در انـتـظارِ سالی پر بار (سرگذشت واقعي يک عشق – ۱١۶)

سئوالهاي درس «رياضي مهندسي» به نظرم بسيار دشوار آمد. چيزي در درونم ميگفت که راه حلِ اينها را ميدانم و کار هم کرده ام، اما هنوز هم در فکرم که چرا دستم و ذهنم قفل شده بودند. تا کنون و پس از گذشت يازده سال از آن زمان اين احساس را دوباره تجربه نکرده ام... اين که چيزي را بداني و نتواني حلش کني؛ با اين تفاوت که من به هيچ وجه استرس نداشتم که مانند خيلي از داوطلبان کنکور دانسته هايم را فراموش کنم. سال بعد، وقتي با يکي از دوستانم در حياط دانشگاه صحبت ميکردم، دليلِ اصلي اش را از زبانِ او شنيدم (در پستهاي آينده به آن ميرسيم). درسهاي اصلي و تخصصي را نه خيلي خوب و نه بد پاسخ دادم. اثرِ مفيدِ مطالعه ها، دوره کردنها و کتاب خواندنهاي زيادم را در پرسشهاي زيادي ديدم؛ وقتي که جواب درست اين پرسشها در جمله هاي کتابهائي بود که چند بار خوانده بودم، لذتي وصف ناشدني از اطمينان داشتن به درستي جوابها مرا در بر ميگرفت. لذتي که اکنون هم که در حال نوشتنِ اين پست هستم، در دلم احساس ميکنم.
آزمون کارشناسي ارشد که به اتمام رسيد، از کلاسي که تختة صورتي-قرمز بزرگي (به جاي تخته سياه) داشت، بيرون آمدم. تمام راهِ کلاس تا دربِ خروجي دانشگاه صنعتي شريف را پياده، تنها و متفکر قدم برداشتم. باران، نم نم ميباريد. از آن بارانهائي که کسي را نمي آزارند و خيلي دوستشان دارم. آسمان را ابرهاي نه چندان پُرپشتي در بر گرفته بودند... فضائي شاعرانه که با رفت و آمدهاي مردمي که پس از غروب خورشيد و تاريک شدنِ هوا با عجله به سمت منزلشان ميرفتند، به خوبي در ذهنم حک شده است.
در ايستگاه دانشگاه صنعتي شريف سوار اتوبوس شرکت واحد شدم تا به ميدان آزادي و از آن جا به منزل دخترخاله ام بروم. حالتِ کسي را داشتم که ميخواهند از او بازجوئي کنند. در درياي افکارم غوطه ور بودم. تعداد پاسخهاي درست و نادرست و درصدهاي تقريبي را در ذهنم محاسبه ميکردم. در نهايت، به اين نتيجه رسيدم که «ميشود به قبولي ام در آزمون کارشناسي ارشدِ سالِ ١٣٧٨ اميدوار بود...» و اين، کم نتيجه اي نيست.
به منزلِ دخترخاله ام که رسيدم، مادرم و دخترخاله ام در آشپزخانة رو به پشت بام در حال کار بودند. من اما خسته تر از آن بودم که بالا بروم و بخواهم برايشان از امروزم بگويم. با اجازه گرفتن از دخترخاله در يکي از اتاقهاي طبقه هاي مياني به پشتي تکيه دادم و براي دقيقه هائي چشمانم را بستم تا استراحتي کوتاه کرده باشم. چند دقيقه اي بيشتر نگذشته بود که دستاني را بر روي شانه ام احساس کردم. چشمهايم را که گشودم، پسر خاله ام «مهدي» را ديدم. پرسيد: «چه طور بود؟ خوب امتحان دادي؟» گفتم: «بد نبود... ميتونم اميدوار باشم که نمرة خوبي بيارم». مهدي در حالي که بلند ميشد، به من اشاره کرد که همان جا راحت استراحت کنم و خودش به اتاقِ روبروئي رفت و تلويزيون را روشن کرد. دلم نيامد مهدي تنها باشد. بلند شدم و نزدش رفتم و با هم به تماشا مشغول شديم.

بعد از شام در گوشه اي از اتاق به پشتي تکيه داده بودم. داشتند سفره را جمع ميکردند. دخترخاله به کنارم آمد و طوری که تنها من بشنوم، پرسيد: «بهنام! امتحانت چه طور بود؟ خوب دادي؟» پاسخ دادم: «آره... درصدهائي که فکر ميکنم بيارم، اينها هستن...» و درصدهاي احتماليِ درسها را که قبلاً روي کاغذ کوچکي نوشته بودم، نشانش دادم. او شايد چيزي زيادي از اين درصدها درک نميکرد و نيز از ضرايبِ اين درسها آگاه نبود، اما به خوبي ميدانست که درصدهاي (به ظاهر) نه چندان بالا در آزمون کارشناسي ارشد ميتوانند بسيار باارزش باشند. گفت: «اين طور که معلومه شانست زياده...» اين گفته را با لحني خاص و اميدوارانه گفت و با گذشت يازده سال از آن روز دقيقاً به ياد دارم.
پيش از شام کمي با پسرخاله و دخترخاله در مورد پديدة وارونگي هوا (اينورژن inversion) صحبت کرديم. برايم جالب بود که هنوز هم کساني پيدا ميشوند که در پايتخت زندگي کنند، با دود و هواي سرد، سنگين و آلودة روزهاي بحراني زمستان روبرو باشند اما دليلِ آن را ندانند. مهدي پسرخاله ام به شوخي به من ميگفت: «با اين بيسواتا از اينا حرف نزن... نميفهمن! (منظورش دخترخاله و بقيه بود و صد البته به شوخي)» و من هم گفتم: «اتفاقاً هر کي نفهمه، دخترخاله حتماً ميفهمه...!» لبخند رضايتي از اين پاسخم بر چهرة دخترخاله نشست...
٭ ٭ ٭
پس از چند روز به منزل بازگشتيم. حالا بايد دوباره با جديت بيشتر به دنبال کار ميگشتم و در انتظار نتايج اولية آزمون کارشناسي ارشد هم ميماندم. برايم کمي شگفت آور بود که پاسخي از شرکتهائي که فرمهاي مندرج در روزنامه هايشان را پر کرده بودم، نميرسيد. چند شرکتي تماس گرفته بودند و آشناها نيز خبر داده بودند و براي مصاحبه ميرفتم اما امان از سابقة کار... روزهاي پاياني هر سال برايم عطر و بوئي خاص داشته اند. سال ١٣٧٧ نيز با تمام خاطراتش به اتمام رسيد و نوروز ١٣٧٨ از راه رسيد. از همان ابتداي سال ميدانستم که سالي ويژه برايم خواهد بود...