعجبش رو ميخواست نشون بده. اميدها تنها به خدا بود که شايد معجزه اي بشه و...
چهارشنبه از ايميل يکي از کارآموزاي دختر همرشته اي ام که سالِ پيش در همين آزمايشگاه کارآموزيش رو تموم کرده بود، خيلي خوشحال بودم. ايشون در همون دانشگاهي درس ميخواند که من از اونجا ليسانسم رو گرفته بودم. نوشته بود که در کارشناسي ارشد دانشگاه علم و صنعت در رشتة خودشون قبول شده. از دو کارآموز ديگه (الهام و شيما) که با او در آزمايشگاه حضور داشتند و البته کارآموزيشون مستقيماً در آزمايشگاهي که در اون کار ميکنم، نبود جويا شدم. در ايميل بعدي نوشت که اونها هم قبول شدن! و يکي از اون دو نفر هم در علم و صنعت با او همکلاسه! و نوشته بود که امسال، سالِ بسيار خوبي براي دانشگاهِ مقطع ليسانسم بوده و قبوليهاي زيادي در دانشگاههاي شريف، اميرکبير، تهران، علم و صنعت، خواجه نصير و تربيت مدرس داشتيم. بسيار خوشحال بودم... حتي وقتي که ايميل دوم در حالي به دستم رسيد که مادرم اون پيامک کذائي رو فرستاده بود و هنوز لبهام در حال زمزمه به ياد عمة تازه مرحومم بود.
فرناز با ماشينش به دنبالم اومد. نماز ميت رو که خونديم، گريه هاي نوه هاي عمه و پسرهاش فضا رو پر کرده بود. ميدونم که آدم وقتي به سن هشتاد سالگي برسه ديگه بايد آمادة مرگ باشه ولي وقتي مادرِ خوب و مادربزرگِ خوبتري باشي، ديگه نميشه از اطرافيانت بخواي که بيـتابي نکنن. نماز ميت رو که ميخونديم، چهرة عمه جلوي صورتم اومد... دو قطره اشک بود که از چشم راستم سرازير شد. يعني عمه اين نماز رو درک ميکنه؟ آيا فايده اي براش داره؟ خدا کنه...
در بهشت فاطمه قبر همسر مهربونش رو که حدود سي سال پيش درگذشته بود، باز کرده بودند. بچه ها اون موقع سن زيادي نداشتند. همه شون رو با دستاي خودش بزرگ کرد و بسيار خوب هم. از نظر مالي مشکلي نداشتند چون مغازه اي در بازار داشتند که درآمد خوبي داشت. در واقع عمه تونسته بود جاي خالي پدر رو هم در زندگي بچه هاش به خوبي پر کنه و چه بچه هائي. از نظر «اخلاق»، «روابط اجتماعي و عمومي» و «صميميت بين برادرها و خواهرها» در فاميل به تمام معنا الگو هستند. نوه هاي عمه رو خيلي وقت ميشد که نديده بودم. از زماني که بعد از قبولي در کارشناسي ارشد از خانه و خانواده جدا شدم و بعد از اون هم سر کار رفتم، ديگه ارتباط زيادي با پسرعمه ها و دخترعمه هام و بچه هاشون نداشتم. واقعاً لذت بردم از اين همه وفاداري نوه ها و فرزندان به مادربزرگ و مادرشون. يکي از دامادها که پيکر نحيف عمه رو در گور گذاشت، پارچه اي انداختند که تنها محارم چهره سفيد شده و نسبتاً ترسناک عمه رو ببينند. من نتونستم جلو برم... روم نشد بين اون همه آدم گريه کنم و راضي شدم که بغضم رو نگه دارم. پدر پيرم رو به سر قبر آوردم و گفتم که بيا عمه جان رو براي آخرين بار ببين! بيچاره پدرم! خم شد و يه گوشه از پارچه رو بالا گرفت و به کفن و چهرة خواهرش نگاه کرد. قطره اي از اشکش رو ديدم که روي گونة پُر از چروکش سُر خورد و پائين اومد.

آخوندِ جوان دعا و ذکر رو تموم کرد و عمداً هم طول داد تا نوه ها و بچه هاي عمه حسابي خداحافظي کنند و اون جا رو ترک کرد. حالا ديگه نميشد اينا رو کنار زد... اين قدر چهره هاي معصوم ميديدم... چهره هاي جوان و پاک... که از چشمهام، از بدنم و از گناههائي که کردم، تـنفر پيدا کردم. حالا کسي نميرفت که اينها رو کنار بزنه. آخر سر خودشون ديدن که خيلي طول کشيده، به گورکن گفتن که بياد و سنگ لحد رو کار بذاره و سيمان بريزه.
عمه دقيقاً ساعت چهار و ده دقيقه دفن شد. مادرم رو ديدم که از کنارم گذشت. سرم رو برگردوندم تا ببينم که کجا رفته؟ مادرم کنار دامادمون بود... شايد ميخواست با وصي خودش حرف بزنه... وقتي ديد که برگشتم و يه لحظه اونها رو ديدم، پيشم اومد و گفت: «ميرم سرِ قبر خانجان»... گفتم: «به سلامت... من بعداً ميام...». چند دقيقه بعد، با فرناز که يک دم از من جدا نميشد و واقعاً حضورش ماية دلگرمي ام بود، به سرِ مزارِ مادربزرگ مادري ام (خانجان) رفتيم که پنجاه متر بيشتر با قبر عمه و شوهرعمه ام فاصله نداشت. فاتحه اي خوانديم و برگشتيم. از پسر عمه ها خداحافظي کردم. «حاج غلام» طلافروش من رو به شام افطاري دعوت کرد. تشکر کردم. دخترعمة بزرگم هم فرناز رو به شام دعوت کرد. وقتي براي تسليت گفتن ميرفتم، نميگفتم که «غم آخرتون باشه...» اين رو يه نوع فحش ميدونم. يعني طرف عمرش اين قدر کوتاه باشه که داغ ديگه اي رو (خداي ناکرده البته) نبينه؟! به جاش هميشه ميگم و گفتم: «خدا بهتون صبر بده...» و اين بهترين و بامعناترين جملة کوتاهيه که ميتونستم بگم.
حتي فرناز هم که خيلي کم اقدس عمه رو ديده بود، از او به خوبي ياد ميکنه. عمه جان با النگوهاي طلاي سنگين و زيادش و دندونِ طلا و چهرة معصوم و دوست داشتني و چشمهاي سبز دلفريبش در يادهاي اونهائي که ميشناختنش، حک شده. عمه پس از اين که جسم نحيفش چهارده ماه اسير زمين شده بود و اجازة پرواز بهش نميداد، يک روز مانده به پايان ماهِ رمضان رفت. اميدوارم همون خداي کعبه که خالصانه عبادتش ميکرد و همون ائمه اي که براي زيارتشون به مشهد و عراق و سوريه ميرفت، شفاعتش کنند... اميدوارم...